ادبستان خدا
خدايا به حق زهرا(س) توفيقي به من عنايت بفرما تا كاري رو كه شروع كردم خالصانه به پايان برسانم


یکی از معضلاتی که در جوامع امروزی و در ارتباطات روزانه مشهود می باشد دروغ و کذب است. دروغ باعث ایجاد بسیاری از اختلافات و پیشامد های ناخواسته می گردد.هرچند دروغگویی به عنوان یك نابهنجاری اجتماعی از سوی دین، گناه بزرگ دانسته شده است و دروغگویان به عنوان دشمنان خدا شناخته شده اند، اما دروغگویی به عنوان رفتار اجتماعی، بخشی از رفتارهای روزمره و زندگی اجتماعی ما را تشكیل می دهد. شگفت آنكه همه می دانیم دروغ می گوییم، می دانیم مردم دروغ می گویند، همه می دانند ما دروغ می گوییم و بالاخره همه می دانند همه دروغ می گویند!

دروغگویی به عنوان یك رفتار ناسالم و نابه هنجار، از سوی همه انسان ها در طول تاریخ بشریت ناپسند شمرده می شود: «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إیمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ وَ قَدْ جاءَکُمْ بِالْبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کاذِبًا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صادِقًا یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّابٌ»؛ « و مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان می‏ داشت، گفت: آیا می ‏خواهید مردی را بکشید به خاطر اینکه می‏ گوید: پروردگار من «اللّه» است، در حالی که دلایل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آورده است؟ اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت؛ و اگر راستگو باشد، (لااقل) بعضی از عذاب هایی را که وعده می ‏دهد، به شما خواهد رسید؛ خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگوست، هدایت نمی ‏کند».(1)

دروغ، رفتاری است كه در فرایند كلی رفتار انسان ها ثبت شده، جاافتاده و در شرایط مختلف، با اشخاص مختلف به كار برده می شود. عمل دروغ را نه تنها در گفتار و نوشتار كه در رفتار و كردار و در فكر و نگاه و سكوت هم می توان بازشناخت.

نخستین دروغ 

نخستین دروغ را شیطان به انسان گفت . ابلیس كه خواهان خلافت الهی بر زمین بود، علاوه بر اینكه حقیقت را به گونه ای دیگر توصیف كرد تا انگیزه ای برای خوردن حضرت آدم علیه السلام از درخت ممنوع شود، با سوگندهای دروغین خویش، وی را به انجام این عمل واداشت: « فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاّ أَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدینَ»؛ « سپس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشکار سازد و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده، مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید،) فرشته خواهید شد یا جاودانه (در بهشت) خواهید ماند».(2)

 

دروغ و قدرت

قرآن برای دروغگویی علت هایی را بیان می كند که از آن جمله، مسئله ضعف و قدرت است؛ یعنی هرگاه رابطه میان دو طرف، قدرت یكی و ضعف دیگری باشد، شخص ضعیف می كوشد ضعف و سستی خویش را از راه دروغگویی بپوشاند.برای مثال وقتی در نظام اسلامی، رابطه میان امت و امام براساس نظام تولی باشد، شهروندان به سادگی و آسانی سخن حق را می گویند و مخالفت خویش را در شورا و مشاركت های سیاسی اعلام می كنند، اما یقیناً در همین جامعه میان برخی شهروندان با نظام نوعی اعمال قدرت وجود دارد که هرچند از سوی دولت و امام اعمال نمی شود، ولی از سوی شهروندانی خاص احساس می شود.

این شهروندان خاص، همان منافقان هستند كه اعمال قدرت را احساس می كنند و می كوشند تا به نوعی از آن رهایی یابند؛ هم چنانکه خداوند می فرماید: « أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ تَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»؛ « آیا ندیدی کسانی را که طرح دوستی با گروهی که مورد غضب خدا بودند، ریختند؟! آن ها نه از شما هستند و نه از آنان! سوگند دروغ یاد می‏ کنند (که از شما هستند)، در حالی که خودشان می ‏دانند (دروغ می‏ گویند)».(3)

این افراد معتقدند كه حقوقشان رعایت نمی شود؛ از این رو نمی توانند صادقانه رفتاری را درپیش گیرند كه ارتباط آشكار با دشمنان كشور و دولت اسلامی است. بنابراین به شیوه نفاق و دروغ روی می آورند و برای رهایی از فشار قدرت، به دروغ متوسل می شوند.استمرار دروغگویی، آدمی را نه تنها از حالت تعادل بیرون می برد و شخصیت اجتماعی وی را خدشه دار و اعتماد عمومی را نسبت به وی سلب می كند؛ بلكه در بلندمدت موجب می شود تا شخص به كفر گرایش یافته و از درك حقیقت، هدایت واقعی، رستگاری محروم وگرفتار نفاق در دین شود.(4)

 اهداف و انگیزه های دروغگویان

برخی برای رهایی از فشار قدرت و یا احساس فشار قدرت ظالمانه، به سمت دروغگویی گرایش می یابند و معتقدند كه می توانند با دروغگویی، خود را از آسیب های احتمالی قدرت و اعمال آن دور نگه دارند: « أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ تَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»؛ « آیا ندیدی کسانی را که طرح دوستی با گروهی که مورد غضب خدا بودند، ریختند؟! آن ها نه از شما هستند و نه از آنان! سوگند دروغ یاد می‏ کنند (که از شما هستند)، در حالی که خودشان می ‏دانند (دروغ می‏ گویند)».(5)

پنهان كردن جرم و جنایت نیز از دیگر اهداف و انگیزه های دروغ گویی است؛ زیرا شخص از اعمال قانون می ترسد و می كوشد تا با نهان كردن جرم خویش از راه دروغگویی از زیربار مجازات، شانه خالی كند: «قالُوا یا أَبانا إِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنّا صادِقینَ * وَ جاؤُ عَلی قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفُونَ»؛ «گفتند: ای پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم؛ و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهی کرد، هر چند راستگو باشیم و پیراهن او را با خونی دروغین (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند؛ گفت: هوس های نفسانی شما این کار را برایتان آراسته! من صبر جمیل (و شکیبایی خالی از ناسپاسی) خواهم داشت؛ و در برابر آنچه می‏گویید، از خداوند یاری می ‏طلبم».(6)

برخی نیز برای فریب دیگران از آن استفاده می كنند: «فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلی»؛ «ولی شیطان او را وسوسه کرد و گفت: ای آدم! آیا می ‏خواهی تو را به درخت زندگی جاوید، و ملکی بی‏ زوال راهنمایی کنم؟».(7)

 

علل و عوامل دروغ گویی

گرایش به دروغ و دروغ گویی علل و عواملی دارد که برخی از آن ها عبارتند از:

وسوسه های شیطانی:

« هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ * تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفّاکٍ أَثیمٍ»؛ « آیا به  شما خبر دهم که شیاطین بر چه کسی نازل می‏ شوند؟ آن ها بر هر دروغگوی گنهکار نازل می‏ گردند».(8)

چیرگی شیطان بر انسان:

« اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ»؛ « شیطان بر آنان مسلّط شده و یاد خدا را از خاطر آن ها برده؛ آنان حزب شیطانند. بدانید حزب شیطان زیانکارانند».(9)

گناه پیشگی:

« تِلْکَ آیاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدیثٍ بَعْدَ اللّهِ وَ آیاتِهِ یُؤْمِنُونَ * وَیْلٌ لِکُلِّ أَفّاکٍ أَثیمٍ»؛ « این ها آیات خداوند است که ما آن را به حقّ بر تو تلاوت می‏ کنیم؛ اگر آن ها به این آیات ایمان نیاورند، به کدام سخن بعد از سخن خدا و آیاتش ایمان می ‏آورند؟ وای بر هر دروغگوی گنهکار».(10)  مكر زنانه: « ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخائِنینَ»؛ « این سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب به او خیانت نکردم؛ و خداوند مکر خائنان را هدایت نمی ‏کند».(11)

حسادت:

«اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صالِحینَ»؛ « یوسف را بکشید؛ یا او را به سرزمین دوردستی بیفکنید؛ تا توجه پدر فقط به شما باشد؛ و بعد از آن (از گناه خود توبه می‏ کنید؛ و) افراد صالحی خواهید بود»

(12)

ضعف قدرت و نفاق:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ تَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»؛ « آیا ندیدی کسانی را که طرح دوستی با گروهی که مورد غضب خدا بودند، ریختند؟! آن ها نه از شما هستند و نه از آنان! سوگند دروغ یاد می‏ کنند (که از شما هستند)، در حالی که خودشان می ‏دانند (دروغ می‏ گویند)».(13)

 

بعضی از رذایل و بدی های اخلاقی مخصوص دین و آیین خاصی نیست و در تمام ملت ها و در بین تمام انسان ها بدی محسوب می گردد، بنابراین تمام افراد متخصص در جوامع مختلف خواستار از بین رفتن یا حداقل کم رنگ شدن آن می باشند و هر کدام راهکارهای مختلفی برای از بین بردن آن پیشنهاد می کنند.همین اهداف مشترک نیز باعث همدلی بیشتر بین انسان ها می گردد که در حال حاضر با توجه به وجود اختلافات و شکاف های گوناگون بسیار مورد نیاز است. با توجه به این که دین مبین اسلام دچار تحریف و انحراف نشده است از مهمترین منابع موجود می باشد که می توان از آن کمک گرفت و به آن استناد جست.

در رأس این منابع، قرآن معجزه الهی پیامبر اسلام (صلی الله و علیه و آله) می باشد که راهنمای بشر در سراشیبی ها و ناملایمات زندگی است و راهی را که دیگران در طی سال ها ، شاید با آزمون و خطا به ابعادی از آن دست پیدا کنند، بی منت در اختیارمان نهاده است که با استفاده صحیح و در جایگاه درست می توانیم از بسیاری از مشکلات جلوگیری نماییم و بسیاری از مصائب و رذایل اخلاقی را از بین ببریم.در مورد دروغ آیات شریفه قرآن کریم را می توان به سه دسته تقسیم نمود:

اول ریشه دروغ، چرایی و عوامل آن، دوم آثار و عواقب دروغ در دنیا و سوم آثار دروغ در زندگی اخروی و جهان پس از مرگ.

در این چند سطر به صورت گزیده و خلاصه به بررسی این سه مورد پرداخته شده است امید به آنکه مورد استفاده خوانندگان گرامی قرار گیرد.لفظ دروغ از کلماتی است که معانی مختلفی را در بر می گیرد. دروغ گاهی اوقات بر زبان جاری می شود و گاهی با انجام کار و امری است ولی تمام این موارد شامل گفتار یا عملی است که برخلاف واقعیت باشد.دروغ، خلاف واقع و انتشار کذب نشان دهنده یک بیماری درونی است؛ شاید بتوان گفت شخصی که به دروغ و کذب دچار است دارای بیماری روانی می باشد، فردی که بیماری خود را انکار می کند ولیکن همانند علف هرزی با تار و پود و شخصیت وی عجین شده است.

شخصی که دروغ می گوید با واقعیات نمی تواند کنار بیاید. این واقعیات ممکن است در مرحله ای به ضرر وی باشد اما به یقین می توان گفت ضرری که به وی می زند کمتر از ضربه های دروغ است، زیرا فردی که دروغ می گوید باید با خلاف واقع زندگی نماید و همان دروغ، وی را به دروغ های بیشتر و بزرگتر دچار می سازد و زندگی وی را از حالت عادی خارج می سازد.انسان تا زمانی که این راه را انتخاب نکرده است می تواند تصمیم گیری نموده و به آن دچار نگردد اما زمانی که قدم در این راه نهاد ، دیگر بازگشتی وجود ندارد و خاتمه این راه به آن چیزی که در ابتدا فکر می کرد نمی انجامد بلکه پایانش گمراهی، عدم رضایت خداوند و خلق خداوند است.

از طرف دیگر با توجه به متن آیات و روایات و همچنین تجارب و تحقیقات میدانی، دروغگو کم حافظه می گردد. (سوره یوسف آیه هجده) زیرا شخصی که دروغ می گوید باید تمام مسائل و اطراف صحبت خویش را بر طبق همان دروغ خویش مرتب، منظم و مرتبط سازد و با توجه به اینکه کثیری از مطالب خلاف واقع را به صورت یکباره به ذهنش می سپارد ، لاجرم در بازگو کردن آن دچار تشویش و آشفتگی ذهنی شده و خویشتن را رسوا می سازد.گاهی اوقات بعضی از مردم برای توجیه رفتار بد خویش، تقسیم بندی های خاصی برای دروغ قائل می شوند که تنها خود به سبک آن واقف اند. دروغ بیماری است که وقتی کسی به آن دچار شد دیگر بزرگ و کوچک ندارد در آخر او را از پای در خواهد آورد مگر اینکه تغییری در رویه خویش داده ، از آن تبری جوید و خویشتن خویش را درمان نماید.

 عواقب دروغ را جدی بگیریم

انسان زمانی که مرتکب دروغ می گردد دارای عواقب و جزایی است. این عواقب هم دنیوی است هم اخروی در این بخش به بعضی از آن ها اشاره می گردد:کسانی که دروغ می گویند بعد از گذشت زمانی دچار دورویی و نفاق می شوند؛ زیرا باید بر نقشی سوار شوند که با حقیقت تطابق نداشته و ندارد؛ همین همواره ایشان را دچار دوگانگی و در طولانی مدت دچار چند شخصیت متضاد می نماید (سوره توبه آیه هفتادوهفت).

انسان دروغگو دچار ظن و گمان می گردد، وی هیچگاه با دیگران از در صدق و صفا وارد نشده است و گمان می کند که دیگران نیز همین گونه اند, همواره نسبت به دیگران شک دارد و نسبت به صحبت ها، اعمال و تصمیمات ایشان جبهه گیری می نماید و آرامش را از خود و اطرافیان سلب می کند.انسان دروغگو عاقبت جایی دروغ هایش فاش می شود، شاید این پرده دیر افتد و این رسوایی دیر شکل گیرد و به طول بینجامد اما به هر حال عاقبت تشت رسوایی اش از بام خواهد افتاد.آن زمان اعتماد دیگران نسبت به وی از بین خواهد رفت و سرمایه ای که دیر و سخت به دست می آید به راحتی از دست رفته و باز نخواهد گشت. ( سوره نحل آیه صد و پنج)همین بی اعتمادی وی را به سوی انزوا و گوشه گیری سوق می دهد و از محیط کاری و زندگی سالم اجتماعی به دور می ماند.

با اندکی اندیشه و سیر در ابعاد رذیله اخلاقی دروغ در می یابیم که سرچشمه و بنیان بسیاری از گناهان ریز و درشت همانند ریا، تظاهر، و اختلافات فی ما بین (با درجات متفاوت) و... می باشد.«وای بر دروغگوی گنهکار» (سوره جاثیه آیه هفت) دنیا با سختی و آسانی اش می گذرد و به پایان خواهد رسید اما متأسفانه بعضی از زندگی اخروی خویش غافلند.فراموش نکنیم که دروغ با ایمان به خداوند تبارک و تعالی سازگار نیست (سوره نحل آیه صد و پنج) زیرا کسی که مسبَّب و مسبِّب و پدید آورنده اسباب را، خداوند بداند ، دیگر در درون خود نیازی به بروز خلاف واقع نخواهد دید.

پروردگار می فرمایند دروغگویان هرگز رستگار نخواهند شد (سوره زمر آیه بیست و پنج) زیرا دروغ همانند باتلاقی است که عامل آن هرچه دست و پا زند بیش از پیش در آن فرو خواهد رفت. دروغگویان به نفرین حضرت باری تعالی دچار خواهند گشت (سوره ذاریات آیه دهم) و در قیامت رو سیاه محشور خواهند شد؛ (سوره زمر آیه شصت) زیرا عمری در دنیا به انتشار پلیدی و سیاهی پرداخته اند و همانا آخرت آیینه دنیاست.با توجه به درک عواقب دنیوی و اخروی دروغ، باید افرادی که به این رذیله اخلاقی دچار شده اند، در جهت از بین بردن آن بکوشند.

به خودتان قول بدهید

راه های مختلفی برای از بین بردن این رذیله می توان پیشنهاد نمود که به تعدادی از آنها اشاره می گردد:اول ایمان به خدای متعال است که از پدید آمدن خلاف واقع جلوگیری می نماید.دوم تمرین راستگویی و صداقت است باید به خود قول داد که به هیچ وجه از راه راست منحرف نشد حتی اگر به ضرر خود باشد.سوم تفکر به عاقبت کار و اینکه اگر خلاف آن به هر طریق مشهود گردد ، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد، هیچ چیز به حقارت این چنینی نمی ارزد . اینکه در ترک رذایل اخلاقی اگر توکل و عهدی با یگانه ی مهربان بسته شود و از خودش و در راه خودش مدد و یاری خواسته شود ، بی شک او بهترین پشتیبان خواهد بود.برای ورود به هر مسأله ای کلیدی لازم است و کلید ورود به گناهان و رذائل اخلاقی ، دروغ است  .یكی از مهمترین عوامل ، ضعف ایمان

 اگر ما بدانیم و یقین کنیم حرفی كه می زنیم ، خدا و امامان می شنوند ، حواسمان را بیشتر جمع خواهیم کرد .گاهی در خانه ده تا سرفه می‌كنیم واز کسی معذرت خواهی نمی کنیم  اماپشت دوربین تنها با سرفه ای کوچک ، فوری معذرت خواهی می کنیم  ، این دلیلش آن است که خود را در حضور مردم می بینیم و خجالت می کشیم .اگر ما معتقد باشیم كه درهمه حال و در هر لحظه در محضر خدا هستیم و او بر همه ی اعمال ما نظاره گر است ، دیگر به راحتی دروغ نخواهیم گفت.

مگر نمی دانید خدا در همه جا حضور دارد !

قرآن آیات زیادی دارد که می فرماید : « أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرى‏ ؛ نمی دانی که خدا تو را می بیند ؟!»(علق/14)

در جای دیگر می فرماید : « بَلى‏ وَ رُسُلُنا لَدَیْهِمْ یَكْتُبُونَ »(زخرف/80) فرستادگان ما می‌نویسند ، « ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ ؛ هیچ كلمه‌ای را تلفظ نمی‌كنی مگر آنکه همه آنها نوشته می شوند .» (ق/18)

« كِراماً كاتِبینَ ؛ فرشتگانی مأمور هستند و همه ی اعمال را ضبط می‌كنند . »(انفطار/11)

 قرآن می‌فرماید: « وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمینَ مُشْفِقینَ مِمَّا فیهِ وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً إِلاَّ أَحْصاها ؛ در روز قیامت كتاب در مقابل انسان باز می‌شود و می گویند :  این چه نامه‌ای است که همه ی اعمال ما از کوچک و بزرگ در آن نوشته شده است . »(كهف/49)

 تبرئه، دلیلی دیگر بر دروغ گویی

 گاهی می گویند : چرا چنین کردی ؟ چرا دیر آمدی و ... ؟

 یك دروغ می‌گوییم ، می‌گوییم كه به این خاطر دیر آمدم كه بچه‌ام از پله افتاد ، ترافیك بود ، ساعتم اشتباه بود ، بالأخره یک دروغ می گوییم که  خودمان را تبرئه كنیم و حال این كه ؛ « النجاة فی الصدق »

دلیلی دیگر برای دروغ گویی ، تفریح است

پیغمبر (ص) فرمود: « وَیْلٌ لِلَّذِی یُحَدِّثُ فَیَكْذِبُ لِیُضْحِكَ بِهِ الْقَوْمَ وَیْلٌ لَهُ وَیْلٌ لَهُ وَیْلٌ لَهُ ؛ وای به حال كسی كه به دروغ حرف می‌زند كه مردم بخندند »(أمالى طوسى ، ص‏537)در جای دیگر حضرت می فرمایند : « وای به حال کسی كه به قیمت رضای خلق ، غضب خدا را می‌خرد.» (نهج الفصاحه ، جمله‌ی سی و یك ، هشتاد ونه ، سه هزار و صد و هشتاد و نه)

گاهی دلیل دروغ گویی، تلقین است

بچه دروغ گو نیست ، گاهی پدر و مادر او را وادار می‌كنند كه دروغ بگوید ،

پدر به بچه می‌گوید: برو بگو پدرم نیست .

 پیغمبر(ص) فرمود: « لا تلقنوا الكذب فتكذبوا فإن بنی یعقوب لم یعلموا أن الذئب یأكل الإنسان حتى لقنهم أبوهم ؛ دروغ تلقین نكنید. برادرهای یوسف نمی‌دانستند كه گرگ آدم را پاره می‌كند تا اینکه پدرشان به آنها تلقین کرد .» (قصص‏الأنبیاء جزائری، ص 159)احساس كمبود و حقارت ، دلیل دروغ گویی است « لَا یَكْذِبُ الْكَاذِبُ إِلَّا مِنْ مَهَانَةِ نَفْسِهِ ؛ انسان كه دروغ می‌گوید به خاطر این است که احساس كمبود و خاری می‌كند.» إختصاص مفید ، ص‏232) ؛ انسان وقتی احساس ‌كند كم و کوچک است با دروغ می‌خواهد، خود را بالا ببرد .

پر حرفی عاملی برای دروغ گویی !گاهی به خاطر پر حرفی دروغ می‌گوییم ، كسی كه زیاد حرف می‌زند ، همه‌ی حرف هایش نمی‌تواند درست باشد؛ « حسبك من الكذب أن تحدث بكل ما سمعت ؛ همین كه هرچه شنیدی می‌گویی ، دلیل بر دروغ تو است .»

راستگویی به چیست؟

« وَ لَا تَكُ صَادِقاً حَتَّى تَكْتُمَ بَعْضَ مَا تَعْلَم ؛ اگر می‌خواهی راستگو باشی ، هر حرفی را نزن.»(بحارالأنوار، ج‏75، ص‏8)

هر راست نباید گفت !

امام صادق(ع) فرمود : « أَیُّمَا مُسْلِمٍ سُئِلَ عَنْ مُسْلِمٍ فَصَدَقَ فَأَدْخَلَ عَلَى ذَلِكَ الْمُسْلِمِ مَضَرَّةً كُتِبَ مِنَ الْكَاذِبِینَ وَ مَنْ سُئِلَ عَنْ مُسْلِمٍ فَكَذَبَ فَأَدْخَلَ عَلَى ذَلِكَ الْمُسْلِمِ مَنْفَعَةً كُتِبَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الصَّادِقِینَ ؛ اگر مسلمانی در مورد مسلمانی دیگر سؤالی کرد و تو راستش را بگویی و به وسیله آن راست ضرری به مسلمان برسد ، تو در زمره دروغ گویان نوشته می شوی و بالعکس ، اگر دروغی را گفتی که به مسلمانی منفعتی برسد و ضرری از او دفع شود در زمره صادقین می باشی . »(إختصاص مفید، ص‏224 )

خلاصه باید حساب كنیم كه اگر راست بگوییم چه فسادی دارد و اگر دروغ بگوییم چه اتفاقی می افتد ؛ آن موقع باید تصمیم گرفته شود که چه باید کرد . در بعضی مواقع دروغ جایز است؛  آن جایی است که  اگر راستی گفته شود ، فتنه ای بر پا شود . آن جایی كه به خاطر دروغ گفتن فتنه را فروکش می کنیم ، دروغ جایز است .

 

راههای درمان دروغ :

 

برای درمان دروغ , بزرگان ما دو راه علمی و عملی را سفارش می کنند .درمان از طریق علمی , با مطالعه ی آیات و احادیث وارده و کتب اخلاقی که در زمینه ی مذمت دروغ نگاشته شده , حاصل می شود . وقتی انسان به محرومیتها و خسارات ناشی از این صفت می اندیشد , می تواند با سعی و تلاش و تمرین این صفت زشت را از خود دور کند . یاد آوری مداوم پیامدهای دروغ – محرومیت از هدایت الهی , ناتوانی از چشیدن طعم ایمان , قرار گرفتن در زمره ی کفار و منافقان , سقوط در آتش جهنم و ... – انسان دروغگو را در درمان , کمک می کند .

 

آیة الله مجتبی تهرانی در زمینه ی درمان عملی دروغ می فرمایند : یکی از مهمترین روشهای عملی در درمان دروغ آن است که انسان پیش از آنکه کلمه ای را بر زبان بیاورد , درباره ی درستی یا نادرستی آن بیاندیشد , و به آثار و عواقب آن توجه کند .

 

شیوه ی دیگر در درمان عملی دروغ آن است که از معاشرت با دوستان دروغگو بپرهیزد ؛ چرا که بسیاری از زشتیها در اثر رفت و آمد و همنشینی با انسانهای ناصالح پدید می آید و به عکس , بسیاری از زیبائیهای اخلاقی هم در همنشینی با خوبان و صالحان پدیدار می شود .(اخلاق الهی / آفات زبان / آیة الله مجتبی تهرانی)

 

 پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد

 

 سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد

 

راه دیگر , قرار دادن تنبیه شرعی در صورت دروغ گفتن است . برای مثال : می توانید با هر بار دروغ گفتن مبلغی را به عنوان صدقه کنار بگذارید و یا فردای آن روز را روزه بگیرید .دعا و نیایش و زاری به درگاه الهی و توسل به حضرات معصومین , بخصوص امام زمان ( عج الله تعالی فرجه الشریف ) و تلاوت روزانه ی آیات قرآن کریم و تفکر در آن , بسیار مؤثر است .بی شک اگر راهکارهای ارائه شده را بطور مداوم انجام دهیم , پس از مدتی خواهیم دید که بطور کلی این صفت را ترک کرده ایم .

 

بدانید که هر کس با عمل خویش , چهره ی برزخی و قیامتی خود را می سازد و هر انسانی الی الابد با عمل خویش محشور است ؛ پس تلاش کنیم با عمل صالح و ترک زشتیها چهره ای زیبا و نورانی برای برزخ و قیامت خود بسازیم ؛ هر چند که اثرات این زیبایی را در دار دنیا نیز خواهیم چشید .

 

 پی نوشت ها :

1. غافر: 28.

2. اعراف: 20.

3. مجادله: 14.

4. ر.ک: جاثیه: 7 و 8؛ زمر: 3؛ یونس: 96 و توبه: 77.

5. مجادله: 14.

6. یوسف: 18ـ 17.

7. طه: 120.

8. شعراء: 221 و 222.

9. مجادله: 19.

10. جاثیه: 7 ـ 6.

11. یوسف: 52.

12. یوسف: 9.

13. مجادله: 14.

 




چکیده
زمینه و هدف: یکی از ارکان مهم و اساسی سعادت بشر تربیت است. نخستین جایگاه تربیت فرزندان خانواده میباشد و  وظیفه تربیت فرزندان بر عهده پدر و مادر است. خداوند انسان ها را در این امر مهم تنها نگذاشته است، تامل در قرآن مجید به خوبی این نکته  آشکار می شود که کلام خداوند، به تمام معنی یک الگو تربیتی کامل می باشد یکی از زیباترین جلوه های تربیتی قرآن، در سوره لقمان و توصیه های تربیتی لقمان حکیم به فرزندش می باشد. هدف از جمع آوری مطالب در این مقاله شناخت و آشنایی با آموزه های تربیتی موجود در این سوره می باشد.
روش کار: این مقاله به روش کتابخانه ای وبا استناد بر منابع معتبر نظیر: کتب، مجلات و روایات صورت گرفته است.
یافته ها: لقمان یکی از سوره های مکی قرآن می باشد و دارای 34 آیه است. یکی از بخش های مهم این سوره پند های لقمان به پسرش می باشد، که حاوی نکات تربیتی مهمی نظیر: خداپرستی و نداشتن شرک، احسان نسبت به والدین ، دوری از اطاعت کورکورانه ، یادآوری حسابرسی در آخرت، برپایی نماز، انجام امر به معروف و نهی از منکر، صبر و استقامت در برابر مصائب و داشتن اراده قوی، بی اعتنایی نکردن به مردم، و دوری از غرور و تکبر، داشتن اعتدال و میانه روی و پرهیز از افراط و تفریط (در راه رفتن و در صدا و صوت) می باشد.
نتیجه: تربیت موفق بر اصول و پایه های خاصی مبتنی است، که با بهره گیری از سوره لقمان و با الگو قرار دادن پند ها و اندرزهای آن حکیم بزرگوار دست یافتنی است.
کلمات کلیدی: تربیت- قرآن- سوره لقمان
 
مقدمه
انبیاء الهی آمده اند تا در اثر تعلیم و تربیت بشر را به سعادت واقعی و خوشبختی دنیا و آخرت سوق دهند ؛ قرآن کریم حاوی بزرگترین دستورات، اصول، مبانی و روشهای تربیتی است که خداوند توسط  پیامبر خاتم حضرت محمد (ص) برای هدایت وتربیت انسانها فرستاده شده است. تامل درقرآن مجید به خوبی این نکته را آشکار می سازد که کلام خداوند ، به تمام معنی یک الگو تربیتی کامل می باشد. مسائل تربیتی موجود در قرآن به قدری گسترده است که اگر آدمی سالها وماهها تلاش کند شاید بتواند گوشه ای از آن را بیان کند. به همین دلیل سعی ما بر این است که با رجوع به قسمتی از آیات قرآن، نکات تربیتی آن را بیان کنیم.
تربیت نیاز به روش ها و شیوه هایی است که بتوان به وسیله آن روش ها، اصول تربیت را جامعه عمل پوشاند و راه سیر به سوی تربیت را هموار نمود. چنانکه برای هر کاری راهی مناسب آن و برای هر امر شیوه ای در خور آن باید جست و بی گمان برای رفتن به سوی مقاصد تربیت، لازم است راه به درستی انتخاب شود و از روش های مناسب بهره گرفته شود و در غیر این صورت تلاش ها و زحمات به بار نخواهد نشست. يكي از بهترین اصلی ترین  و کامل ‌ترين مسائل  تربيتي در سوره مبارکه لقمان قراردارد، دانشمندان به خوبی دریافته اند كه زیربنای زندگی در دوران كودكی پی ریزی می شود و سعادت و شقاوت ادوار مختلف زندگی در گرو طرز تربیت دوران كودكی است. یكی از مربیان نمونه حضرت لقمان است. اندرزهایی كه لقمان به فرزند خود داده و قرآن مجید آنها را به عنوان برنامه تربیتی در این سوره آورده همگی براساس ایجاد شخصیت در فرزند استوار است.  آنچه بايد نوجوانان و جوانان ما در حيات دنيوي كشف كنند پيامهايي است كه خداوند متعال آن‌ها را در این سوره آورده است.
 
 
اهمیت و ضرورت
یکی از مهمترین بحث‌ها در عرصه علوم انسانی، تربیت انسان است، زیرا مهمترین هدف رسالت انبیا را تربیت و تزکیه تشکیل می‌دهد. و انسان یگانه موجودی است که بیشترین نیاز را به تربیت و رسیدن به کمال دارد. همه مکاتب، مذاهب و ممالک برای تربیت آدمی در دوران کودکی، به دلایل متعدد ، اهمیت ویژه ای قائل اند. اسلام نیز بر تربیت در دوران کودکی تأکید فراوان دارد و آن را از وظایف والدین و حقوق فرزندان می داند.
معصومان(ع) در روایات متعددی بر اهمیت تربیت در این دوران تأکید کرده اند که برخی از آن ها را مطرح می کنیم:حضرت علی(ع) می فرماید: « مَا نَحَلَ وَالِدٌ وَلَدًا نُحْلا أَفْضَلَ مِنْ أَدَبٍ ، حَسَنٍ هیچ پدری هدیه ای بهتر از تربیت نیکو به فرزندش نداده است.»
پیامبر(ص) فرمود: « لَأَنْ يُؤَدِّبَ أَحَدُكُمْ وَلَدَهُ خَيْرٌ لَهُ مِنْ أَنْ يَتَصَدَّقَ بِنِصْفِ صَاعٍ‏ كُلَّ يَوْم ، اگر پدری فرزندش را تربیت کند ، بهتر از این است که روزی یک و نیم کیلوگرم طعام صدقه بدهد.»
هم چنین امام صادق(ع) درباره فرزند سه حق را بر پدر لازم می داند که یکی از آن ها جدیت در تربیت اوست:
« تَجِبُ لِلْوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ اخْتِیَارُهُ لِوَالِدَتِهِ وَ تَحْسِینُ اسْمِهِ وَ الْمُبَالَغَةُ فِی تَأْدِیبِه ،  فرزند بر پدر سه حق دارد: انتخاب مادر مناسب برای او، نام نیک نهادن بر او و جدیت در تربیت او ». هر سه حق می تواند در تربیت فرزند مؤثر باشد، ولی تأثیر قسم سوم کاملاً تربیتی است.با توجه به اهمیت تربیت از دیدگاه بزرگان، ضرورت آن را حس شد تا با بهترین الگوی تربیتی موجود در قرآن کریم  یعنی لقمان آشنا شده و از پندها، نصایح و فضایل آن حکیم بزرگوار در تربیت فرزندان خود سود بریم.
  
روش پژوهش
این مقاله به روش کتابخانه ای و با استناد از مجموعه منابع معتبر صورت گرفته است. اسناد مرور شده شامل کتابها، مقالات منتشر شده در مجلات معتبر داخلی، و همچنین منابع اصیل دینی مثل تفاسیر قرآن و کتب و روایات بوده است.
 
یافته ها:
 گفتار اول
تربیت مصدر باب «تفعیل» و از ماده «ربو» و به معنی زیاد کردن، نمو دادن، وسیله رشد را فراهم نمودن و پاک گردانیدن آمده است و بدیهی است علاوه بر رشد دادن جسم، نمو و پرورش دادن و زیاد کردن استعدادها در جهت کمال نیز مورد نظر است، چه بسا آنچه تحت تربیت قرار می گیرد به ظاهر تنزل کند.
تربیت در مورد انسان به معنی بالفعل کردن استعدادهای بالقوه به صورت ارادی و آگاهانه و برای رسیدن به اهداف متعالی است تا بتواند فرد با تغییراتی مرتبه وجود خویش را از مرتبه پایین تر به موقعیت برتربرساند و از استعدادهای درونی اش به عنوان عاملی موثر در رشد و کمال انسانی بهره گیرد. این کمال گاه جنبه شناختی دارد که مربوط به سطح دانش و بینش فرد یا جنبه گرایش و قلبی دارد که مربوط به اعتقادات و باورهای قلبی همچون ایمان و علایق است و گاه جنبه عینی و کنشی دارد که رفتارها و عملکرد فرد را شامل می شود (ابراهیم زاده، 1379، صفحه 40).
تربیت پرورش استعدادهای مادی و معنوی و توجه دادن آنهاست به سوی اهداف و کمالاتی که خداوند متعال آنها را در وجود آدمی قرار داده است. در قرآن کریم ماده تربیت در دو مورد بکار رفته است، یکی به صورت فعل ماضی و دیگری به صورت فعل جحد.
الف) «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً ، وبگو پروردگار ا بر پدر و مادرم رحم کن چنان که در اوان کودکی مرا پرورش دادند».
ب) «أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ ، (ای موسی) آیا تو را در حالی که تازه متولد شده بودی نپروراندیم؟ که سالیانی از عمرت را در بین ما (فرعون) ماندی (و از نعمت هایمان بهره مند شدی) ».
 به طوری که از آیه اول بر می آید و مفسران نیز به آن اشاره کرده اند مسلما منظور از تربیت پدر و مادر، همان رشد و قوای مادی و معنوی است چنان که دو مفسر معروف فیض کاشانی و ملا فتح الله کاشانی  گفته اند: دعای فرزند برای پاداش پدر و مادر است که او را رشد داده و ارشادش نموده اند.
امام فخر رازی از قفال نقل کرده است: «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً» یعنی به پدر و مادرم احسان کن همان گونه که به وسیله تربیتشان به من احسان نمودند، و تربیت همان رشد دادن است (که رشد مادی و معنوی را شامل می شود). (صانعی، 1378، صفحه 13).
تربیت اسلامی، علم آماده سازی انسان مسلمان برای زندگی دنیا و آخرت است، آماده کردن کامل انسان و تربیت بهداشتی، عقلانی، علمی، عقیدتی، معنوی، اخلاقی، اجتماعی، ارادی و نوآوری او در همه مراحل رشد، در پرتو مبانی، ارزش‌ها، روش‌ها و شیوه‌های تربیتی که اسلام بیان کرده صورت می‌پذیرد» (فتحی ملکاوی، 1380، صفحه ۷۳).

گفتار دوم
مشهور و معروف که سوره لقمان در مكه نازل شده گر چه بعضى مانند شيخ طوسى در تبيان، اندكى از آيات اين سوره را مانند آيه چهارم كه سخن از نماز و زكات مى‏گويد، و يا مانند فخر رازى كه علاوه بر اين آيه، آيه 27 را كه از علم وسيع پروردگار بحث مى‏كند استثناء كرده‏اند، ولى دليل روشنى براى اين استثناها وجود ندارد، چرا كه نماز و زكات (البته زكات به صورت كلى) در مكه نيز وجود داشته است، و داستان شرح وسعت علم پروردگار نيز چيزى نيست كه نشانه مدنى بودن در آن باشد.بنابراين سوره لقمان به حكم مكى بودن و مشتمل بر محتواى عمومى از سوره‏هاى مكى است ودارای 34 آیه می باشد، يعنى پيرامون عقايد اساسى اسلامى مخصوصا مبدا و معاد و همچنين نبوت بحث مى‏كند.به طور كلى محتواى اين سوره در پنج بخش خلاصه مى ‏شود:
بخش اول بعد از ذكر حروف مقطعه اشاره به عظمت قرآن و هدايت و رحمت بودن آن براى مؤمنانى كه واجد صفات ويژه هستند مى‏كند ، و در نقطه مقابل ، سخن از كسانى مى‏گويد كه در برابر اين آيات آنچنان سرسختى و لجاجت نشان مى‏دهند كه گوئى گوشهايشان كر است ، علاوه بر اين سعى دارند با ايجاد سرگرميهاى ناسالم ديگران را نيز از قرآن منحرف نمايند .
بخش دوم از نشانه‏ هاى خدا در آفرينش آسمان و بر پا داشتن آن بدون هيچگونه ستون ، و آفرينش كوهها در زمين ، و جنبندگان مختلف ، و نزول باران و پرورش گياهان سخن مى‏ گويد.
بخش سوم به همين مناسبت قسمتى از سخنان حكمت آميز لقمان آن مرد الهى را به هنگام اندرز فرزندش نقل مى‏كند كه از توحيد و مبارزه با شرك شروع شده ، و با توصيه به نيكى كردن به پدر و مادر ، و نماز ، و امر به معروف و نهى از منكر ، و شكيبائى در برابر حوادث سخت ، و خوشروئى با مردم ، و تواضع و فروتنى و اعتدال در امور پايان مى ‏يابد.
در بخش چهارم بار ديگر به دلائل توحيد باز مى ‏گردد، و سخن از تسخير آسمان و زمين و نعمتهاى وافر پروردگار و نكوهش از منطق بت ‏پرستانى كه تنها بر اساس تقليد از نياكان در اين وادى گمراهى افتادند، سخن مى ‏گويد، و از آنها بر مساله خالقيت پروردگار كه پايه عبوديت او است اقرار مى‏گيرد. و نيز از علم گسترده و بى پايان خدا با ذكر مثال روشنى پرده بر مى‏دارد، و در همين رابطه علاوه بر ذكر آيات آفاقى، از توحيد فطرى كه تجليش به هنگام گرفتار شدن در ميان امواج بلا است به طرز جالبى بحث مى‏كند.
بخش پنجم اشاره كوتاه و تكان دهنده‏اى به مساله معاد و زندگى پس از مرگ دارد، به انسان هشدار مى‏دهد كه مغرور به زندگى اين دنيا نشود، به فكر آن سراى جاويدان باشد. اين مطلب را با ذكر گوشه‏اى از علم غيب پروردگار كه از همه چيز در ارتباط با انسان از جمله لحظه مرگ او و حتى جنينى كه در شكم مادر است آگاه است تكميل كرده و سوره را پايان مى ‏دهد.ضمنا روشن است نامگذارى اين سوره به سوره لقمان به خاطر همان بحث قابل ملاحظه و پر مغزى است كه از اندرزهاى لقمان در اين سوره آمده، و تنها سوره‏اى است كه از اين مرد حكيم سخن مى‏گويد (مکارم شیرازی، صفحه 5).

گفتار سوم
یکی از حکمای راستین و بزرگ تاریخ، حضرت لقمان(ع) است که نامش در قرآن دو بار با عظمت یاد شده و یک سوره قرآن (سی و یکمین سوره) به نام او است مطرح شدن لقمان و حکمت های دهگانه او در قرآن، و یک سوره به نام او، در کتابی که جاودانی و جهانی است بیانگر آن است که خداوند می خواهد نام لقمان و روش و نصایح حکیمانه او را در پیشانی ابدیت ثبت کرده تا شیفتگان حق و عرفان در هر نقطه و عصری، در پرتو آن هدایت یابند، و از فیوضات آن برای پاک سازی و به سازی بهره جویند.
نام او لقمان، و کنیه او ابوالاسود است، او در سرزمین نوبه (واقع در کشور سودان یکی از مناطق افریقا) چشم به جهان گشود. بنابراین قیافه تیره و متمایل به سیاه داشت، و تاریخ نویسان او را به عنوان سیاه چهره با لب های ستبر و درشت و قدم هایی بلند و گشاد یاد کرده اند پس او از نژاد مردم افریقا بود و بعضی او را از اهالی «ایله» که شهری بندری در کنار دریا، نزدیک مصر، در سرزمین فلسطین بوده دانسته اند. لقمان نظر به این که عمر طولانی کرد، با پیامبران بسیار (که طبق بعضی از احادیث تا چهارصد پیامبر) را دیدار کرده است و نظر صحیح این است که او پیامبر نبود چنان که خاطر نشان می شود. به عقیده بعضی چند سال قبل از تأسیس حکومت حضرت داود(ع)، و به نظر بعضی ده سال پس از حکومت داود(ع) متولد شد، و عمر او تا عصر پیامبری حضرت یونس(ع) ادامه یافت، او در عصر نبوّت و حکومت حضرت داود (ع) همراه آن حضرت به جنگ جالوت رفت، و در کشتن جالوت که طاغوت آن عصر بود، شرکت داشت. سلسله نسب لقمان را چنین نوشته اند: «لقمان بن عنقی بن مزید بن صارون» و به گفته بعضی او پسرخاله یا خواهرزاده ایوب(ع) بود، و سلسله نسبش به ناحور بن تارخ (برادرابراهیم خلیل (ع) ) می رسد. او عمر طولانی کرد، که عمرش را از دویست تا ۵۶۰ سال، و از هزار تا ۳۵۰۰ سال نوشته اند، در عین حال بسیار زاهد بود، و دنیا را به اندازه عبور از سایه ای به سایه دیگر در نزدیک آن می دانست او مدّتی چوپان و برده قین بن حسر (از ثروتمندان بنی اسرائیل) بود، سپس بر اثر بروز حکمت های سرشار نظری و عملی از او، از طرف اربابش آزاد شد (مسعودی، 1344، صفحه 46).
او دارای فرزندان بسیار بود، آنها را به گرد خود جمع می کرد، و نصیحت می نمود. و به گفته بعضی گرچه با گفتن «یا بُنَیّ؛ ای پسرک من» تنها پسر بزرگش به نام باران را مورد خطاب خود قرار می داد، ولی خطاب او در حقیقت به همه پسران و فرزندانش، بلکه به همه انسان ها بود، و با این تعبیر مهرانگیز می خواست عواطف آنها را جلب کند، و به آنها بفهماند که من همانند پدر دل سوز برای شما هستم، نصایح دل سوزانه مرا که از روی خیر خواهی است بپذیرید (خزائلی، ص۷۱۶). چنان که این شیوه در نصایح امیرمؤمنان حضرت علی(ع) به دو فرزندش امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به طور فراوان دیده می شود.
خداوند در میان حکمت های لقمان، بخشی از حکمت های او به فرزندش که ده فراز است، در قرآن در ضمن پنج آیه در سوره لقمان (آیات ۱۳، ۱۶، ۱۷، ۱۸ و ۱۹) می آورد که بیانگر ده نصیحت بزرگ و مفهوم عمیق انسان سازی است، و آن ده فراز عبارتند از:
۱ـ توحید ۲ـ معاد ۳ ـ نماز ۴ـ امر به معروف ۵ـ نهی از منکر ۶ ـ صبر و استقامت ۷ ـ تواضع ۸ـ دوری از خود خواهی ۹ـ اعتدال در راه رفتن ۱۰ـ اعتدال در صدا و سخن گفتن (که مجموعه ای از حکمت نظری و عملی، اعتقادی، عبادی، اجتماعی، سیاسی، تقویتی، اخلاقی است)، که در پژوهش حاضر این دستورات حکیمانه را مورد بررسی قرار می دهیم.
 
گفتار چهارم
از دیدگاه اسلام تربیت موفق بر اساس اصول و پایه هایی مبتنی است که بدون در نظر داشت آنها هرگز اهداف تربیتی اسلام تأمین نمی شود. در رویکرد تربیتی اسلام اصول عبارت است از مفاهیم و تکیه گاههای نظری که از قرآن کریم و سنّت معصومان (علیهم السلام) کشف و استخراج می گردد. اهم این اصول عبارتند از:
1) اصل اعتدال
مکتب اسلام مسلمانان را در کلیه امور از جمله در امر تربیت به اعتدال توصیه کرده است. آیات و روایات متعددی بر اعتدال در امور دلالت دارند، از جمله:سوره مبارکه البقرة آیه ۱۴۳: « وَكَذٰلِكَ جَعَلناكُم أُمَّةً وَسَطًا ، و این چنین شما را امت میانه (معتدل) ساختیم».
قال علی (علیه السلام): «لاتری الجاهل الا مفرطا او مفّرطا ، جاهل یا افراط می کند و یا تفریط».
2) اصل تسامح و تساهل
مقصود این است که مربی باید در فعالیتهای تربیتی خود آسان ترین راه را پیش پای متربی بگذارد و در حد توان و استعدادش از او کار بکشد، و تلاش کند که در او میل و رغبت ایجاد کند و با او به ملایمت و مدارا رفتار نماید؛ چنانچه خداوند درآیه 185 سوره بقره بدان سفارش نموده است: «یرید اللّه بکم الیسر و لا یرید بکم العسر، خدا برای شما آسانی می خواهد و دشواری نمی خواهد».
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «خداوند مرا بر شریعت حنیف که آسان و ملایم است مبعوث نموده است».
3) اصل تدریج
تدریج به معنای اندک اندک و آهسته آهسته پیش رفتن و پایه پایه نزدیک شدن است. هیچ انسانی جز بر اساس تمکن و توانایی اش و جز با حرکتی تدریجی و مناسب به کمالات الهی دست نمی یابد؛ همچنان که عکس این مطلب نیز صادق است و هیچ انسانی یک مرتبه و دفعتا تباه نمی شود.
ملاحظه تفاوتهای فردی و اختلاف استعدادها و تواناییها در تربیت از اهمیت بالایی برخوردار است؛ چون آدمها از نظر فیزیکی و طبیعی یکسان نیستند و اختلاف از لوازم وجود این عالم است. همین تفاوتها مایه بقا و دوام جوامع بشری و از نشانه های قدرت خداوند است. رفتارهای تربیتی نیز اگر بر اساس ملاحظه ظرفیتها و تواناییها صورت نگیرد نه تنها رشد دهنده و سازنده نمی باشد که تباه کننده خواهد بود. شاید فلسفه نزول تدریجی آیات قرآن نیز توجه دادن به این اصل باشد؛ زیرا اگر قرآن به طور دفعی و یکباره به بشر ابلاغ می شد برای مردمی که سالها در خلاف جهت آن زندگی کرده و با عقاید و گرایشهای متضاد با آن خو گرفته بودند بسیار گران تمام می شد و در نتیجه پذیرش دین از سوی آنان با دشواری مواجه می گشت.
4) اصل عزّت
اصل عزّت از مهم ترین و بنیادی ترین اصول تربیتی است؛ زیرا اساس تربیت بر عزّت است و اگر فرد، با عزّت رشد یابد و تربیت شود، به حالتی دست می یابد که پیوسته و در هر اوضاع و احوالی راست و استوار می ماند.
عزّت، حالتی است در انسان که نمی گذارد مغلوب کسی گردد و شکست بخورد. خدای متعال عزیز است؛ زیرا هیچ چیز از هیچ جهت بر او قهر و غلبه ندارد و او بر همه چیز و از هر جهت قهر و غلبه دارد.؛ «وللّه العزة و لرسوله و للمؤمنین ، عزت از آن خدا و پیامبر و مؤمنان است » (آیه 8، سوره منافقون).
از نظر اسلام تربیتی که بنیادش بر ایجاد عزت در انسان باشد تربیتی است که در تحکیم و تثبیت شخصیت انسان و حفاظت او در برابر وسوسه های شیاطین و هواها نقش اساسی و مهم دارد. بنابراین برای تربیت صحیح از هر چیزی که باعث خواری و تحقیر انسان می شود باید پرهیز شود، و نیز با سرچشمه های ذلت نظیر حرص و طمع و دنیاپرستی باید مبارزه کرد.
5) اصل ارتباط  ظاهر و باطن
باطن و ظاهر آدمی، دو جلوه از واقعیت وجودی او را تشکیل می دهند. اولی، نمود پیچیده و پنهان این واقعیت را به خود اختصاص می دهد و دومی نمود کم و بیش آشکار و سطحی را شامل می شود. این دو جلوه از رابطه ای معنادار و عمیق با یکدیگر برخوردارند.
بهترین توصیفها در این زمینه از حضرت علی (علیه السلام) نقل شده است: «و بدان برای هر ظاهر و آشکاری، برابر آن باطن و پنهانی است، پس آنچه را ظاهری نیکو باشد، باطنش هم نیکوست، و آنچه را ظاهری زشت و بد باشد، باطنش نیز زشت و ناپاک است».؛ مکتب تربیتی اسلام، ناظر به تحول آدمی از درون و اعماق وجود اوست؛ زیرا چنین دگرگونی که از درون و در باطن ایجاد شود، به ندرت در معرض زوال قرار می گیرد و به تعبیری در وجود او نهادینه می شود (شمیم یاس، 1385، صفحه 57).
لقمان به مساله تعلیم و تربیت که هدف انبیاء است بسیار اهمیت می داد، و خود در این راستا مربی نمونه، و معلم اسوه و آموزگار الگو بود او یکی از حقوق بزرگ فرزند بر پدر را که حق تربیت است، رعایت می کرد، و خود را در این رابطه مسؤول جدی می دانست، و به این نکته توجه داشت که در قیامت عذاب کسی که نسبت به تربیت افراد خانواده خود بی تفاوت باشد، از همه بیشتر است، چنانکه در قرآن و احادیث، چهره لقمان همه جا این گونه دیده می شود، و باید از این حکیم الهی این درس بزرگ را آموخت و به مساله تعلیم و تعلم، و تربیت ارزش فوق العاده داده و آن را در خط سرآغاز اولویت ها قرار داد.
درمورد تربیت مهر و محبت، و شخصیت دادن و احترام نمودن به طرف مقابل، نقش بسیار مهمی دارد، به طوری که ضد آن یعنی خشونت و تندی و تحقیر و بی اعتنایی به او، آن چنان سوء اثر دارد که بهترین سخن تربیت به او مانند کلوخ زدن به سنگ است . و در مورد شخصیت دادن به فرزند و افراد دیگر، و پرهیز از تحقیر نسبت به آنها، نیز باید توجه جدی داشت که اگر بی احترامی و تحقیر در میان باشد، مانع بزرگی برای اثر گذاری تربیت خواهد شد، بلکه اثر بسیار نامطلوبی می گذارد، و افراد مورد نظر را عقده ای بار می آورد و به سر حد کفر و انحراف شدید می کشاند، این مساله به خصوص در مورد فرزند، قطعا باید مورد توجه قرار گیرد رسول خدا (ص) فرمود: «اکرموا اولادکم و احسنوا ادبهم یغفرلکم ، به فرزندان خود احترام بگذارید و تربیت آنها را به نیکویی انجام دهید، که خداوند گناهان را می بخشد».
لقمان هنگام موعظه به فرزندش چنان که در آیه 13 و 17 از آیات مورد بحث (آیات 13، 16، 17، 18 و 19 سوره لقمان) آمده، سه بار از فرزندش با جمله «یا بنی » تعبیر می کند، این تعبیر در فارسی معادل با جملاتی مانند: ای پسرکم، ای پسرجانم، ای فرزند دلبندم، ای عزیزم می باشد، و با این تعبیر محبت آمیز، عواطف او را جذب می کند، و با سرآغازی مهرانگیز، روح و روان او را با عطر حکمت خوشبو می سازد. بنابراین یکی از عوامل مهم که نقش سرنوشت ساز در استوار نمودن ساختار معنوی و تربیتی کودک دارد، محبت و نوازش و یاری مهرانگیز به او، و پرهیز از خشونت های ناروا نسبت به او است (محمدی اشتهاردی، 1380 ، صفحه 18).
لقمان در نخستین پند خود  در آیه 13سوره لقمان به فرزندش چنین می فرماید: « يَابُنَيَّ لاَ تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ، ای پسرم! چیزی را همتای خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگی است». لقمان پس از این نصیحت بزرگ که ریشه و اساس همه نصایح است، به ذکر علت آن پرداخته و آن این که شرک و انحراف از صراط توحید و یکتاپرستی، ظلم بزرگ است. در این نصیحت دو مطلب مورد توجه قرار گرفته: نخست این که از شرک باید پرهیز کرد. یعنی خدا را یافت، و او را به عنوان یکتا و بی همتا شناخت، مطلب دوم این که شرک ظلم بزرگ است.
در مورد مطلب اول یعنی اعتقاد به این که جهان سازنده و آفریدگار دارد، انسان نباید بی تفاوت باشد، فطرت و نهاد انسان و قانون علیت و براهین دیگر بیانگر آن است که جهان را ذات پاک خدا آفریده چرا که ممکن نیست با دیدن آن همه نقش عجب بر در و دیوار وجود، فکر او را نکرد و به او اعتقاد نیافت. بعد از خدایابی، باید خدا را شناخت و در شناخت خدا نخستین چیزی که مطرح می شود یکتایی و بی همتایی خدا است، او ذات پاک و بسیط و یکتا است و غبار شرک، هرگز بر دامن کبریایی او نخواهد نشست. بر همین اساس صفات او عین ذات او است، زیرا خداوند وجودی است که از هر جهت بی نهایت است، به همین دلیل هیچ صفت کمالی در بیرون ذات او وجود ندارد، چرا که او کمال مطلق است، بنابراین نمی توان صفت کمالی را خارج از وجود او تصور کرد .
خداوند در آیه 31 سوره حج ، در مورد بیچارگی و کیفر و بدبختی مشرک و باطن هولناک شرک، مثالی زده و می فرماید: « وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ اَوْ تَهْوی بِهِ الرّیحُ فی مَکان سَحیق ، هر کس برای خدا همتایی قرار دهد، گویی از آسمان سقوط نموده، و پرندگان (در وسط هوا) او را می ربایند، و یا تندباد، او را به جای دور دستی پرتاب می کند».
لقمان در بخش دیگر نصیحت خود، به یک دلیل از دلایل بطلان شرک که قدر جامع دلایل دیگر است اشاره کرده و می فرماید: «شرک، ظلم بزرگی است» شرک هم ظلم است و هم ظلم بزرگ، زیرا از یک جهت ظلم به خدای بزرگ است، از این رو که موجود بی ارزشی همچون بت و انواع موجودات زبون دیگر، همتای خدا قرار گرفته است، و از جهت دیگر ظلم به خلق خدا است چرا که عظمت فکری او را لگدکوب کرده و او را بنده و دلبسته امور ناچیز و ناتوان کرد، و موجب سقوط و انحطاط فکری او می شود، زیرا موجودی پست تر از خود را همتای خدای خود گردانده است و از سوی سوم شرک باعث آن می شود که انسان از اوج عزت عبودیت خداوند بزرگ به قعر دره ذلت پرستش غیر خدا ساقط می گردد، چه ظلمی بالاتر از این. سخن لقمان بیانگر آن است که همواره در همه چیز خط عدالت و انصاف پیموده شود، عدالت به معنی آن است که هر چیزی در جای صحیح خود قرار گیرد، و ظلم ضد آن است (محمدی اشتهاردی ،1380، صفحه 29).
خداوند در آیه 14 سوره لقمان می فرماید: « وَ وَصَّینَا الاْنْسانَ بِوالِدَیهِ حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَینِ اَنِ اشْکرْ لی وَ لِوالِدَیک اِلَی الْمَصیرُ ، ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم. مادرش او را با زحمت روی زحمت حمل کرد، و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان می یابد، و به او توصیه کردیم که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور، که بازگشت همه شما به سوی من است». این آیه بر عظمت والدین و نیکی به آنها دلالت دارد، در اینجا بحث از نعمت پدر و مادر و زحمات و حقوق آنهاست و اینکه خداوند، شکر پدر و مادر را در کنار شکر خودش قرار داده است، چون مادر در مدتی که بچّه را حمل می کند و بعد از آن که دوران شیرخوارگی را طی می کند، بزرگترین فداکاری را هم از نظر روحی، و هم از لحاظ جسمی و هم از جهت خدمات دیگر، در مورد فرزندش انجام می دهد.
خداوند می فرماید: شکر مرا به جا آور که چنین پدر و مادر مهربانی به تو داده ام و هم شکر پدر و مادرت را که عهده دار انتقال نعمتهای من به تو هستند. پدر و مادر به حکم عواطف، کمتر فرزندان خود را فراموش می کنند. این فرزندان هستند که باید آنها را فراموش نکنند؛ مخصوصا به هنگام پیری؛ چرا که بسیار دیده شده است که فرزندان، پدر و مادر را در هنگام پیری فراموش می کنند و این، بدترین ناشکری برای فرزندان محسوب می شود.
احسان نسبت به والدین و تکریم آنان تا آنجا لازم است که اگر آنان بر دینی غیر از دین مبین اسلام بودند، بنابر نص صریح قرآن و روایات، باز مجاز نیستیم که ترک احسان کنیم و در امور دنیوی باید مطیع آنها باشیم و در مسائل دینی و مذهبی، اگر اطاعت و فرمان پدر و مادر، مخالف فرمان خدا و رسولش باشد، در این صورت، اطاعت از آنان لازم نیست. قرآن کریم در آیات زیادی در کنار توصیه به اطاعت از والدین، این نکته را نیز گوشزد می کند که متابعت از پدر و مادر، مشروط بر عدم تضاد با فرمان خداوند است و در صورتی که متابعت از والدین، سبب خروج از عبودیت شود، این اطاعت لازم نیست. خداوند متعال، پیش از آنکه اطاعت از والدین را بخواهد، دعوت به عبودیت و پرستش و اطاعت خویش و عمل به اصل توحید را می خواهد بالاترین حق را خداوند بر گردن ما دارد که بر تمام حقوق دیگر، مقدّم است.
خداوند در سوره لقمان آیه 15، درباره پدران و مادران بت پرست می فرماید: «وَ اِنْ جاهَداک عَلی اَنْ تُشْرِک بی ما لَیسَ لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفا ، اگر آنها (پدر و مادر) به تو اصرار دارند که چیزی را که شریک خدا نمی دانی، برای او شریک قرار دهی، هرگز از آنها اطاعت مکن؛ ولی در زندگی دنیا با آنها به نیکی رفتار کن». خلاصه آنکه رضایت والدین و دوستی آنان، بسیار مورد سفارش است؛ ولی این امر نباید باعث اطاعت کورکورانه و بی تعقل شود، به صورتی که حتی به دعوتِ کفرآمیز آنان نیز رضایت دهیم ( احمدی، 1388، صفحه 28).
در این آیات شریفه خداوند به ما می فهماند که صرف اینکه فردی از نزدیکان و یا بستگانت باشد و تربیت تو نیز به دست او صورت گیرد، نمی تواند الگویی برای پیروی قرار گیرد.چه، اینکه ممکن است دارای اعتقادات غیر الهی باشد و یا او نیز تابع سنت های غلط و منحرف گذشتگان باشد.بنابراین تقلید نباید کورکورانه انجام شود چون تقلید کورکورانه یعنی جهالت و نادانی. نادانی که موجب اسارت فکری می شود و سد کمال و ترقی می گردد. بنابراین باید مواظب بود تا هر ایده و فکری را نپذیرفت و به هر پیشنهادی در این مورد پاسخ مثبت نداد(لوکه علیخان، 1389، صفحه 20).
لقمان در آیه 16 همین سوره  به فرزندش چنین می گوید: « يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ ،  پسرم! اگر به اندازه سنگینی خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه ای از) آسمان ها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را به حساب می آورد و حاضر می سازد، خداوند دقیق و آگاه است».
در این آیه دو مطلب مهم مطرح است:
1- مساله وسعت احاطه و علم و قدرت خدا، که بخشی از خداشناسی است و بیانگر نظم و حساب گری دقیق خدا می باشد.
2- مساله حساب رسی بنده خدا، یعنی او باید به اعمال خود توجه داشته باشد، و همواره به حساب رسی اعمال خود بپردازد و با حساب رسی دقیق، رفتار خود را با فرمان خدا هماهنگ کند و بداند که در دنیا و آخرت، حساب دقیقی در کار است و روزی او را به پای حساب می کشند و او به نتیجه اعمال خود (از خوب و بد) در دنیا و آخرت خواهد رسید.خردل، گیاهی است که دانه های بسیار ریز مانند دانه های خشخاش دارد و در آیه فوق، اشاره به این است که اعمال انسان، اگرچه بسیار کوچک باشد گم نمی شود، بلکه در معرض حسابرسی دقیق الهی قرار می گیرد. مساله دقیق حساب گری خداوند به گونه ای است که اگر ذره ای از اعمال انسان در دل سنگی یا در گوشه آسمان ها و زمین باشد، خداوند آن را حاضر می کند. با توجه به عظمت آسمان ها و وسعت شگفت انگیز آنها، به اهمیت حساب رسی خداوند بیشتر پی می بریم. لقمان با یادآوری عظمت احاطه علمی خدا و عظمت قدرت او و عظمت حساب گری دقیق او، به فرزندش هشدار می دهد که مراقب اعمال خود باشد و با نظم و حساب دقیق، خود را کنترل کند تا هنگام بروز حساب گری خدا - که چهره کامل آن در قیامت آشکار می شود - روسفید باشد و به جای روسیاهی، مورد تشویق و پاداش الهی قرار گیرد(محمدی اشتهاردی ، 1380، صفحه 23).
یادآوری حسابرسی در آخرت باعث میشود تا فرد در زندگی خود برنامه ریزی داشته و عمر خود را به بطالت نگذراند این نصیحت لقمان به فرزندش امروزه برای جوانان بسیار لازم و ضروری می باشد.او بعد از تحکیم پایه های مبدا و معاد، که اساس همه اعتقادات مکتبی است در آیه 17 سوره لقمان، به مهمترین اعمال یعنی مساله نمازپرداخته می گوید:« يَا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ ، پسرم نماز را بر پا دار».
چرا که نماز مهمترین پیوند تو با خالق است، نمازقلب تو را بیدار، روح تو را مصفا، زندگی تو را روشن می سازد.
آثار گناه را از جانت می شوید، نو ایمان را در سرای قلبت پرتو افکن می دارد، و تو را از فحشا و منکرات باز می دارد(مکارم شیرازی، صفحه 63).
بعد از برنامه نماز و در ادامه همان آیه، به مهمترین دستور اجتماعی؛ یعنی امر به معروف و نهی از منکر پرداخته و می گوید: «وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ ، مردم رابه نیکی و معروف دعوت کن و از منکرات و زشتی ها بازدار».
نظر به این که امر به معروف و نهی از منکر، اهمیت به سزایی در به سازی و پاک سازی جامعه و فرد دارد، قرآن که یک کتاب کامل انسان سازی است، به آن اهمیت فراوان داده، و پیروانش را به توجه نظری و عملی به این دو فریضه بزرگ و سرنوشت ساز فراخوانده است.
اگر کسی را به کار خوبی دعوت کردیم، در پاداش کارهای خوب او نیز شریک هستیم ولی اگر در برابر فساد، انحراف و گناه ساکت نشستیم به تدریج فساد رشد می کند و افراد فاسد و مفسد بر مردم حاکم خواهند شد.سکوت و بی تفاوتی در مقابل گناه باعث می شود، گناه عادی شود و گنهکار جرات پیدا کند، ما سنگدل شویم، شیطان راضی شود، و خدا بر ما غضب نماید( قرائتی، 1390).امر به معروف و نهی از منکر، سبب تشویق نیکوکاران، آگاه کردن افراد جاهل، هشداری برای جلوگیری از خلاف و ایجاد نوعی انضباط اجتماعی است. در واقع لقمان با چنین نصیحتی سبب ایجاد رابطه دوستانه بین افراد، سلامت جامعه، نظارت عمومی، تشویق افراد نیکوکاروتشویق افراد به ترک معاصی شد.
 لقمان در ادامه نصیحت خود به پسرش چنین می فرماید: « وَاصْبِرْ عَلَى‏ مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ،  با استقامت و صبور باش، که این از کارهای مهم و اساسی است».
در همه کتاب های آسمانی، و گفتار همه پیامبران و اولیاء خدا و امامان (ع) با تاکیدهای فراوانی، به صبر و استقامت سفارش شده است، به طوری که آن را اکسیر اعظم و کیمیای کلیدی مشکلات دانسته اند، و ضد آن عجز و ضعف و سست عنصری را موجب انحرافات و بدبختی های ویرانگر می دانند صبر و استقامت از واژه هایی است که در قرآن با تعبیرات گوناگون، بیش از دویست بار آمده است، و از مفاهیم بسیار مهمی است که در سرلوحه دستورهای سرنوشت ساز قرآن قرار گرفته است، در حدی که پاداش صابران، صلوات و درودهای پی در پی خداوند معرفی شده، و آنها به عنوان هدایت یافتگان نامیده شده اند لقمان (ع) در بسیاری از حکمت هایش، مساله صبر و استقامت را مطرح کرده، و از انسان ها خواسته که از این نیروی استوار و پرتوان معنوی کمال استفاده را بکنند، و در پرتو آن به کمالات عالی در همه عرصه ها و جنبه ها نایل شوند، از جمله در آیه مورد بحث، فرزندش را به استقامت در برابر حوادث تلخ روزگار و مصایب شکننده، دعوت نموده و تذکر می دهد که مساله صبر و استقامت، بسیار بسیار مهم است که هرگز نباید آن را در زندگی فراموش کرد. و ممکن است جمله «من عزم الامور» اشاره به این باشد که صبر و استقامت نیاز به عزم و جزم، و اراده قاطع و محکم دارد، و بدون آن، انسان نمی تواند به موهبت صبر و ستقامت برسد، چنان که اهل لغت، صبر را به مفهوم عزم و اراده و تصمیم قوی برای انجام کار معنی کرده اند.
همان گونه که تجربه و تاریخ نشان داده، و ما هر روز و شب می بینیم، مشکلات و دشواری ها و آزارها بسیار است، گاهی بر اثر اختلاف خانوادگی، گاهی از ناحیه همسایه ها نسبت به همدیگر، زمانی در کوچه و خیابان، شنیدن زخم زبان ها، و وقت دیگر بر اثر بیماری ها ودر بیمارستان ها، و مساله فقر و افزایش تشکیلات و تشریفات و... در همه جا عوامل مصائب و رنج ها به صورت های گوناگون دیده می شود و گاهی از نتایج بلاهای آسمانی و زمینی، مانند زلزله ها، طوفان ها و سیل ها و خلاصه به فرموده حضرت علی (ع) « اَلدُّنیا دارٌ بِالبَلاءِ مَحفُوفَهٌ، دنیا خانه ای است که به رنج وبلا پیچیده شده است » در این شرایط برای حفظ آرامش فردی و اجتماعی، و داشتن اعصاب آرام و زدودن هرگونه تنش، باید از خصلت صبر و استقامت استمداد کرد و در پناه آن خود را آرامش بخشید، وگرنه بی صبری نیز مزید بر علت شده، و باعث تنش ها و استرس و دغدغه های خاطر مضاعف خواهد شد، و زندگی سالم را به زندگی تیره وتار و آزار دهنده تبدیل خواهد کرد، و روشن است که آثار و بازتاب های چنین وضع روحی، ناهنجاری های مختلف در ابعاد گوناگون خواهد شد، از این جهت می توان گفت این نصیحت لقمان، عمیق ترین و پر ارزش ترین نصیحت ها است که باید در راس نصایح سازنده قرار گیرد، چرا که اگر صبر و حوصله نباشد، هر روز با دعوا و نزاع و کشمکش روبرو خواهیم شد(محمد محمدی اشتهاردی ،1381، صفحه 30).
لقمان در آیه 18 « وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ في الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ، هرگز با بی اعتنایی از مردم روی مگردان، و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد ». به مسائل اخلاقی در ارتباط با مردم و خویشتن پرداخته، نخست تواضع و فروتنی و خوشرویی را توصیه کرده می گوید: با بی اعتنایی از مردم روی مگردان»، «صعر» در اصل یکنوع بیماری است که شتر به آن مبتلا می شود و گردنش کج می گردد. «مرح» به معنی مستی ناشی از نعمت است. «مختال» به معنی کسی است که با یک سلسله تخیلات و پندارها خود را بزرگ می بیند.«فخور» به معنی کسی است که نسبت به دیگران فخر فروشی می کند. به این ترتیب لقمان حکیم در اینجا دو صفت بسیار زشت که مایه از هم پاشیده شدن روابط صمیمانه اجتماعی است، اشاره می کند: یکی تکبر و بی اعتنایی و دیگری غرور و خود پسندی. (جلیلی، 1384 ، صفحه 24)
از آداب معاشرت صحیح اسلامی آن است که انسان در برخوردها و جدایی های خود از مردم، اصول متانت و محبت را رعایت کند، و رفتارش با سلام و لبخند مهرانگیز باشد، از روی بی اعتنایی و خشم آلود، از کنار مردم عبور ننماید، چنین روی گردانی که از تکبر و خودپسندی نشات می گیرد، باعث تیره شدن روابط، و سرد شدن کانون گرم پیوندها، و احیانا موجب تخریب آن کانون خواهد شد. مساله روی گردانی مغرورانه از مردم، یک جسارت و توهین است که از آثار شوم آن کینه پروری و کاشتن بذر عداوت و دشمنی است، و چنین کاری موجب تباهی اخلاق و شیوه های خداپسندانه انسانی خواهد شد.(محمدی اشتهاردی، 1381، صفحه 20)
یکی از مظاهر تکبر و خودخواهی که لقمان پسرش را به پرهیز از آن دعوت کرده راه رفتن مستانه یا مغرورانه است، که نشان دهنده حالت درونی زشت خودخواهی و خودبزرگ بینی است. این گونه راه رفتن که از آن به «مشی مرح » (با مستی و غفلت) تعبیر شده، یک نوع بلند پروازی و خود برتربینی است که موجب سرکشی و طغیان شده، و انسان را از مرز بندگی خدا خارج می سازد، بر همین اساس خداوند در آیه 63 سوره فرقان می فرماید: « وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً  ، بندگان خدا کسانی هستند که با تواضع و فروتنی راه می روند.» نیز در آیه 37 سوره اسراء می فرماید: « وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً  ، و روی زمین با تکبر راه مرو، تو نمی توانی زمین را بشکافی، و طول قامتت هرگز به کوه ها نمی رسد.»
در آیه 33 همین سوره نیز به همه انسانها هشدار می دهد و از اینکه فریب زرق و برق دنیا را بخورند و به آن مغرور شوند و در دام شیطان بیفتند بر حذر می دارد، می فرماید: « يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْماً لاَ يَجْزِي وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَلاَ مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلاَ تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلاَ يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ ،  ای مردم، از خدا بترسید و بیندیشید از آن روزی که نه هیچ پدری به کار فرزند آید و نه هیچ فرزندی به کار پدر آید، البته وعده الهی حق است مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد و مغرور سازد و مبادا شیطان شما را فریب دهد».
جالب اینکه اسباب غرور در این آیه دو چیز شمرده شده: «زرق و برق دنیا» و «شیطان» و این تعبیر نشان می دهد که گاه انسان بی آنکه از زندگی مادی مرفهی برخوردار باشد تنها با مشتی خیالات بی اساس مغرور می شود و برای خود مقام و شخصیتی می پندارد، در برابر حق سرکشی می کند و در دام شیطان گرفتار می شود. درست است که دنیای پر زرق و برق یکی از دامهای شیطان است ولی گاه خیال و پندار هم سرچشمه نفوذ شیطان می گردد و انسان با آن دلخوش می شود (مکارم شیرازی، 1378، صفحه 163).
در آیه 19 آخرین نصیحت لقمان به فرزندش چنین بیان شده: « وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ ، در راه رفتن، اعتدال را رعایت کن، از صدای خود بکاه (و هرگز فریاد مزن) که زشت ترین صداها صدای خران است.»
اسلام دین اعتدال است، اعتدال و میانه روی، و به عبارت روشن تر پرهیز از افراط و تفریط، در همه امور و شؤون زندگی، یک رکن رکین و اصل خلل ناپذیر در همه ابعاد اسلام مطرح می باشد، از این رو امت اسلام در قرآن به عنوان امت وسط، و از این جهت به عنوان الگوی جهانیان معرفی شده، آنجا که در آیه 143 سوره بقره می خوانیم: « وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ ، همان گونه (که قبله شما یک قبله میانه بین شرق و غرب است) شما را نیز امت میانه ای قرار دادیم (در حد اعتدال بین تندروی و کندروی) تا برای مردم، گواه و الگو باشید.»
اعتدال در صدا و صوت، یعنی رعایت ادب و انضباط در صدا و صوت که به گونه ای بلند و ناهنجار و نا به هنگام نباشد تا باعث آزردگی دیگران شود. در این آیه به دو مطلب تصریح شده:نخست این که: وقتی کسی را صدا می زنی یا با کسی سخن می گویی، از صدای خود بکاه، وبه تعبیر دیگر صدای خود را فروگیر، و آن را بلند نکن. واژه «غض » در اصل به معنی فرو خواباندن و از بالا به پایین آوردن و کاستن است، کنایه از این که صدای خود را نرم و ملایم کن و از فریاد و نعره زدن برحذر باش.
دوم این که: در نصیحت لقمان صداهای ناهنجار و بلند به صدای الاغ تشبیه شده، با این که صداهای گوش خراش تر و ناراحت کننده تر از آن در محیطهای ما وجود دارد، این تشبیه از این رو است که جنبه عمومی دارد، و در هر جا و همه زمان ها یک مثال روشن و همگانی است. و دیگر این که علاوه بر ناراحت کننده بودن، زشت تر از صداهای دیگر است، و گاهی بدون جهت، و بدون هیچ گونه نیاز و هیچ گونه مقدمه رخ می دهد، هم چون نعره ها و فریادهای مغروران و ابلهان، و یا صداهای ناهنجار دیگر آنها، که بدون مقدمه و هدف و نیاز، رخ می دهد(محمدی اشتهاردی، 1381 ، صفحه 20).
 
گفتار آخر
تربیت یکی از پایه های مهم و اساسی سعادت و به معنای سازندگی و پرورش شخصیت انسانهاست، یکی از حقوق اولیه فرزندان که بر عهده پدر و مادر است تربیت صحیح می باشد  قرآن کریم حاوی بزرگترین دستورات، اصول، مبانی و روشهای تربیتی است که خداوند توسط  پیامبر خاتم حضرت محمد (ص) برای هدایت وتربیت انسانها فرستاده شده است. قرآن کریم دربردارنده روایت ها، زندگی نامه ها، پند ها و نصایح زیادی از پیامبران و افراد خاص می باشد یکی از این افراد لقمان حکیم است خداوند روش وشیوه تربیت اورا درقران کریم، به عنوان الگو و منشور تربیتی برای انسان بازگو نموده است، فضایل تربیتی که لقمان به آنها اشاره کرده است عبارتند از: خداپرستی و نداشتن شرک، احسان نسبت به والدین و تکریم آنان، دوری از اطاعت کورکورانه و بی تعقل، یادآوری حسابرسی در آخرت، بر پا داشتن نماز، بی تفاوت نبودن نسبت به جامعه با انجام امر به معروف و نهی از منکر، صبر و استقامت در برابر سختی ها و مصائب و داشتن اراده ای قوی، روی مگرداندن و بی اعتنایی نکردن به مردم، داشتن تواضع و فروتنی و دوری از غرور و تکبر، داشتن اعتدال و میانه روی و پرهیز از افراط و تفریط (در راه رفتن و در صدا و صوت).
تربیت موفق بر اصول و پایه هایی مبتنی است که شامل: اصل اعتدال، اصل تسامح و تساهل،    اصل تدریج، اصل عزّت، اصل ارتباط  ظاهر و باطن می باشد. لقمان هنگام تربیت و موعظه کردن به فرزندانش مهر و محبت، و شخصیت دادن و احترام نمودن دوری از خشونت و تندی و تحقیر را رعایت می کرد. مواعظ و روش لقمان امروزه از نظر عالمان تربیتی از بهترین الگوهای تربیتی محسوب شده که هم موفقیت در حيات دنيوي و همچنین حیات اخروی را در پی دارد.
منابع
کتابها:
1-ابراهیم زاده، عیسی، فلسفه تربیت، انتشارات دانشگاه پیام نور، 1379.
2- احمدی زین العابدین، احمدی حسنعلی، مقام پدر و مادر در اسلام، انتشارات میثم تمار قم، 1388.
3-صانعی، سید مهدی، پژوهش در تعلیم و تربیت اسلامی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1378.
4-محسن، قرائتی، تفسیر سوره لقمان، نشر مرکز فرهنگی درس هایی از قرآن، 1390.
5-مسعودی، ابوالحسن، مروج الذهب و معادن الجواهر، مترجم ابوالقاسم پاینده، بنگاه ترجمه نشر کتاب ،1344.
6-مکارم شیرازی، ناصر، اخلاق ذر قرآن جلد (2)، انتشارات امام علی بن ابیطالب(ع)، 1378.
7-مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه جلد (17)، نشر دارالکتب الاسلامیه، 1378.
8-فتحی ملکاوی، حسن، گامی به سوی نظریه پردازی در تعلیم و تربیت اسلامی، مترجم غلامرضا متقی فر و اسدالله طوسی، نشر آموزش پژوهش امام خمینی، 1380.
 
مجلات:
1-جلیلی مصطفی " سفارش های لقمان قسمت(2) " مجله قرآن و حدیث بشارت، شماره 47، صفحه 24، 1384.
2-لوکه علیخان زهرا " هدایت ها و ارزش ها پیروی از سنت هدایت یا گمراهی " مجله قرآن و حدیث بشارت، شماره 78، صفحه 20، 1389.
3-محمدی اشتهاردی محمد " ارزش تربیت و موعظه " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی پاسدار اسلام، شماره 238، صفحه 18، 1380.
4-    محمدی اشتهاردی محمد " حکمتهای دهگانه قرآن(1) توحید و خداشناسی " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی پاسدار اسلام، شماره 239، صفحه 29،1380.
5-محمدی اشتهاردی محمد " حکمتهای دهگانه قرآن(2) حسابرسی و حسابگری " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی پاسدار اسلام، شماره 240، صفحه 23،1380.
6-محمدی اشتهاردی محمد " لقمان و صبرو استقامت " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی پاسدار اسلام، شماره 243و244، صفحه 30،1380و1381.
7-محمدی اشتهاردی محمد " پرهیز از رفتار و راه رفتن مغرورانه " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی پاسدار اسلام، شماره 246، صفحه 20،1381.
8-محمدی اشتهاردی محمد " اعتدال و انضباط در سکوت " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی پاسدار اسلام، شماره 247، صفحه 20،1381.
9-" اسلام و تربیت " مجله عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی شمیم یاس، شماره 43، صفحه 57، 1385.




با بررسی دقیق قرآن، و انگیزه‌ی ارسال پیامبران به این نتیجه‌ی کلّی می‌رسیم که هدف اساسی دعوت تمام پیامبران، در چند نقطه مشترک بوده‌اند. محور اصلی، ایجاد تحوّلات در درون انسان‌ها، و آن، محور مشترک «توحید» و پرستش خدای واحد است. در عرصه‌ی بیرون و اجتماع دو محور بسیار قابل اهمیّت و ضروری برای سلامت جامعه، و مورد توجّه تمام ادیان قرار گرفته است، یکی «عدالت» و دیگری، «اخلاق» است. آنچه مسلّم است با توجّه به آیات (7 و 8) سوره‌ی شمس، اخلاق امری فطری است، اگر چه عدّه‌ای از علمای اجتماعی چنین تصوّر می‌کنند که اخلاق، فرایند و نتیجه‌ی اجتماع و جامعه می باشد:
[وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا (7) فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا] (شمس/ 7ـ8)«سوگند به نفس آدمی، و به آن که او را ساخته و پرداخته کرده است (و قوای روحی وی را تعدیل، و دستگاه‌های جسمی او را تنظیم نموده است) * سپس بدو گناه و تقوا را الهام کرده است (و چاه و راه و حسن و قبح را توسط عقل و وحی به او نشان داده است.»
 
خداوند، براساس فطرت بذر تربیت را در وجود انسان به ودیعت نهاده است. الهام «تقوا و فجور» در نفس آدمی؛ یعنی قرار دادن آن به صورت فطری، که رشد آن یکی در گرو هدایت پیامبران، و دیگری در گرو تلاش و اراده‌ی انسان می باشد. با توجّه به معانی مختلفی که هر صاحب نظری، در مورد «تربیت» ارائه نموده است؛ یگانه راه ترتیب شکوفا کردن «تقوا»، و مهار کردن «فجور» است. این تحوّل و انقلاب مربوط به درون‌ انسان است، که سبب و عامل‌اصلی برای رشد کمالات، و پیش‌گیری از رذائل است. در راستای این تحوّل اساسی، انسان برای حضوری سازنده، و مسؤولیت‌پذیر در جامعه آماده می‌شود. در نتیجه‌ی تحولات مثبت در فرد، به دنبال آن تحول جامعه امری حتمی و مسلّم است:
 
إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (رعد /11)
 
«خداوند حال و وضع هیچ گروهی را تغییر نمی‌دهد (و ایشان را از بدبختی به خوشبختی، از نادانی به دانایی، از ذلّت به عزّت و از نوکری به سروری، و... بِالعکس نمی‌کشاند) مگر اینکه آنان احوال خود را تغییر ‌دهند.»با مطالعه‌ی قرآن از زاویه‌ی تربیت، متوجّه می‌شویم که در بیشتر از بیست سوره‌ی قرآن حدوداً چهل بار به صورت صریح به موضوع تربیت اشاره شده است. کامل‌ترین سوره‌ای که موضوع «تربیت» در آن مطرح شده؛ سوره‌ی لقمان می‌باشد. پنج محور «توحید»، «معاد»؛ «عبادت»، «مسؤولیت‌پذیری» و «اخلاق»، تجلّی کامل محورهای تربیتی در میان تمام سوره‌های قرآن است، در سوره‌ی لقمان، و از زبان او با معروفیتش در «حکمت» چنان حکمتی که زبان‌زد خاص و عام بوده، بیانگر این نکته‌ی ظریف است، که خداوند از زبان یکی از بندگان صالح و حکیمش، محور تربیت را بیان و به تصویر می‌کشاند.
 
موضوع تربیت، «انسان» است، انسان موجودی است، مرکب از «ماده و معنی» با منشأ خاکی واجد نفخه‌ی الهی،... تحول پذیر، مسئولیت پذیر، متعهد و متعالی، قابل وصول به اوج کمال، دارای زمینه‌های حیات فردی و جمعی، عقل و شعور، تفکّر و اراده، قابل تصمیم گیری، و مستعدِ صعودها و سقوط‌ها.
 
وظیفه‌ی تربیت بر عهده‌ی کیست؟
 
«تربیت، حق کودک است، و سهل‌انگاری درباره‌ی آن مسئولیت‌آور است. از دیدگاه اسلام «کودک» مُلک خداوند و از آن اوست.[لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ إِنَاثًا وَیَهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ الذُّکُورَ] (شوری/ 49)«مالکیت و حاکمیت آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است. هر چه بخواهد می‌آفریند به هر کسی که بخواهد دخترانی می‌بخشد و به هر کس که نخواهد، پسرانی عطا می‌کند.»کودک، امانتی است به دست دولت، جامعه، مردم و والدین خودش، که حق اولویّت در تربیت با زمینه‌ی جهت‌دهی مثبت به عهده‌ی والدین و بعدها بر عهده‌ی خودش است. دولت و جامعه در طریق تکامل وظیفه‌ی خدمت دارند نه خیانت»تربیت اسلامی، تربیتی الهی است. پیامبر اکرم (ص) در حدیث معروفی می‌فرماید:[أَدَّبَنِی رَبِّی فَأَحْسَنَ تَأدِیْبِی]«پروردگارم مرا تربیت کرد، چه نیکو مرا تربیت کرد.»
 
تربیت الهی، با توجّه به علم مطلق خداوند که طی دستورات آسمانی بر پیامبر (ص) نازل گردیده از کمال مطلق برخوردار است؛ سازگار با فطرت آدمی است؛ و با نیازهای انسان و جامعه‌اش سازگار و در رشد و تکامل آن، نقش مؤثر دارد.دکتر ماجد الکیلانی، به تأسّی از آیه‌ی 77 سوره‌ی قصص، و تفسیر و برداشت تربیتی ایشان، فلسفه‌ی تربیت اسلامی را بر5 محور بنا نهاده است:[وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ] قصص /77
 
«به وسیله‌ی آنچه خداوند به تو داده است، سرای آخرت را بجوی (و بهشت جاویدان را فرا چنگ آور) و بهره‌ی خود را از دنیا فراموش مکن (و بدان که تو هم حقّ حیات داری و باید از امتعه و لذائذ حلال استفاده کنی و به خویشتن برسی) و همان گونه که خدا به تو (بخشیده است و در حق تو) نیکی کرده است، تو نیز (به دیگران ببخش و بدیشان) نیکی کن، و در زمین تباهی مجوی که خدا تباهکاران را دوست ندارد.»
 
پنج محور تربیتی استاد الکیلانی عبارتند از:
 
1ـ رابطه‌ی انسان با خداوند: یعنی خداشناسی، با اصلاح بینش و منش و حرکتی جهت‌‌‌ دار تحقّق پیدا می‌کند. رابطه‌ی انسان با خالق، رابطه‌ی عبودیت و بندگی خداوند است. نتیجه‌ی این رابطه، سبب موضع گیری درست انسان در مورد ارتباط او با سایر ارگان‌هایی که انسان با آنها مربوط می‌شود، می‌باشد.
 
2ـ رابطه‌ی انسان با هستی: یعنی موضع گیری صحیح و درست انسان نسبت به هستی، در موضع گیری صحیح دو عنصر نقش محوری دارند:یکی اینکه، انسان خودش را با هستی مقایسه نموده و خود را تعریف ماهویی می‌کند. کیست و در هستی چه نقشی دارد؟ تربیت اسلامی انسان را آن‌گونه پرورش می‌دهد که خلیفه‌ی خداوند در زمین و نقش او، آبادانی و عمران زمین است. و می‌داند زمین و متعلقات او و تمام هستی، مستقیم و غیر مستقیم، مسخّر او هستند.هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا (بقره/ 29)خدا آن کسی است که همه‌ی موجودات و پدیده‌های روی زمین را برای شما آفرید.
 
[أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً] (لقمان/20)
 
«آیا ندیده‌اید که خداوند آنچه را که در آسمانها و زمین است مسخّر شما کرده است (و در مسیر منافع شما به حرکت انداخته است)، و نعمتهای خود را ـ چه نعمتهای ظاهر و چه نعمتهای باطن‌ ـ بر شما گسترده و افزون ساخته است؟»[وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ]نحل/12
 
«و خدا شب و روز و خورشید و ماه را برای (مصالح و منافع) شما مسخّر کرد. و ستارگان به فرمان او مسخّر(برای راهیابی شما در دل تاریک‌ها در چرخش و گردش) هستند.»
 
[وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْمًا طَرِیًّا] نحل/14
 
«و اوست که دریا را مسخّر (شما) ساخته است، تا که از آن گوشت تازه بخورید.»
 
و دیگری، انسان به این فهم و شعور برسد، که چگونه از امکانات هستی بهره‌مند شود؛ اوّلاً انسان نقش عمرانی داشته باشد، و از ویرانگری پرهیز نماید؛ ثانیاً، بهره‌مندی او از امکانات زمین همراه با رعایت حقوق سایر انسان‌ها باشد، چه کسانی که با او در حیات همراه و همگام هستند، و چه کسانی که درآینده مهمان سفره‌ی زمین خواهند بود؛ این امر، در گرو تربیت صحیح و درستی است؛ که جز در پرتو قرآن و باور قرآنی، محقّق نمی‌شود.
 
3ـ محور سوّم، رابطه‌ی انسان با انسان: رابطه‌ی انسان با انسان، باید بر پایه‌ی عدالت و برادری استوار باشد. چون عدالت، محور دعوت مشترک تمام پیامبران بوده، و این قضیّه دارای اهمیّت خاصی است. زیرا هیچ پیامبری شعار دعوت به توحید را مطرح نکرده است، مگر اینکه به دنبال آن شعار عدالت اجتماعی را مطرح کرده، و در راستای آن تلاش بی‌وقفه نموده است.[لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ] حدید/25
 
«ما پیغمبران خود را همراه با دلائل متقن و معجزات روشن (به میان مردم) روانه کرده‌ایم، و با آنان کتابهای (آسمانی و قوانین) و موازین (شناسائی حق و عدالت) نازل نموده‌ایم تا مردمان (برابر آن در میان خود) دادگرانه رفتار کنند. و آهن را پدیدار کرده‌ایم که دارای نیروی زیاد و سودهای فراوانی برای مردمان است. هدف (از ارسال انبیاء و نزول کتب آسمانی و همچنین آفرینش وسائلی چون آهن) این است که خداوند بداند چه کسانی او را و فرستادگانش را بگونه نهان و پنهان (از دیدگان مردمان) یاری می‌کنند. خداوند نیرومند و چیره است.»
 
رعایت عدالت و برادری در جامعه هیچ فرقی نمی‌کند، عدالت نسبت به برادر انسانی باشد، یا برادر ایمانی، زیرا تربیت اسلامی بر اساس هر دو بنا نهاده شده است.[لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیَارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ] ممتحنه/8
 
«خداوند شما را باز نمی‌دارد از این که نیکی و بخشش بکنید به کسانی که به سبب دین با شما نجنگیده‌اند و از شهر و دیارتان شما را بیرون نرانده‌اند. خداوند نیکوکاران را دوست می‌دارد.‏»
 
[إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ]حجرات/10
 
«فقط مؤمنان برادران همدیگرند، پس میان برادران خود صلح و صفا برقرار کنید، و از خدا ترس و پروا داشته باشید، تا به شما رحم شود.‏»[وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلَّا خَطَأً وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ یَصَّدَّقُوا فَإِنْ کَانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَکُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَإِنْ کَانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ مِیثَاقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا] نساء/92
 
«هیچ مؤمنی را نسزد که مؤمن دیگری را بکشد مگر از روی خطا. کسی که مؤمنی را به خطا کشت باید که برده مؤمنی را آزاد کند و خون‌بهائی هم به کسان کشته بپردازد مگر این که آنان درگذرند (و از دریافت خون‌بها که صد شتر است، چشم‌پوشی کنند). اگر هم کشته، مؤمن و متعلّق به کافرانی بود که میان شما و ایشان جنگ و دشمنی بود، آزاد کردن برده مؤمنی دیه او است (و دیگر خونبهائی به ورثه کشته داده نمی‌شود). و اگر کشته، از زمره قومی بود که (کافر بودند و) میان شما و ایشان پیمانی برقرار بود (همچون اهل ذمّه و هم‌پیمانان مسلمانان) پرداخت خونبها به کسان مقتول و آزادکردن بنده مؤمنی دیه او است. اگر هم دسترسی (به آزاد کردن برده) نداشت باید دو ماه (قاتل) پیاپی و بدون فاصله روزه بگیرد. خداوند (این را برای) توبه (شما) مقرّر داشته است، و خداوند آگاه (از بندگان خود و) حکیم است (در آنچه مقرّر می‌دارد).‏»:[وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ] مائده/32
 
«به همین جهت بر بنی‌اسرائیل مقرّر داشتیم که (متجاوز کشته شود. چرا که) هرکس انسانی را بدون ارتکاب قتل، یا فساد در زمین بکشد، چنان است که گوئی همه انسانها را کشته است، و هرکس انسانی را از مرگ رهائی بخشد، چنان است که گوئی همه مردم را زنده کرده است‌ ؛ (زیرا فرد نماینده جمع و عضوی از اعضاء جامعه است). و پیغمبران ما همراه با معجزات آشکار و آیات روشن به پیش ایشان آمدند و امّا بسیاری از آنان (احکام خدا را نادیده گرفتند و) پس از آن در روی زمین راه اسراف (در قتل و جنایت) پیش گرفتند.‏»
 
4ـ رابطه‌ی انسان در زندگی بر اساس ابتلا: مسیر زندگی انسان، مسیر امتحان و آزمایش است. شخصیّت انسان در کوره‌ی حوادث و امتحان‌های موفقیّت‌آمیز شکل می‌گیرد. فرقی نمی‌کند، امتحان و ابتلاء در درون نفس انسان باشد، یا در بیرون و عرصه‌ی حیات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی او. چون در هر دو عرصه، جاذبه‌هایی انسان را فرا می‌خوانند که بعضی از این جاذبه‌ها سبب سقوط تربیت و شخصیّت انسان می‌گردد. فلسفه‌ی تربیت اسلامی هدایت انسان در مسیری جهت‌دار و مشخص و پیش گیرنده‌ی انسان از سقوط است. قبلاً اشاره گردید دو عنصر اصلی در شخصیت انسان، عنصر «تقوا» و «فجور» است، سراسر زندگی انسان میدان مبارزه‌ی این دو نیروی درونی است. هر کدام انسان را به سویی می‌کشاند، با 180 درجه اختلاف در مسیر؛ امّا موفقیّت میدان‌های امتحان تقویّت تقوا، و تضعیف و مهار کردن فجور است.
 
[الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ] ملک/2
 
«همان کسی که مرگ و زندگی را پدید آورده است، تا شما را بیازماید، کدامتان کارتان بهتر و نیکوتر خواهد بود.»
 
5ـ رابطه‌ انسان با آخرت و مسؤولیت او در مقابل عملکردش: مسؤولیت انسان در مقابل عملکرد و پاسخگوئی او در مقابل رفتار و گفتارش، گامی دیگر در راستای تکامل تربیت اسلامی است. امری مسلّم است، هر اندازه انسان احساس کند که عملکرد او مورد بازرسی و ارزیابی بیشتر قرار می‌گیرد، به همان اندازه در انجام آن دقّت‌ نظر بیشتری به خرج می‌دهد. سیستم بازرسی در دنیای امروزی، گویای این واقعیّت است. حال هر گاه ایمان به آخرت در قلب انسان به صورت یک باور عمیق درونی جایگیر شود، به همان نسبت انسان نسبت به عملکردش دقیق‌تر و ملتزم‌تر می‌گردد. محوری‌بودن قیامت به عنوان دوّمین اصل، از اصول عقیده، و قسمت اعظم قرآن که روی این موضوع بحث می‌کند، و تصویرها و صحنه‌های متنوع آن برای مؤثّر بودن این اصل مهمّ است. موضع گیری درست در مقابل محورهای دوّم، سوّم و چهارم، در گرو محور اوّل و پنجم می‌باشد.
 
[فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ (7) وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ] زلزال/8ـ7
 
«پس هر کس به اندازه‌ی ذرّه‌ی غباری کار نیکو کرده باشد، آن را خواهد دید، (و پاداشش را خواهد گرفت) و هر کسی به اندازه‌ی ذرّه‌ی غباری کار بد کرده باشد، آن را خواهد دید و سزایش را خواهد چشید.»
 
حال، با بررسی آثار صاحب‌نظران تربیتی در حوزه‌ی تربیّت اسلامی کسانی چون: دکتر ناصح علوان، صاحب پژوهشی غنی در مسائل تربیت اسلامی د ر2 جلد، استاد عبدالرحمان العکّ، دکتر خسرو باقری، محمد قطب، به این نتیجه می‌رسیم که آنان با الهام از آیات قرآن و احادیث نبوی، افق روشنی را پیش پای والدین و مربیان گذاشته‌اند. پژوهش اساتید فوق در سه محور اساسی «عقیده»، «عبادت» و «اخلاق» مشترک هستند. اگر چه هر کدام از اساتید تربیتی از زاویه‌هایی مقوله‌ی تربیت را مورد کاوش و بررسی قرار داده‌اند، و خُرد و کلان مسائل تربیتی را مستند به آیات و احادیث نموده و به تصویر کشیده‌اند، ولی این پژوهش، از چند نظر با آثار صاحب‌نظران فرق دارد:
 
1ـ دیدگاه آنان، در جمع بندی آیات و احادیث، محورهای سه‌گانه‌ی عقیده، عبادت و اخلاق را تکمیل نموده و اردوگاهی برای تربیت قرار داده‌اند، در صورتیکه این قلم با الهام از محور بندی و پله‌های تربیتی در سوره‌ی لقمان یکی پس از دیگری، بنای پنج گانه‌ی تربیت را به تصویر کشیده‌ است. و آیات تربیتی قرآنی در سایر سوره‌ها را مکمّل‌وزینت‌بخش‌کاخ‌پنج‌گانه‌ی تربیت قرار داده‌‌است.
 
2ـ در کار پژوهش تربیتی اساتید فوق‌الذکر، محوری به نام «مسئولیت‌پذیری» قابل طرح نیست، نگارنده با توجّه به آیات سوره‌ی لقمان، مراحل سه گانه‌ی تربیتی «توحید، معاد و عبادت»، را به بستری برای پرورش و مسئولیت‌پذیری انسان در جامعه می‌داند؛ چون سه محور مقدماتی، آثار و منافع آن، اگر در دنیا تجلّی نکند و فواید آن تنها به قیامت اختصاص داشته باشد، جامعه‌ی انسانی از آثار آن بهره‌ای نمی برد. در صورتی که فلسفه‌ی تربیت، انسان‌سازی، برای پرورش ‌و تربیت ‌شهروند مفید و مسئولیت‌پذیر، در دنیا می‌باشد.
 
3ـ دیدگاه صاحب‌نظران در مورد «عقیده»، سایر محورهای عقیده، یعنی: قیامت، ملائکه و پیامبران را در بر می‌گیرد. در صورتیکه به گمان نگارنده، تربیت اسلامی تنها با ورود به حوزه‌ی اسلام کافی نیست، بلکه شناخت خداوند زمانی مؤثر در تربیت است، که «توحیدی» ‌باشد، و عبادت همراه با عقیده‌ی توحیدی، سبب هدایت انسان در جهان و نجات او در آخرت است. چون سرآمد دعوت قرآن، بر اساس دعوت توحیدی و دوری از شرک استوار است. به همین خاطر، لقمان حکیم سرآغاز تربیت فرزندش را با دوری از شرک شروع، و عبادت را محور بعدی قرار می‌دهد. با دقّت و ظرافت در حسابرسی انسان‌ها و آنچه در دنیای امروز بشریت از آن می‌نالد به ویژه در میان مسلمانان، یکی عدم عقیده‌ی توحیدی، و دیگری عدم پایبندی به آخرت است، زیرا التزام و پایبندی به آخرت بازدارنده‌ی انسان از فساد و فحشا می‌باشد.
 
4ـ [لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِکَةِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبَى وَالْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَالسَّائِلِینَ وَفِی الرِّقَابِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّکَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِینَ الْبَأْسِ أُولَئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ] بقره/177
 
«این که (به هنگام نماز) چهره‌هایتان را به جانب مشرِق و مغرب کنید، نیکی (تنها همین) نیست (و یا ذاتاً روکردن به خاور و باختر، نیکی بشمار نمی‌آید). بلکه نیکی (کردار) کسی است که به خدا و روز واپسین و فرشتگان و کتاب (آسمانی) و پیغمبران ایمان آورده باشد، و مال (خود) را با وجود علاقه‌ای که بدان دارد (و یا به سبب دوست داشت خدا، و یا با طیب خاطر) به خویشاوندان و یتیمان و درماندگان و واماندگان در راه و گدایان دهد، و در راه آزادسازی بردگان صرف کند، و نماز را برپا دارد، و زکات را بپردازد، و (نیکی کردار کسانی است که) وفاکنندگان به پیمان خود بوده هنگامی که پیمان بندند، و (به ویژه کسانی نیکند و شایسته ستایشند که) در برابر فقر (و محرومیّتها) و بیماری (و زیان و ضررها) و به هنگام نبرد، شکیبایند (و استقامت می‌ورزند). اینان کسانی هستند که راست می‌گویند (در ادّعای ایمان راستین و پیجوئی اعمال نیک) و به راستی پرهیزکاران (از عذاب خدا با دوری گرفتن از معاصی و امتثال اوامر الهی) اینانند.‏»
 
با توجّه به آیه‌ی 177 سوره‌ی بقره، گام اوّل و بنیادی در تربیت، ایمان به خداوند ، و گام دوّم، ایمان به آخرت است. و بقیه‌ی اصول دین، ملائکه، کتاب‌های آسمانی و پیامبران برای اثبات و تحقّق بخشیدن به دو اصل اوّل و دوّم مطرح می‌شوند. با این وصف دو اصل توحید و معاد، بستری زیر بنایی، برای رو بنای عبادت، مسئولیت‌پذیری و اخلاق می‌شوند.
 
الف) عبادت، با توجّه به آیات قرآن که در خلال بحث در متن کتاب مورد استناد قرار خواهند گرفت، نوعی مسئولیت‌پذیری است که انسان بعد از ایمان به خداوند بر اساس حقّ و تکلیف، آن را انجام می‌دهد؛ زیرا مسئولیتی است که انسان مؤمن وفاداری خویش را به خداوند، به اثبات می‌رساند.
 
ب) مسؤولیت‌پذیری شاخه،‌ یا رشته‌ای از تعهّد انسان نسبت به انسان‌‌ها و جامعه است. چون انسان بر اساس باور قرآنی نقش محوری او، خلافت و پذیرش خلافت بزرگ‌ترین مسؤولیت او در زمین است .
 
[وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ] بقره/30
 
«زمانی (را یادآوری کن) که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی بیافرینم (تا به آبادانی زمین بپردازد و آن زیبانگاری و نوآوری را که برای زمین معیّن داشته‌ام به اتمام رساند و آن انسان است. فرشتگان دریافتند که انسان بنا به انگیزه‌های سرشتی زمینی‌اش فساد و تباهی برپا می‌دارد. پس برای دانستن نه اعتراض کردن از خدا پرسیدند که حکمت برتری دادن انسان بر ایشان برای امر جانشینی چیست و) گفتند: آیا در زمین کسی را به وجود می‌آوری که فساد می‌کند و تباهی راه می‌اندازد و خونها خواهد ریخت، و حال آن که ما (پیوسته) به حمد و ستایش و طاعت و عبادت تو مشغولیم‌ ؟ گفت: من حقائقی را می‌دانم که شما نمی‌دانید.‏»
 
عبادت وسیله‌ای است، برای رسیدن به هدف، هر کدام از شعائر عبادی برای هدفی خاص و محوری خداوند آنها را واجب نموده است، که سرانجام همه‌ی آنها «اخلاق» است. هدف از نماز دوری از فحشاء و منکرات:
 
[اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ ] عنکبوت/45
 
«مسلّماً نماز (انسان را) از گناهان بزرگ و از کارهای ناپسند (در نظر شرع) بازمی‌دارد...»
 
هدف از روزه کسب تقوا،
 
[یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ] بقره/183
 
«‏ای کسانی که ایمان آورده‌اید ! بر شما روزه واجب شده است، همان گونه که بر کسانی که پیش از شما بوده‌اند واجب بوده است، تا باشد که پرهیزگار شوید.‏»
 
هدف از زکات تزکیه‌ی درون،
 
[إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ وَالْعَامِلِینَ عَلَیْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِی الرِّقَابِ وَالْغَارِمِینَ وَفِی سَبِیلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ توبه/60
 
«زکات مخصوص مستمندان، بیچارگان، گردآورندگان آن، کسانی که جلب محبّتشان (برای پذیرش اسلام و سودگرفتن از خدمت و یاریشان به اسلام چشم داشته) می‌شود، (آزادی) بندگان، (پرداخت بدهی) بدهکاران، (صرف) در راه (تقویت آئین) خدا، و واماندگان در راه (و مسافران درمانده و دورافتاده از مال و منال و خانه و کاشانه) می‌باشد. این یک فریضه مهمّ الهی است (که جهت مصلحت بندگان خدا مقرّر شده است) و خدا دانا (به مصالح آفریدگان) و حکیم (در وضع قوانین) است.‏»
 
هدف از حجّ، تربیت و دوری از فسق است.
 
[الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِی الْحَجِّ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُولِی الْأَلْبَابِ] بقره/197
 
«‏حجّ در ماههای معیّنی انجام می‌پذیرد (که عبارتند از: شوّال و ذوالقعده و ذوالحجّه). پس کسی که (در این ماهها با احرام یا تلبیه یا سوق دادن حیوان قربانی و شروع مناسک دیگر حجّ)، حجّ را بر خویشتن واجب کرده باشد (و حجّ را آغاز نموده باشد، باید آداب آن را مراعات دارد و توجّه داشته باشد که) در حجّ آمیزش جنسی با زنان و گناه و جدالی نیست (و نباید مرتکب چنین اعمالی شود). و هر کار نیکی که می‌کنید خداوند از آن آگاه است. و توشه برگیرید (هم برای سفر حجّ و هم برای سرای دیگرتان و بدانید) که بهترین توشه پرهیزگاری است، و ای خردمندان ! از (خشم و کیفر) من بپرهیزید.‏»
 
بنابراین عبادت پایه‌ی اساسی است، برای رسیدن به پله‌ی اخلاق و کمال انسانی، مشروط بر اینکه معیارهای واقعی آنها رعایت شود. سپس پله‌های تربیتی و محورهای پی در پی، یکی زیر بنا برای دیگری خواهد بود.
 
5ـ اگر فلسفه‌ی تربیتی دکتر ماجد کیلانی را بر اساس نتایج محورهای اشاره شده، به عنوان اهداف کلی تربیتی مد نظر داشته باشیم، مراحل سوره‌ی لقمان را می‌توان استراتژی دراز مدت، برای رسیدن به اهداف مورد نظر قلمداد نمود. اگر چه پله‌های تربیتی در سوره ی لقمان به صورت کلی و کلان مورد بحث و بررسی قرار گرفته است، سعی بر این شده دورنما و چشم‌اندازی باشد برای والدین و مربیان محترم؛ چون جزئیات مسائل تربیتی در کتاب‌های دیگر به وفور به رشته‌ی تحریر در آمده است، و مؤلّف نخواسته‌ است مطالب را به صورت تکرار بازنویسی کرده باشد؛ اگر چه از دیدگاه و نظرات صاحبنظران نهایت استفاده را نموده‌ است.
 تربیت و معانی آن
معنی لغوی تربیت:
«کلمه‌ی تربیت مصدر متعدی، و در فرهنگ فارسی به معنی پروردن، پروراندن، آداب و اخلاق را به کسی آموختن، است.»
در فرهنگ عربی لسان العرب «تربیت» به دو معنی آمده است:
1ـ تربیت، از ریشه‌ی «ربَّ» یرُبُّ، به معنی تربیت کردن، پرورش دادن ورشد دادن است.
2ـ تربیت، از ریشه‌ی «رَبوَ» یربو، به معنی زیادشدن، نموّ کردن و بالا آمدن است.
معنی تربیت از نظر سایر علماء:
«معنی تربیت، از نظر علمای اخلاق:
ـ تربیت، یعنی پروردن قوای جسمی و روحی انسان، برای وصول به کمال مطلوب.
ـ تربیت، عبارت است از ایجاد صفات حمیده و ملکات فاضله در انسان.

تربیت از نظر روان‌شناسان
ـ تربیت، عملی است عمدی و آگاهانه و دارای هدف، از سوی فرد بالغ به منظور ساختن، پروردن و دگرگون کردن فرد.

ـ تربیت، هدایت مناسب فرد است، به گونه‌ای که سبب ایجاد دگرگونی و شکوفایی توانایی‌ها و استعدادها او باشد.

تربیت از نظر جامعه شناسان
تربیت، عبارت است از آماده کردن فرد؛ برای وصول به هدف‌های اجتماعی و مسئولیت‌پذیری در دوران سالمندی.»

حال با توجّه به تعاریفی که علماء، از نظر اخلاقی، روان‌شناسی و جامعه شناسی، از تربیت ارائه می‌دهند، تربیت پرورش فرد تا رسیدن به درجه‌ی کمال، و شکوفا نمودن ویژگی «تقوا» در وجود اوست؛ به گونه‌ای که فرد با شایستگی حضور در اجتماع و مسئولیت‌پذیری او همراه با صفات حمید، به درجه‌ی کمال برسد. برای اینکه تربیت، تربیت اساسی و اصولی باشد، لازم است گام اوّل را در دوران جنینی برداشت؛ تا سلامت جنین و رشد او، از ابتدا مورد عنایت و توجّه خاصی قرار گیرد.

اهمیت‌دادن اسلام به سلامت جنین

قبل از وارد شدن به بحث سلامت جنین، ـ چون سلامت جسم مقدّم بر سلامت روان و اخلاق است ـ لازم است که اشاره‌ای داشته باشیم به اینکه سلامت روانی جنین به عوامل دیگری مرتبط می‌گردد؛ و آن هم والدین جنین است. امام غزالی: می‌گوید:‌ دایه‌ای که چند مرحله به نوزادی شیر می‌دهد؛ در شخصیت او تأثیر می‌گذارد.

اسلام و تربیت اسلامی، از همان آغاز فضای سالم روانی و جسمی جنین را مورد عنایت و توجّه قرا رمی‌دهد؛ و سلامت اصل را ـ پدر و مادر ـ مقدم بر سلامت فرع می‌داند. در این مورد احادیث فراوانی نقل شده؛ که به دو حدیث در این راستا بسنده می‌کنیم:دارقُطنی از حضرت عایشه روایت می‌کند که پیامبر (ص) فرمود:[إِخْتَارُوا لِنُطَفِکُمُ الْـمَوَاضِعَ الصَّالِـحَةَ]

«برای نطفه‌های خود جایگاه شایسته و پاک را اختیار کنید.»

قرآن کریم هم در همین راستا اشاراتی دارد، و محل پرورش نطفه را، «قرار مکین» معرفی می‌کند:

أَلَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ مَاءٍ مَهِینٍ (20) فَجَعَلْنَاهُ فِی قَرَارٍ مَکِینٍ (مرسلات/20ـ21)

«آیا ما شما را از آب حقیر و ناچیز (به نام منی) نیافریده‌ایم؟ * و آن را در جایگاهی استوار قرار داده‌ایم.»

قرار مکین، در آیه‌ی فوق اشاره به محکم و استواری جایگاه جنین از نظر حفظ، نگهداری، رشد جسمی، و پاک و شایسته از نظر پرورش روانی و فطری او است.

در حدیث دیگری پیامبر گرامی اسلام (ص) خانواده‌ی دختر را مورد خطاب قرار می‌دهد، و با قرار دادن معیارهای مشخّص، آنان را مسئول می‌کند، که نادیده گرفتن معیارهای اصلی را فتنه و فساد تلقّی نموده؛ که آن معیارها «اخلاق و دین» هستند. که در بعضی روایات، اخلاق، مقدّم بر دین است. چون اخلاق، معلول دین و تجلّی ظاهری دین است.[إِذَا خَطَبَ إِلَیکُم مَنْ تَرْضَوْنَ دِینَهُ و خُلُقَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلّا تَفْعَلُوا تَکُنْ فِتنَةٌ فِـی الأرْضِ وَ فِسَادٌ عَرِیضٌ کَبِیرٌ ]«وقتی از دختران شما خواستگاری شد، شما از دین و اخلاق او راضی بودید، دخترتان را به نکاح او درآورید، اگر چنین نکنید، فتنه و فساد گسترده زمین را فرا می‌گیرد.»

رابطه‌ی بین «نطفه و رحم» رابطه‌ی مستقیمی است؛ همانند رابطه‌ی بین دانه و زمین، که محل کشت است. خداوند در قرآن کریم به این رابطه‌ی ظریف اشاره فرموده است:نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ (بقره/223)«زنان شما محل بذر افشانی شما هستند.»
بذر بدون زمین، و زمین بدون بذر، مفید فایده نیست. بذر آلوده در زمین پاک، زمین را هم‌آلوده می‌کند؛ و عکس آن هم صادق است. بذر پاک در زمین آلوده، بذر را از بین می‌برد و آن را آلوده می‌کند.جای تردید نیست هر کشاورزی، هم به دنبال بذر پاک ا ست؛ و هم در صدد پاک نمودن زمین برای کشت؛ تا بهترین محصول را از نظر کمّی و کیفی به بازار عرضه کند. این کار از ابتدای آن لازم است مورد مطالعه و دقّت قرار گیرد. به‌همین خاطر پیامبرگرامی(ص) به خانواده‌ی طرفین هشدار می‌دهد تا «بذر و زمین» هر دو، آفت‌زدایی شوند. چون رعایت این موارد تأثیر مستقیمی در شخصیت انسان دارد. در این مورد می‌گویند: از حکیمی سؤال کردند که زمان لازم برای تربیت کودک چه زمانی است؟ فرمود: بیست سال قبل از تولد کودک.

رابطه‌ی سلامت جنین و مادر

آیین پاک اسلام، با دستورات فراگیرش، تمام نکات لازم را درمورد انسان و سلامت او، مورد توجّه قرار داده است. تا جایی که خداوند از تکالیف عبادی بندگانش چشم پوشی می‌نماید، و در شرایط ویژه از بندگانش به ویژه مادر، رفع تکلیف می‌کند؛ چنین گذشتی بیانگر اهمیت سلامت فرد و جامعه است.ابوداوود و ترمذی از اَنس (رض) روایت می‌کنندکه پیامبرگرامی (ص) فرموده است:[إنَّ اللهَ تَعَالَى وَضَعَ عَنِ الْـمُسَافِرِ الصَّومَ وَ شَطُرَ الصَّلاةِ، و عنْ ‌الْـحَامِلِ أَوِ الْـمُرضِعِ الصَّوْمَ ]«خداوند از مسافر، روزه و نصف نماز، و از زن باردار و شیرده، روزه را برداشته است.»

ارزش سلامتی جنین و مادر او، تا حدّی حائز اهمیت است که خداوند از حق خودش می‌گذرد، و از نظر روحی و روانی زمینه‌ی پرورش استعدادهای مورد نیاز را فراهم می‌کند؛ تا تلاش والدین در راستای این حقیقت قرار گیرد، و بندگانش را آموزش می‌دهد تا دنبال «ذُریةً طَیبَةً» باشند، چون اولاد شایسته‌ی سالم و صالح، مایه‌ی چشم روشنی برای والدین و سعادت آنان است. یکی از دعاهای عباد الرحمان،دعای فرزند صالح است.تربیت روانی از والدین شروع می‌شود. اگر والدین خواستار اولادی باشند که مایه‌ی چشم روشنی آنان باشد، باید از خودشان شروع کنند؛ یعنی اگر والدین به مقام امامت و پیشوایی و الگو بودن در تقوا برسند، بستر و زمینه‌ی تقوا و کمال فرزندان را فراهم کرده‌اند.وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا (فرقان/74)

«و کسانی که می‌گویند: پروردگارا همسران و فرزندانی به ما عطا فرما که به سبب انجام طاعات و عبادات و دیگر کارهای پسندیده، مایه‌ی سرور ما و باعث روشنی چشمانمان گردند. و ما را پیشوای پرهیزگاران گردان (به گونه‌ای که در صالحات و حسنات به ما اقتدا و از ما پیروی نمایند.»

در آیه‌ی فوق سه نکته‌ی بسیار ظریف به چشم می‌خورد:

1ـ‌ عباد الرّحمان با صفاتی که آیات آنان را توصیف نموده‌، ابتدا از خداوند زوج و همسری می‌خواهند، که مایه‌ی چشم روشنی آنان باشند.

2ـ بعد از زوج، فرزندی را می‌طلبند که مایه‌ی چشم روشنی آنان باشند، یعنی فرزند صالح و شایسته، در مرحله‌ی دوّم دعا قرار دارد. اصل (مادر) مقدَّم بر فرع قرار گرفته است. اگر چه در تفسیرها اشاره‌ای در این مورد صورت نگرفته است، که منظور از زوج، تنها همسر باشد. چون شایسته نیست صفات عباد الرحمان را فقط به مردان اختصاص دهیم و زنان و مادران را از آن محروم نماییم. بلکه تعمیم آن صفات شایسته به مرد و زن، که هر دو برای اولاد اصل هستند، و هر دو شایستگی امامت متّقیان را دارند، امری ممکن است.

3ـ امامت و پیشوایی برای متقیان، و دنباله‌روی آنان از امام و الگوی مورد نظر، آن هم در صفات و اعمال صالح.

مرحوم سید قطب: در تفسیر این آیه می‌گوید:

«این نشانه‌ی شعور ایمانی عمیق انسان در مسیر کمال و بندگی خداوند است؛ که از خداوند همسران و فرزندان شایسته می‌خواهد.»

اگر صرفاً «زوج» در آیه 74 سوره‌ی فرقان را، مادران، مدّ نظر قرار بدهیم، حدیث:

[إِنَّ الْـجَنَّـةَ تَـحْتَ أَقْدَامِ الأُمَّهَاتِ]

«بهشت زیر پای مادران است.»

اشاره‌ای به همین مطلب است که:

1ـ فرزندانی شایستگی ورود به بهشت را دارند، که مادران از آنان راضی باشند. رضایت والدین در گرو تربیت صحیح و درست آنان است، و این امر در سایه‌ی تربیت دینی، تحقّق‌پذیر است.

2ـ مادرانی شایسته‌، به عنوان الگو و مربّی از چنان تربیتی دینی بهره‌مند هستند؛ که با تربیت اصولی و صحیح؛ نه تنها خودشان به سوی بهشت گام بر می‌دارند؛ بلکه فرزندان را نیز به سوی آن سوق می‌دهند؛ و با این کار گویی کلید بهشت در دست آنان است؛ و با تربیت صحیح دَرِ بهشت را به روی فرزندان خود باز می‌کنند. نمونه‌ی قرآنی آن، مادر مریم است، که در سوره‌ی آل عمران در آیه 36 آن را بیان می‌کند.

فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنْثَى وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثَى وَإِنِّی سَمَّیْتُهَا مَرْیَمَ وَإِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ (آل‌عمران/36)

«پس هنگامی که او را زایید، دید که دختر است و به درگاه پروردگار دستِ مناجات برداشت و عذر خواهان گفت: خداوندا من او را دختر زاییدم ـ ولی خدا بدانچه او به دنیا آورده بود آگاه‌تر بود از خود مریم، و بهتر می‌دانست که پسر مانند دختر نیست (و این دختر به مراتب از پسری که آرزوی او بود) سودمندتر خواهد بود ـ و گفت: من او را مریم نام گذاردم. او و فرزندانش را از (وسوسه و گمراه سازی) اهریمن مطرود (از درگاه فضل و کرمت، به تو می‌سپارم و) در پناه تو می‌دارم.»

سلامت ایمانی و اخلاقی، دغدغه‌ی اصلی مادر مریم بود، و برای حفظ آن دست نیاز به پیشگاه خداوند بلند می‌کند. خداوند دعای او را می پذیرد و مریم و فرزندش، الگویی برای بشریت می‌شوند. آنچه قابل تأمل است سلامت روانی و ایمانی مادر مریم است؛ که مقدّمه‌ای برای تربیت فرزند اوست.

مادران هم باید در مرحله‌ی اوّل، خود از دین و اخلاق بهره‌ی کافی داشته باشند و در راستای تحقّق آن، در فرزندانشان تلاش مستمر و پیگیری مبذول دارند. چون استعداد تربیتی بدون تلاش تحقّق آن، ممکن نیست.

اوّلین بانگ تربیتی در گوش نوزاد
بعد از تلاش در راستای سلامت جنین، و رشد او در «قرار مکین» و طی مراحل طبیعی و اصولی، جنین پا در عالم دیگر با شرایط دیگر می گذارد، آن شرایط جدید دنیای خارج از شکم مادر است. دین اسلام از همان آغاز و ابتدای حیات کودک، در راستای بارور نمودن کمالات و پرورش فطرت پاک خدایی، در صدد رشد نیروی «تقوا»، در وجود کودک است. یکی از این کارها، دستور شارع مقدس و سنّت نبوی، درباره‌ی نوزاد،گفتن اذان در گوش راست، و اقامه در گوش چپ او، در روز هفتم است.

ابن عباس (رض) روایت می‌کند: «روزی که حسن بن علی (رض)، متولد شد، پیامبر اکرم (ص) در گوش راستش اذان، در گوش چپش اقامه گفت».

حکمت اذان و اقامه چیست؟

ابن‌قیم جَوزی: در کتاب «تُحْفَةُ المَودُود» می‌گوید: «اوّلین ندائی که گوش را می‌نوازد؛ باید این واژه‌های بلند مرتبه‌ی اذان [شعار توحید] باشد، که در برگیرنده‌ی وصف عظمت و اقتدار پروردگار است؛ و شهادت، ورود به دین اسلام است. در واقع اذان شعار اسلام، هنگام ورود به دنیا، و مانند تلقین که کلمه‌ی توحید و شعار اسلام در هنگام خروج انسان از دنیا است. به هر حال با وجود اینکه طفل توانایی درک اذان را ندارد، کلمات آن بر قلبش اثر می گذارد؛ و او را از همان ابتدا تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ و فایده‌ی دیگر، فرار شیطان از کلمات اذان است. شیطانی که منتظر تولّد کودک است، تا برنامه‌ی خویش را به اجرا بگذارد. کلمات اذان، او را ضعیف و خشمگین می‌کند؛ و در اوّلین لحظه‌ی توجّه او به طفل، شیطان را فرار می‌دهد. حکمت دیگری هم که در آن نهفته است، این است که دعوت به جانب خدا و دین اسلام، قبل از دعوت شیطان باشد. زیرا فطرت و خلقت نوزاد، در اصل و قبل از آنکه شیطان تغییر و انحراف در او ایجاد نماید، پاک بوده است.»

محورهای تربیتی از دیدگاه قرآن
1ـ توحید و تربیت
یکتا پرستی، (توحید)، روشن‌ترین مسأله‌ای است که هر انسانی به مقتضای فطرت ناچار است به آن معتقد شود، و در برابر آن پاسخ مثبت بگوید. از نظر دانشمندان نه تنها خدا پرستی یک امر فطری و نهادی است؛ بلکه یکتاپرستی همانند اصل خداپرستی، از امور فطری انسان می‌باشد.هرگاه انسان در مواقع مصیبت و گرفتاری، به خدا پناه برده، و حسّ خدا شناسی او بیدار ‌گردد؛ چنین گرایشی گواه بر فطری بودن اصل خدا پرستی است. در چنین شرایط حسّاسی، تمام انسان‌ها به یک خدای یگانه پناه می برند، و از آن خدای واحد و یگانه، استمداد می‌جویند.
یکتا پرستی، اساس و ریشه‌ی تمام ادیان آسمانی بوده است، و دعوت تمام پیامبران روی این اساس صورت گرفته است. غرض اصلی و هدف نهایی از بعثت تمام پیامبران، تحکیم این عقیده در میان ملّت‌ها بوده و هر روشی که از آن بوی شرک آمده، به طور قطع یک روش ساختگی و با هدف پیامبران و ادیان، متضاد بوده است.
واقعیّت یکتا پرستی را، دو اصل تشکیل می‌دهد:
1ـ اصل اوّل، اعتقاد به این که این جهان سازنده‌ و صانعی دارد، و تصادفی به وجود نیامده است؛ و ماده‌ی کور و کرّ، قادر و توانا در خلق هستی و چنین نظمی نمی‌باشد.
2ـ اصل دوّم در یکتا پرستی، این است که سازنده‌ و صانع و ناظم جهان هستی، یکی است. بنابراین فرد موحّد کسی است که باید به هر دو اصل، ایمان راسخ و استواری داشته باشد.
اصل اوّل در خدا شناسی به حدی روشن و واضح است که پیامبران الهی روی آن دعوت را متمرکز نکرده اند. بلکه اساس دعوت آنان اعتقاد به «توحید» در الوهیّت و ربوبیّت بوده است. قرآن کریم به روشنی به این امر اذعان می‌کند:
وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى یُؤْفَکُونَ (عنکبوت/61)
«هر گاه از آنان (که کسانی و یا بتهائی را شریک خدا می‌دانند) بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است، و خورشید و ماه را (برای منافع شما انسان‌ها روان و) مسخّر کرده است‌ ؟ قطعاً خواهند گفت: خدا ! (چرا که می‌دانند که این معبودهای دروغین همه مخلوقند و توانائی آفرینش کائنات و چرخش کُرات را نداشته و ندارند). پس چگونه (با وجود اعتراف به یگانگی خدا در آفرینش کائنات و تسخیر کُرات، از اقرار به یگانگی خدا در الوهیّت و فرمانروائی) منحرف می‌گردند ؟!‏»
وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ (عنکبوت/63)
«اگر از آنان (که مشکوکند) بپرسی چه کسی از آسمان آب بارانده است، و زمین را به وسیله ی آن بعد از مردنش زنده گردانده است؟ قطعاً خواهند گفت: خدا! بگو ستایش خدای را (که حق آن اندازه روشن است که مشرکان نیز بدان اعتراف دارند؟ امّا بیشتر آنان نمی فهمند و نمی‌دانند (که به چه تناقض عجیبی گرفتارند . چرا که به خالق رازق و واحدی معتقدند و چیزهای دیگری را هم پرستش می‌کنند).»
سراسر قرآن میدان دعوت به سوی توحید و مبارزه با شرک است. روی همین اساس «لقمان حکیم» پسرش را به سوی «توحید» و دوری از شرک فرا می‌خواند. بدون تردید کسانی که دچار شرک می شوند، معبود واقعی را به جای معبود غیر واقعی می‌پندارند، در درون دچار بحران و چالش بزرگی می‌شوند. چون در چنین وضعیت و شرایطی، شخصیّت او تحت فشار فطرت و دلائل روشن فطری خدا شناسی قرار گرفته؛ ولی از طرف دیگر جهل، نادانی، مصالح و مطامع کاذب و زودگذر، شخصیت او را به چالش می‌کشاند؛ در واقع این همان میدان و عرصه‌ی مبارزه‌ی «تقوا» و «فجور» در درون اوست. علّت اصلی و اساسی این وضعیت درونی و بیرونی، دور بودن از محیط تبلیغی پیامبران (ص) و نارسایی مبلّغین، و به انحراف کشاندن دعوت پاک پیامبران می‌باشد. قرآن در سرآغاز سوره ابراهیم ؛ سه عامل انحراف بشریّت که منجر به «کفر» و انحراف از حقیقت می‌شود، را به تصویر می‌کشاند؛ که یکی از این عوامل انحرافی «کج و معوّج» نشان دادن راه خداست. در طول تاریخ در خلال دعوت پیامبران ﻹ مصلحت طلبانی بوده‌اند که به نام دین، مسیر دعوت پیامبران را مسدود و راه‌های انحرافی برای انسان‌ها را باز نموده و آنان را در بیابان گمراهی، غارت و به نفع خویش سرمایه آنان را چپاول کرده‌اند. در این «مثلث شوم» مصلحت طلبی، ترجیح دنیا بر آخرت، بازداشتن مردم از جاده‌ی حقیقت و گم‌کردن شاهراه حقیقت از آنان، و فریب مردم در به انحراف کشاندنشان، آشکار و روشن است، ـ که همان کج نمایی دعوت آسمانی است ـ قسمت آخر آیه‌ی زیر، مستقیماً به مبلّغین منحرف از دین بر می‌گردد.[الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا عَلَى الْآخِرَةِ وَیَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَیَبْغُونَهَا عِوَجًا أُولَئِکَ فِی ضَلَالٍ بَعِیدٍ ] ابراهیم /3
«کسانی که زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح می‌دهند، و مردمان را از راه خدا باز می دارند، و راه خدا را نادرست نشان داده و کج و معوّج می‌نمایانند، آنان در گمراهی سخت و ژرفی گرفتارند.»
شرک با جلوه‌های مختلفی که دارد، چه پرستش خدایان ساختگی، چه پرستش مخلوقی جهت تقرّب به خدا، چه مخلوقی را در تأثیر گذاری، مستقل بدانیم و...، دو عامل اصلی و اساسی، که بستری مناسب برای رُشد شرک هستند: یکی خرافات و امور ساختگی به نام دین، که آن هم به خاطر دور شدن از دعوت و پیام دین الهی است، و دیگری حاکمیت «هوای نفس» است. در واقع الوهیت نفس، یعنی جانشین شدن نفس، در فرمانروایی و صدور فرمان به جای خداوند، ـ که علما به این گونه شرک، شرک «الوهیّت» می گویند ـ. این روش و شیوه‌ی شرک، از خطرناک ترین روش‌های شرک است. چون لانه‌ی آن در درون انسان است. و اگر انسان رابطه‌ی تقوایی خویش را با خداوند استحکام نبخشد، و میزانی دقیق برای رفتار و گفتار خویش قرار ندهد؛ بارها به چنین دردی گرفتار می‌گردد؛ فرقی نمی‌کند، عالمی باشد که از روی هوای نفس فتوا صادر کند، آمری باشد که از روی هوای نفس، امری صادر نماید، که با میزان شرع هم‌خوانی‌ نداشته باشد، تاجری باشد که از روی هوی نفس، اُمور تجارت را سر و سامان دهد، یا عابدی باشد که به دور از تعالیم و دستورات خداوند و بدون در نظر گرفتن اصول دین، عبادت را وسیله‌ای برای نزدیکی به خداوند قرار دهد. که این نوع شرک خزنده، خطر جدّی برای انسان‌ِ اهل ایمان است. در یک لحظه‌ غفلت، انسان به مصیبت آن گرفتار می‌شود، برای همین لقمان در توصیه‌های پدرانه‌اش آن را ظلم بزرگ می خواند: «إنَّ شِرکٌ لَظُلمٌ عَظیمٌ».
قرآن، ضمن مبارزه با روش بُت‌پرستی و شرک اَعراب، از شرک دوّم و شرک مخفی و مدرن آن پرده بر می‌دارد، و انسان‌ها را هوشیار می‌کند تا از آسیب آن در امان باشند. شاید شرک معمول و متداوّل در میان اَعراب، امروز کمتر وجود داشته باشد. و بت‌های چوبی و فلزی و اجرام آسمانی جای خودش را، به شرک «االوهیّت نفس» به صورت مقام، منصب، پول و ثروت، تجمل پرستی و دیگر هوا و هوس‌های نفسانی، عوض نموده است، که امروز محدودیت ندارد چون درون هر کسی برای خودش عالَمی است بی‌انتها.
قرآن در مقابل نفس انسان تابلوی قرمز قرار می دهد:
أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا (فرقان/43)
«به من بگو ببینم آیا کسی که هوی و هوس خود را معبود خویش می‌کند. (و آرزو پرستی را جایگزین خدا پرستی می‌سازد). آیا تو وکیل او خواهی بود ؟ (و می‌توانی او را از هواپرستی به خداپرستی برگردانی، و از ضلالت به هدایت بکشانی‌ ؟ !).‏»
ریا، چهره‌ی دیگری از شرک
صورت دیگری از شرک مخفی و پوشیده، «ریا» است. همچنان که شرک در الوهیّت، در مقابل فرمانبرداری از خداوند است، و ‌شرک دوگانه‌پرستی در مقابل یگانه پرستی، ریا، هم در مقابل اخلاص قرار می‌گیرد. حاکمیت «هوای نفس» همچنانکه نفس را وادار به اعمالی می‌کند که با فرمان و دستورات الهی تضاد داشته باشد، «ریا» نیز اعمال نیک و پسندیده و مشروع انسان را تحت شعاع قرار می‌دهد، و سعی می‌کند سهم خدا را، که همان اخلاص در عبادت است ؛ به نفس اختصاص ‌دهد. در واقع با مشارکت نفس در عمل، ‌نفس در مقابل خداوند قرار می‌گیرد و عمل خدایی را به غیرخدا، اختصاص می‌دهد.سور‌ه‌ی ماعون تکذیب‌گرایان دین را به پنج دسته تقسیم می‌کند که یکی از این دسته‌ها، اهل ریا‌ است.أَرَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ (ماعون/1 )
«کسانی که به دین و آیینی و سزا و جزا (در پیشگاه خدا) ایمان ندارند، می فهمی که چگونه کسانیند؟»
الَّذِینَ هُمْ یُرَاءُونَ (ماعون/6)«همان کسانی که ریا و خودنمایی می‌کنند.»
بسیاری از افراد مسلمان، هر چند از چنگال ظاهری شرک رهایی یافته و کسی را جز خداوند پرستش نمی‌کنند، ولی در عوض گاهی دچار شرک مخفی و پنهان شده،‌ و در کارهای خود گاهی «اخلاص» برای خدا را نادیده می‌گیرد. چه بسا انگیزه‌ی اعمال نیک افراد، جلب رضایت الهی و پاداش اُخروی، نباشد، بلکه انگیزه‌ی آنان یک رشته امور زود گذر دنیایی باشد. قرآن، عمل ریاکاران را مانند بذری قلمداد می کند؛ که به کشت بر روی سنگ خارا که کمی خاک روی آن باشد، و باران تند و رگبار، بذر و خاک را بشوید و تنها سنگ باقی بماند، تشبیه می‌کند.کَالَّذِی یُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَیْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْدًا (بقره/264)
«همانند کسی که دارایی خود را برای نمودن به مردم، ریا کارانه صرف می‌کند و به خدا و روز رستاخیز ایمان ندارد، مثل چنین کسی همچون مثل قطعه سنگی صاف و لغزنده است که بر آن (قشری از) خاک باشد (و بذر افشانی شود) و باران شدیدی بر آن ببارد و آن را به صورت سنگی صاف (و خالی از هر چیز) بر جای گذارد.»
پس لقمان به خاطر مصونیت باور و عقیده‌ی فرزندش از ریزه کاری‌ها و پنهان‌کاری‌های نفس، پایه‌ی اوّل تربیت را «توحید» قرار می‌دهد، و سعی می کند شعار توحید را در زندگی فرزندش به اجرا درآورد.
توحید، خشت اوّل در تربیت لقمانی
موضوع تربیت، اگر چه موضوعی است که نیازمند صبر و مهارت کافی می‌باشد؛ پروردگار محور پنج‌گانه‌ی تربیت را به صورت کامل و وابسته به هم، از زبان یکی از بندگان صالح و حکیمش «لقمان» بیان می‌کند. خداوند این الگوی تربیتی را به «حکیم و فرزانه» در قرآن معرفی می‌کند: وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ (لقمان /12)
«ما به لقمان فرزانگی بخشیدیم و (بدو دستور دادیم) که خدا را سپاسگزاری کن...»
در آیه فوق دو نکته اساسی نهفته است:یکی اینکه، خداوند محور تربیتی را از زبان انسان و در قالب وحی بیان می‌کند، اما انسانی که خداوند او را حکیم و فرزانه معرفی می‌نماید. حکمت لقمان علاوه بر اشاره قرآنی زبان زد خاص و عام بوده است، و این اثرات مثبت و قوی حکمت، بر والدین تأثیرگذار است. دیگری اینکه، تربیت زمانی شکل کامل خود را به دست می‌آورد، که تربیت کنندگان (والدین) حکیم و اهل خرد و فرزانگی باشند. به قول معروف: «در کوزه همان تراود که در اوست.»
لقمان در ابتدای کارش سعی را بر آن نهاده که در فرزندش تأثیرگذار باشد، و قلب پاک او را تسخیر کند. چون متوجّه این نکته‌ی اساسی است، که برای بارور نمودن فطرت توحیدی، با کلماتی مملو از مهربانی، فرزندش را مورد خطاب قرار می‌‌دهد. «یَا بُنَیَّ» پسر عزیزم! با این بیان همراه با عطوفت و دلسوزی و ادبیاتی مناسب، اوّلین پیام تربیتی را به گوش او می‌رساند.
لقمان از اصلاح عقیده و بینش فرزندش شروع می‌کند، او را به توحید و دوری از شرک فرا می‌خواند. چون می‌داند شرک و دوری از توحید، عامل محوری و اساسی در انحراف انسان است، و تا این اصلاح نشود؛ تحقّق مراحل بعدی تربیت غیر ممکن است. وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لَا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (لقمان/13)«(یادآور شو) زمانی را که لقمان به پسرش گفت: ـ در حالی که او را پند می داد ـ پسر عزیزم (چیز و کسی) را انباز خدا مکن، واقعا شرک ستم بزرگی است.»
در موضوع تربیتی لقمان، که درس تربیتی و الگو برای والدین است، درس واضح تربیتی دیگری نهفته است؛ و آن هم فرزانه بودن است ـ در کلمه‌ی «موعظه»، پند و اندرزی است همراه با هدایت و ارشاد ـ ، به قول مرحوم سیّدقطب: فرزانگی در دو مورد متجلّی می‌شود: یکی رو کردن به خداوند (توحید)، و دیگری سپاسگزاری از اوست. البتّه دعوت به توحید و یکتاپرستی، همراه با دوری از شرک و طاغوت، فقط اسلوب مختص به تربیت درون خانه و خانواده‌ی لقمان نیست، بلکه سرلوحه‌ی دعوت تمام پیامبران بوده؛ و تنها توصیه‌ی دوران کودکی نیست؛ بلکه تربیتی است که در تمام دوران زندگی و حیات انسان، لازم است. چون انسان دو استعداد «فجور» و «تقوا» را با هم در طول حیات به همراه دارد.آخر انسان موجودی است در بین دو بینهایت «فجور» و «تقوا» و هیچکدام از این دو استعداد، فناپذیر و از بین رفتنی نیستند؛ بلکه هر دو در حالت رشد و کاهش، می‌باشند، رشد یکی همراه با تضعیف دیگری است، و هیچکدام در نقطه ای ثابت و غیر قابل تغییر قرار نمی‌گیرد. در واقع نقطه‌ی اساسی تربیت، رشد تقوا در وجود انسان، و کاهش و مهار فجور است. فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (شمس/8)
«سپس بدو گناه و تقوا را الهام کرده است (و چاه و راه و حسن و قبح را توسط عقل و وحی به او نشان داده است).» گام ‌نهادن در مسیر فجور، همسویی با طاغوت و تهدیدی جدّی برای تربیت انسان است؛ عکس آن و گام نهادن در مسیر تقوا، همسویی با توحید و تحقّق اهداف تربیتی انسان است. این خصال مربوط به زمان خاص و شرایط خاص و دوران خاص از زندگی انسان نیست؛ بلکه تمام انسان‌ها بر اساس آن خلق شده، و در تمام دوران زندگی آنان، این اسلوب جاری بوده و خواهد بود.
وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلَالَةُ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ (نحل/36)
«ما به میان هر ملتی پیغمبری را فرستاده‌ایم (و محتوای دعوت همه‌ی پیغمبران این بوده است) که خدا را بپرستید و از طاغوت (شیطان، بتان، ستمگران و غیره) دوری کنید. (پیغمبران دعوت به توحید کردند و مردمان را به راه حق فرا خواندند) خداوند گروهی از مردمان را (که بر اثر کردار نیک، شایسته مرحمت خدا شدند، به راه راست) هدایت داد، و گروهی از ایشان (بر اثر کردار ناشایست) گمراهی بر آنان واجب گردید (و سرگشتگی به دامانشان چسبید). پس (اگر در این باره در شکّ و تردیدید، بروید) در زمین گردش کنید و (آثار گذشتگان را بر صفحه روزگار) بنگرید و ببینید که سرانجام کار کسانی (که آیات خدا را) تکذیب کرده‌اند به کجا کشیده است (و بر سر اقوامی چون عاد و ثمود و لوط چه آمده است).‏»
حتّی روش تربیتی توحیدی پیامبران، نسبت به فرزندانشان تنها مربوط به دوران کودکی آنان نبوده است؛ بلکه بدون توجّه به شرایط سنّی، فرزندان خویش را به سوی توحید دعوت کرده‌اند. این شیوه در خانواده توحیدی حضرت ابراهیم، یک اصل اساسی و محوری بوده است. وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَیَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى لَکُمُ الدِّینَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (بقره/132 )«و ابراهیم فرزندان خود را به این آیین سفارش کرد،و یعقوب (نوه او نیز چنین کرد) ای فرزاندان من، خداوند آیین (توحید اسلام) را برای شما برگزیده است (سپس به ما قول بدهید که یک لحظه هم از آن (دوری نکنید) و نمیرید جز اینکه مسلمان باشید.»
أَمْ کُنْتُمْ شُهَدَاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِیهِ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قَالُوا نَعْبُدُ إِلَهَکَ وَإِلَهَ آبَائِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (بقره/133)
«(آیا شما یهودیان و مسیحیان که محمد (ص) را تکذیب می‌نمایید و ادّعا دارید که بر آیین یعقوب هستید) هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید شما حاضر بودید، (تا آیین را بشناسد که بر آن مرد) آن هنگام که به فرزندان خود گفت: پس از من چه چیز را می پرستید؟ گفتند: خدای تو، خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که خداوند یگانه است و ما تسلیم و فرمان او هستیم.»
از توصیه‌ی حضرت ابراهیم به فرزندانش، و همچنین دعوت‌های پی در پی حضرت نوح از کنعان پسرش، این نکته را در می‌یابیم که پیگیری تربیت توحیدی و اصلاح عقیده، علاوه بر اینکه وظیفه‌ی تمام پیامبران نسبت به فرزندانشان بوده، یک ضرورت تربیتی در طول عمرشان بوده است. به همین خاطر حضرت ابراهیم و یعقوب از فرزندانشان تعهد استمرار و تداوم بر عقیده‌ی توحیدی می‌گیرند. کارشناسان تعلیم و تربیت، شاخص‌هایی برای تربیت در نظر گرفته‌اند،که برگرفته از آموزه‌های دینی است. یکی از این شاخص‌ها استمرار در تربیت است؛ که تربیت را پایدار می کند. دکتر علی شریعتمداری یکی از صاحب نظران «تعلیم و تربیت» در ایران به حدیث:
[اُطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْـمَهْدِ إِلَى اللَّحْدِ] استناد می‌کند و می‌گوید: «کسب علم و در نتیجه تعلیم و تربیت امری دایمی تلقی شده است. یکی از هدفهای اساسی تربیتی، استمرار یادگیری و تعلیم و تربیت است.»
حدیث دوم: [طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیْضَةٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِمٍ]«یادگیری علم بر هر فرد مسلمانی واجب است.»حدیث سوم: [اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّیْنِ، فَإنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِیْضَةٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِمٍ]تردیدی نیست که رابطه‌ی تنگاتنگی میان آموزش و تربیت وجود دارد؛ و احادیث فوق و روایت‌های گوناگون، همگی تأکیدی بر کسب علم و دانش است و برای والدین و مربیان یک ضرورت اجتناب ناپذیر است، و گام نخست این آگاهی در باور دینی، «علم التوحید» است.از محتوای آیه‌ی56 سوره‌ی ذاریات هم در می‌یابیم که «بندگی» و پرستش خدای یگانه، تمام حیات انسان را در بر می‌گیرد.وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (ذاریات/56 )«من پری‌ها و انسان‌ها را جز برای پرستش خود نیافریده‌ام.»
در آیه‌ی 23 سوره‌ی اسراء، کارنامه‌ی انسان، حکم عبادت و بندگی تنها برای خداوند را می‌خورد؛ و با سلسله‌ی دعوت پیامبران به عنوان مربّیان بشریّت مرتبط، و احسان نقطه‌ی کمال انسان در پرتوی این بندگی به تصویر ‌کشیده می‌شود: وَقَضَى رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا (اسراء/23)«(ای انسان) پروردگارت فرمان داده است که جز او را نپرستید و با والدینت به نیکی رفتار کن.... »
پرستش غیر خدا، انسان را از شاهراه سعادت منحرف می کند، و اوّلین لطمه‌ی آن را خانواده می‌خورد. برای همین بعد از عبودیت خداوند، نیکی و احسان در حق والدین مطرح می‌شود. یعنی نتیجه‌ی تربیت توحیدی، در اوّلین مرحله، به والدین بر می‌گردد. جای بحث نیست، هر موحّدی این دلسوزی را دارد که دیگران را به سوی توحید و خدای یگانه دعوت کند. چون یکی از جلوه‌های توحید، خیر خواهی و اصلاح جامعه است. خیر خواهی از نزدیک‌ترین فرد خانواده یعنی فرزندان شروع می‌شود. ـ اعم از دوران کودکی همانند نصیحت و تربیت لقمان، یا در دوران پیری همانند حضرت ابراهیم و یعقوب ـ بعد از اولاد آثار دلسوزی و خیرخواهی توحیدی به خارج از خانواده منتهی می‌شود و دایره‌ی آن «اقرباء» و نزدیکان و سپس جامعه را در بر می‌گیرد. در این روش و رویکرد در زندگی تمام پیامبران ﻹ و به ویژه پیامبر اسلام (ص) کاملاً واضح و روشن است.
فَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتَکُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِینَ وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (شعراء/213ـ214)
«بجز خدا، معبودی را به فریاد مخوان و پرستش مکن که (اگر چنین کنی) از زمره‌ی عذاب شوندگان خواهی بود. خویشاوندان نزدیک خود را (از شرک و مخالفت با فرمان پروردگار) بترسان (و آنان را به سوی توحید و دادگری فراخوان).»
در آیه‌ی فوق اگر چه خطاب به پیامبر گرامی (ص) است؛ ولی مراد افراد امّت آن حضرت می‌باشد؛ چون او هرگز با خدا معبودی را به فریاد نخواسته است.از مجموع آیاتی که مورد بحث قرار گرفت ـ چه در زندگی پیامبران و چه فردِ صالحی همچون لقمان ـ نتیجه می‌گیریم، که دعوت به سوی توحید و پرستش خدای یگانه، چه در دوران کودکی و شکل‌گیری عقیده، و چه در طول حیات، انسان را به سعادت می‌رساند، جامعه‌ای به سعادت نایل می‌شود که سایه‌ی توحید بر آن حاکم باشد و سایر مراحل، عبادی و اخلاقی «که گام دوّم و سوّم تربیت قرآنی» است، بر آن استوار است؛ و به همین دلیل موضوع تربیت بر اساس توحید، از خانواده شروع می‌شود؛ چون جامعه، مجموعه‌ای از خانواده‌هاست. در واقع خانواده جامعه‌ی کوچک و جامعه، خانواده‌ی بزرگ است. از طرف دیگر بیشتر مسایل شرک و باورهای آلوده به شرک، از خانواده شروع می‌شود.
وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطَانُ یَدْعُوهُمْ إِلَى عَذَابِ السَّعِیرِ (لقمان/21)«هنگامی که به آنان گفته می‌شود: از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید، می‌گویند: بلکه ما از چیزی پیروی می کنیم که پدران خود را بر آن یافته ‌یم آیا (از نیاکان خود پیروی می کنید) ولو اینکه اهریمن ایشان را به عذاب آتش فروزان (دوزخ) فرا می‌خواند؟» وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَلَا یَهْتَدُونَ (بقره/ 170)
«و هنگامی که به آنان گفته می‌شود: از آنچه خدا فرو فرستاده است پیروی کنید (و راه رحمان را پیش گیرید،نه راه شیطان را) می گویند: بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافته ایم پیروی می‌کنیم (نه از چیز دیگری) آیا اگر پدرانشان چیزی (از عقاید و عبادات و دین) را نفهمیده باشند و (به هدایت و ایمان) راه نبرده باشند (باز هم کورکورانه از ایشان تقلید و پیروی می کنند؟)»
پس مشکل عقیدتی، مشکلی درون خانوادگی و قبیله‌ای بوده:
الف) چنانچه اصلاح عقیده و هدایت از طرف پدر موحّد صورت ‌گیرد؛ بقیه‌ی مراحل تربیتی به تبع آن مسیر اصولی و اصلاحی خویش را در پیش می‌گیرد.
ب) با تقلید و پیروی کورکورانه از خانواده و نیاکان، و گرفتار شدن در دام جهالت و شرک؛ سایر مراحل تربیت همسو با جهالت و شرک به پیش می‌رود، که نه تنها خانواده بلکه جامعه را نیز به فسادِ شرک و جهالت می‌کشاند.
البتّه توصیه‌ی لقمان و تربیت «باور محور» او، برگرفته از ایمان توحیدی به خداوند است. و ارزش بیداری وجدان، زمانی بیشتر است،که به ایمان و عقیده گره خورده باشد. بر همین اساس قسمت اعظم آیات عقیده، ایمان به آخرت است، چون عقیده، علاوه بر هدف‌دارکردن حرکت انسان، عامل و نیروی اساسی در بازدارندگی انسان از فساد و عوامل فساد زا را به دنبال دارد. در میان فلاسفه ایمان به خدا و روز محاسبه و قیامت را در تربیت بسیار موثر قلمداد کرده‌اند در همین راستا کانت فیلسوف مشهور می‌گوید: « اخلاق بدون اعتقاد به سه چیز غیر ممکن است وجود داشته باشد: وجود خدا، جاودانگی روح، و حساب و کتاب پس از مرگ.»
ایمان به حسابرسی
2ـ ایمان به معاد، محور دوّم در تربیت قرآنی
مکتب اخلاقی و تربیتی لقمان، با یادآوری این قسمت از صفات خدا، هدف تربیتی تحریکی داشته، و عقل را به تفکّر وا می‌دارد؛ و به این صورت که اکنون ما در برابر یک چنین خدایی آگاه از تمام امور قرار گرفته‌ایم؛ باید بدانیم خداوند به حساب تمام کارهای ما اعم از کوچک و بزرگ رسیدگی خواهد نمود. این توصیه تربیتی و پند پدرانه لقمان، دریچه‌ای از جزای اعمال را پیش روی پسرش می‌گشاید. ممکن است مقصود لقمان این باشد که در روز قیامت، اعمال انسان با همان کم و کیف و خصوصیاتی که در دنیا داشته است، بدون کوچکترین تفاوت در برابر دیدگان انسان هنگام «محاسبه» حاضر می گردد.[یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَرًا] آل عمران/30
«روزی که هر کسی آنچه را از نیکی انجام داده است حاضر و آماده می‌بیند.» [فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ] زلزال/7
«هر کسی به سنگینی ذره‌ای عمل خیر انجام دهد، آن را می بیند.»محور دوّم تربیتی لقمان حکیم، ایمان و یقین به «آخرت» است. این تذکّر تربیتی، وجدان خفته را بیدار می کند که دیر یا زود، در این جهان مادی یا در سرای آخرت، انسان به سزای اعمالش می‌رسد. عکس‌العمل هر عمل، دامنگیر انسان می‌شود، و اگر نتیجه‌ی اعمال در این جهان رخ ندهد، پاداش و مجازات آن در آخرت، امری حتمی و یقینی است. بیدار باش درون انسان،پلیس درونی ایجاد می‌کند، که بازدارنده نفس از اعمال بد، و تشویق کننده به سوی اعمال نیک و پسندیده است؛ و همه‌ی اینها تشکیل دهنده‌ی پرونده‌ی حسابرسی انسان در قیامت هستند.
یکی از جلوه های آشکار و مسلّم ایمان به آخرت، «حسابرسی» است. این شیوه‌ی تربیتی انسان را وادار و ملتزم می‌کند؛ که تمام عملکرد و اظهارات خویش را سنجیده و حساب شده اظهار نماید.چون بی‌حساب و کتابی و عدم بازرسی با کار نظم و نظام حقوقی، همخوانی ندارد. در نظام زندگی اجتماعی و حقوقی، این معیار کاملاً مشهود است. یعنی هیچ جامعه‌ای نیست که حسابرسی در آن جایگاه و موقعیّتی را کسب نکرده باشد. و هر جامعه‌ای که مردمان آن بیشترین التزام به حسابرسی داشته باشند، در آن جامعه حقوق افراد بیشتر رعایت می‌شود. نظام تربیت قرآنی هم همان اسلوب را در پیش می گیرد؛ منتها با این اختلاف که در نظام حسابرسی حقوقی، «التزام» بدون «باور» است، و این سبک و شیوه، انسان را دو شخصیتی بار می‌آورد. یعنی اگر انسان در شرایطی راه گریز از حسابرسی برایش مقدور باشد، ـ حال چشم‌پوشی و سکوت قانون، پارتی و قدرت فراقانونی، پنهان‌کاری و غیره ـ تمایل دارد فراقانونی عمل کند، و قانون را نادیده گرفته و حقوق دیگران را ضایع نماید. ولی در تربیت صحیح قرآنی، حسابرسی آخرت، «باور» است و انسان ملتزم را همراه با باور تربیت می‌کند. که خداوند را ناظر بر اعمال و احوال خود قرار می‌دهد، و پنهان وآشکار برای او یکی است. و می‌داند هر کلام و گفتاری مورد بازپرسی و حسابرسی قرار گرفته، پاداش و مجازات برای آن عمل در نظر گرفته می‌شود.
[مَا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ] ق/18
«انسان هیچ سخنی را بر زبان نمی‌راند مگر این که فرشته‌ای مراقب و آماده برای دریافت نگارش آن سخن است.»
لقمان، در گام نخست تربیت فرزندش، او را متوجّه پرستش و دوری از شرک می‌کند. و سرانجام با ترسیم آینده‌باوری، اندیشه‌ی جزای اعمال را برای او به تصویر می‌کشاند. هر عملی به صورت خاصی در روز قیامت در برابر انسان مجسم می‌گردد. پرونده‌ انسان، مکتوب و مستند در گردنش آویخته می‌شود؛ و انسان خودش آن را تلاوت و قرائت می‌نماید. و خودش نماینده‌ی مدّعی‌العموم است و باید کیفر خواست خویش را در محضر پروردگار، قرائت نماید.[وَکُلَّ إِنْسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَابًا یَلْقَاهُ مَنْشُورًا] اسراء/13
«ما اعمال هر کسی را (چون گردن بندی) به گردنش آویخته‌ایم (و او را گروگان کردار و عهده‌دار رفتارش ساخته‌ایم) و در روز قیامت کتابی را (که کارنامه‌ی اعمال اوست) به زودی بیرن می‌آوریم که گشوده به (دست) او می‌رسد.»[اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا] اسراء/14
«(در آن روز به او گفته می‌شود) کتاب (اعمال) خود را بخوان (و سعادت یا شقاوت خویش را بدان) کافی است که امروز خودت حسابگر خویشتن باشی (چه مسایل که روشن است و نیاز به شاهد و حسابرس دیگری نیست).»
نامه‌ی اعمال، در دادگاه حسابرسی طوری ترتیب داده می‌شود که خُرد و کلان، خیر و شرّ، در آن ثبت و ضبط می‌گردد. صاحبان اعمال نیک و خداپسند و بشر دوستانه، از پرونده‌ی خویش مسرور و شادمانند، و بالعکس، آنانی که ایمان و باور به روز قیامت و حسابرسی و دقّت در ثبت اعمال خویش نداشته‌اند؛ بسیار نگران و پریشان از مشاهده‌ی کارنامه‌ی اعمال، و واویلا سر می‌دهند امّا چه سود!!
[وَعُرِضُوا عَلَى رَبِّکَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونَا کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِدًا (48) وَوُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ وَیَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْکِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدًا] کهف/49ـ48
«مردمان (پیشین و پسین، برای حساب و کتاب) صف به صف به پروردگار عرضه می‌شوند به همان شکل و هیئتی که نخستین بار شما را آفریده‌ بودیم. به پیش ما برگشته‌اید. شما گمان می‌بردید که هرگز موعدی برای (رستاخیز و حساب و ثواب و عقاب) شما ترتیب نمی‌دهیم * و کتاب (اعمال هر کسی، در دستش) نهاده می‌شود و (مؤمنان از دیدن آنچه در آن است شادان و خندان می‌گردند) و بزهکاران (کفر پیشه) را می‌بینی که از دیدن آنچه در آن است، ترسان و لرزان می‌شوند و می‌گویند: ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگ را رها نکرده است و همه را برشمرده است و (ثبت و ضبط آن مبادرت ورزیده است، و بدین وسیله) آنچه را که کرده‌آند حاضر و آماده می‌بینند؛ و پروردگار تو به کسی ظلم نمی‌کند. (چرا که پاداش یا کیفر، محصول اعمال مردمان است).»لقمان حکیم و مربی نمونه؛ با این ظرافت و دقّت فرزندش را متوجّه آخرت و حسابرسی می‌کند.
معاد و اثرات تربیتی آن
پس از توحید، در تربیت قرآنی و هدف‌دار بودن انسان در نظام هستی، موضوعی است که تربیت اسلامی روی آن کار می‌کند. این شیوه‌ی تربیتی در قرآن علاوه بر اینکه انسان را از سرگردانی و پوچ گرایی نجات می‌بخشد، تعریفی شایسته و در شأن انسان را، ارائه می‌دهد. تا انسان فلسفه‌ی وجودی خود را در حیات دنیایی دریابد و متوجّه شود با ارزیابی و بهره‌گیری از امکانات موجود، که مستقیم و غیر مستقیم در اختیار او قرار گرفته است، آنها را به اسلوبی به کار گیرد که دارای بازده مؤثر برای خود و دیگران باشد، و در مقابل آن‌ها مورد سؤال و محاسبه قرار می‌گیرد.
[هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا] بقره/29
«خدا آن کسی است که همه‌ی موجودات و پدیده‌های روی زمین را برای شما آفرید.»
در تربیت اسلامی، قرآن افقی از زنجیره‌ی مخلوقات مسخّر در هستی را برای انسان بیان می‌کند؛ تا انسان، مسؤولانه‌تر و آگاهانه‌تر، جایگاه خود را در میان مخلوقات درک کند. درک این مقام، مرتبط است با تربیت معاد پذیری انسان، چون مسلّماً می‌داند خلق این همه نعمت مورد بازخواست الهی قرار می‌گیرد.[هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ] بقره/29
«خدا آن کسی است که همه موجودات و پدیده‌های روی زمین را برای شما آفرید، آن گاه به آسمان پرداخت و از آن هفت آسمان منظّم ترتیب داد. خدا دانا و آشنا به هر چیزی است.‏»[وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْمًا طَرِیًّا وَتَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فِیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ] نحل/14
«و اوست که دریا را مسخّر (شما) ساخته است تا این که از آن گوشت تازه بخورید و از آن زیوری بیرون بیاورید، که بر خود می‌پوشید. (و خویشتن را بدان می‌آرایید و حسّ زیبایی را اشباع می‌نمایید) و (تو ای انسان!) کشتی‌ها را می‌بینی که (سینه‌ی) دریا را می‌شکافند و (امتعه و قوات را بدین جا و آنجا می‌رسانند. خدا این نعمت را به شما داد) تا شما فضل او را بجویید. (و از دریا در مسیر تجارت استفاده نمایید) و سپاسگزاری کنید.»
شکر خداوند، یعنی شناخت صاحب نعمت، و بهره‌گیری از آنها به روش صحیح و طبق دستور صاحب نعمت، در راستای هدف مشخص و معلومی که برای بهره‌گیرنده، که همانا انسان است، مورد استفاده قرار گیرد.
خداوند، با تسخیر نعمت‌های هستی، عقل و خرد انسان را به پویایی و حرکت و کنجکاوی وا می‌دارد؛ تا دریابد خالق هستی چرا این همه نعمت بی‌شمار را در اختیار او نهاده است.
[وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ] نحل/12
«و خدا شب و روز و خورشید و ماه را برای (مصالح و منافع) شما مسخّر کرده و ستارگان به فرمان او مسخّر (و برای راهیابی شما در دل تاریکی‌ها در چرخش و گردش) هستند. مسلّماً در این کار (کار آفریدن و مسخّرکردن) دلایلی روشن و نشانه‌های بزرگی (بر قدرت و عظمت خدا) است برای کسانی که تعقّل می‌ورزند (و در پرتو خود به کارها می‌نگرند).»شاید این تعقّل‌ورزی، هدف‌داربودن خلق مخلوقات و تسخیر آنها برای انسان و سپس این ارزیابی که همه‌ی اینها بدون حساب و کتاب نیست؛ بلکه روزی باید از بشریّت تمام اینها را که به خود اختصاص داده بازخواست شود؛ این روز، همان «قیامت» است و محوری در تربیت قرآنی است.
[ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ] تکاثر/8
«سپس در آن روز از ناز و نعمت باز خواست خواهید شد.»
قرآن، این روش تربیت را از زبان لقمان ـ فرزانه‌ی قرآنی ـ با ربط حیات انسان به آخرت، با بیانی جذّاب و شیرین این گونه به تصویر می‌کشد :[یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِنْ تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ] لقمان/16
«پسر عزیزم، اگر به اندازه‌ی سنگینی دانه‌ی خردلی (عمل نیک یا بد انجام گرفته) باشد و در دل سنگی، یا درآسمان‌ها و یا اینکه در میان زمین باشد، خدا آن را حاضر می‌آورد (و به حساب و کتاب آن رسیدگی می‌کند) چرا که خداوند بسی دقیق و آگاه است.»
بعد از توحید، خداوند تسلّط بر جهان را از زبان مربّی تربیتی، لقمان بیان می‌کند. بدون مخفی ماندن هیچ چیز حتی (دانه‌ی خردلی) چه در آسمان‌ها باشد؛ و چه زمین.«لقمان، در سفارش و توصیه‌ی» فرزندش، به همین سادگی و بدون هر گونه آرایه و پیرایه‌ای ذکر نمی‌کند؛ بلکه این حقیقت را در جولانگاه فروغ هستی؛ و به شیوه‌ی مؤثری بیان می کند تا وجدان او را به لرزه درآورد. هیچ تعبیری درباره‌ی دقّت علم خدا و فراگیری آن و راجع به قدرت خداوند سبحان و درباره‌ی دقّت حساب و کتاب، دادگری، عدالت و ترازو، به پای این تصویرگری نمی‌رسد. این هم شیوه‌ی اعجاز انگیز و زیبا و ژرف آهنگ قرآن است. «دانه‌ی خردل» کوچک و ناچیز، نه وزنی دارد و نه ارزشی، علم خدا بدان هم می‌رسد و از دایره‌ی قدرت او بیرون نمی‌رود.
خیال به دنبال آن دانه‌ی خردل راه می‌افتد، و آن را در آن مکان‌های سخت و دور و ژرف و فراخ دنبال می‌کند. علم خدا را ورنداز می‌کند، علمی که آن دانه‌ی خردل را می‌پاید و تعقیب می‌نماید، تا بدانجا که دل به کرنش، توبه و استغفار می‌افتد و به سوی یزدان بسی آگاه و دقیق و مطّلع از جهانیان غیب و دنیاهای ناپیدا برمی‌گردد. آن گاه حقیقتی را که قرآن می‌خواهد در دل جایگزین گردد، حاصل می‌آید و استقرار می‌پذیرد، آن هم با این شیوه‌ی شگفت و شگرف.»
سید قطب : در تفسیر «فی ‌ظلال ‌القرآن» در این مورد تعبیر زیبایی آورده است:«هیچ تعبیری درباره‌ی دقّت علم خدا و فراگیری آن،‌ و راجع به قدرت یزدان سبحان، درباره‌ی دقّت حساب و کتاب، دادگری، عدالت و ترازو به پای تعبیر این تصویرگر، نمی رسد دانه‌ی خردلی کوچک و ناچیز، نه وزنی دارد نه ارزشی «فَتَکُن فّی صَخرَةً» در دل سنگی باشد، یا در آسمان «أو فِی السَّماوات» در آسمان‌هایی که هراس انگیز و وسیع است، به گونه‌ای گسترده و فراخ است که ستاره‌ی بزرگی که دارای حجم عظیمی است همچون قطره‌ای شناور یا ذرّه‌ای سرگشته به نظر می‌آید. «أو فِی الأرض» یا در میان خاکها و سنگریزه‌ها باشد که پیدا نیست، «یَأتِ بِها الله».
در واقع آیه‌ی 16 سوره‌ی لقمان، علاوه بر استحکام ایمان و پرورش روان، پرورش خرد است. چون وجود انسانی، وجودی واحد و به هم پیوسته و آمیخته به یکدیگر است. نه جسم از خرد جدا و نه روان از خرد؛ و نه هیچ کدام از همدیگر جدا هستند.
این شیوه‌ی تربیت، همسو و همگام با درس اوّل تربیتی است که اثبات خداوند و توحید است. هردو در یک راستا و دارای یک اثر روانی و تربیتی هستند، با این اختلاف که توحید، گام اوّل است یعنی موضوع قیامت و ایمان به قیامت، بعد از خداشناسی صورت می‌گیرد. علمای صاحبنظر در تربیت قرآنی این شیوه تربیتی را «تأثیر باطن بر ظاهر» بیان می‌کنند.«دوّمین ویژگی تربیتی انسان، عبارت از «تأثیر باطن بر ظاهر» بود. طبق این ویژگی آنچه در باطن آدمی است، در ظاهر نقش می‌آفریند و هرگاه رفتاری مطلوب در ظاهر کسی پدیدار نشد، می‌توان آن را ناشی از وضعیت درونی [او] دانست بر اساس این ویژگی، یکی از اصول تربیت باید ناظر به ایجاد تحوّل باطنی باشد. گاه ما، در کوشش‌های تربیتی خود، گرفتار نوعی ظاهربینی می‌شویم، به نحوی که سعی خود را یکسره مصروف دفع ظواهر ناپسند، در فرد می کنیم. اصلِ «تحول باطن» بیانگر آن است، که در تربیت باید به فکر تحوّل درونی بود.»
از تحوّل باطن و تأثیرات آن، که همان ایمان به غیب (معاد) است، در این اسلوب تربیت لقمانی نکاتی چند قابل تأمل است:
1ـ لقمان بعد از اثبات وجود خداوند و توحید و تسلّط او بر جهان هستی، بدون مخفی ماندن «دانه‌ی خردلی» را برای فرزندش، به تصویر می‌کشاند.
2ـ پویایی در روند پرورش انسان، در راستای افقی روشن و چشم اندازی درازمدّت، به نام آخرت، و آمادگی روحی و عملی در این راستا.
3ـ دورکردن انسان از پوچ گرایی و بی‌هویتی، و نگرش مسؤولانه نسبت به حیات دنیا، و بهره‌گیری از آنها، در راستای یقین به آخرت.
4- دادگری و عدالت خداوند، به عنوان یک نگاه مثبت گرایانه به نظام حیات اجتماعی، و جلوگیری از سرخوردگی انسان در مقابل حوادث، و محفوظ ماندن «مثقال ذرّه‌ای» عمل نیک و بد، و حساب وکتاب آنها در قیامت.
در این روش تربیتی، همبستگی میان «روان، خرد و جسم» و آرامش روح و روان در دوران حیات، و به کارگیری خرد و ربط اعمال انسان از جهان موجود به جهانی ماوراء.
هر سه روش در سبک لقمان به چشم می‌خورد؛ و هر سه را هدف قرار می‌دهد. ایمان به خدا و توحید، و ایمان و یقین به آخرت در دو بعد روانی و فردی، و عبادت در مرحله‌ی سوّم، با هماهنگی کامل صورت گرفته و مثلّث تربیتی خود را کامل می‌نماید.
جای تردید نیست که خانواده، مدرسه و جامعه سه کانون تربیتی هستند. یعنی هر سه در شکل‌گیری شخصیّت تربیتی، تأثیر دارند. امّا هر کدام به اندازه‌ی خود سهم خویش را به کودک انتقال می‌دهند. قرآن تأثیر خانواده و قبایل ـ که همان جامعه‌ی گسترده‌ی امروزی است؛ ـ که در تربیت افراد مؤثرند را، بیان می‌کند. یعنی اثرات عقیدتی یا عدم عقیده، در باورهای گوناگون نقش داشته‌اند. به قول معروف: مسلمانان اکثراً، مسلمان شناسنامه‌ای هستند و غیر مسلمانان هم همین طور. چون عدّه‌ی کمی بر اثر تحقیق، راه و مسیر خود را انتخاب می‌کنند.
قرآن در سوره‌ی‌لقمان، بعد از توصیه‌های مراحل تربیت، موضوع تأثیرگذاری و پیروی از نیاکان را مطرح می‌کند. گویی عدّه‌ای از مخاطبان قرآن در مسیر گمراهی حرکت کرده‌اند، و علت آن تقلید کورکورانه‌ی آنان، از نیاکانشان بوده است.
[وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطَانُ یَدْعُوهُمْ إِلَى عَذَابِ السَّعِیرِ] لقمان/21
«هنگامی که به آنان گفته می‌شود: از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید، می‌‍‌گویند: بلکه ما از چیزی پیروی می‌کنیم که پدران خود را بر آن یافته‌ایم. آیا (از نیاکان خود پیروی می‌کنند) هر چند که اهریمن ایشان را به عذاب آتش فروزان (دوزخ) فرا می‌خواند؟»
[وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَلَا یَهْتَدُونَ] بقره/170
«و هنگامی که به آنان گفته می‌شود از آنچه خداوند فرو فرستاده است پیروی کنید (و راه رحمان را پیش گیرید، نه راه شیطان را، می‌گویند: بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافته‌ایم پیروی می‌کنیم (نه از چیزی دیگر). آیا اگر پدرانشان چیزی(از عقاید و عبادات دین) را نفهمیده باشند و (به هدایت و ایمان) راه نبرده باشند (باز هم کورکورانه از ایشان پیروی می‌کنند؟)»
نکته‌ی قابل تدبّر در آیات سوره‌ی لقمان این است که بعد از پایان بخشیدن به سلسله نکات تربیتی در آیه 19؛ در آیه‌ی 20 تسخیر هستی و نعمت‌های ظاهر و باطن، در وجود انسان را مطرح می‌کند. یعنی با توجّه دادن انسان به آیات آفاق و انفس، او را به جولان در هستی فرا می‌خواند تا انسان به رشد واقعی برسد، با این روش قرآن راه صحیح انتخاب را به او نشان می‌دهد. آنگاه قرآن در آیه‌ی 21، موضوع دیگری را بیان می‌کند؛ که تقلید کورکورانه از نیاکان و گذشتگان، بدون تحقیق و تفحّص است. اگر چه در سنینی کار کودک، تقلید است، ولی درانتخاب عقیده و باور که اختصاص به سنین خاص دارد، تقلید و دنباله‌روی ناصحیح و غیر قابل قبول است. گویی قرآن، هستی و تاریخ را دو راهنما برای حرکت انسان در مسیر کمال تربیتی، قرار داده است. امّا باید با مطالعه و بررسی دقیق، آن دو را مورد ارزیابی قرار دهد؛ و خرد و عقل را که یکی از نعمت‌های باطنی انسان بوده، در راستای تعالی و کمال مطلوب، به کار گیرد.




يكى از حكماى راستين و بزرگ تاريخ, حضرت لقمان(ع) است كه نامش در قرآن دو بار(1) با عظمت ياد شده و يك سوره قرآن (سى و يكمين سوره) به نام او است. خداوند او را در قرآن براين اساس ياد كرده كه فرزندش را به ده اندرز بسيار مهم و سرنوشت ساز نصيحت كرده, و اين نصايح در ضمن پنج آيه سوره لقمان ذكر شده است. (2)مطرح شدن لقمان و حكمت هاى دهگانه او در قرآن, و يك سوره به نام او, در كتابى كه جاودانى و جهانى است بيانگر آن است كه خداوند مى خواهد نام لقمان و روش و نصايح حكيمانه او را در پيشانى ابديت ثبت كرده , و تابلو قرار دهد, تا شيفتگان حق و عرفان در هر نقطه و عصرى, در پرتو آن هدايت يابند, و از فيوضات آن براى پاك سازى و به سازى بهره جويند. بر همين اساس نخستين سوال در اين راستا اين است كه لقمان كيست؟ اهل كجاست؟ و در چه عصر مى زيسته؟ آيا پيغمبر است يا نه؟ و...
براى دريافت پاسخ به اين سوالات, نظر شما را به مطالب زير جلب مى كنيم:
1ـ نام او لقمان, و كنيه او ابوالاسود است , او در سرزمين نوبه (واقع در كشور سودان يكى از مناطق افريقا) چشم به جهان گشود. بنابراين قيافه تيره و متمايل به سياه داشت, و تاريخ نويسان او را به عنوان سياه چهره با لب هاى ستبر و درشت, و قدم هاى بلند و گشاد ياد كرده اند.
پس او از نژاد مردم افريقا بود و بعضى او را از اهالى ((ايله)) كه شهرى بندرى در كنار دريا, نزديك مصر, در سرزمين فلسطين بوده دانسته اند. (3)لقمان نظر به اين كه عمر طولانى كرد, با پيامبران بسيار (كه طبق بعضى از احاديث تا چهارصد پيامبر) را ديدار كرده است(4) و نظر صحيح اين است كه او پيامبر نبود, چنانكه خاطرنشان مى شود.به عقيده بعضى چند سال قبل از تإسيس حكومت حضرت داود(ع), و به نظر بعضى ده سال پس از حكومت داود(ع) متولد شد, و عمر او تا عصر پيامبرى حضرت يونس(ع) ادامه يافت, او در عصر نبوت و حكومت حضرت داود (ع) همراه آن حضرت به جنگ جالوت رفت, و در كشتن جالوت كه طاغوت آن عصر بود, شركت داشت.
سلسله نسب لقمان را چنين نوشته اند: ((لقمان بن عنقى بن مزيد بن صارون)) و به گفته بعضى او پسرخاله يا خواهرزاده ايوب(ع) بود, و سلسله نسبش به ناحور بن تارخ (برادر ابراهيم خليل((ع))) مى رسد.
او عمر طولانى كرد, كه عمرش را از دويست تا 560 سال, و از هزار تا 3500 سال نوشته اند, در عين حال بسيار زاهد بود, و دنيا را به اندازه عبور از سايه اى به سايه ديگر در نزديك آن مى دانست.او مدتى چوپان و برده قين بن حسر (از ثروتمندان بنى اسرائيل) بود, سپس بر اثر بروز حكمت هاى سرشار نظرى و عملى از او, از طرف اربابش آزاد شد.(5) و (6)به نظر مى رسد لقمان(ع) بيشتر عمرش را در خاورميانه, به خصوص در فلسطين و بيت المقدس گذرانده است, و نقل شده كه قبرش در ايله (يكى از بندرهاى فلسطين) است.از گفتنى ها اين كه او داراى فرزندان بسيار بود, آنها را به گرد خود جمع مى كرد, و نصيحت مى نمود. و به گفته بعضى گرچه با گفتن ((يا بنى; اى پسرك من)) تنها پسر بزرگش به نام باران را مورد خطاب خود قرار مى داد, ولى خطاب او در حقيقت به همه پسران و فرزندانش, بلكه به همه انسان ها بود, و با اين تعبير مهرانگيز مى خواست عواطف آنها را جلب كند, و به آنها بفهماند كه من همانند پدر دل سوز براى شما هستم, نصايح دل سوزانه مرا كه از روى خيرخواهى است بپذيريد. (7)
چنان كه اين شيوه در نصايح اميرمومنان حضرت على(ع) به دو فرزندش امام حسن(ع) و امام حسين(ع) به طور فراوان ديده مى شود.(8)استاد محقق آيت الله جوادى آملى مى نويسد: ((تصغير كلمه ((ابن)) به صورت ((بنى)) براى تفقد و دل جويى و اظهار محبت است, چنانكه در نامه حضرت على(ع) به امام مجتبى(ع) (نامه 31 نهج البلاغه) همين تعبير مشاهده مى شود, كه انگيزه عاطفى و مهربانى او را همراهى مى كند از اين رو وصاياى سودمندى كه چهره رحمت و عطوفت را ارائه مى دهد, در كلمات لقمان و در گفتار حضرت على(ع) مشهود است))(9)
مطلب ديگر اين كه در قرآن تنها بخش كوچكى از نصايح لقمان(ع) آمده, وگرنه او نصايح و پندهاى بسيار دارد كه در كتب روايى ما از امامان(ع) و پيامبر(ص) روايت شده, كه گردآورى همه آنها داراى چند جلد كتاب خواهد شد.
براى اين كه باز لقمان را بيشتر بشناسيم نظر شما را به اين حديث جلب مى كنيم, او خطاب به فرزندش چنين گفت:
((يا بنى انى خدمت اربعمإه نبى و اخذت من كلامهم إربع كلمات, و هى : اذا كنت فى الصلوه فاحفظ قلبك, و اذا كنت على المائده فاحفظ حلقك, و اذا كنت فى بيت الغير فاحفظ عينك, واذا كنت بين الخلق فاحفظ لسانك; اى پسرجان! من چهار صد پيامبر را خدمت كردم, و از گفتار آنها چهار سخن را برگزيدم: 1ـ هنگامى كه در نماز هستى, حضور قلبت را حفظ كن 2ـ هنگامى كه در كنار سفره نشستى گلويت را (از مال حرام) حفظ كن 3ـ هنگامى كه به خانه ديگرى رفتى, چشم خود را (از نگاه به نامحرم) حفظ كن 4 ـ و هنگامى كه بين انسان ها رفتى, زبانت را حفظ كن.)) (10)
از ويژگى هاى لقمان اين كه, مسافرت هاى بسيار نمود, با انسان هاى مختلف مانند پيامبران, علمإ, فقهإ و.. حشر و نشر داشت, و با توجه به عمر طولانى, و حالت عبرت پذيرىاى كه داشت, تجربيات بسيار آموخت , در حدى كه مصداق اين شعر مولانا جلال الدين شد:
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم پخته شدم سوختم

معنى حكمت, و ابعاد آن
حكمت در اصل از ماده ((حكم)) (بر وزن حرف) به معنى منع است, و از آن جا كه علم و دانش و تدبير كه از معانى حكمت است, انسان را از كارهاى خلاف باز مى دارد, به آن حكمت مى گويند. حكمت داراى معانى بسيار, و مفهوم گسترده است, از جمله: معرفت, شناخت اسرار جهان هستى, آگاهى از حقايق, وصول به حق از نظر گفتار و عمل, شناخت خدا, شناخت اشيإ آن گونه كه هستند, و نيز به معنى نور الهى كه انسان را از وسوسه هاى شيطانى و تاريكى گمراهى ها نجات مى بخشد. اين كه به درس فلسفه, حكمت مى گويند از اين رو است كه اين علم, شاخه اى از حكمت است و مى تواند انسان را در مسير حكمت حقيقى قرار دهد.


به طور كلى حكمت بر دو گونه است:
1ـ حكمت نظرى كه همان آگاهى عميق و وسيع به اشيإ است.
2ـ حكمت عملى, كه همان حالت زيباى معنوى و نور تابان باطنى است كه دارنده اش را به مقامات عالى مى رساند, و چنين كسى را حكيم مى نامند. حكيم كسى است كه عاقل, هوشمند, مدبر بوده , و از نظر فكر و عمل, پاك, خالص و رشد يافته باشد.خداوند, حكيم مطلق است و در قرآن ذات پاك خدا, 97 بار به عنوان حكيم ياد شده, و واژه حكمه بيست بار در قرآن آمده, و از آن تمجيد شده, و تعليم حكمت به عنوان هدف از آمدن رسولان خداوند ذكر شده است.(11)
اهميت و ارزش حكمت از نظر قرآن در حدى است كه خداوند در قرآن, دنيا را با آن همه وسعت, اندك و مايه فريب مى داند و مى فرمايد: ((قل متاع الدنيا قليل;(12) سرمايه زندگى دنيا, ناچيز و اندك است.)) و نيز مى فرمايد: ((و ما الحياه الدنيا الا متاع الغرر;(13)زندگى دنيا جز سرمايه فريب نيست)) ولى درباره حكمت مى فرمايد: ((و من يوتى الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا;(14) به هر كس كه دانش داده شود, خير فراوانى داده شده است.))
اميرمومنان على(ع) مى فرمايد: ((... الحكمه التى هى حياه للقلب الميت;(15) حكمت مايه زنده شدن قلب مرده است.)) و خطاب به امام حسن(ع) مى فرمايد: ((إحى قلبك بالموعظه, و نوره بال حكمه;(16) قلبت را با موعظه زنده بدار, و به وسيله نور حكمت, نورانى كن.))
از اهميت حكمت همين بس كه آن حضرت فرمود: ((الحكمه ضاله المومن, فخذ الحكمه ولو من إهل النفاق;(17) حكمت گم شده مومن است, آن را گرچه از ناحيه منافقان باشد دريافت كن.))
در تعبير ديگر مى فرمايد: ((ان هذه القلوب تمل كما تمل الابدان فابتغوا لها طرائف الحكمه;(18) اين دل ها همانند تن ها خسته و افسرده مى شوند, پس براى نشاط آنها از حكمت هاى زيبا و نشاطانگيز بهره بگيريد.))

آثار درخشان حكمت عملى
در مواعظ حضرت عيسى(ع) در معنى حكمت, و آثار درخشان آن چنين مى خوانيم:((بحق اقول لكم, ان الشمس نور كل شىء, و ان الحكمه, نور كل قلب و التقوى رإس كل حكمه; به حق به شما مى گويم كه خورشيد وسيله روشنى هر چيز است, و حكمت مايه روشنى هر روح و روان است, و پرهيزكارى سرلوحه هر حكمت است.))
نيز فرمود:
((بحق إقول لكم ان الصقاله تصلح السيف, و تجلوه, كذلك الحكمه للقلب تصقله و تجلوه و هى فى قلب الحكيم مثل المإ فى الارض الميته, تحيى قلبه كما يحيى المإ الارض الميته, و هى فى قلب الحكيم مثل النور فى الظلمه يمشى بها فى الناس; به حق به شما مى گويم; صيقل دادن و زنگ زدايى شمشير, آن را اصلاح كند و جلا دهد و آبدار كند, حكمت نيز روح و روان را نورانى كرده و جلا دهد, حكمت در قلب حكيم مانند آب در زمين مرده است, دل را زنده كند, چنان كه آب زمين را زنده نمايد, و همانند نور در تاريكى است كه انسان در پرتو آن, ميان مردم راه رود.))(19)
لقمان در مورد آثار درخشان حكمت, به فرزندش چنين مى گويد:((يا بنى تعلم الحكمه تشرف, فان الحكمه تدل على الدين, و تشرف العبد على الحر, و ترفع المسكين على الغنى, و تقدم الصغير على الكبير, و تجلس المسكين مجالس الملوك, و تزيد الشريف شرفا, والسيد سوددا, والغنى مجدا...; اى پسر جان! حكمت را بياموز تا به مقام شامخ شرافت برسى, چرا كه حكمت راهنماى دين است, و شرافت بخش غلام بر آزاد است, تهى دست را ارجمندتر از ثروتمند مى كند, و كوچك را بر بزرگ مقدم مى دارد و فقير درمانده را در جايگاه پادشاهان قرار مى دهد, و بر شرافت انسان شريف مى افزايد, و آقايى آقا را زياد مى كند, و ثروتمند را ستوده مى نمايد, دين و زندگى بدون حكمت, گوارا نيست, و كار دنيا و آخرت, تنها در پرتو حكمت سامان مى يابد, مثال حكمت منهاى اطاعت از خدا, همچون پيكر بى روح, يا زمين بىآب است, همان گونه كه پيكر بدون روح و زمين بدون آب, نابسامان و بى نشاط است, هم چنين حكمت بدون اطاعت خدا بى سامان و بى نشاط مى باشد.))(20)

حكيم بودن لقمان و راز آن
در آيه 12 سوره لقمان مى خوانيم: ((و لقد آتينا لقمان الحكمه; ما به لقمان حكمت داديم.)) اين آيه بيانگر آن است كه خداوندى كه حكيم مطلق است, حكيم بودن لقمان را امضا كرده و او را از حكمت سرشارش, بهره مند ساخته است.در اين كه لقمان, پيامبر بود يا نه؟ شيوه بيان قرآن نشان مى دهد كه او پيغمبر نبوده است, و در روايات نيز با صراحت, پيغمبر بودن او نفى شده, از جمله روايت شده پيامبر اسلام(ص) فرمود: ((حقا اقول لم يكن لقمان نبيا ولكن عبدا كثير التفكر, حسن اليقين, احب الله فاحبه, و من عليه بالحكمه;(21) به حق مى گويم كه لقمان, پيامبر نبود, ولى بنده اى بود كه بسيار فكر مى كرد, ايمان و يقينش عالى بود, خدا را دوست داشت, و خدا نيز او را دوست داشت, و خداوند نعمت حكمت را به او عنايت فرمود.))اينك اين سوال پيش مىآيد كه حضرت لقمان(ع) با اين كه پيامبر نبود, چگونه داراى مقام ارجمند حكمت شد و خداوند بخشى از حكمت او را به عنوان اندرز قرآنى, در كنار نصايح خود قرار داد؟
پاسخ آن كه لقمان(ع) يك انسان پاك و مخلص و باصفا و... و در صراط سير و سلوك و عرفان, زحمت ها كشيد, و بر اثر مخالفت با هوس هاى نفسانى و تحمل دشوارىها و رياضت و نفس كشى, داراى چنان لياقتى شد كه خداوند چشمه هاى حكمت را در وجود او به جوشش درآورد.آرى قابليت قابل موجب لطف مخصوص الهى مى شود, و باران در باغ, لاله مى روياند نه در شورزار, چنان كه پيامبر(ص) و امام صادق(ع) فرمودند: ((ما اخلص عبد لله عزوجل اربعين صباحا الا جرت ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه;(22) هر بنده اى كه تنها براى خدا چهل روز اخلاص ورزد, خداوند چشمه هاى حكمت را از قلبش به زبانش جارى سازد.))
آئينه شو جمال پرى طلعتان طلب
جاروب كن تو خانه سپس ميهمان طلب
نيز روايت شده: شخصى از لقمان پرسيد: اين همه علم و حكمت را از كجا به دست آوردى؟ (با اين كه مدرسه نرفته اى) لقمان در پاسخ گفت: ((قدر الله و ادإ الامانه, و صدق الحديث والصمت;(23) خواست خدا, و امانت دارى, و راست گويى و كنترل زبان موجب كسب اين مقام گرديد.))
امام صادق(ع) پيرامون راز وصول لقمان به مقام حكمت چنين مى فرمايد:((سوگند به خدا حكمتى كه به لقمان داده شده به خاطر ثروت و جمال و حسب و نسب نبود (كه او هيچ گونه از اين امور را نداشت) ولى به خاطر آن بود كه او مردى قوى براى اجراى فرمان خدا, پاك و پرهيزكار, داراى كنترل زبان و تفكر طولانى در امور, و تيزبين و هشيار بود, روزها (جز در موارد استثنايى) هرگز نمى خوابيد, در مجلس در حضور مردم تكيه نمى داد, و در حضور آنها آب دهان نمى انداخت, و با چيزى بازى نمى كرد, و هنگام قضإ حاجت و غسل در جايى كه او را ببينند نمى نشست, بسيار مراقب وقار خود بود, خنده بيجا نمى كرد, و خشمگين نمى شد, شوخى نمى نمود, براى امور دنيا شاد و محزون نمى شد, داراى فرزندان بسيار از چند همسر گرديد, و اكثر آنها فوت كردند, (بر اثر خشنودى به رضاى خدا) درمرگ آنها گريه نكرد, او هرگاه دو نفر را در حال نزاع مى ديد, براى اصلاح آنها پا در ميانى مى كرد, و تا بين آنها آشتى برقرار نمى كرد, از كنار آنها رد نمى شد, اگر سخن زيبايى از كسى مى شنيد, از تفسيرش و از مإخذش مى پرسيد, با فقها و علما بسيار همنشينى مى كرد... همواره با سكوت معنى دار و عميق و انديشيدن و عبرت گرفتن, خود را اصلاح مى كرد, آنچه را كه به نفع معنوى او بود به آن توجه داشت, و از كارهاى بيهوده روى مى گردانيد, از اين رو خداوند خصلت حكمت را به او عطا فرمود.))(24)

نتيجه و جمع بندى
از مطالب مذكور و مطالب ديگر به روشنى فهميده مى شود كه لقمان با اين كه از نظر نژادى, در سطح پايين بود, ولى در پرتو علم و عمل, رياضت و مجاهدت در راه پاك سازى و طى مراحل كمال, به مقام عالى حكمت رسيد, به عنوان مثال سلمان يك نفر عجمى بود, بر اثر رياضت و خودسازى و پيمودن مدارج تكامل به مقامى رسيد كه حضرت على(ع) او را به لقمان تشبيه كرد, و در شإن او فرمود: ((بخ بخ سلمان منا اهل البيت, و من لكم بمثل لقمان الحكيم؟ علم علم الاول و علم الاخر;(25) به به, به مقام سلمان, او از ما اهل بيت است, شما در كجا مانند سلمان را مى يابيد كه مثل لقمان حكيم است, كه از علم پيشينيان و آيندگان آگاهى دارد.))

آشكار شدن حكمت از زبان لقمان
روايت شده پيامبر اسلام(ص) فرمود: روزى لقمان(ع) در بستر آرميده, براى استراحت خوابيده بود, ناگهان ندايى شنيد كه به او چنين گفت: ((اى لقمان! اگر مى خواهى خداوند تو را خليفه خود در زمين كند, در ميان مردم به حق قضاوت كن.))
لقمان در پاسخ عرض كرد: ((اگر پروردگارم مرا مخير كند, تن به اين آزمون بزرگ (قضاوت) نمى دهم, ولى اگر فرمان دهد, فرمانش را به جان مى پذيرم, زيرا مى دانم اگر چنين مسووليتى بر دوش من نهد, قطعا مرا كمك مى كند, و از لغزش ها نگه مى دارد.)) فرشتگان در حالى كه لقمان آنها را نمى ديدند از لقمان پرسيدند: ((چرا قضاوت را نمى پذيرى؟))
لقمان پاسخ داد: ((قضاوت در ميان مردم سخت ترين منزلگاه, و مهم ترين مراحل است, و امواج ظلم و ستم و لغزش از هر سو متوجه آن است, اگر خداوند انسان را حفظ كند, انسان شايسته نجات است, وگرنه, لغزش موجب انحراف انسان از بهشت خواهد شد, هر گاه كسى در دنيا سر به زير و در آخرت سربلند باشد, بهتر از عكس آن است و كسى كه دنيا را بر آخرت برگزيند به دنيا نخواهد رسيد, و آخرت را نيز از دست خواهد داد. ))
فرشتگان از منطق قوى و حكيمانه و شيواى لقمان شگفت زده شدند. لقمان پس از اين سخن در خواب فرو رفت, خداوند نور حكمت را در دل لقمان افكند, هنگامى كه بيدار شد, زبان به حكمت گشود, تا آن جا كه حضرت داود پيامبر را, در راستاى حل مشكلات, يارى مى كرد, داود(ع) به او مى فرمود: ((طوبى لك يا لقمان اعطيت الحكمه; خوشا به حال تو اى لقمان كه حكمت به تو عنايت شده است.)) (26)

حكمت هاى ده گانه لقمان در قرآن
خداوند در ميان حكمت هاى لقمان, بخشى از حكمت هاى او به فرزندش كه ده فراز است, در قرآن در ضمن پنج آيه در سوره لقمان (آيات 13, 16, 17, 18 و 19) مىآورد كه بيانگر ده نصيحت بزرگ و مفهوم عميق انسان سازى است, و آن ده فراز عبارتند از:
1ـ توحيد 2ـ معاد 3 ـ نماز 4ـ امر به معروف 5ـ نهى از منكر 6 ـ صبر و استقامت 7 ـ تواضع 8ـ دورى از خود خواهى 9ـ اعتدال در راه رفتن 10ـ اعتدال در صدا و سخن گفتن (كه مجموعه اى از حكمت نظرى و عملى, اعتقادى, عبادى, اجتماعى, سياسى, تقويتى, اخلاقى است), كه به خواست خدا هر كدام از اين دستورهاى حكيمانه ده گانه را در مقالات آينده مورد بررسى قرار مى دهيم, به اميد آن كه از حكمت هاى راستين و ژرف و سازنده آن حكيم بزرگ الهى بهره مند شده, و در پرتو آن, به سعادت و پيروزى بزرگ نايل گرديم.

حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت اول : توحید و خداشناسی
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت دوم : حساب‏رسی و حساب‏گری
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت سوم : برپا داشتن نماز
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت هاى چهارم و پنجم : امر به معروف و نهی از منكر
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت ششم : صبر و استقامت
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت هفتم : تواضع و فروتنی
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت هاى هشتم و نهم : پرهیز از رفتار و راه رفتن مغرورانه
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت دهم : اعتدال و انضباط در صدا و صوت
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن ، حكمت يازدهم : بهره بردارى صحيح از قرآن

پى‏نوشت‏ها‏
1 . سوره لقمان (31) آيه 12 و 13.
2 . سوره لقمان, آيات 13 و 16 و 17 و 18 و 19. (اما آيه 14 و 15 سخن خدا است, و اين مطلب بيانگر اهميت حكمت لقمان است, كه خداوند سخن خود را در كنار آن قرار داده است.
3 . مسعودى, مروج الذهب, ج1, ص46.
4 . المواعظ العدديه, ص142.
5 . مروج الذهب, ج1, ص;46 تفسير برهان, ج3, ص273.
6 . محدث قمى, سفينه البحار, ج2, ص515, فخرالدين حر مكى, مجمع البحرين, واژه لقم; علامه مجلسى, بحار, ج13, ص425.
7 . اعلام قرآن خزائلى, ص716.
8 . در اين باره به نهج البلاغه مراجعه كنيد, كه شانزده بار از زبان على(ع) اين جمله آمده كه سيزده بار آن در نامه 31 خطاب به امام حسن(ع) آمده است, و هم چنين به بحار, ج77, ص238 تا 241, وصيت اميرمومنان على(ع) به امام حسين(ع) مراجعه شود, كه در اين وصيت, حضرت على(ع) خطاب به امام حسين(ع) هفده بار جمله ((يا بنى)) را به كار برده است, اصل اين وصيت در تحف العقول, ص88 ذكر شده است.
9 . جوادى آملى, سيره پيامبران در قرآن, ص234.
10 . شيخ حر عاملى, با تصحيح على مشكينى, المواعظ العدديه, ص142.
11 . المعجم المفهرس لالفاظ القرآن, ص213 و 214.
12 . نسإ (4) آيه77.
13 . آل عمران (3) آيه185.
14 . بقره (2) آيه 269.
15 . نهج البلاغه, خطبه133.
16 . همان, نامه 31.
17 . همان, حكمت 80.
18 . همان, حكمت 197.
19 . تحف العقول, ترجمه احمد جنتى عطايى, ص618.
20 . علامه مجلسى, بحارالانوار, ج13, ص430.
21 . همان, ص424, مجمع البيان, ج8, ص315.
22 . همان, ج70, ص;242 كنزالعمال, حديث 5271.
23 . علامه طبرسى, تفسير مجمع البيان, ج8, ص215.
24 . همان, ص316 و 317.
25 . بحارالانوار, ج22, ص330.
26 . تفسير مجمع البيان, ج8, ص315 و 316.




آیات متعددی در قرآن کریم وجود دارد که ایمان و عمل صالح را در کنار هم قرار داده و هر دو را شرط ورود به بهشت و نیل به قرب الهی دانسته اند.این آیات به روشنی بیان می کنند که برای بهشتی شدن باید هر دو شرط را فراهم کرد؛ هم باید ایمان داشت و هم باید عمل صالح انجام داد؛ مانند آیه 25 سوره بقره که نوید بهشت را به کسانی می دهد که هم ایمان دارند و هم از عمل صالح بهره می داند:وَ بَشِّرِ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ

و یا آیه 82 همین سوره که مردمانی را جاویدان در بهشت معرفی می کند که اهل ایمان و عمل صالح باشند:الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خالِدُونَ

و نیز آیه 173 سوره نساء که اعطای پاداش در قیامت را منوط به داشتن ایمان و انجام عمل صالح می داند:الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ

 

آیاتی که داشتن ایمانِ تنها را برای ورود به بهشت کافی نمی دانند؛ مانند آیه 158 سوره انعام که ایمان بی عمل را هم ردیف بی ایمانی قرار داده و اعلام می دارد که هیچ یک از این دو، نفعی به حال فرد نخواهد داشت:یَوْمَ یَأْتی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لا یَنْفَعُ نَفْساً إیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فی إیمانِها خَیْراً

آیاتی که عمل نیک و پسندیده ی خالی از ایمان را مانند اسکناس بی پشتوانه دانسته که در بازار قیامت، هیچ ارزشی ندارد؛ مانند آیه 15 هود علیه السلام که می فرماید:مَنْ کانَ یُریدُ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زینَتَها نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمالَهُمْ فیها وَ هُمْ فیها لا یُبْخَسُونَ

کسانی که زندگی دنیا و زیور و زینتش را بخواهند، ثمره تلاششان را به طور کامل در [همین] دنیا به آنان می‌دهیم و در آن چیزی از آنان کاسته نخواهد شد.این آیه درباره کسانی است که تمام هدف و نیت آنها از کار و تلاش و خدمت رسانی به دیگران در همین دنیا خلاصه می شود. اینها کسانی اند که اصولا کاری با آخرت ندارند و تمام فکر و ذکرشان دنیا است.بر اساس این آیه اگر کسی تمام عمر را به انجام کارهای پسندیده؛ مانند راهسازی، کمک به دیگران، ساخت و ساز بیمارستان و مدرسه بگذراند؛ اما ذره ای به خدا، نبوت و قیامت ایمان نداشته باشد؛ در قیامت کارهای خوب او سودی به حالش نخواهد داشت. چرا که در آیه بعد می فرماید:أُوْلَئکَ الَّذِینَ لَیْسَ لهَُمْ فیِ الاَْخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَ حَبِطَ مَا صَنَعُواْ فِیهَا وَ بَاطِلٌ مَّا کَانُواْ یَعْمَلُون

اینان کسانی هستند که در آخرت، سهمی جز آتش برای آنان نیست و آنچه [در دنیا از کار خیر] کرده اند، در آخرت تباه و بی اثر می شود و آنچه همواره [برای غیر خدا] انجام می دادند، باطل است.جلب رحمت و رضایت الهی در دنیا و آخرت؛ در گرو ایمان و عمل صالح است؛ نه ایمان به تنهایی موجب رستگاری است و نه اعمالی که بی ایمان و نیت خداوندی انجام گرفته است.آنچه رضایت الهی را تأمین و موجبات ورود انسان به بهشت می شود ، ایمان به همراه عمل صالح است.این معنا از آیه 10 سوره فاطر فهمیده می شود که فرمود:إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ حقایق پاک [عقاید و اندیشه‌های صحیح] به سوی او (خداوند) بالا می‌رود.

علامه طباطبایی (ره) در تفسیر این بخش می نویسد:مراد از این کلم طیب، عقاید حقی است که انسان، اعتقاد به آن را زیر بنای اعمال خود قرار دهد، و قدر یقین از چنین عقایدی کلمه توحید است که برگشت سایر اعتقادات حق نیز به آن است ... و اینکه اعتقاد را قول و کلمه خوانده، بدین جهت است که این استعمال در عرب شایع بوده است.صعود کلم طیب (ایمان) به سوی خدای تعالی، عبارت است از تقرب آن به سوی خدا ... و چون اعتقاد از مُعتقِد جدا نیست ، در نتیجه تقرب اعتقاد به خدا یعنی تقرب مُعتقِد به خدا.این یعنی اگر ایمان باشد تقرب هست و اگر نباشد تقربی وجود نخواهد داشت؛ هر چند انسان، عمری به کار خیر مشغول باشد.

روزی که برخی از نشانه‌های پروردگارت به ظهور آید، ایمان آوردن کسی که پیش از این ایمان نیاورده یا در حال ایمانش عمل شایسته‌ای انجام نداده سودی نخواهد داشت.بنابراین کسی که در ظاهر به مانند دیگر مسلمانان ایمان دارد؛ ولی در عمل، نسبت به انجام واجبات و ترک محرمات دینی، کاملاً بی اعتناست باید بداند که دلخوشی او به چنین ایمانی بی جهت است و این ایمان برای او سودی نخواهد داشت.به این نکته هم باید توجه داشت که ایمان اگر به راستی ایمان باشد؛ به این معنا که تنها، دانستن یک سری مفاهیم نباشد؛ بلکه باوری باشد گره خورده با جان، نمی تواند تنها ایمان باقی بماند و عملی متناسب به خود را به دنبال نداشته باشد.به راستی چگونه می توان پذیرفت کسی حسابرسی روز قیامت را باور داشته باشد؛ اما برای آن روز حساب، خود را آماده نکند؟  

در ادامه قرآن کریم به نقش عمل در این تقرب پرداخته و می فرماید:وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ و عمل صالح آن را بالا می برد.یعنی بالِ پرواز و موتور حرکتی ایمان، عمل صالح است که بدون آن، این پرنده عرش پیما، زمین گیر شده و توان پرواز و اوج گیری نخواهد داشت و صاحبش را به قرب الهی نخواهد رساند. [3]

یک مثال :مثال این مطلب مهم و دقیق، مثال هواپیمایی است که ایمان، بدنه آن و عمل صالح، موتورهای آن است. کسی که فقط عمل صالح دارد؛ مانند کسی است که سوار یک کشتی پر از موتور هواپیما است و کسی که فقط ایمان دارد؛ مانند کسی است که سوار بر هواپیمای بی موتور شده است و هر دو قصد دارند به آسمان پرواز کنند؛ اما کسی که ایمان دارد و به عمل صالحِ متکی بر آن ایمان، مشغول است سوار بر هواپیمای سالم و کاملی است که هر چقدر ایمان و عملش کامل و بی نقص باشد توان اوج گیری به ارتفاع بالاتری که همان مقام قرب الهی است را خواهد داشت.

نتیجه اینکه برای رسیدن به کمال انسانی و نیل به قرب خداوندی و ورود به بهشت برین هم باید ایمان داشت و هم عمل صالح انجام داد؛ نه ایمان به تنهایی سود دارد و نه عمل شایستهء بی ایمان.و نیز باید دانست که ایمان عامل صعود انسان به کمالات و معیار نزدیک شده به مقام قرب الهی است؛ اما آنچه ایمان و مۆمن را بالا می برد و وارد بهشت می کند ، عمل صالح است.آیه‌ی 214 سوره بقره بیانگر یکی از قوانین همیشه جاری خداوند متعال در بین مردم است.بر اساس این قانون، کسانی که مدعی ایمان هستند براى موفقیت در دنیا و دست یافتن به مواهب بهشتى، باید به استقبال مشكلات رفته و از خود صبر و پایداری نشان دهند؛ سختی ها و ناملایماتی که در حقیقت آزمونی هستند برای پرورش یافتن مۆمنان و جداسازی صاحبان ایمان راستین از تظاهر کنندگان به ایمان.آیه 214 سوره بقره این است: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِینَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُواْ حَتىَ‏ یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ مَعَهُ مَتىَ‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ»

نكند خیال كرده‏اید قبل از برخورد با حوادثی که بر امت های پیشین گذشت؛ وارد بهشت می‌شوید؟! چنان سختى ‏ها و آسیب‏ هایى به آنان رسید که مضطرب شدند و پیامبر و كسانى كه با او ایمان آورده بودند [در مقام دعا و درخواست یارى‏] ‏گفتند: یارى خدا چه زمانى است؟ [به آنان گفتیم:] آگاه باشید! یقیناً یارى خدا نزدیك است.

 

زمینه‌ی نزول این آیه:

این آیه در جنگ خندق نازل شد؛ زمانی که مسلمانان در محاصره‌ی دشمنان گرفتار گشته و کار بر آنان سخت شده بود؛ آنقدر سخت که ترس و وحشت فضای حاکم بر سپاه اسلام را پر کرده بود.[1]در چنین وضعیتی چشمان مۆمنین در جستجوی نصرت الهی بود و با قلب و زبان می‌گفتند: پس کی یاری خدا می رسد؟این سوال نه برای انکار یاری خدا بود؛ که در حقیقت دعایی بود از خالق یکتا؛ همان که وعده‌ی یاری او به مۆمنان را در این باره شنیده بودند[2]؛ مانند این آیات:«كانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُۆْمِنینَ»[3] : یارى مۆمنان حقّى بر عهده ماست.

«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ»[4] : بى ‏تردید ما پیامبران خود و مۆمنان را در زندگى دنیا و روزى كه گواهان [براى گواهى دادن‏] به پا ایستند، یارى مى‏ كنیم.به تعبیر دیگر جمله‌ی «مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ» (یارى خدا كى مى‏آید؟) كه از سوى پیامبران و مۆمنان در مواقع نهایت شدت گفته مى‏شد به معنى شك و تردید و یا اعتراض و ایراد نیست؛ بلكه برای تقاضا و انتظار، مطرح مى‏شده است؛ برای همین است که به دنبال آن، از سوى خداوند به آنها بشارت داده مى‏شد كه یارى خدا نزدیك است[5] (إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ).

پیام این آیه برای اهل ایمان

روی سخن این آیه با اهل ایمانی است که مى‏پندارند عامل اصلى ورود در بهشت تنها اظهار ایمان به خداست و به دنبال آن نباید ناراحتى و رنجى ببینند و بى آنكه تلاشی کنند و كوششی به خرج دهند ، تنها به صرف اینکه اظهار ایمان کرده‌اند خداوند تمام امور ایشان را بر وفق مراد به پیش برده و كارهایشان را سامان می‌بخشد.قرآن کریم در برابر این تفكر نادرست به سنت یا همان قانون همیشگى خداوند اشاره كرده و در یک کلام می‌فرماید:دست یافتن به بهشت و بهره‌مندی از مواهب ویژه‌ی الهی، بنا نیست مفت و آسان نصیب کسی شود؛ نه در گذشته چنین بوده است و نه اکنون و نه در آینده.راه بهشت از درون مجموعه ای از مشکلات و شهوات، کاستی‌ها و سختی‌ها و فراوان مانند اینها می‌گذرد که برای رسیدن به بهشت باید همه را تحمل کرد. برای همین رسول خدا صلی الله و علیه وآله فرمودند: صبر سه نوع است:«صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَى الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیَةِ»[6]

صبر در هنگامی که انسان به مصیبتی گرفتار می‌شود؛ صبر بر دشواری‌های طاعت و بندگی خدا و صبر و خویشتنداری در برابر گناهان که با لذت کاذبی که دارند انسان را به سوی خود جذب می‌کنند.صبر و تحمل در تمام این امور که لازمه‌ی آن ایستادگی متّکی به ایمان است سبب می‌شود انسان با مشقت؛ ولی به سلامت این جاده‌ی منتهی به بهشت برین را طی کند و در سر منزل مقصود که همان روضه و رضوان الهی است قرار یابد.مرحوم فیض کاشانی در تفسیر این آیه می‌نویسد:گفته شده این آیه اشاره ایست به اینکه رسیدن به مقام قرب الهی و بهره‌مند شدن از سخاوت حضرت حق، جز به ترک هوی و هوس و تحمل سختی‌ها و مشکلات گوناگون ممکن نخواهد بود؛ همانگونه که امیرمۆمنان علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله و علیه وآله می‌فرماید:«إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ»[7]بهشت، پیچیده به سختى ‏ها است و دوزخ آمیخته به شهوات.

آنگاه حضرت ادامه می‌دهد:«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَیْ‏ءٌ إِلَّا یَأْتِی فِی كُرْهٍ وَ مَا مِنْ مَعْصِیَةِ اللَّهِ شَیْ‏ءٌ إِلَّا یَأْتِی فِی شَهْوَةٍ»[8]بدانید طاعتى نیست جز اینكه انجامش گران، و گناهى نیست‏؛ مگر اینكه انجامش لذّت بخش است.

آزمون‌های نرم و سخت الهی، قانونی همیشه جاری

كلمه‌ی «بأساء» به معناى سختی و شدتی است كه از بیرون به آدمى وارد مى‏شود؛ مانند گرفتاری هاى مالى و خانوادگى، و نداشتن امنیتى كه در زندگیش به آن نیازمند است.«ضراء» هم به شدتی می‌گویند كه به جان و تن انسان مى ‏رسد؛ مانند جراحت، قتل و بیماری.كلمه «زلزال» در آیه شریفه هم كنایه است از اضطراب و دهشت.[9]این واژگان در کنار هم، نشان می‌دهند آن آزمون‌های دوره ای که بسان قانونی همواره در جریان است[10] و امت‌ها را در‌نوردیده و برای جدا سازی سره از ناسره، مدعیان ایمان را زیرو رو می‌کند همیشه امتحان نرمی نیست؛ گاهی چنان سخت و طاقت فرساست که صدای استغاثه‌ی پیامبران را هم در‌می‌آورد تا چه رسد به مردم عادی.

برداشتهایی کوتاه از آیه

شرح این آیه‌ی شریفه را با برداشتهایی کوتاه از این آیه به پایان می‌بریم:

1. انتظار بهشت رفتن، تنها به دلیل داشتن ایمان ولی بدون سختى كشیدن، انتظار نادرستى است.

2. از آنجا که در سنّت‏هاى الهى، هیچ تغییرى نیست[11]؛ همه‌ی مردم باید از كوران آزمایش بگذرند.

3. مطالعه‌ی تاریخ هم عبرت‌آموز است و هم تسکین دهنده‌ی مردم در مشکلاتی است که مشابه آن قبلا بوده است.

4. انبیاء و رهبران الهی همواره در کنار مردم بودند و مانند آنها مشکلات را حس می‌کردند.[12]

 یكی از بزرگان در تفسیر آیه 20 سوره حشر از پیامبر (ص) در مورد اصحاب بهشت سؤال كرد كه پیامبر حدیثی را فرمودند كه از آن بر می‌آید شرط بهشت پذیرفتن امامت حضرت علی (علیه‌السلام) است.آیت‌الله جعفر سبحانی امروز در جلسه تفسیر سوره حشر در مدرسه علمیه حجتیه با اشاره به آیه 20 این سوره گفت: این آیه به روبه‌رو كردن دو طایفه می‌پردازد و می‌گوید كه این دو طایفه یكسان نیستند.طایفه اول اصحاب نار هستند كه اهل جهنم هستند و طایفه دوم اصحاب جنت و یا همان اصحاب بهشت هستند و این دو با هم یكسان نیستند. آنهایی كه اهل بهشت هستند، اهل سعادت و خوشبختی بوده و به خلاف آن اهل جهنم، آینده بدی دارند و بدبخت هستند. قرآن برخی از مسائل روشن را برای ما توضیح می‌دهد و مثل همین آیه كه همه می‌دانند اهل بهشت و جهنم با هم یكی نیستند، ولی قرآن تذكر می‌دهد. این روش قرآن برای تنبه است و قرآن برای اینكه می‌خواهد افراد را بیدار كند از این تمثیل‌ها استفاده می‌كند.شأن قرآن این نیست كه بگوید آنچه در جوی می‌رود آب است و مسائل واضح را بگوید، قرآن با این مسائل روشن، حقیقتی در باطن دارد كه آن را مطرح می‌كند. اصحاب جنة، مؤمنین هستند كه پیام پیامبر و امام معصوم را لبیك گفتند ولی اصحاب نار دشمنان اسلام و كفار هستند.

 یكی از بزرگان در مورد این آیه به پیامبر گفت «چه كسانی اصحاب بهشت هستند؟» و پیامبر هم دست حضرت علی(علیه السلام) كه كنارش بود بلند كرد و گفت «علی از من است و من از علی و هر كسی با علی دشمن باشد با من دشمن است و هر كسی كه با من دشمنی كند خشم خدا را متوجه خود كرده است». از این حدیث پیامبر(ص) برمی‌آید كه شرط اصحاب بهشت بودن پذیرفتن امامت حضرت علی(علیه السلام) است.باید واقعیت آیات را در زیر آیات واضح پیدا كرد و سپس حقایق این آیات را درك كرد. مثل در قرآن غیر از مثل در الفاظ توده مردم است، توده مردم به حادثه‌ای كه رخ داده و دهن به دهن می‌گردد مثل می‌گویند، ولی در قرآن مثل به این‌ معنا نیست.مثل در قرآن به معنای توصیف است و تعریف و توصیف در قرآن گاهی با استعاره، كنایه و یا مرسل است.قرآن در این آیه می‌فرماید «اگر این قرآن را بر كوهی نازل می‌كردیم، می‌دیدی در برابر آن خاشع می‌شود و از خوف خدا می‌شكافد و اینها مثا‌ل‌هایی است كه برای مردم می‌زنیم، شاید در آن بیندیشند.»

مفسرین در تفسیر این آیه دو بیان دارند، نخستین بیان این است كه این قضیه شرطیه است كه اگر كوه بینش و دانش انسان را داشت و وقتی قرآن به او نازل می‌شد، از ترس خدا سر خم می‌كرد.گروه دیگر مفسرین می‌گویند كه خداوند هر موجودی را كه آفریده در حد خودش فهم و شعور داده است.هر موجودی سهمی از دانش و بینش دارد و جبل هم سهمی دارد و اگر قرآن به جبل نازل می‌شد، هرگز مثل انسان نبود و سر خم می‌كرد.علل طبیعی منافاتی با علل واقعی ندارد و یك مثل می‌تواند هم علل طبیعی و هم علل واقعی داشته باشد. مرحوم خراسانی می‌فرماید یك شب از خواب بیدار شدم، دیدم همه مدرسه، درخت و سنگ و ... با هم تسبیح خدا را می‌گویند. وقتی دنبال ریشه‌اش رفتم دیدم ریشه این تسبیح گویی حجره آخوند كاشی است و همه درخت‌ها و اشیا با او هماهنگ هستند. مرحوم خراسانی این را با استادش مطرح كرده و او به ایشان گفته بود كه گوش برزخی تو باز شده و تو همه چیز را می‌شنوی.ما مردم عوام و عادی فقط ظاهر را می‌بینیم ولی اهل باطن می‌توانند باطن اشیا را درك كنند.

پی نوشت ها:

1.التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص 198

2.ر.ک به مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص 546

3.روم: 47

4.غافر: 51

5.تفسیر نمونه، ج‏2، ص 101

6.الكافی، ج‏2، ص 91

7.نهج البلاغه، خطبه 176

8.تفسیر الصافی، ج‏1، ص 246

9.المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص 158

10.قانون بودن این آزمون ها را از تعبیر «الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ» (كسانى كه پیش از شما بودند) می فهمیم چرا که به مسلمانان مى‏گوید: این تنها شما نیستید كه گرفتار انواع مشكلات از سوى دشمنان در تنگناهاى زندگى شده‏اید؛ بلكه اقوام پیشین نیز، گرفتار همین مشكلات و شدائد بوده‏اند تا آنجا كه گاهى كارد به استخوانشان مى‏رسید و فریاد استغاثه آنها بلند مى‏شد. تفسیر نمونه، ج‏2، ص 102

11.فاطر: 43

12.ر.ک به تفسیر نور، ج‏1، ص 335





اصولا مطالعه امری پسندیده است و بسیار نافع و ارزشمند و کسی که در زندگی خود به این مورد بی توجه باشد در غفلت خواهد زیست و جاهلانه خواهد مرد .برای قدم اول در مطالعه بهتر است با یک شخص امین و درستکار و عالم و زاهد مشورت کرده تا بهترین کتاب متناسب به احوالات ماست سفارش کند .اما مطالعه هم به نوبه ی خود دارای مراتب و انواعی است که این امر را ارزشمند و یا فاقد ارزش می کند ، در مطالعه باید حواسمان باشد که چه می خوانیم خواندن هر مطلبی جایز نیست و باید هدفدار و ارزشی مطالعه کرد و سعی کنیم در راستای مهمترین مسائل زندگی بشری مطالعه کرد با مشورت باید بهترین و مطمئن ترین کتاب ها را برگزید و دغدغه هدایت داشت .ما پذیرفته ایم که ائمه عظیم الشأن ما آگاهترین و عادلترین افراد هستند اگر به روایات ایشان رجوع کنیم که بدانیم چه باید بخوانیم به یک جواب بیشتر نمی رسیم :قرآن،قرآن،قرآن.

 

عظمت قرآن در نگاه ائمه اطهار

کلینی با سند خود روایت می کند از سُفیان بن عُیینه از زُهری که گفت: حضرت علی بن الحسین علیه السّلام گفتند:لَوْ مَاتَ مَنْ بَینَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أَنْ یکونَ الْقُرْءَانُ مَعِی ؛ «اگر آنچه از مردمانی که در میان مشرق تا مغرب جهان هستند بمیرند (ومن تک و تنها، و بدون یک انیس و مونس زنده بمانم) ابداً برای من وحشت و هراسی رخ نمی دهد، بعد از آنکه قرآن با من است.»«وَ کانَ عَلَیهِ السَّلَامُ إذَا قرَأَ مَـلِک یوْمِ الدِّینِ، یکرِّرُهَا حَتَّی کادَ أَنْ یمُوتَ.» ؛ «و عادت او اینطور بود که چون مَـلِک یوْمِ الدِّینِ را می خواند، آن را تکرار می نمود تا به حدّی که نزدیک بود بمیرد و جانش از قالب برون رود.»

انسان با قرآن، غنی است. چون حقّ است، و بدون آن فقیر است. گر چه تمام کتابخانه‌های دنیا را دیده باشد و کتاب ها را مطالعه نموده باشد، در عین حال فقیر است. زیرا که از علوم سطحی و توهمی تجاوز نکرده و به علوم حقیقی و وجدانی دست نیازیده است.کلینی با سند خود روایت می کند از معاویه بن عمّار که: حضرت صادق علیه السّلام به من گفتند:«مَنْ قَرَأَ الْقُرْءَانَ فهُوَ غَنِی، وَ لَا فقْرَ بَعْدَهُ. وَ إلَّا مَا بهِ غِنی.»  ؛ «کسی که قرآن را قرائت کند، او سرمایه دار و غنی و بی نیاز است، بطوری که دیگر فقری را به دنبال ندارد. و گرنه غنا و بی نیازی برای وی نیست.»

قرآن کتابی است عمیق، دارای درجات و مراتب هر کس بقدر فهم خود از آن توشه می گیرد. و در عین آنکه ظاهرش قابل ادراک برای عموم است، باطنش دارای منازل و مراحلی است که هر کس تا منزلی و تا مرحله‌ای پیش می رود؛ و از آنجا به بعد دیگر نمی تواند به منازل بالاتر قرآن دست یابد؛ و معانی عمیقهو بوطن آنرا بفهمد.و علاوه فهم باطن و حقیقت قرآن احتیاج به تزکیه و طهارت دارد. آنطور نیست که فقط با مطالعه بتوان به حقیقت و عمق قرآن رسید.«فلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ * وَ إِنَّهُو لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ * إِنَّهُو لَقُرْءَانٌ کرِیمٌ * فِی کتَـبٍ مَّکنُونٍ * لَّا یمَسُّهُو إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ * تَنزِیلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ.»  ؛«پس سوگند أکید یاد می کنم به محلّ ها و مکان های نزول و سقوط ستارگان (یا آیات قرآن، و یا حرکت و مواجهه اولیای مقرّب خداوند در برابر حضرت حقّ) و این قسمی است که اگر بدانید، بسیار عظیم است؛ که حقّاً و حتماً این کتابی است خواندنی و گرامی و رفیع المنزله و بلند پایه، که در کتاب پنهان و لوح محفوظ سرّ حقّ می باشد. و کسی نمی تواند به آن برسد و آنرا مسّ کند مگر پاکیزه شدگان و طهارت یافتگان،و از سوی پروردگاری که پرورنده و آفریننده عالمین است نازل گردیده است.»

بنابراین کسی که می خواهد به حقیقت قرآن و معانی عمیق و اسرار باطنی آن برسد، باید به حقیقت طهارت مطلق رسیده باشد. به تبعیت از قرآن، و پیروی از روش آن حرکت کرده، از عالم نفس امّاره عبور نموده، دیدگانش به جمال حضرت ازلی افتاده،و به مقام توحید مطلق واصل شده باشد.یعنی خود قرآن و عمل به آن، رفته رفته و درجه به درجه او را بالا برده و به اعلی درجه فائز گردانیده است.

علم به قرآن موجب عمل، و آن عمل موجب علم بیشتر، و آن علم بیشتر مورث عمل بالاتر، و آن عمل بالاتر مورث علم عالیتر؛ همینطور هر یک از مراتب علم و عمل در مرتبه پایین تر، مورث علم و عمل در مرتبه عالی شده؛ تا وی را به علم مطلق و عمل مطلق برسانند. یعنی علمی که لایتناهَی باشد، و عملی که طاهر محض بوده و خلوص مطلق داشته و هوی و گرایش به غیر خدا در آن مشاهده نشود.

اینجا مقام فَناءِ فی اللَه است که برای عامل به قرآن پیدا می شود. در اینجا حقیقت کتاب الله، مشهود و ملموس و محسوس میگردد. و با چشم خدائی نظر بر کتابش می افتد. و با گوش خدائی سخنانش را می شنود. و با زبان خدائی قرآنش را می خواند. اینجا بنده دیگر ربّ نیست، و ادّعای ربوبیت ندارد. اینجا بنده است محو است در اینجا جز ذات اقدس حضرت احدیت چیزی نیست.

قطره دریاست اگر با دریاست         ور نه قطره ، قطره و دریا دریاست

 

این مقام اختصاص به مقرّبان درگاه حقّ، و روندگان واصل، و سوختگان آشفته و شوریده دارد. و گرنه سایر مردم، هرکس به اندازه فهم و قدرت عقل، و همچنین به مقدار تقوی و طهارتی را که حاصل کرده است؛ به همان مقدار از علوم قرآن بهره برداری دارد. هر کس کسب تقوی و طهارت کند، عقلش قویتر و به درجه بهتری از قرآن رهنمائی می شود.

درجات و مراتب آیات قرآن، و منازل بهشت

درجات و مراتب فهم قرآن، مانند درجات ساختمان و پلّه‌های نردبانی است که وصول به هریک از آنها مستلزم عبور و گذر از درجه و پلّه قبلی است. و پلّه قبلی وسیله وصول به پلّه بالاتر، است.«قرآن در روز قیامت می آید در حالی که از جهت شمائل و حسن صورت، دارای بهترین و زیباترین منظر است. آنگاه از جلوی مسلمانان عبور می کند، و آنها می گویند: این مرد از ماست!

پس از نزد آن ها می گذرد تا به نزد پیامبران می رسد، و آن ها می گویند: این مرد از ماست!

و سپس از نزد آنها نیز می گذرد تا به نزد فرشتگان مقرّب می رسد، و آنها می گویند: این مرد از ماست!

و پس از آن نیز از نزد آنها می گذرد تا می رسد به پروردگار عزّوجلّ.

در این حال می گوید: ای پروردگار من! فلان پسر فلان؛ من روزهای گرم تابستان او را به خواندن قرآن مشغول کردم، و شب های او را به خواندن قرآن به بیداری پایان دادم! (در زمانی که در دار دنیا زندگی داشت.) و امّا فلان پسر فلان؛ من هیچ یک از روزهای گرم او را به خواندن قرآن سپری ننمودم، و شب های او را به خواندن قرآن نگذراندم!بنابراین بر مؤمن واجب و لازم است تا هنگامی که به حقیقت قرآن نرسیده است و از معانی باطنیه آن اطّلاع پیدا ننموده است، دست از خواندن و دقّت کردن و تدبّر و تأمّل و تفکر در آیات قرآن برندارد. و از تزکیه و طهارت نفس و عبادت موصله و عمل بر کنار نرود؛ تا آنکه مراد خود را بیابد.

«باطن‏» در لغت، به معناى پنهان در مقابل ظاهر و آشكار است. در این نبشتار، منظور از «باطن قرآن كریم‏» دلالت‏هاى پنهان آن یا معانى و معارفى است كه آیات كریمه بر آن دلالت دارد. در مقابل، «ظاهر قرآن كریم‏»، به معناى دلالت‏هاى آشكار آن یا معارف و احكامى كه بر آن دلالت آشكار دارد. به عبارت دیگر، وقتى گفته مى‏شود قرآن ظاهر و باطن دارد منظور آن است كه معارف و احكامى را كه قرآن بیانگر آن بوده و بر آن دلالت دارد بر دو قسم است: قسمى از آن معارف و احكامى است كه آیات كریمه قرآن بر مبناى قواعد ادبیات عرب و اصول عقلایى محاوره بر آن دلالت آشكار دارد و براى هر كس كه به قواعد و اصول نامبرده آگاه باشد قابل فهم است. به این موارد، «ظاهر قرآن كریم‏» گفته مى‏شود. قسم دیگر معارف و مطالبى است كه دلالت آیات كریمه بر آن براى همگان آشكار نبوده و غیر از راسخان در علم - حتى اگر به قواعد و اصول نامبرده نیز آگاه باشند - از فهم آن ناتوانند. این قسم از معارف را به لحاظ پنهان بودنش براى غیر راسخان در علم، «باطن‏» یا «بطن‏» قرآن نامیده‏اند.


ضرورت تحقیق در باطن قرآن و فواید آن

باطن قرآن كریم یكى از موضوعات علوم قرآنى است كه در مباحت قرآنى كم‏تر مورد بحث مستقل قرار گرفته و حتى در كتاب‏هایى مانند البرهان و الاتقان و التمهید، كه در علوم قرآنى تالیف شده‏اند، فصل مستقلى براى آن باز نشده و تنها در ضمن مباحث دیگر، بحث مختصرى از آن به میان آمده است، در حالى‏كه تحقیق در آن، به ویژه براى افرادى كه قصد ورود به تفسیر دارند، از جهاتى حایز اهمیت‏بوده و داراى فواید و آثارى است كه به اهم آنها اشاره مى‏شود:

1- با تحقیق در این موضوع و اثبات این كه قرآن كریم داراى باطن است، شناخت افراد به خصوصیات و عظمت قرآن كریم تعمیق مى‏یابد و نسبت‏به آن بینشى پیدا مى‏كنند كه معارف قرآن كریم را منحصر به معنا و مفاهیم ظاهرى آن ندانند و با فهم ظاهرى از آن، چنین تصور نكنند كه به همه معارف قرآن دست‏یافته‏اند، بلكه هر قدر با تدبر و تعمق بیش‏تر به معارف عمیق‏ترى از آن دست‏یابند، مى‏دانند كه باز هم معارفى عمیق‏تر در آن وجود دارد كه فهم آنان از آن قاصر است و براى فهم آن خود را به نبى اكرم‏صلى الله علیه وآله و اوصیاى گران‏قدرش، كه جامع علوم قرآن و آگاه به ظاهر و باطن آن هستند، نیازمند مى‏بینند و با تلمذ در برابر آنان واستمداد ازاحادیث گهربارشان به قدرهمت و ظرفیت‏خود، از دانش عمیق و معارف باطنى این كتاب الهى نیز بهره‏مند مى ‏گردند.

2- اثبات وجود باطن براى قرآن و تبیین چگونگى آن موجب مى‏شود كه روایات تبیین معارف باطنى قرآن مورد اشكال و انكار قرار نگیرد و نابجا بودن اشكال‏ها و خرده‏گیرى‏هاى برخى از اهل تسنن نسبت‏به شیعه در مورد روایات نامبرده آشكار گردد، گرچه استفاده از آن روایات در فهم معارف باطنى قرآن بى‏نیاز از بحث‏سندى و دلالى نیست.

3- با تحقیق در طریق به دست آوردن معارف باطنى قرآن، نادرستى و غیر قابل اعتماد بودن بسیارى از مطالبى كه به عنوان معانى باطنى یا اشارات و تفسیر اشارى قرآن به آن نسبت داده‏اند، معلوم مى‏شود و شیوه صحیح و قابل اعتماد آشنایى با معارف باطنى قرآن آشكار مى‏گردد.

بحث و تحقیق درباره این موضوع در سه زمینه لازم است:

1- وجود باطن براى قرآن;

2- چگونگى باطن قرآن و كیفیت دلالت آیات بر آن;

3- راه به دست آوردن باطن قرآن.

پیامبر گرامی اسلام که دین اسلام را به عنوان کامل‌ترین و آخرین دین آسمانی از طرف خداوند متعال برای مردم آورده است، برای تداوم هدایت مردم و رهایی آنها از گمراهی، بارها برنامه پس از خود را ابلاغ فرمود و قرآن و عترت ( اهل بیت علیهم السلام ) را به عنوان دو کالای گرانقدر و پربها که هیچ‌ گاه از یکدیگر جدا نمی‌شوند، به امت اسلامی معرفی کرد.با توجه به فرموده پیامبر اکرم، امامان از قرآن، و قرآن از امامان قابل تفکیک نیستند. هر کس بگوید کتاب خدا (قرآن) کافی است، معنای گفتارش کنار گذاشتن قرآن است، زیرا قرآن بدون امام، کتاب هوی ها و تأویلات خودسرانه‌ای است که حتی شخصی همانند حجاج بن یوسف ثقفی که جنایاتش روی تاریخ بشریت را سیاه کرده است ، خود را حافظ و آشنای به معانی آن می‌دانست و برای هر جنایتش به آیه‌ای از قرآن استدلال می‌کرد.قرآن بدون امام در حکم صفرهای فراوانی است که در کنار هم چیده شده و به خودی خود خاصیتی ندارند اما وقتی عددی در کنار آنها گذاشته شود، نماینده عددی بسیار بزرگ می‌گردند.

بر این اساس، امام جان و روح و حقیقت قرآن است و قرآن بدون امام حکم جسدی بی‌روح و مشکی خشک و بی‌ آب را دارد و آن هنگام که امام قرآن را به دست گیرد و دستورات و معارف آن را در جامعه تحقق بخشد، در این جسد بی‌روح، روح دمیده می‌شود و در این مشک خالی، آب حیات سرازیر می‌شود و همه تشنگان از آن سیراب می‌گردند.مفسّرین حقیقی قرآن، قرآن ناطق و آشکارکننده فرامین قرآن هستند که در رأس آنها امام علی (علیه السلام) قرار دارد. البته این معنا، پشتوانه استدلالی نیز در عقاید اسلامی در جای خود دارد، از جمله روایات در این زمینه عبارت است از آنچه در زیارتی در وصف امام زمان (عجّ) آمده: "نمایان کننده ایمان و آشکار کننده فرامین قرآن...".[1]نیز از امیرالمومنین (علیه السلام) است: "این (قرآن) کتاب ساکت خداوند است و مقصود حقیقی آن منم...".[2] همچنین در حدیث دیگری از حضرتش آمده است که فرمود: "منم قرآن ناطق".[3]

همین طور حدیثی از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد علی (علیه السلام) است در قضیه‌ای که برخی از صحابه (عمربن‌خطّاب) کلام علی (علیه السلام) را قبول نکرده و از ایشان تفسیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را خواستند، حضرت می‌فرماید: "من به سوی پیامبر بازگشتم و جریان را بازگو کردم و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: به مسجد من باز گرد و از منبر من بالا برو پس از حمد و ثنای خداوند و صلوات بر من از سوی من به مردم بگو: آنچه ما از سوی خدا برای شما آوردیم بدانید که تفسیرش نزد ما (اهل بیت) است و آگاه باشید که حقیقتش نزد ماست و من (علــی) پدر (معنوی و روحانی) شما (امّت) و مولای شما هستم".[4]ناگفته نماند هرچند برخی از این اوصاف به ظاهر در مورد برخی از ائمه رسیده، اما در واقع وصف همه ائمه (علیه السلام) است. چنان که امام سجاد (علیه السلام) می‌فرماید: "همه ما یکی و از یک نور هستیم...".[5]

 

پی نوشت ها:

[1] "مظهرالایمان و معلن احکام القرآن..."، مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار،ج 99، ص97، باب7 زیاره الامام المستتر...، موسّسه الوفاء، بیروت، 1404ق.

[2] "ذا کتاب اللَّه الصامت، و أنا المعبّر عنه..."، الری شهری، محمد، موسوعة الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) فی الکتاب و السنة و التاریخ، ج 9، ص 185، ح3957، دارالحدیث، چاپ دوم، قم، 1425 ق.

[3] "لمّا أراد أهل الشام أن یجعلوا القرآن حکماً بصفّین: أنا القرآن الناطق"؛ هنگامی که اهل شام در جنگ صفّین خواستند قرآن را حکم قرار دهند امام امیرالمومنین فرمود: منم قرآن ناطق، همان، ح 3955 .

[4] "...فَرَجَعْتُ إِلَى النَّبِیِّ ص فَأَخْبَرْتُهُ الْخَبَرَ فَقَالَ ارْجِعْ إِلَى مَسْجِدِی حَتَّى تَصْعَدَ مِنْبَرِی فَاحْمَدِ اللَّهَ وَ أَثْنِ عَلَیْهِ وَ صَلِّ عَلَیَّ ثُمَّ قُلْ أَیُّهَا النَّاسُ مَا کُنَّا لِنَجِیئَکُمْ بِشَیْ‏ءٍ إِلَّا وَ عِنْدَنَا تَأْوِیلُهُ وَ تَفْسِیرُهُ أَلَا وَ إِنِّی أَنَا أَبُوکُمْ أَلَا وَ إِنِّی أَنَا مَوْلَاکُمْ..."، طبری عمادالدین، بشارة المصطفی، ص260، کتابخانه حیدریه، نجف، 1383ق.

[5] "کُلُّنَا وَاحِدٌ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ وَ رُوحُنَا مِنْ أَمْرِ اللَّهِ..."، مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 26، ص 16، باب 14 نادر فی معرفتهم صلوات‌الله‌علیهم...، موسّسه الوفاء، بیروت، 1404ق.


منبع :کتاب نور ملکوت قرآن ،علامه طهرانی/ با اندکی  تصرف و تلخیص




(معني):لقمان حكيم.

(علت نامگذاري):آيه 12 به بعد اين سوره پندهاي لقمان حكيم به فرزندش را مطرح كرده است كه يكي از شاهكارهاي هنري اين سوره در ضمن 8 آيه مي باشد كه به طور زيبا و سبك جالبي اندرزهاي لقمان را به تصوير كشيده است.[1]

(مأخذ نامگذاري):سوره لقمان به نام لقمان حكيم است مأخذ نامگذاري آيه 12 سوره است.[2]

(نامهاي ديگر):ندارد.

(ترتيب نزول و جمع آوري سوره لقمان):

به ترتيب جمع آوري،سي و يكمين سوره است.

به ترتيب نزول،پنجاه و ششمين سوره است كه بعد از سوره«صافات»و قبل از سوره«سباء»نازل شده است.

(ترتيب آغاز و پايان سوره لقمان):

آغاز:«الم تِلْكَ اياتُ الْكِتابِ الْحَكيمِ».

پايان:«…وَما تَدْري نَفْسٌ بِاَيِّ اَرْضٍ تَمُوتُ اِنَّ الله عَليمٌ خَبيرٌ».[3]

(اطلاعات عمومي سوره لقمان):

1ـ جزء سوره هايي است كه با حروف مقطعه«حروف رمز»آغاز شده اند.

2ـ پرتكرارترين كلمه از جمله گروه كلماتي كه در سوره ها به كار رفته كلمه مبارك«الله»است كه بيشتر از ساير كلمات در سوره لقمان به كار رفته است.

(محتواي سوره لقمان):

× عظمت قرآن و هدايت و رحمت بودن آن براي مؤمنان.

× نكوهش كساني كه در برابر آيات سرسختي نشان مي دهند و با ايجاد سرگرميهاي ناسالم ديگران را از قرآن منحرف مي كنند.

× نشانه هاي خدا در آفرينش آسمان و بر پا داشتن آن بدون ستون،آفرينش كوهها در زمين جنبندگان مختلف،نزول باران و پرورش گياهان.

× سخنان حكمت آميز لقمان به فرزندش از جمله:توحيد و مبارزه با شرك،توصيه به نيكي با پدر و مادر،نماز،امر به معروف و نهي از منكر،شكيبايي در برابر حوادث سخت،خوشرويي با مردم،تواضع و فروتني و اعتدال در امور.

× دلايل توحيد با سخن از تسخير آسمان و زمين،نعمتهاي فراوان پروردگار.

× نكوهش از منطق بت پرستاني كه تنها بر اثر تقليد از نياكان به گمراهي افتاده اند.

× علم گسترده و بي پايان خدا با ذكر مثال روشن.

× آيات آفاقي،توحيد فطري و گرفتار شدن انسان در ميان امواج بلا و روي دل به سوي خدا آوردن.

× صحنه تكان دهنده قيامت و زندگي پس از مرگ و هشدار به انسان كه مغرور زندگي دنيا نشوند و به فكر آن جهان باشند.

× علم غيب پروردگار و آگاهي او از همه چيز در ارتباط با انسان و….[4]

اشاره به عظمت قرآن،ذكر قسمتي از سخنان حكت آميز لقمان به فرزندش،بيان دلايل توحيد و اشاره كوتاهي به مسأله معاد و بيان علم غيب خداوند.[5]

(فضيلت خواندن سوره لقمان):

پيامبر اسلام(ص)فرمود:«هر كسي كه سوره لقمان را بخواند لقمان در قيامت رفيق و دوست او است و به عدد كساني كه كار نيك يا بد انجام دادند(به حكم امر به معروف و نهي از منكر در برابر آنها)ده حسنه به او داده مي شود».[6] ـ [7]

- در تفسير مجمع البيان است:امام محمد باقر(ع)فرموده:هر كه سوره لقمان را در هر شب بخواند خداي تعالي 30 فرشته را وا دارد در آن شب تا صبح او را از شيطان و لشكرش حفظ و نگهداري كنند و اگر آن سوره را در روز بخواند آن فرشتگان او را تا شب از شيطان و لشكرش حفظ نمايند.[8]

1ـ بهذا الاسناد عن الحسن عن عمرو بن جبير العرزمي عن ابيه عن ابي جعفر(ع)قال من قرأ سوره لقمان في كل ليله و كل الله به في ليله/ ثلاثين/ ملائكه يحفظونه من ابليس و جنوده حتي يصبح فاذا قرءها بالنهار لم يزالوا يحفوظنه من ابليس و جنوده حتي يمسي.[9]

2ـ نسخه ديگر:ابي بن كعب عن النبي(ص)قال من قرء سوره لقمان كان لقمان له رفيقاً يوم القيامه و

 

اعطي من الحسنات عشراً بعدد من عمل بالمعروف و عمل بالمنكر.[10]

1ـ امام باقر(ع)فرمودند:كسي كه سوره لقمان را در هر شب بخواند خداوند عالم در آن شب فرشتگاني بر وي گمارد كه تا بامداد او را از شر ابليس و سپاهش نگهدارند و چون در روز بخواند فرشتگان مزبور تا شامگاه آن روز وي را از شر شياطين حفظ نمايند.

2ـ رسول خدا(ص)فرمودند:كسي كه سوره لقمان را بخواند در قيامت لقمان با او دوست بوده و ده برابر اجر آن كسي كه به خوبيها عمل كرده و از بديها دوري نموده به او پاداش داده مي شود.

در خواص القرآن مذكور است كه هر كه سوره لقمان را در منزل حاكمي بگذارد در همان سال معزول شود و هر كه آن را بنويسد و با خود دارد از درد شقيقه و تب ايمن شود.از ابن عباس منقول است كه هر كه درد گوش دارد.

1ـ به خواندن آيه زير مداومت كند:«…فمن يستمع الانَ بجَدْ لَهُ شهابً رَصَداً»[11] و بعد از آن بگويد:«كان لَمَ يَسمعها كانَّ في اُذُنيَه و قراً…».[12]

2ـ شخصي به خدمت امام محمد باقر(ع)از سنگيني گوش شكايت كرد فرمودند كه دست بر گوش بكش و اين آيات را بخوان:«لَو انزَلنا هذا القرآنَ…(تا)عزيزُ الحَكيم».[13]

3ـ گوش را بگير و 3 بار آيه زير را بر آن بخوان:«يُرَوا يُرَوا مِنها خلقناكم و فيها نُعيدُكم و مِنها تُخرِجُكُم تارهً اُخري».[14]

4ـ اين آيه را با خود دارد:«وَ اِذا قُري القرآنُ…(تا)تُرحَمون»[15] «…كانَ لِم يِسمعها…(تا)بِعذاب اليم».[16] ـ [17]

پانوشت:

[1] - آشنايي با سوره هاي قرآن – ص 61 – جعفر شيخ الاسلامي.

[2] - دانستنيهاي قرآن – ص 177 – مصطفي اسرار.

[3] - آشنايي با سوره هاي قرآن – ص 61 – جعفر شيخ الاسلامي.

[4] - آشنايي با سوره هاي قرآن – ص 61 – جعفر شيخ الاسلامي.

[5] - دانستنيهاي قرآن – ص 52 – مصطفي اسرار.

[6] - (مجمع البيان جلد 8 ص 312)

[7] - آشنايي با سوره هاي قرآن – ص 61 – جعفر شيخ الاسلامي.

[8] - قرآن عظيم ترجمه و خلاصه تفسير – فيض الاسلام.

[9] - (ثواب الاعمال ص 100 - فقه الرضا (ع))

[10] - (مجمع البيان)

[11] - (سوره جن:آيه 9)

[12] - (سوره لقمان:آيه 6)

[13] - (سوره حشر:آيات 21 و 24)

[14] - (سوره طه:آيه 57)

[15] - (سوره اعراف:آيه 203)

[16] - (سوره لقمان:آيه 6)

[17] - درمان با قرآن – ص 71 و 72 – محمد رضا كريمي.

[18] - آشنايي با سوره هاي قرآن – ص 61 – جعفر شيخ الاسلامي.




یکی از نیازهای اصلی هر فرد در خانواده و محل زندگی دست یابی به آرامش، و سعادت و شادکامی است. نیاز معنوی بسیار مهمی که اگر مورد بی‌مهری و کم توجهی قرار گیرد کسلات، سایه‌ خمودگی و افسردگی را بر زندگی افراد خواهد گستراند. در این بین منابع غنی و ارزشمند اسلامی با بهره‌مندی از آیات کلام الله مجید و روایات ارزشمند حضرات معصومین (علیهم السلام) بهترین راهکارها و مولفه‌های دست یابی به این مهم را مشخص کرده است. هرچند مولفه‌های و شاخصه‌های دست یابی به زندگی زیبا، ارزشی توأم با آرامش و رضایت‌مندی بسیارند ولی از کارآمدترین عناصر تأثیرگذار در سعادت خانواده چیزی به نام خوشرویی است.

عنصری به نام خوش رویی و حسن خلق

از جمله زیباترین فضایل اخلاقی که در فرهنگ قرآن به آن توجه خاص شده است فضیلت اخلاقی حسن خلق در زندگی و تعامل با دیگران است. در اهمیت این شاخص ارزشمند اخلاقی همین بس که خداوند متعال در خصوص عامل موفقیت رسول خود در امر تبلیغ رسالت می فرماید:« فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ؛ [آل‌عمران/159]به سبب رحمت خداست که تو با آنها اینچنین خوشخوی و مهربان هستی اگرتند خو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند»

خداوند متعال در این آیه شریف به این مطلب رهنمود می‌فرماید که نه تنها رسول اکرم (صلی الله علیه واله و سلم) بلکه هر شخص دیگر نیز اگر در زندگی از اهرم ارزشمند خوشرویی و نرم خویی بهره‌مند نباشد هیچگاه نمی‌توانند علاقه و رغبت دیگران را به خود جلب نماید. ودیگران تمایلی برای ارتباط و نزدیکی با او نخواهند داشت در عرصه تعاملات اجتماعی و زندگی مشترک با اعضایی خانواده نیز به همین منوال است خانواده که نتوانسته باشد این عنصر ارزشمند را در زندگی بین اعضای خود نهادیه و بارور سازد روی زیبایی و آرامش را به خود نخواهند دید.

فوائد و ثمرات ارزشمند حسن خلق در زندگی

مکمل ایمان و تقویت کننده روح مؤمن
در روایتی ازامام باقرعلیه السلام نقل شده است: «إنَّ أكمَلَ المُؤمنینَ إیماناً أحْسَنَهُم خُلْقاً؛ [1] كامل ترین مؤمنین از جهت ایمان نیكوترین آنان از نظر اخلاق است».

آثار دنیایی حسن خلق
1.پیوندهای دوستی را محکم و پایدار می کند.

نوعاً کسانی که در زندگی افرادی خوش رو و خوش اخلاق هستند مورد استقبال و پذیرش دیگران قرار میگرند چرا که مردم از همنشینی و همراهی با این دسته از افراد احساس آرامش و لذت به آنها دست می دهد و از این ارتباط ابراز رضایت وخشنودی می‌کنند. در روایتی از پیامبرگرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که می‌فرمایند: «حُسْنُ الْخُلْقِ یُثَبِّتُ الْمَوَدَّة؛ [2] خوشرویی دوستی را پایدار می کند».

2. موجب آبادی سرزمین ها و طول عمر می گردد.

امام صادق علیه السلام در این باره می‌فرماید: «اِنَّ الْبِرَّ وَ حُسْنَ الْخُلْقِ یَعْمُرانِ الدَّیارَ وَ یَزیدانِ فِی الْاَعْمار؛ [3] به درستی که نیکوکاری و خوش خلقی، سرزمین ها را آباد می کند و بر عمرها می افزاید».

3. روزی را زیاد می کند.
امام علی علیه السلام می فرماید:«فی سِعَةِ الْاَخلاقِ کُنُوزُ الْاَرزاقِ؛ [4] گنجینه های روزی در نرمخویی و گشاده رویی است».

4. موقعیت اجتماعی انسان را بهبود می بخشد.
در روایتی دیگر از امام علی (علیه السلام) نقل شده است: «کَمْ مِنْ وَضیعٍ رَفَعَهُ حُسْنُ خُلْقِهِ؛ [5] چه بسیار فرد بی مقداری که خوشرویی اش او را برتری بخشیده است».

5. مشکلات و ناهمواری های زندگی را هموار می سازد.
 همان امام فرمود: «مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ سَهُلَتْ لَهُ طُرُقُهُ؛ [6] هرکس خلقش نیکو شد، راه های زندگی برایش هموار می گردد».

آثار اخروی حسن خلق
1.حساب را آسان می کند.
 امام علی علیه السلام می فرماید: «حَسَّنْ خُلْقَکَ یُخَفِّفِ اللهُ حِسابَکَ؛ [7]اخلاقت را نیکو کن تا خداوند حسابت را آسان کند».
2. آمرزش گناهان.
امام صادق علیه السلام فرمود: «اِنَّ الْخُلْقَ الْحَسَنَ یُمیثُ الْخَطیئَةَ کَما تُمیثُ الشَّمْسُ الْجَلیدَ؛ [8]به درستی که اخلاق نیکو لغزش ها را ذوب می کند همان گونه که آفتاب یخ را».
3. مجوز ورود در بهشت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اَکْثَرُ ما تَلْجُ بِهِ اُمَّتیَ الْجَنَّةَ تُقْوی اللهِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ؛ [9]بیشترین امتیازی که امت من به سبب داشتن آن به بهشت می رود، تقوای الهی و خوش خلقی است».

منابع :
[1]. کلینی،‌الكافى:ج2 ص99ح 1.
[2]. تحف العقول ؛ النص ؛ ص45.
[3]. بحار الأنوار (ط - بیروت) ؛ ج‏68 ؛ ص395.
[4]. الكافی (ط - الإسلامیة)، ج‏8، ص 23.
[5]. تصنیف غرر الحكم و درر الكلم ؛ ص255ح538.
[6]. همان،ص255،‌ ح5389.
[7]. الأمالی( للصدوق)، النص، ص، 210ح9.
[8].الكافی (ط - الإسلامیة) ؛ ج‏2 ؛ ص100،ح7
[9]. همان،‌ح6.



عملی برای شما سعادت می‌آفریند که شما را به خدا مربوط کند. عملی که برای خوشایند دلتان باشد یا برای این باشد که دیگران از شما تعریف کنند یا به شما رأی بدهند، فایده‌ای برای شما ندارد. اگر کاری به خاطر ایمان به خدا انجام گرفت و به عالم فناناپذیر متصل شد، برای همیشه باقی می‌ماند و مشکل شما را حل می‌کند.

اصالت ایمان

انسان دارای ظاهر و باطنی است. ظاهر آدمی، همان بدن و باطنش، روح و روان اوست. همان گونه که بدن دارای احکامی مانند طهارت و نجاست است و در صورت نجاست، با آب پاک می‌شود، روح و روان نیز، نجاست و طهارت دارد.نجاست روح، شرک به خداوند است که جز با ایمان پاک نمی‌شود. شرک از گناهان آمرزش‌ناپذیر است (1) و براساس کلام نورانی امیرمۆمنان، شرک گناهی است که همه اعمال انسان را باطل می‌کند. (2)

تنها چیزی که می‌تواند این نجاست و پلیدی روح را از بین برده، صفا و جلوه دوباره‌ای به قلب و روح آدمی دهد، ایمان به خداست. حضرت زهرا (علیهاالسلام) در خطبه فدکیه در این باره می‌فرماید: «... فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ»(3): خداوند ایمان را وسیله پاک کردن نجاست شرک، از روح شما قرار داد تا در سایه آن همه مظاهر شرک از بین برود و قلب که حرم الهی است جایگاه صاحب خانه شود. (4)

بدون ایمان انسان به سعادت نمی‌رسد

حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) در خطبه فدکیه، بیست عنوان از مهم‌ترین آموزه‌های قرآن را بیان می‌فرمایند که با ایمان (جعل الله الإیمان تطهیرا لکم من الشرک) شروع و با حرمتِ شرک (و حرم الشرک إخلاصا له بالربوبیة) ختم می‌شود. آغاز و انجام این فهرست خود نشانه مطلب بسیار مهمی است و آن این‌که روح اسلام در واقع پرستش خدای یگانه و اجتناب از هر گونه شرک است و عناوین دیگری که بین این دو عنوان ذکر شده در واقع اسباب و ابزارهایی برای تحقق این هدف‌اند. از این‌جا باید نتیجه گرفت که بدون ایمان انسان به سعادت نمی‌رسد.

 

جایگاه اصلی ایمان قلب است

«خداوند ایمان را براى تطهیر قلوب شما از آلودگى شرك قرار داده است.» مطلب خیلی ساده ای به نظر می‌رسد و هر مسلمانی که قرآن را قبول دارد؛ می‌داند که هدف اسلام نابودی شرک از روی زمین و جایگزینی جامعه ایمانی به جای آن است؛ اما تکیه کردن روی این معنا و تذکر آن، به این جهت است که شنونده متوجه شود صرفاً صحبت از امری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نیست؛ بلکه اساس دعوت انبیاء چیزی است که با قلب انسان سروکار دارد.

با این‌که معمولاً اسلام در مقابل شرک مطرح می‌شود و ایمان در مقابل کفر، اما حضرت نمی‌فرماید: «جعل الاسلام تطهیرا لکم من الشرک»؛ بلکه بر روی ایمان تکیه می‌فرمایند. خود قرآن هم بین ایمان و اسلام فرق می‌گذارد و ایمان را به عنوان عامل سعادت معرفی می‌کند و می‌فرماید: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُۆْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِكُمْ»(5): عربهاى بادیه‏نشین گفتند: ایمان آورده‏ایم؛ بگو: شما ایمان نیاورده‏اید؛ بلکه بگویید اسلام آورده‏ایم، و امّا ایمان هنوز وارد قلب شما نشده است»؛ یعنی آنچه که شما فعلاً می‌گویید مربوط به زبان است و مرحله بعد هم نوبت عمل است؛ اما ایمان فراتر از این مراحل است. ایمان باید در دل وارد شود و بعد از دل به زبان و اعضا و جوارح سرایت کند. جایگاه اصلی ایمان قلب است.

 

خاکستر در طوفان

قرآن اصالت را به ایمان می‌دهد و برای عمل بدون ایمان هیچ ارزشی قائل نیست. باور این مطلب برای ما خیلی مشکل است. قرآن هم خیلی سعی کرده است که این مطلب را به ما بفهماند. قرآن مسأله کفر و شرک را خیلی حسی می‌کند و با بیانات قابل فهم مثال می‌زند تا ما آن را خوب بفهمیم.در سوره ابراهیم می‌فرماید: «مَثَلُ الَّذِینَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ یَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَى شَیْءٍ»(7): آنهایی که ایمان ندارند کارهایی که انجام می‌دهند (کارهایی که گمان می‌کنند مایه سعادتشان است) مثل خاکستری می‌ماند که روز طوفانی به دست باد سپرده می‌شود. چه چیزی از این‌ها به دستشان می‌رسد؟ باد چنان این ذرات را پخش می‌کند که هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند و آن‌ها قدرت ندارند که چیزی از این‌ها را جمع کنند و برای خود نگه دارند. چرا؟ زیرا اعمالشان براساس ایمان نبوده و از کفر سرچشمه می‌گرفته است.

در جای دیگر می‌فرماید: «أَوْ كَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَكَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(8): مَثَل اینان مَثَل کسی است که در دریایی طوفانی غرق شود؛ دریایی که روی آن موجی باشد و روی آن موج، موج دیگری سوار شده باشد. دیگر نوری به درون آن دریا نمی‌رسد و به گونه‌ای به ظلمت مبتلا می‌شود که اگر دستش را هم دربیاورد آن را نمی‌بیند و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نیست!»‌ این چه ظلمت‌هایی است که به آن گرفتار شده است؟ این ظلمت‌ها همه ناشی از بی‌ایمانی، کفر و ضلالت است. هرچه‌قدر هم که کار خوب انجام دهد نفعی به او نمی‌رساند.

قرآن مکرر این مثال‌ها را ذکر می‌کند تا به ما بفهماند که این‌طور نیست که اگر گمان کردید عملی خوب است؛ حتماً برای شما سعادت آفرین است. عملی برای شما سعادت می‌آفریند که شما را به خدا مربوط کند. عملی که برای خوشایند دلتان باشد یا برای این باشد که دیگران از شما تعریف کنند یا به شما رأی بدهند، فایده‌ای برای شما ندارد. اگر کاری به خاطر ایمان به خدا انجام گرفت و به عالم فناناپذیر متصل شد، برای همیشه باقی می‌ماند و مشکل شما را حل می‌کند.

خداوند می‌فرماید: «مَا عِندَكُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ»(9): اگر کار برای من باشد آن چنان برکت و ارزشی به آن می‌دهم که برای همیشه باقی بماند و روز به روز رشد کند و بر زیبایی‌اش افزوده شود. وقتی نوبت پاداش دادن می‌شود به کارهای کوچک‌تان نگاه نمی‌کنم و بهترین کارهایی که انجام می‌دهید را ملاک پاداش قرار می‌دهم: «لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی كَانُوا یَعْمَلُونَ»(10)

اگر کار کوچکی انجام دهید گاهی ده برابر و گاهی هفتصد برابر پاداش می‌دهم؛ البته این سقف پاداش نیست؛ بلکه «وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاء»(11) اما اگر با خدا ارتباط پیدا نکند، بلکه بین شما و دلتان، مریدانتان، باند و حزبتان باشد در همین جا می‌ماند. ممکن است در دنیا آثاری داشته باشد؛ اما در روز قیامت گفته می‌شود: «أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِكُمْ فِی حَیَاتِكُمُ الدُّنْیَا وَاسْتَمْتَعْتُم بِهَا»(12): شما مزدتان را در دنیا گرفتید. برای دنیا انجام دادید بهره‌یتان را هم بردید!

ملی‌گرایی؛ بازگشت به جاهلیت

از انحرافات فکری امروز که از دست‌سازهای مهارت‌آمیز إبلیس است، این است که این‌گونه تبلیغ می‌شود که ارزش فقط برای رفتار، ملت و آباء و اجداد است و دیگر صحبت از خدا، اسلام و ... نباید کرد.عجیب است که در جامعه اسلامی و انقلابی و در جامعه‌ای که امامِ آن، هیچ‌گاه اسلام از کلامش نمی‌افتاد، کسانی به عنوان پیروی از امام بگویند: «دیگر صحبت از تبلیغ اسلام گذشته است و باید ارزش‌های عام انسانی را تبلیغ کنیم!» اما ارزش‌های عام انسانی در بت‌پرست‌ها و دیگر طوایف هم وجود دارد؛ پس جایگاه ایمان کجاست؟ همان ایمانی که اصل همه ارزش‌هاست و هر چیز دیگری در سایه ایمان ارزش پیدا می‌کند.

این فرمایش امام است که: «ما برای ایران و ایرانی بودن ارزشی قائل نیستیم و همه تلاش ما برای ترویج اسلام است.» نقطه اصلی اختلاف مکتب امام با ملی‌گراها همین بود. آیا ما باید اسلام را حذف کنیم و بگوییم: فقط ایران؟ آیا این اسمش بندگی خدا و اطاعت از دین است؟! آیا این حفظ ارزش‌های جمهوری اسلامی است یا بازگشت به جاهلیت اولی؟! به کجا می‌رویم؟

این‌جاست که انسان می‌فهمد وقتی حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) می‌خواهد محتوای اسلام را بیان کند چرا از این جا شروع می‌کند که: «جعل الإیمان تطهیرا لكم من الشرك» و آخرش هم می‌فرمایند: «و حرم الشرك إخلاصا له فی الربوبیة»؛ چون آغاز و انجام دین همین است و بقیه آثار و برکاتی است که به اذن الله بر این مترتب می‌شود؛ یعنی در مقابل آن اصلاً قابل محاسبه نیست.پروردگارا! تو را به حقیقت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها قسم می‌دهیم که دل‌های ما را به نور ایمان روشن بفرما! ما را از فتنه‌های آخرالزمان مصون بدار.

 

پی نوشت ها:

1.سوره مبارکه نساء، آیه 116.

2. فیض‌الاسلام، نهج البلاغه، فیض‌الاسلام، تهران، 1370، ص 474.

3. سایت شهید آوینی.

4. الاحتجاج، ج 1، ص 99؛ کشف الغمه، ج 2، ص 43.

5. سوره مبارکه حجرات، آیه 14.

6. سوره مبارکه عنکبوت، آیه 61، سوره مبارکه لقمان، آیه 25، سوره مبارکه زمر، آیه 38 و سوره مبارکه زخرف، آیات 9 و 87.

7.  سوره مبارکه ابراهیم، آیه 18.

8.سوره مبارکه نور، آیه 40.

9. سوره مبارکه نحل، آیه 96.

10.  سوره مبارکه عنکبوت، آیه 7.

11.  سوره مبارکه بقره، 261.

12.  سوره مبارکه احقاف، 20.





بدترین مردم نزد خدا کافران و مشرکان هستند. هر چند در آیات دیگری از قرآن بعضی از انسان ها به دلیل خطاهایی که مرتکب شده و یا می شوند، بدترین خلق معرفی شده اند، ولی با توجه به همان دو معیار که تمام خوبی ها در ایمان و تمام بدی ها در کفر خلاصه می شود، بقیه مصادیق، چه از نظر خوبی و چه بدی به همان دو محور مربوط می شود و زیر مجموعه آن دو است، زیرا منشأ خوبی ها ایمان، و منشأ تمام بدی ها کفر است.

ویژگی بهترین مردم از دیدگاه قرآن کریم چیست؟

در قرآن کریم ویژگی‌های زیادی برای برترین افرادی که ایمان آورده‌اند ذکر شده است که مهم‌ترین آنها عبارتند از:

1. تقوا: [1] خداوند در آیات متعددی دستور به تقوا داده و از کسانی که متقی هستند تجلیل کرده است. بنا بر فرمودهء خداوند در سورهء حجرات؛ با ارزش‌ترین افراد نزد خداوند کسانی هستند که بیشتر از دیگران تقوا را رعایت می‌کنند. [2] این افراد نهایت تلاش خود را برای انجام دستورات الهی به‌کار می‌گیرند و چیزی را بر خواسته‌های خداوند ترجیح نمی‌دهند.

2. جهاد: آیات قابل ملاحظه‌ای از قرآن به مسائل مربوط به جنگ و جهاد تخصیص یافته است. خداوند در برخی از این آیات، مجاهدان را با کسانی که از جهاد فاصله گرفته‌اند مقایسه کرده و اجر بزرگی را به آنان بشارت داده است [3] و می‌فرماید: «آنها کسانی هستند که اموال و جان خود را می‌فروشند و در مقابلش بهشت را از آن خود می‌کنند». [4]

3. خضوع: کسانی که در برابر خداوند خضوع داشته باشند و قلبشان به درجهء اطمینان و یقین رسیده باشد، در قرآن به نام «مخبتین» یاد شده‌اند. این افراد، کسانی هستند که با شنیدن نام خدا، قلب هایشان مملوّ از خوف خدا می‌شود و در مقابل بلاها صبر پیشه می‌کنند و اهل انفاق هستند. [5]

4. یاد خدا: از جمله دستوراتی که خداوند در قرآن به مسلمانان داده این است که، زیاد به یاد خدا باشند [6] و هدف از وجوب نماز را هم همین مسأله دانسته است. [7] در مقابل؛ کسانی را که قلبشان به یاد خدا نیست غافل خوانده و از غفلت نهی کرده است. [8] قرآن یکی از اثرات یاد خداوند را این دانسته که موجب این می‌شود که خداوند نیز به یاد آن شخص باشد و او را مورد عنایت خود قرار دهد. [9]

5. انفاق: کسانی که اموالشان را در راه خداوند خرج می‌کنند و مقصودشان فقط خداوند است، از افزایش چشمگیری در پاداش بهره‌مندخواهند شد. خداوند آنها را به دانه‌ای گندم تشبیه کرده که از آن هفتاد دانه گندم می روید و شاید هم بیشتر. [10] البته این پاداش‌ها مشروط به این است که این انفاق همراه با منّت‌گذاری و اذیت نباشد. [11]

خداوند در سوره ی دهر نیز از امام علی (علیه السلام) و همسر و فرزندانش به دلیل انفاق غذای خود به نیازمندان تقدیر و تمجید کرده است. [12]

6. عفت و پاکدامنی: خداوند در سوره ی مۆمنون یکی از اوصاف مۆمنان واقعی را پاکدامنی و عفت بیان کرده است. [13] همچنین وقتی از حضرت مریم به عنوان یک الگوی مناسب برای مۆمنان نام می‌برد، او را به پاکدامنی و عفیف بودن توصیف می‌کند. [14]

7. تهجد و عبادت شبانه: یکی از اوصاف مهم برترین افراد نزد خداوند، شب زنده‌داری است. خداوند پیامبرش را دستور به تهجد شبانه می‌دهد تا در مقابل؛ او را به مقامی خواص به نام «مقام محمود» برساند. [15] این آیه ی شریفه نشان دهنده ی اهمیت خاص این عبادت است که بندگان مخلص خداوند از آن غافل نبودند.

 

بدترین مردم در نزد خداوند از دیدگاه قرآن کریم چیست؟

بدترین انسان ها نزد خدا کسانی اند که به کفر و بی ایمانی روی آورده، از همین مسیر، حق را زیر پا قرار داده، هر کار زشتی را انجام می دهند.

در آیات متعددی از قرآن، نام بدترین موجودات آمده است. در تعبیری، اینان همان انسان های کافر و یا از حق روی گردانی اند که به عنوان بدترین جنبندگان معرفی شده اند:

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ؛ (انفال (8) آیه 22)

قطعا بدترین جانوران نزد خدا کران و لالانی اند که اصلا تعقل نمی کنند».

و «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُۆْمِنُونَ؛ (انفال، آیه 55)

بدترین جانوران نزد خدا آنانی اند که کافر شدند (و بر اثر لجاجت بر کفر خود) ایمان هم نخواهند آورد».

خوب است به بیان بعضی از مفسران در تفسیر آیات مذکور و نیز آیات مورد بحث توجه کنیم:

1."إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ".

"أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ" (بدترین مخلوقات) تعبیر تکان‌دهنده‌ای است که نشان می‌دهد در میان تمام جنبندگان و غیر جنبندگان، موجودی مطرودتر از کسانی که بعد از وضوح حق و اتمام حجت، راه راست را رها کرده، در ضلالت گام می‌نهند، یافت نمی‌شود.

این حقیقت در آیه 22 سوره انفال آمده: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ؛

بدترین جنبندگان نزد خداوند افرادی هستند که نه گوش شنوا دارند و نه زبان گویا و نه اندیشه بیدار!

در سوره اعراف (آیه 179) آمده که بعد از ذکر گروه دوزخیان با همین اوصاف می‌فرماید: أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ؛همچون چهارپایان اند، بلکه گمراه‌تر، آن ها غافلان اند.

آیه مورد بحث مطلبی فراتر از این ها نیز دارد چرا که آن ها را بدترین مخلوقات معرفی کرده، این در حقیقت به منزله بیان دلیلی است برای خلود آن ها در آتش دوزخ.

چرا بدترین مخلوقات نباشند، در حالی که تمام درهای سعادت به رویشان گشوده شده و از روی کبر و غرور و عناد و لجاج آگاهانه به مخالفت برخاستند؟ (تفسیر نمونه، ج 27، ص 208)

2. در میان دوابّ، (جنبنده) بدتر از سگ و خوک که نجس العین هستند نداریم. البته به مراتب کفار و منافقان و غلات و خوارج و نصاب و مرتدین نجس تر از کلب و خوک و خبیث تر از آن ها هستند. (أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص: 97)

3. إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ؛ بدترین جنبندگان روی زمین نزد حکم الهی، کرانند از شنیدن حق، گنگانند از گفتن حق، آنان که حق را در نمی‌یابند، یعنی تدبر نمی کنند تا هدایت شوند.

این جماعت بدترین حیواناتند که از عقل و مقتضیات آن روی بر تافته و به جانب قوای بهیمی و شهوات نفسانی شتافته، به سوء اختیار خود را از ملکات فاضل انسانی باز داشته، به صورت انسانی، ولی به سیرت حیوانی اند. (تفسیر اثنا عشری، ج 4، ص 315)

4. علامه طباطبایی در تفسیر این آیه که خدا بدترین و بهترین مردم را معرفی کرده، نوشته است:

" إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ" (سوره بینه آیه 6) یعنی کسانی که از اهل کتاب و مشرکان به این آئین جدید کافر شدند، در آتش جهنم و به طور دائم خواهند بود، این گونه افراد بدترین خلق خدایند (چون نعمت هدایت بالاترین نعمت‌های الهی است، و کفران آن بدترین کفران ها است) در مقابل بدترین مردم بهترین مردم نیز معرفی شده اند:" إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ" در این آیه خیریت را منحصر در مۆمنان کرده، که اعمال صالح انجام می دهند، همچنان که در آیه قبلی شرّیت را منحصر در کفار می‌کرد. (ترجمه المیزان، ج 20، ص 578)در این آیه، معیار بهترین و بدترین بودن مخلوقات در نظر قرآن به صراحت بیان شده است. ایمان و کفر، دو عیار واقعی سنجش شخصیتی انسان ها است که ایمان موجب تعالی و کفر موجب سقوط است.

 

نتیجه :

بدترین مردم نزد خدا کافران و مشرکان هستند. هر چند در آیات دیگری از قرآن بعضی از انسان ها به دلیل خطاهایی که مرتکب شده و یا می شوند، بدترین خلق معرفی شده اند، ولی با توجه به همان دو معیار که تمام خوبی ها در ایمان و تمام بدی ها در کفر خلاصه می شود، بقیه مصادیق، چه از نظر خوبی و چه بدی به همان دو محور مربوط می شود و زیر مجموعه آن دو است، زیرا منشأ تمام خوبی ها ایمان، و منشأ تمام بدی ها کفر است.

 

پی نوشت ها:

[1]. ر.ک: نمایه ی «معنای تقوا»، سۆال 12034 (در سایت اسلام کوئیست)

[2]. حجرات، 13.

[3]. نساء، 95.

[4]. توبه، 111.

[5]. حج، 34 - 35.

[6]. احزاب، 41.

[7] طه، 14.

[8] اعراف، 205.

[9]. بقره، 152.

[10]. بقره، 261.

[11]. بقره، 262.

[12]. دهر، 8.

[13]. مۆمنون، 5.

[14]. تحریم، 12.

[15]. اسراء، 79.




خدا ولى و سرپرست کسانى است که بخواهند ایمان آورند، و با لطف و کمک خویش آنان را از تاریکی‌هاى کفر و گمراهى بیرون می‌آورد و به نور و هدایت راهنمایى می‌کند.
1. شأن نزول «آیة الکرسی»

در مورد شأن نزول آیة الکرسی امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «یهود معتقد بودند وقتى خداى توانا آسمان‌‌ها و زمین را آفرید ، در حالى‌که بر فراز کرسى نشسته بود که روى دو زانوى خود تکیه کرده بود و بدین وسیله رفع خستگى نمود؛ لذا آیة الکرسی بر ردّ اعتقاد آنان نازل شد».[1]

 2. اهمیت و جایگاه «آیة الکرسى»

در اهمیت و فضیلت آیة الکرسی احادیث زیادی با ثواب‌های گوناگون نقل شده است، که برای نمونه دو مورد بیان می‌شود:پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می‌فرماید: «برگزیده قرآن سوره بقره و برگزیده بقره، آیة الکرسى است، در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمه‌اى پنجاه برکت است».[2]

همچنین امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «براى هر چیز نخبه‌اى است و نخبه و قلّه قرآن، آیة الکرسى است. هر کس یک‌بار آن‌را بخواند خداوند هزار ناگوارى از ناگواری‌هاى دنیا و هزار ناگوارى از ناگواری‌هاى آخرت را از او بر می‌گرداند، آسان‌ترین ناگوارى دنیا فقر و سهل‌ترین ناگوارى آخرت عذاب قبر است و من به امید ارتقای درجه و مقامم آن‌را می‌خوانم»‏.[3]

در روایات به خواندن آیة الکرسی در منزل،[4] در تعقیب نمازها،[5] موقع خواب،[6] هنگام خارج شدن از منزل،[7] زمان سوار شدن بر مرکب،[8] وقت زیارت قبور مۆمنان[9] و... سفارش شده است.

3. حدود آیة الکرسی

در مورد حدود آیة الکرسی دو دیدگاه وجود دارد و قائلان به هر دیدگاه، دلایلی ارائه کرده‌اند که به اختصار بیان می‌شود.

3-1. آیة الکرسی، یک آیه است؛ یعنی از «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» تا «وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ» است؛ به چند دلیل:

الف. ظاهر بسیارى از روایات همین را تأیید می‌کند، به ویژه این‌که آنچه مشهور است و در روایات آمده عبارت «آیة الکرسى» است که کلمه «آیة» مفرد است و تنها شامل یک آیه می‌شود.[10] و اگر تا «هُمْ فِیها خالِدُونَ» بود باید تعبیر به آیات می‌شد.

ب. اضافه شدن آیه به کرسى هم، مۆیّد دیگر است؛ زیرا آیه‌ای که مشتمل بر لفظ «کرسى» است، آیه 255 سوره بقره بوده، ولی در آیات بعد از آن، لفظ کرسى نیامده است.[11]

ج. تمام مفسران شیعی و سنی؛ فضائل و خواص آیة الکرسى را ذیل آیه 255 سوره بقره بیان کرده‌اند، سپس به تفسیر دو آیه بعد از آن پرداخته‌اند.

2. برخی نیز آیة الکرسی را تا آیه 257 (هُمْ فِیها خالِدُونَ) دانسته‌اند. به سه دلیل:

الف. متعارف بودن بین مسلمانان.

ب. در روایات سفارش شده است که آیة الکرسى و دو آیه بعد از آن خوانده شود.[12]

آنچه درباره آیة الکرسی مناسب به نظر می‌رسد این است که؛ با توجه به روایاتی که عنوان «آیة الکرسی» در آن ذکر شده، به همان آیه 255 سوره بقره می‌گویند، اما در برخی روایات علاوه بر سفارش به خواندن آیة الکرسی، به خواندن دو آیه بعد از آن هم سفارش شده است، ولی نه به عنوان آیة الکرسی؛ از این‌رو، میان عرف مۆمنان جا افتاده است که آیة الکرسی به سه آیه 255 تا 257 سوره بقره گفته می‌شود.

در عین حال؛ در این‌جا تفسیر هر سه آیه بیان می‌شود.

4. تفسیر آیه 255 سوره بقره

«اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَۆُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ».

پس از آن‌که خداوند داستان امت‌هاى گذشته و اختلاف آنان را با پیامبرانشان در مسئله توحید بیان کرد، در این آیه شریفه به بیان توحید می‌پردازد.

«اللَّهُ»؛ یعنى کسى که به دلیل قدرت و توانایی‌اش بر نعمت‌ها، پرستش سزاوار اوست.

«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»؛ احدى جز او سزاوار پرستش و خدایى نیست.

«الْحَیُّ الْقَیُّومُ»؛ زنده‌اى که قائم است به تدبیر خلق از آفرینش ابتدایى مردم و سپس روزى دادن به آنها.

«لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ»؛ او را نه چُرت و نه خواب سنگین می‌گیرد. بعضى می‌گویند: یعنى او غافل از مردم نمی‌گردد و آنها را فراموش نمی‌نماید.

«لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ»؛ براى اوست سلطنت و تصرف آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است.

«مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»؛ کیست که شفاعت کند نزد او جز به اجازه‌اش. این جمله استفهامى است که معناى انکار و نفى دارد؛ یعنى شفاعت نمی‌کند در روز قیامت کسى براى دیگرى جز به اجازه خدا و امر خدا؛ چون مشرکان می‌پنداشتند که بُت‌ها براى آنان شفاعت می‌کنند.

«یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ»؛ می‌داند آنچه روبه‌رو و آنچه پشت سر ایشان است.

«وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ»؛ به چیزى از دانش او احاطه ندارند. مقصود از کلمه «علم» در این‌جا «معلوم» است یعنى به معلومات او احاطه ندارند.

«إِلَّا بِما شاءَ»؛ مگر آنچه را که خود او بخواهد که دیگران بدانند و آنان را آگاه کند.

«وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»؛ علم و آگاهى خدا آسمان‌ها و زمین را فرا گرفته است.

«وَ لا یَۆُدُهُ حِفْظُهُما»؛ یعنى بر خداوند حفظ آسمان‌ها و زمین سنگین و سخت نمی‌باشد.

«وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ»؛ او بالاتر است از مانندها و ضدها و مثل‌ها و از آنچه نشانه نقص و دلیل حدوث است و او توانا است و عظیم الشأن که هیچ چیز او را ناتوان نمی‌کند و دانایى است که هیچ چیز بر او پوشیده نیست و براى مقدورات و معلومات او نهایت و پایانى نیست.[13]

تفسیر آیه 256 سوره بقره

«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیم».

«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»؛ اکراه و اجبارى در دین نیست و امور مذهب بر قدرت و اختیار مبتنى است نه بر إجبار.

«قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»؛ ایمان از کفر (و حق از باطل) با دلایل روشن، جدا شد.

«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ...»؛ هر کس کافر شود به شیطان و بت‌ها، و خدا را تصدیق کند، به نیروى بازدارنده مطمئنى دست یافته که قطع نمی‌شود.

تفسیر آیه 257 سوره بقره

«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ».

«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»؛ خدا ولى و سرپرست کسانى است که بخواهند ایمان آورند، و با لطف و کمک خویش آنان را از تاریکی‌هاى کفر و گمراهى بیرون می‌آورد و به نور و هدایت راهنمایى می‌کند. یا منظور این است که خداوند مۆمنان را از شبهاتى که در دین براى آنها به وجود می‌آید بیرون می‌برد و به وسیله راه حل‌هایى که در اختیارشان می‌گذارد، آنان را به نور یقین می‌رساند.

«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»؛ کسانى که بر کفر اصرار ورزند به عکس مۆمنان، اولیاى آنها شیاطین هستند که عهده‌دار امور آنان می‌باشند.

«یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»؛ آنان را از نور هدایت و روشنایى به تاریکی‌هاى جهل و شرک بیرون می‌برند.

«أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ»؛ اینان اهل آتش و براى همیشه در آن خواهند بود.[14]

 

ابوالفتوح رازی می‌نویسد:

ابی بن کعب گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله) پرسید: کدام آیت در کتاب خدا عظیم‌تر است یا ابا المنذر؟ من گفتم: خدا و رسول او اعلم‌اند، دوباره پرسید تا سه بار، من گفتم: خدا و پیغمبرش اعلم‌اند، در آخرین مرتبه گفتم: آیة‌الکرسی؟ رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) دست بر سینه من نهاد و گفت: «هنیئاً لک یا ابا المنذر».

نیز می‌نویسد: امام علی(علیه السلام) از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است: قرآن والاترین کلام‌هاست و سوره بقره، سرور قرآن و آیة‌الکرسی سرور سوره بقره. در آیة‌الکرسی پنجاه کلمه است و در هر کلمه پنجاه برکت.

ملاصدرا در مقدمه تفسیری که درباره آیة‌الکرسی نوشته خبری به این مضمون نقل می‌کند که اسم اعظم الهی در آیة‌الکرسی و اوّل سوره آل عمران است، ملاّ فتح اللّه کاشانی بیست حدیث در فضیلت آیة‌الکرسی نقل می‌کند از جمله می‌نویسد: امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت کرده که رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) را دیدم که بر بالای منبر فرمود: هر که آیة‌الکرسی را در عقب هر نماز واجب بخواند هیچ چیز او را از بهشت منع نکند و بر این مواظبت نکند مگر صدّیقی یا عابدی.

«کرسی» به تعبیر قرآن مجید، کما بیش مانند عرش است به این معنا که هر دو، دو معنی دارند: یکی تخت و سریر و دیگری علم و عظمت و قدرت الهی و کرسی در آیة‌الکرسی به همین معنای اخیر است.

«آیة‌الکرسی» آیه 255 سوره بقره است که اوّل آن «اللّه لا اله الاّ هو…» و آخر آن«و هو العلی العظیم» می‌باشد، ولی در قرون اخیر دو آیه بعدی را که از «لا اکراه فی الدین …» شروع و به «هم فیها خالدون» ختم می‌شود را جزو آن گرفته‌اند؛ امّا چون در احادیث اشاره به «پنجاه کلمه» و «یک‌صد و هفتاد حرف» شده، نیز با توجّه به اینکه «کرسی» در همان آیه 255 سوره بقره آمده و معنای این دو آیه موقوف بر هم نیست؛ لذا صحیح آن است که همان آیه را به تنهایی آیة‌الکرسی به حساب آوریم. در بحارالانوار هم در حدیثی که از آمالی شیخ طوسی نقل می‌کند، تصریح دارد که حضرت علی(علیه السلام) آیة‌الکرسی را از «الله لا اله …» آغاز و به «هو العلی العظیم» ختم کرد.

علامه طباطبایی در جلد دوم تفسیر المیزان درباره آیة‌الکرسی می‌فرماید: آیة‌الکرسی، از صدر اسلام مشهور بوده، در زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و حتی از زبان آن جناب به این نام بیان می‌شد، همچنان که این نام‌گذاری در روایات وارده از آن جناب و از اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و از صحابه به چشم می‌خورد و این احترام، بدون جهت نبوده، بلکه به خاطر معارف دقیق و لطیفی است که در این آیه آمده و آن عبارت است از: توحید خالصی که جمله «اللّه لا اله الا هو…» بر آن دلالت دارد و همچنین «قیمومیت مطلقه‌ای» که در آن آمده و ….

درباره ارزش معنوی و عظمت روحانی آیة‌الکرسی روایات بسیاری از رسول اکرم ص و ائمه طاهرین علیهم‌السلام برای مزید اطلاع به بعضی از آن‌ها اشاره می‌شود.

1ـ بزرگ‌ترین آیه در قرآن

عن رسول اللّه ص اَنَّه قالَ: «اِنّ اَعْظَمَ آیةٍ فِی الْقُرْآنِ آیةُ الْکُرْسیّ»ترجمه: از پیامبر اسلام ص سلم نقل شده است که فرمودند: بدرستیکه بزرگ‌ترین آیه در قرآن آیة‌الکرسی می‌باشد.

 

2 ـ گنج آسمانی

عَنْ عَلِیٍ علیه‌السلام اَنَّهُ قالَ: «لَوْ تَعْلَمُونَ مافی‌ها لَما تَرَکْتُمُوها عَلی حالٍ اِنَّ رسولَ اللّه‌ِ6 قال: اُعْطیتُ آیةَ الکرسیِّ مِن کَنْزِ تَحْتِ الْعَرْشِ لَم یُؤتَها نَبِیٌّ قَبْلی»

علی علیه‌السلام فرمودند: اگر از آثار معنوی این آیه شریفه آگاه می‌بودید در هیچ حالی، آن‌را ترک نمی‌کردید پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: آیة‌الکرسی از گنجینه‌ای در زیر عرش به من عطا شده است و قبل از من به هیچ پیغمبری چنین عطائی نشده است.

 

3 ـ آیة‌الکرسی سیّد سوره بقره

عَنْ عَلِیٍ علیه‌السلام قال: «سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه‌ِ ص یَقُولُ یا عَلِیّ…سَیِّدُ الْکَلامِ الْقُرْآنُ وَسَیِّدُ الْقُرْآنِ الْبَقَرَةُ وسَیِّدُ الْبَقَرَةِ آیَةُ الْکُرْسِیّ یا عَلِیُّ اَنَّ فیها لَخَمْسینَ کَلِمَةً فی کُلِّ کَلِمَةٍ خَمْسَونَ بَرَکَةً»

رسول اکرم ص ضمن حدیثی به علی علیه‌السلام فرمود: قرآن کلام برتر و بزرگ است و سوره بقره سد قرآن و آیة‌الکرسی سید بقره است سپس فرمود: در آیة‌الکرسی پنجاه کلمه است و در هر کلمه پنجاه برکت و خیر وجود دارد.

 

4ـ اثر خواندن آیة‌الکرسی در هر صبح

هر کس صبح یک مرتبه آیة‌الکرسی را بخواند خداوند متعال یک ملک مُوَکِّل فرماید که تا شام او را از بلیّات محافظت کند و چون دو مرتبه بخواند دو ملک مُوَکِّل فرماید و چون سه مرتبه بخواند سه ملک مأمور فرماید و چون چهار بار بخواند چهار ملک موکل فرماید که او را از بلیّات نگاهدارند تا شام و چون پنج مرتبه بخواند خطاب شود که واگذارید او را که من خودم نگاهداری می‌نمایم همچنین اگر شام قرائت نماید تا صبح از بلاها محفوظ می‌ماند.

5 ـ ثواب آیة‌الکرسی در نماز مستحبی

قال ابو عبداللّه علیه‌السلام : «مَنْ قَرَأَ قل هُوَ اللّه‌ُ اَحَدٌ وَاِنّا اَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَآیَةَ الکُرْسیِّ فی کُلِّ رَکْعَةٍ مِنْ تَطّوُّعِهِ فَقَدْ فَتَحَ اللّه‌ُ لَهُ بِاَفْضَلِ اَعْمالِ الاْدَمیّینَ اِلاّ مَنْ اَشْبَهَهُ فَزادَ عَلَیْهِ»امام صادق علیه‌السلام فرمود: هر کس در هر رکعت از نماز مستحب خود سوره قل هو اللّه احد وانا انزلناه و آیة الکرسی را بخواند خداوند او را موفق به افضل اعمال انسان‌ها نموده است. مگر آن کسی که شبیه او کند و از او زیادتر بخواند.

 

6 ـ آیة الکرسی برتر قرآن شریف

عن الصّادِقَ علیه‌السلام قال: «اِنَّ لَکُلِّ شیءٍ ذِرْوَةٌ وَذِرْوَةُ الْقُرْآنِ آیَةُ الکُرْسِیِّ»

امام صادق علیه‌السلام فرمودند: برای هر چیز فرد برتر و نقطه اعلا وجود دارد و آیة الکرسی اعلا و برتر قرآن شریف است.



فضیلت و عظمت

رسول اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه‌السلام فرمودند: "قرآن کلامی برتر و بزرگ است و سوره بقره، سید قرآن و آیة‌الکرسی سید بقره است. ". سپس فرمودند: "آیة‌الکرسی از گنجینه‌ای در زیر عرش به من عطا شده است و قبل از من به هیچ پیغمبری چنین عطائی نشده است. "

شأن نزول آیه الکرسی

در قرآن کریم آیاتی که بر پیامبر اسلام نازل می‌شد دارای علت و سببی بود که به اذن خداوند توسط فرشتگان برای رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) فرستاده می‌شد که در مجموع به آن‌ها شأن نزول می‌گویند . و سبب نزول آیه الکرسی در سوره بقره احتمالاً این بوده که قوم یهود معتقد بودند که خداوند تبارک و تعالی پس از خلقت آفرینش آسمان‌ها و زمین و... خسته شده و برای رفع خستگی روی کرسی نشست که آیه مبارک آیه الکرسی بر رد عقاید منحرف کننده قوم یهود نازل شد.

 رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در هنگام خواندن آیه الکرسی تبسم می‌کردند و می‌فرمودند : آیه الکرسی گنج بزرگ و رحمانی است که زیر عرش (همان کرسی) به من نازل شد و نیز در روایت آمده است که هنگام نزول آیه الکرسی هزار فرشته تا رسیدن به حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) این آیه مبارک وعظیم را همراهی می‌کرد.

آیه الکرسی منشأ خیر و برکتی است که خداوند تبارک و تعالی توسط رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در سوره مبارک بقره به انسان عطا فرموده است و خداوند می‌فرماید: این آیه عظیم‌الشأن و با برکت را به بندگانم هدیه می‌کنم و به همین دلیل است که پیغمبر عزیز ما به پیروانش توصیه می‌کند که آیه الکرسی را مورد توجه خاص قرار دهند و تلاوت کنند تا از منشأ خیر و برکت آن بهره گیرند.

 

عکس‌العمل شیطان هنگام نزول آیه الکرسی

امام محمد باقر از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت فرموده: هنگامی که آیت الکرسی نازل شد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود آیه الکرسی آیه ای است که از گنج عرش نازل شده و زمانی که این آیه نازل گشت هر بتی که در جهان بود با صورت به زمین خورد.

در این زمان ابلیس ترسید و به قومش گفت :"امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است باشید تا من عالم را بگردم و خبر بیاورم.

ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید مردی را دید و از او سؤال کرد: " دیشب چه حادثه ای اتفاق افتاد"

مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آیه ای از گنج‌های عرش نازل شد که بت‌های جهان به خاطر آن آیه همگی با صورت به زمین خوردند. ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن‌ها خبر داد.

 

احادیثی درباره فضیلت‌آیة الکرسی

امام صادق (علیه السلام) فرمود:برای هر چیزی اوجی می‌باشد و اوج قرآن، آیة‌الکرسی است، هر که یک بار آن را بخواند خداوند هزار ناگواری، از ناگواری‌های دنیا و هزار ناگواری از ناگواری‌های آخرت را از او بگرداند که آسان‌ترین ناگواری دنیا، فقر، و سهل‌ترین ناگواری آخرت، عذاب قبر است و من به امید رسیدن به آن مقام آن را می‌خوانم

همچنین آمده است که شیخ طوسی در کتاب آمالی خود آورده که گفته است: راوی می‌گوید از حضرت علی (علیه السلام) شنیدم که می‌فرمود: باور نمی‌کنم که کسی اسلام را فهمیده و یا در اسلام متولد شده باشد و سیاهی شب را به صبح پیوند زند و این آیه را نخواند، عرض کردم منظور از سیاهی شب چیست؟ فرمود: یعنی نیمه شب، آن گاه فرمود: اگر بدانید این آیه چیست و یا در این آیه چیست، در هیچ حالی آن را ترک نخواهید کرد.

 

برترین آیه

اباذر در جلسه‌ای از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) پرسید: برترین و فاضل‌ترین آیه‌ای که بر شما نازل شده است کدام است؟

پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: آیة‌الکرسی! زیرا در آن آیه کریمه، کلمه شریفه:«حی، قیوم» ذکر شده است.

اگر چه سوره «فاتحة الکتاب» افضل سوره‌ها و «عصاره قرآن» است؛ولی این منافات ندارد که «آیة‌الکرسی» افضل آیه‌ها باشد، زیرا یکی مربوط به سوره است و دیگری مربوط به آیه.

 

فضیلت آیة‌الکرسی بعد از هر نماز

پیامبر فرمودند: هر كس آیة الكرسی را بعد از نماز بخواند هفت آسمان شكافته گردد و به هم نیاید تا خداوند متعال به سوی خواننده آیة الكرسی نظر رحمت افكند و فرشته ای را بر انگیزد كه از آن زمان تا فردای آن كارهای خوبش را بنویسد و كارهای بدش را محو كند.

به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام روات شده:هر که بعد از نماز واجب ایة الکرسی را بخواند،گزنده‌ای به او ضرر نرساند. و در حدیث معتبر دیگر فرمود: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمودند: یا علی بر تو باد به تلاوت نمودن آیة الکرسی پس از هر نماز واجب، به درستی که بر خواندن آن محافظت نکند،مگر پیغمبر،یا صدّیق،یا شهید.و از حضرت رسالت پناه روایت شده:هر که ایة الکرسی را پس از هر نماز بخواند او را از وارد شدن به بهشت جز مرگ مانعی نباشد. و طبق روایت دیگر: هر کس آیة الکرسی را بعد از هر نماز واجب بخواند، نمازش پذیرفته شود، و در امان خدا باشد، و خدا او را از بلاها و گناهان حفظ کند.


در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است: " هر كس آیة الكرسی را بعد از هر نماز بخواند از فقر و بیچارگی در امان شود و رزق او وسعت یابد و خداوند به او از فضل خودش مال زیادی بخشد."

رسول اكرم فرمودند : هر كس آیة الكرسی را بعد از هر نماز واجب بخواند نمازش قبول درگاه حق می گردد و در امان خدا باشد و خداوند او را از بلاها و گناهان نگه دارد.

خداوند به موسی بن عمران وحی فرمود: كسی كه بعد از نماز واجبش آیة الكرسی بخواند خداوند متعال به او قلب شاكرین – اجر انبیا و عمل صدیقین را عطا فرماید و چیزی جز مرگ از داخل شدن او به بهشت جلوگیری نمی نماید. مداومت نمی نماید به آن مگر پیامبر یا صدیق یا كسی كه از او راضی شده ام و یا شخصی كه شهادت را روزی او می نمایم.

پی نوشت ها:

[1]. کلینی، الکافی، محقق، مصحح، غفارى، على اکبر، آخوندى، محمد، ج ‏2، ص 661، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم‏، 1407ق‏.

[2]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، با مقدمه: بلاغى، محمد جواد، ج ‏2، ص 626، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوم، 1372ش.

[3]. عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسیر، تحقیق، رسولى محلاتى، سید هاشم، ج ‏1، ص 136، تهران، چاپخانه علمیه، چاپ اول، 1380ق.

[4]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 626؛ سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج ‏1، ص 20، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، 1404ق.

[5]. شعیری، محمد بن محمد، جامع الأخبار، ص 45 – 46، نجف، مطبعة حیدریة، چاپ اول، بی‌تا.

[6]. الکافی، ج ‏2، ص 539.

[7]. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ص 345، قم، شریف رضی، چاپ چهارم، 1412ق.

[8]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ‏73، ص 295، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1403ق.

[9]. دیلمی، حسن بن محمد، ارشاد القلوب إلی الصواب، ج ‏1، ص 176، قم، شریف رضی، چاپ اول، 1412ق.

[10]. جعفری، یعقوب، کوثر، ج ‏1، ص 581 – 582؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏2، ص 276، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، 1374ش.

[11]. همان.

[12]. الکافی، ج 2، ص 621.

[13]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 628 - 629.

[14]. همان، ص 631 – 633.

منابع:

1.دائرة المعارف تشیع، ج 1،ص 250 و 251.

2. ترجمه المیزان،ج1،ص 513.

3.قاموس قرآن، ج 6، ص 101 ـ 103.

4.تفسیر موضوعی قرآن مجید، ج 9، ص 370.




توحید، مرز میان ایمان و کفر است و ورود به قلعه ایمان بدون اقرار به توحید ممکن نیست. اولین سخن پیامبر کلمه توحید بود: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا».

شعار توحیدی «لا اله الا اللّه» از سه حرف (الف، لام و ها) ترکیب شده و ذکری است که در گفتنش حتی لب تکان نمی‌خورد ولی عملش تا اطاعت از رهبری معصوم و جانشینان آنان ادامه دارد؛ زیرا شرط توحید طبق فرمایش امام رضا علیه السلام ایمان به امام معصوم علیه السلام و اطاعت از اوست.

سوره اخلاص

در این مقاله مطالبی را در ارتباط با سوره توحید تقدیم شما عزیزان می کنیم:

شناسنامه خداوند، سوره ی مبارکه توحید (قل هو الله أحد) است که در آن از توحید پروردگار و یگانگی او سخن به میان آمده است؛ همان‌طور که در روایات متعددی از معصومان (علیهم السلام)، از آن با عنوان «نسبة الربّ» یاد شده است (الکافی، ج 1، ص 91)؛ مانند این‌که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «... سوره توحید بیانگر نسبت (شناسنامه‏) پروردگار عزّوجلّ است». (من لا یحضره الفقیه ج 1، ص 470)

همچنین برای سوره «قل هو الله احد» نام‌هایی مانند «اخلاص» و «ولایت» نیز نقل کرده‌اند. و البته چون این سوره شامل خالص‌ترین عقاید توحیدی است، از این رو سوره توحید و اخلاص نام گرفته است.

 

توحید چیست؟

توحید، مرز میان ایمان و کفر است و ورود به قلعه ایمان بدون اقرار به توحید ممکن نیست. اولین سخن پیامبر کلمه توحید بود: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا».

شعار توحیدی «لا اله الا اللّه» از سه حرف (الف، لام و ها) ترکیب شده و ذکری است که در گفتنش حتی لب تکان نمی‌خورد ولی عملش تا اطاعت از رهبری معصوم و جانشینان آنان ادامه دارد؛ زیرا شرط توحید طبق فرمایش امام رضا علیه السلام ایمان به امام معصوم و اطاعت از اوست.

در سفری که امام رضاعلیه السلام با اجبار مأمون وادار به هجرت از مدینه به مرو شد، در مسیر راه وقتی به نیشابور رسید، مردم دور آن حضرت جمع شدند و از او هدیه و رهنمود خواستند.

امام رضاعلیه السلام فرمود: پدرم از پدرش و او از اجدادش و آنان از پیامبر خدا نقل کردند که خداوند فرموده است: «كلمة لا اله الا اللّه حصنى فمن دخل حصنى أمن من عذابى: توحید، قلعه من است و هر كس داخل این قلعه شود از قهر من در اَمان است.»

آنگاه امام رضا علیه السلام فرمود: البتّه توحید شروطی دارد و من (که امام حاضر هستم) شرط آن هستم، یعنی توحید بی‌ولایت پذیرفته نیست.

در زمان غیبت امام معصوم نیز، بنا بر فرمان خودشان باید به سراغ فقهای عادلی که از هوی و هوس دورند، برویم.

بنابراین توحید کامل، ایمان به یکتایی خداوند، دور کردن فکر و عمل از هر نوع شرک و پیروی از رهبران معصوم در زمان حضور و فقهای عادل در زمان غیبت است.

محتوی و فضیلت سوره" اخلاص"

این سوره چنان که از نامش پیدا است (سوره اخلاص و یا سوره توحید) از توحید پروردگار، و یگانگی او سخن می‌گوید، و در چهار آیه کوتاه چنان توصیفی از یگانگی خداوند کرده که نیاز به اضافه ندارد.

در شأن نزول این سوره از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده است که:" یهود از رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) تقاضا کردند خداوند را برای آنها توصیف کند، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) سه روز سکوت کرد و پاسخی نگفت، تا این سوره نازل شد و پاسخ آنها را بیان کرد".

در فضیلت تلاوت این سوره روایات زیادی در منابع معروف اسلامی آمده است که حاکی از عظمت فوق العاده آن می‌باشد از جمله:

در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می‌خوانیم که فرمود: " آیا کسی از شما عاجز است از اینکه یک سوم قرآن را در یک شب بخواند"؟! یکی از حاضران عرض کرد: ای رسول خدا! چه کسی توانایی بر این کار دارد؟! پیغمبر فرمود: اقرۆا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ:" سوره قل هو اللَّه را بخوانید".

در اینکه چگونه سوره" قُلْ هُوَ اللَّهُ" معادل یک سوم قرآن است؟ بعضی گفته‌اند به خاطر اینکه قرآن مشتمل بر" احکام" و" عقائد" و" تاریخ" است، و این سوره بخش" عقائد" را به طور فشرده بیان می‌کند.

بعضی دیگر گفته‌اند: قرآن سه بخش است" مبدأ" و" معاد" و" آنچه در میان این دو" قرار دارد، و این سوره بخش اول را شرح می‌دهد.

اما به طور کلی این سخن قابل قبول است که تقریباً یک سوم قرآن پیرامون توحید بحث می‌کند و عصاره آن در سوره توحید آمده است.

و در حدیث دیگری از امام صادق (علیه السلام) می‌خوانیم:" کسی که یک روز و شب بر او بگذرد و نمازهای پنجگانه را بخواند و در آن قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را نخواند به او گفته می‌شود یا عبد اللَّه! لست من المصلین!:" ای بنده خدا! تو از نماز گزاران نیستی"! (" مجمع البیان" جلد 10 صفحه 561)

و امام سجاد علیه السلام فرمود: چون خداوند می‌دانست که در دوره آخر الزمان گروهی دقیق و عمیق خواهند آمد، سوره توحید و شش آیه اول سوره حدید را نازل فرمود.

تلاوت این سوره به شش سمت، سبب حفظ شدن انسان از خطرات و ایمن شدن از حوادث می‌گردد. (مصباح کفعمی، ص 246)




استناد به قرآن و تطبیق دقیق مفاهیم قرآنی بر رویدادهای جاری در زمان، در میان سخنرانی‌ها و گفتگوهای گزارش شده از واقعه عاشورا بسیار دیده شده است. این گونه بهره گیری از قرآن، افزون بر آشکارسازی جایگاه امام (علیه السلام) و آگاهی وی از قرآن، ماهیت دو اردوگاه حاضر در کربلا را نمایانده است؛ همچنان که گواه صدقی است بر تازگی و طراوت همیشگی قرآن.

عاشورا

در این نگاشته برآنیم تا شماری از آیاتی که ناظر به سیره ی حضرت موسی (علیه السلام) است و امام حسین (علیه السلام) در واقعه عاشورا بدان استناد نموده اند اشاره نماییم.

استاد جوادی آملی در این باره نگاشته اند: امام حسین (علیه السلام) برای اثبات این که نهضت او مانند قیام موسای کلیم است، گام به گام، آیاتی را که درباره حضرت موسی (علیه السلام) نازل شده بود، قرائت می فرمودند.

بدین سان، سالار شهیدان (علیه السلام) خویشتن را وارث حضرت موسی (علیه السلام) و دیگر پیامبران بزرگ معرفی کرد و به مردم فهماند که من موسای کلیم هستم و یزید به جای فرعون نشسته است و منافقان نیز همانند پیروان فرعونند. (1)

اینک مواردی از این استنادات در پی می آید.

 

الف: موسای زمان

در بسیاری از منابع آمده است که سالار شهیدان (علیه السلام) به هنگام حرکت از شهر مدینه، این آیه را تلاوت نمود: «فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (2): موسى ترسان و نگران از آن جا بیرون رفت (در حالى كه مى ) گفت: پروردگارا، مرا از گروه ستمكاران، نجات بخش

و آن گاه که به مکه، تجلیگاه توحید و یکتاپرستی، رسیدند، این آیه را قرائت فرمودند: «وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاء مَدْیَنَ قَالَ عَسَى رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاء السَّبِیلِ (3): و چون به سوى (شهر) مدین رو نهاد (با خود) گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت كند.»‌(4)

دو آیه فوق، بیانگر بخشی از سرگذشت حضرت موسی (علیه السلام) می باشد؛ آن جا که ستم و جفای فرعونیان سبب شد تا ناگزیر، مصر را ترک کند و به مدین، جایی که در آن امنیت بیشتری داشت، کوچ نماید. آیه نخست، مفاد سخن حضرت موسی (علیه السلام) به هنگام خارج شدن از مصر، و آیه دوم سخن وی در زمان ورود به مدین است.

وجه تطبیق آیه با مصداق آن، یعنی خروج امام حسین (علیه السلام) از شهر مدینه و مسافرت به مکه، روشن است؛ حسین بن علی (علیه السلام) مانند حضرت موسی (علیه السلام) از ستم و جفای سرکشان و ستم پیشگان روزگارش و اذیت دست نشاندگان آنان در امان نبود و بر پیگیری رسالت الهی خود، به ناچار، دیار و دودمانشان را ترک نمود و منطقه دیگری را برای انجام فعالیت های خود برگزید.

ب: خداوند، تنها تکیه گاه

امام حسین (علیه السلام) در یکی از خطبه های روز عاشورا، کوفیان را به اندیشیدن در کاری که در پیش گرفته اند، فراخواند تا متذکر شوند که ایشان از چه جایگاهی برخوردارند.

آیا آن حضرت، با آن همه والایی و ارجمندی شخصیت، سزاوار چنین بی حرمتی است؛ مگرنه این است که او فرزند پیامبرشان و سرور جوانان بهشت است؟

امام (علیه السلام) در ادامه سخن، برخی از سپاهیان عمر سعد را ندا داد و فرمود: ای شبث بن ربعی، قیس بن اشعث و زیدبن حارث! آیا شما برایم نامه ننوشتید و سخت خواهان ورودم به کوفه نبودید؟ گفتند: نه! ما هرگز چنین نامه ای ننگاشتیم.

امام (علیه السلام) فرمود: سبحان الله! به خدا سوگند شما چنین کردید. اگر ورودم به کوفه برایتان ناخوشایند است، حاضرم به مکانی دیگر بروم. قیس بن اشعث گفت: آیا به حکم عمو زادگانت گردن نمی نهی و حکمشان را نمی پذیری؟ آنان هرگز با تو رفتار ناپسند نمی کنند! امام (علیه السلام) پس از پاسخ دادن به او، این آیه را تلاوت نمودند: وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ (5): و من به پروردگار خود و شما پناه می برم از این که مرا سنگباران کنید.

آیه ای که حضرت در فرجام سخن، بدان استناد نموده اند، بیانگر سخنان حضرت موسی (علیه السلام) با قوم فرعون است؛ سخنانی که در آن رسالت الهی خویش را یاد نمود و آمادگی و پایداری خویش را برابر ناگوارترین رخدادها بیان داشت.

عاشورا
ج: پروا از خشم الهی

گاه امام حسین (علیه السلام) یاران و همراهان حکومت اموی را همچون مسیحیان و یهودیان گمراه ارزیابی می کند و آنان را از خشم الهی بیم می دهد.

نمونه ای از این موارد، ضمن محاجه امام حسین (علیه السلام) با لشکریان اموی در روز عاشورا دیده می شود. امام (علیه السلام) در حالی که بر شمشیر تکیه زده بود، برخاست و با صدای رسا فرمود: شما را به خدا! آیا مرا می شناسید؟ گفتند: آری، تو پسر رسول خدا و سبط اویی. سپس امام (علیه السلام) در ادامه نسبت خود با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) و نیز حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را یاد نمود. آنان نیز به درستی سخنان امام (علیه السلام) اقرار، و آگاهیشان را به این نسبت‌ها تایید نمودند.

آن گاه امام حسین (علیه السلام) فرمود: با این که از نسبت من با این بزرگواران، آگاهید چگونه خونم را حلال می شمارید؟ این همه را نیک می دانیم اما باز از تو دست بر نمی داریم!

امام حسین (علیه السلام) در پاسخشان فرمود: خشم خدا هنگامی بر یهود سخت گشت که گفتند: عزیر پسر خداست؛ و خشم خدا بر مسیحیان، هنگامی بر افروخت که گفتند: مسیح پسر خداست؛ و خشم خدا بر مجوسان زمانی فزونی گرفت که به جای خدا آتش را پرستیدند؛ و خشم خدا بر هر امتی وقتی سخت شد که پیامبرشان را کشتند و اینک خشم خدا بر این گروه از مردان، که می خواهند پسر پیامبرشان را بکشند، شدت یافته است؛ اشتد غضب الله علی الیهودحین قالو: عزیر بن الله، و اشتد غضب الله علی النصاری حین قالوا: المسیح بن الله، و اشتد غضب الله علی المجوس حین عبدوا النار من دون الله، و اشتد غضب الله علی قوم قتلوا نبیهم، و اشتد غضب الله علی هذه العصابه الذین یریدون قتل ابن نبیهم. (6)

امام (علیه السلام) در این سخنان، با اشاره به بعضی آیات سوره توبه، لشکریان اموی را به سان یهودیان و مسیحیان، افرادی گمراه ارزیابی نموده است، و به آنان هشدار می دهد که مانند آنان دچار خشم و غضب خدا خواهند شد؛ چه اینان از آن رو که نسبت به پیامبران و رهبران دینی خود رفتاری درست در پیش نگرفتند، به خشم الهی گرفتار آمدند، و امویان نیز که رفتاری ناپسند در برابر فرزند پیامبرشان در پیش گرفته اند و اکنون آهنگ کشتن او را دارند، به قهر الهی دچار خواهند شد.

سوره توبه وصف برخی یهودیان و مسیحیان را چنین باز گو نموده است: وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسیحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یُضاهِۆُنَ قَوْلَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُۆْفَکُون : و یهود گفتند: عزیر، پسر خداست، و نصاری گفتند: مسیح، پسر خداست. این سخنی است (باطل) که به زبان می آورند، و به گفتار کسانی که پیش از این کافر شده اند شباهت دارند. خدا آنان را بکشند.

خوب است ما نیز با الگوگرفتن از سالار شهیدان، همّت خود را در فراگیری آیات کلام الله مجید به کار بریم و سعی کنیم گفتگوهای روزمره خود را (نه در حدّ افراط و نه در حدّ تفریط) منوّر به آیات روح‌بخش الهی نماییم. یا رب مددی، بحق محمّد و آله الطّاهرین صلوات الله علیهم اجمعین و عجّل فی فرج مولانا صاحب الزّمان.

 

پی نوشت ها:

1.   عبدالله جوادی آملی، حماسه و عرفان، صص 200-201.

2.   قصص / 21.

3.   همان / 22.

4.   محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم الملوک، ج 4، ص 254.

5.   عبدالرزاق موسوی مقرم، مقتل الحسین (علیه السلام) صص ‌ 239-240.

6.   توبه / 30.

منبع: اقتباسی از کتاب تجلی قرآن در حماسه عاشورا، نگاشته محسن نورایی




امام حسین (علیه السلام) نه تنها شاگرد مکتب قرآن که عِدْل و شریک قرآن است از این‌ روست که در فرازی از زیارتنامه ی شریفش می‌خوانیم: «السَّلامُ عَلَیکَ یا شریکَ القُران»؛

سلام بر تو ای «شریک قرآن» و در حدیث «ثقلین» نیز همدوشی امام به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان امام صامت گردیده است.

امام حسین

امام حسین(علیه السلام) گوهر تابناک و چراغ درخشانی است که هماره بر تارک تاریخ درخشیده و خواهد درخشید. طالبان هدایت و انسان‌های خسته از ظلم و تبعیض و ذلت و ستیزه، نامردمی و ناجوانمردی را به حق رهنمون ساخته و بیدار نموده است.

عنصر جاودانه‌ای که به یقین رمز ماندگاریش را در الهی بودنش باید جُست. سیره ارجمندش را در قرآن باید نگریست تا به حقیقتش یا شمه‌ای از حقیقتش دست یافت.

امام حسین(علیه السلام) نه تنها شاگرد مکتب قرآن که عِدْل و شریک قرآن است از این‌روست که در فرازی از زیارتنامه ی شریفش می‌خوانیم: «السَّلامُ عَلَیکَ یا شریکَ القُران؛ (1)

سلام بر تو ای «شریک قرآن» و در حدیث «ثقلین» نیز همدوشی امام به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان امام صامت گردیده است.

رسولُ اللَّه (صلی الله و علیه وآله) فرمودند: «انى تارکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کتابَ اللَّه و عترَتى اهلَ بَیْتى فَأِنَّهُمَا لَنْ یَفتَرِقا حتَّى‏ یَردِا عَلَىّ الحوض» (2)

حال که ائمه (علیهم السلام) به طور عام و امام حسین(علیه السلام) به طور خاص چنین نسبت و خویشاوندی محکمی با قرآن دارند ، باید تفسیر قرآن را در آنان جُست که در «وجود آنها کرامت‏ها و فضیلت‏هاى قرآن و گنج‏هاى الهى نهفته است.» «فیِهْم کوائِمُ القرآن و هُمْ کُنوُز الرَّحمان»(3)

 

انس با قرآن

انس آدمی با هر چیز ریشه در ارج و اهمیتی دارد که انسان برای آن چیز قائل است .

ره‌پویان راه یقین و سالکان وادی علم و معرفت از آن‌جا که محبوبترین محبوب را ذات اقدس خداوند می‌دانند و فقط دل در گرو او دارند، کتاب او را که پرتوی از ذات او و واسطه سخن خداوند با بندگان است - پر منزلت و تنها طریق هدایت می‌دانند ؛ از این‌ رو با آن انس ویژه‌ای داشته و قلب و جان و اعمال خویش را با آن گوهر حیات بخش خدایی می‌کنند.

قرآن کریم به لزوم این انس اشاره کرده است. از مۆمنان می‌خواهد با تلاوت آیات آن، اولین مرحله ی انس را بپیمایند. «فَاقْرَءُواْ مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْءَان؛(4) هر آنچه برایتان امکان دارد قرآن بخوانید».

امام حسین از کسانی بود که در گفتار و کردار حق تلاوت قرآن را رعایت کرد از این‌ رو در قسمتی از زیارت‌نامه‌اش می‌خوانیم: «أشهد أنّکَ...تَلَوتَ الکتاب حَقَّ تِلاوَتِهِ...؛گواهى مى‏دهم که تو حق تلاوت قرآن را ادا نمودى» و نیز آن حضرت خدا را به خاطر فراگیری معنای قرآن و رسیدن به مقام فقاهت دینی حمد و سپاس می‌گوید: «اللهم اِنى اَحْمَدُکَ عَلى‏ ان اَکْرَمْتَنا بِالنَّبُوَّةِ وَعلَّمْتنَا القرآن وفقَّهتَنا فى الدّین»

امام حسین (علیه السلام) انس ویژه‌ای با قرآن داشت چون منزلتی بزرگ برای آن قائل بود. نمونه‌ای از این منزلت را می‌توان در حکایت زیر مشاهده کرد:

«عبدالرحمان» به فرزند امام حسین(علیه السلام) «الحمدللَّه رب العالمین» را آموخت، وقتی که آن را بر پدر خواند، حضرت هزار دینار را به او بخشید و دهان او را پر از طلا کرد. از آن حضرت دلیل آن سۆال شد. حضرت پاسخ دادند: «چگونه مى‏توان کار او را [تعلیم قرآن ]با این پاداش مقایسه کرد؟!»(6)

انس امام حسین با قرآن را می‌توان در تمام زوایای زندگیش ملاحظه کرد، نصایح و مواعظش، سیره علمی و عملی‌اش و حماسه خونینش همه و همه در قرآن و الهام گرفته از آن بود.

آری، اهل‌بیت و به ویژه امام حسین (علیه السلام) فرزندان پیامبر و شاگرد مکتب قرآنند پس چگونه گفتار و مواعظشان متکی به قرآن نباشد .

حرکت و قیام حسینی از همان آغاز بر مبنای قرآن همراه بود. نه تنها ریشه‌های این حماسه را می‌توان با قرآن بدست آورد ، بلکه امام (علیه السلام) خود با استناد به آیات قرآن حرکت خود را الهام گرفته از آن می‌دانست که نمونه‌هایی از آن را ذکر می‌کنیم.

الف) در نخستین برخورد با والی مدینه، خود و اهل‌بیت را معدن رسالت و... معرفی می‌کند و می‌فرماید: «در حالى‏که یزید مردى فاسق و شرابخوار و... است پس چگونه امام را شایسته است که با او بیعت کند.»(7)

ب) هنگامی که مروان اصرار می‌کند که والی مدینه از امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد  ،امام (علیه السلام) او را پلید و خود را با استناد به قرآن «مُطهّر» بیان می‌دارد: «اِلَیک عَنّی، أَنا مِنْ بَیْتِ الطَّهارةِ الّذین أنْزلَ اللَّهُ فیهم عَلی نَبیّه: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(8)

ماه محرم

ج) آنگاه که با کاروان خود از مدینه بیرون آمد این آیه را تلاوت فرمود: «رَبِ‏ّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِین»(9) و این همان دعایی است که حضرت موسی (علیه السلام) به هنگام خروجش با بنی‌اسرائیل آن را بر زبان جاری ساخت.

د) آنگاه که به مکه رسید این آیه را تلاوت نمود: «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَى‏ رَبِّى أَن یَهْدِیَنِى سَوَاءَ السَّبِیل»(10) به این ترتیب هجرت خود را به هجرت موسی که هر دو در جهت کوبیدن بیداد و ظلم بود تشبیه می‌کند.

ه) پس از ورود به مکه نامه‌ای برای سران قبایل بصره نوشت و آنان را به کتاب خدا دعوت کرد: «وَ اَنا ادعوکم اِلى‏ کتابِ اللَّه و سُنة نبیّهِ»(11)

و) وقتی که عصر پنج‌شنبه نهم محرّم عمر بن سعد فرمان حمله داد و لشکر به حرکت در آمد ، از برادرش اباالفضل (علیه السلام) درخواست می‌کند که یک شب از امویان مهلت بگیرید تا در آن شب فقط دعا، نماز، تلاوت قرآن، استغفار و راز و نیاز با خدا داشته باشد:

«فَهُوَ یَعْلَمُ أنّى کُنتُ قَدْ اُحِبُّ الصَّلوة و تلاوة کتابِهِ و کثرة الدَّعاء و الاستغفار» و خداوند مى‏داند که من نماز براى خدا و تلاوت قرآن و بسیارى دعا و استغفار را دوست مى‏داشتم» امام آن شب به خیمه باز می‌گردد و تمام شب را چنین می‌کند. (12)

اُنس امام با قرآن به دوران حیات جسمی محدود نمی‌شود ، بلکه بعد از شهادت نیز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گوید، چون سر مطهّر امام (علیه السلام) را به دمشق آورده بر نی حمل می‌کردند، من پیش روی او بودم.

شخصی سوره ی کهف را می‌خواند تا رسید به آیه ی شریفه ی «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُواْ مِنْ ءَایَتِنَا عَجَبًا؛(13) آیا پنداشتى که داستان اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصیح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب کهف، واقعه‏ى شهادت و بردن من بر نى است» (14)

آنگاه که به مکه رسید این آیه را تلاوت نمود: «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَى‏ رَبِّى أَن یَهْدِیَنِى سَوَاءَ السَّبِیل» به این ترتیب هجرت خود را به هجرت موسی که هر دو در جهت کوبیدن بیداد و ظلم بود تشبیه می‌کند

«سلمة بن کهیل» گوید: سر مطهّر را دیدم که بر نی این آیه را می‌خواند «فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم؛(15) خداوند شما را از شر ایشان نگه خواهد داشت و او شنواى داناست.»(16)

 

حق تلاوت قرآن

در قرآن، ایمان‌آورندگان به این کتاب الهی کسانی معرفی شدند که حق تلاوت را به جای آورند: «الَّذِینَ ءَاتَیْنَهُمُ الْکِتَابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُوْلئکَ یُۆْمِنُونَ بِه؛(17) کسانى که کتاب آسمانى به آن دادیم و آن‏را چنانکه باید مى‏خوانند ایشانند که بدان ایمان دارند...»

امام صادق(علیه السلام) درباره چگونگی رعایت حق تلاوت قرآن می‌فرماید: «آیاتش را روشن و شمرده مى‏خوانند، سعى مى‏کنند معنایش را بفهمند، احکام و فرامینش را به کار مى‏بندند و به وعده‏هایش امیدوارند و از عذابش مى‏ترسند... به خدا سوگند که حق تلاوت قرآن به حفظ آیات و پشت‏ سر هم خواندن حروف و کلمات و تلاوت سوره‏ها و مطالعه حواشى و هوامش آن نیست...»(18)

امام حسین از کسانی بود که در گفتار و کردار حق تلاوت قرآن را رعایت کرد از این‌ رو در قسمتی از زیارت‌نامه‌اش می‌خوانیم: «أشهد أنّکَ...تَلَوتَ الکتاب حَقَّ تِلاوَتِهِ...؛(19) گواهى مى‏دهم که تو حق تلاوت قرآن را ادا نمودى» و نیز آن حضرت خدا را به خاطر فراگیری معنای قرآن و رسیدن به مقام فقاهت دینی حمد و سپاس می‌گوید: «اللهم اِنى اَحْمَدُکَ عَلى‏ ان اَکْرَمْتَنا بِالنَّبُوَّةِ وَعلَّمْتنَا القرآن وفقَّهتَنا فى الدّین»(20)

 

پی نوشت ها:

1. بحار الانوار، ج 98، ص 355.

2. منبع پیشین، ج 23، ص 133: مرحوم سید هاشم بحرینی در کتاب غایة المرام این حدیث را با سی و نه سند از دانشمندان اهل تسنن و با هشتاد سند از دانشمندان شیعه نقل کرده است.

3. نهج البلاغه، خطبهء 154.

4. مزمل/ 20.

5. محمد/ 24.

6. تفسیر البرهان، ج 1، ص 100.

7. الفتوح، ج 5، ص 14.

7. احزاب/ 33.

9. قصص/ 21 و 22.

10. قصص/ 22؛ الفتوح، ج 2، ص 25.

11. تاریخ طبری، ج 3، ص 28.

12. بحارالانوار، ج 44، ص 392 و ج 45، ص 3.

13. کهف/ 9.

14. بحار الانوا، ج 45، ص 32 و 188.

15. بقره/ 137.

16. معالی السبطین، ج 2، ص 115.

17. بقره/ 121.

18. تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، ج 2، ص 236، نقل از میزان الحکمه، ج 10، ص 4824.

19. کامل الزیارات، ص 371.

20. تاریخ الطبری، ج 3، ص 315.

منبع: ماه نامه پاسدار اسلام؛ مقاله علی اسعدی




آنچه بیش از هر چیز در پیشگاه خدای متعال اهمیت و ارزش دارد ، تقوا است و سایر امور از قبیل پول، جاه، مقام، منصب و... دلیل بر عظمت و محبوبیت انسان نیست. از این رو نباید در هیچ مۆمنی به دیده حقارت و پستی نگریست، چرا که ما نمی‌دانیم اولیای خدا چه کسانی هستند، چون از باطن افراد جز پروردگار هیچ کس آگاه نیست.

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: کسی که به خاطر فقر و تهیدستی مۆمنی را کوچک شمرد خداوند او را کوچک می‌شمارد و همیشه در نزد خدا خوار و زبون است تا آنکه از کردارش توبه کند.

تمسخر
تحقیر و تمسخر در قرآن

بنده مۆمن نزد خداوند متعال بسیار عزیز و محترم است. خداوند بندگان مۆمن را دوست می‌دارد و عزت و سربلندی را از آن مۆمنان می‌داند، چنان که می‌فرماید: "... وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُۆْمِنِینَ ...؛ (منافقون: 8...) عزّت و سرفرازی تنها از آن خدا و پیامبر و مۆمنان است..." و به همین جهت در سوره حجرات آیه «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ...» (حجرات،11) فرمود هر کس مۆمنان را مسخره کند یا با القاب زشت از آنها یاد کند ، در زمره ستمکاران محسوب می‌شود.

و در جای دیگر می‌فرماید: الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُۆْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ وَالَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ؛ توبه : 79 آنان كه بر مۆمنانى كه به رغبت صدقه مى‏دهند و صدقه مستحبى مى‏پردازند و بر كسانى كه (در انفاق) جز به مقدار توان پیدا نمى‏كنند، درباره صدقاتشان خرده مى‏گیرند (به تصدق اغنیاء مۆمنین و فقرائشان طعن مى‏زنند) و آنها را مسخره مى‏كنند خداوند آنها را مسخره مى‏كند، و براى آنها عذابى دردناك خواهد بود ."

همچنین در احادیث اسلامی آمده است که احترام به مۆمن ، احترام به خدا است و اهانت و تحقیر مۆمن ، اهانت به ذات اقدس الهی و موجب خشم خداوند سبحان است.

از امام صادق ـ علیه السلام ـ آمده است که خداوند عزّوجلّ فرمود: "کسی که بنده مۆمن مرا خوار شمارد ، باید بداند که خداوند با او در جنگ است و کسی که بنده مۆمن مرا تعظیم و تکریم کند ، بی شک از غضب من در امان است."

رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلم ـ فرمود: " کسی که مۆمنی را خوار شمارد ، خدا او را ذلیل خواهد کرد."

 

ملاک برتری فقط تقواست

آنچه بیش از هر چیز در پیشگاه خدای متعال اهمیت و ارزش دارد ، تقوا است و سایر امور از قبیل پول، جاه، مقام، منصب و... دلیل بر عظمت و محبوبیت انسان نیست. از این رو نباید در هیچ مۆمنی به دیده حقارت و پستی نگریست، چرا که ما نمی‌دانیم اولیای خدا چه کسانی هستند، چون از باطن افراد جز پروردگار هیچ کس آگاه نیست، چنان که حضرت رسول گرامی اسلام ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلم ـ نیز در ضمن یکی از سخنان خود فرمود: "خدای عزّ و جلّ سه چیز را در سه چیز مخفی کرده است:... ولیّ خود را درمیان خلق خویش مخفی داشته است...

بنابر این مبادا هیچ یک از شماها احدی از بندگان خدا را کوچک شمرد، زیرا نمی‌داند کدام یک از آنها ولیّ خدا است."


سرانجام استهزاء

بی‌تردید، کسی که به مردم اهانت کند و آنها را مورد تمسخر و استهزاء قرار دهد ، گناه بزرگی را مرتکب شده و باید در انتظار عواقب سوء و آثار بد آن باشد، زیرا هیچ عملی بدون بازتاب نخواهد بود:

" فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (زلزله: 7 - 8) پس در آن روز هر کس به قدر ذرّه‌ای کار نیک کرده آن را خواهد دید و هر کس به قدر ذره‌ای کار زشت مرتکب شده آن را خواهد دید."

از آثار بد هرزه گویی و مسخره کردن دیگران غفلت و بی تفاوتی و از دست دادن احساس مسئولیت است.

افرادی که به این بیماری دچار می‌شوند، به ناچار از ذکر خدا غافل شده و از عبادت پروردگار لذت نمی‌برند، یعنی در عبادت حضور قلب ندارند و با اکراه و بی میلی با آن روبرو می‌شوند.

از قرآن کریم استفاده می‌شود که یکی از موجبات غفلت و فراموشی از یاد خدا، استهزاء و تحقیر مۆمنان است، زیرا بندگان مۆمن، مظاهر دین و مفاخر شریعت سید مرسلینند و بی اعتنایی به مقام و منزلت آنان موجب سلب توفیق و باعث تاریکی دل می‌شود و سرانجام انسان را با دوزخیان گمراه، همراه و همنشین می‌سازد.

خداوند متعال در کتابش آن گاه که وخامت حال دوزخیان و کیفیت بازپرسی از آنان را ترسیم و تشریح می‌کند و به جزع و فزع آنان برای بیرون آمدن و نجات از عذاب دردناک و سوزان دوزخ اشاره و با جمله «... اخْسَۆُوا فِیهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ »؛ (مۆمنون: 108) به آنها پاسخ می‌دهد.

و سپس می‌فرماید:

گناه

"إِنَّهُ كَانَ فَرِیقٌ مِّنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِین

فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا حَتَّى أَنسَوْكُمْ ذِكْرِی وَكُنتُم مِّنْهُمْ تَضْحَكُونَ

إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ (همان: 109 - 111) این شما بودید که وقتی گروهی از بندگان من می‌گفتند: «پروردگارا ما ایمان آورده‏ایم، ما را بیامرز و بر ما ترحّم فرما كه تو بهترین رحم كنندگانى» آنها را به باد مسخره گرفتید تا آنجا که مرا بکلی فراموش کرده بودید و تنها کارتان این بود که بر آن خدا پرستان خنده می‌کردید. اما امروز من به آنان به خاطر صبر و استقامتشان پاداش (نیک) می‌دهم، که تنها آنان پیروز و رستگارند."

حال که معلوم شد یکی از موجبات غفلت و فراموشی از ذکر خدا استهزای مۆمنان و بی احترامی به آنان است، باید دانست که اگر کسی با همین حال از دنیا برود و توبه نکند زندگی سخت و طاقت فرسایی در انتظار اوست و در روز قیامت کور و نابینا وارد محشر شده و مشمول رحمت الهی واقع نخواهد شد، چنان که می‌فرماید:

"وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِیرًا

قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذَلِكَ الْیَوْمَ تُنسَى (طه: 124 - 126)

هر کس از یاد من روی گرداند برای او زندگی سخت و تنگی خواهد بود و روز قیامت او را نابینا محشور می‌کنیم.

او می‌پرسد: پروردگارا چرا مرا نابینا محشور کردی با این که من در دنیا بینا بودم؟

خدا در پاسخ می‌گوید: این به خاطر آن است که آیات ما به تو رسید ولی تو آنها را بکلی فراموش کردی و به کیفر آن امروز تو فراموش خواهی شد (ما تو را فراموش می‌کنیم)."


در روایات معصومین علیهم السلام نیز از کسانی که مۆمنان را تحقیر و تمسخر می‌کنند به شدت نکوهش شده است. که به عنوان حسن ختام به یک مورد اشاره می کنیم:

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:

در شهر مدینه مردی پست و فرومایه بود که کار او فقط هرزه‌گویی و خنداندن مردم بود. یک روز گفت که این مرد (یعنی علی بن الحسین) مرا عاجز کرده است زیرا تاکنون نتوانسته‌ام او را بخندانم. (منتظر فرصتی بود) تا این که روزی امام سجاد ـ علیه السلام ـ به همراه دو تن از خدمتگزاران خود می‌گذشت. او نیز (فرصتی به دست آورد) و عبای آن حضرت را از دوش مبارکش کشید و رفت.

امام هیچ گونه اعتنایی به او نکرد. کسانی که آنجا بودند رفتند و ردای امام سجاد ـ علیه السلام ـ را از او گرفته و بر دوش مبارک آن بزرگوار انداختند.

امام ـ علیه السلام ـ پرسید: این شخص که بود؟ گفتند: او مرد هرزه‌گو و خوشمزه‌ای است که مردم مدینه را می‌خنداند. فرمود: به او بگویید خدا را روزی است که در آن روز یاوه‌سرایان ، زیانکار خواهند شد."

منابع:

آیة الله مهدوی کنی- نقطه های آغاز در اخلاق عملی، ص 282




مقدمه

«باطن‏» در لغت، به معناى پنهان در مقابل ظاهر و آشكار است. (1) در این نبشتار، منظور از «باطن قرآن كریم‏» دلالت‏هاى پنهان آن یا معانى و معارفى است كه آیات كریمه بر آن دلالت دارد. در مقابل، «ظاهر قرآن كریم‏»، به معناى دلالت‏هاى آشكار آن یا معارف و احكامى كه بر آن دلالت آشكار دارد. به عبارت دیگر، وقتى گفته مى‏شود قرآن ظاهر و باطن دارد منظور آن است كه معارف و احكامى را كه قرآن بیانگر آن بوده و بر آن دلالت دارد بر دو قسم است: قسمى از آن معارف و احكامى است كه آیات كریمه قرآن بر مبناى قواعد ادبیات عرب و اصول عقلایى محاوره بر آن دلالت آشكار دارد و براى هر كس كه به قواعد و اصول نامبرده آگاه باشد قابل فهم است. به این موارد، «ظاهر قرآن كریم‏» گفته مى‏شود. قسم دیگر معارف و مطالبى است كه دلالت آیات كریمه بر آن براى همگان آشكار نبوده و غیر از راسخان در علم - حتى اگر به قواعد و اصول نامبرده نیز آگاه باشند - از فهم آن ناتوانند. این قسم از معارف را به لحاظ پنهان بودنش براى غیر راسخان در علم، «باطن‏» یا «بطن‏» قرآن نامیده‏اند. (2)


ضرورت تحقیق در باطن قرآن و فواید آن

باطن قرآن كریم یكى از موضوعات علوم قرآنى است كه در مباحت قرآنى كم‏تر مورد بحث مستقل قرار گرفته و حتى در كتاب‏هایى مانند البرهان و الاتقان و التمهید، كه در علوم قرآنى تالیف شده‏اند، فصل مستقلى براى آن باز نشده و تنها در ضمن مباحث دیگر، بحث مختصرى از آن به میان آمده است، (3) در حالى‏كه تحقیق در آن، به ویژه براى افرادى كه قصد ورود به تفسیر دارند، از جهاتى حایز اهمیت‏بوده و داراى فواید و آثارى است كه به اهم آنها اشاره مى‏شود:

1- با تحقیق در این موضوع و اثبات این كه قرآن كریم داراى باطن است، شناخت افراد به خصوصیات و عظمت قرآن كریم تعمیق مى‏یابد و نسبت‏به آن بینشى پیدا مى‏كنند كه معارف قرآن كریم را منحصر به معنا و مفاهیم ظاهرى آن ندانند و با فهم ظاهرى از آن، چنین تصور نكنند كه به همه معارف قرآن دست‏یافته‏اند، بلكه هر قدر با تدبر و تعمق بیش‏تر به معارف عمیق‏ترى از آن دست‏یابند، مى‏دانند كه باز هم معارفى عمیق‏تر در آن وجود دارد كه فهم آنان از آن قاصر است و براى فهم آن خود را به نبى اكرم‏صلى الله علیه وآله و اوصیاى گران‏قدرش، كه جامع علوم قرآن و آگاه به ظاهر و باطن آن هستند، (4) نیازمند مى‏بینند و با تلمذ در برابر آنان واستمداد ازاحادیث گهربارشان به قدرهمت و ظرفیت‏خود، از دانش عمیق و معارف باطنى این كتاب الهى نیز بهره‏مند مى‏گردند.

2- اثبات وجود باطن براى قرآن و تبیین چگونگى آن موجب مى‏شود كه روایات تبیین معارف باطنى قرآن مورد اشكال و انكار قرار نگیرد و نابجا بودن اشكال‏ها و خرده‏گیرى‏هاى برخى از اهل تسنن نسبت‏به شیعه در مورد روایات نامبرده آشكار گردد، گرچه استفاده از آن روایات در فهم معارف باطنى قرآن بى‏نیاز از بحث‏سندى و دلالى نیست.

3- با تحقیق در طریق به دست آوردن معارف باطنى قرآن، نادرستى و غیر قابل اعتماد بودن بسیارى از مطالبى كه به عنوان معانى باطنى یا اشارات و تفسیر اشارى قرآن به آن نسبت داده‏اند، معلوم مى‏شود و شیوه صحیح و قابل اعتماد آشنایى با معارف باطنى قرآن آشكار مى‏گردد.

بحث و تحقیق درباره این موضوع در سه زمینه لازم است:

1- وجود باطن براى قرآن;

2- چگونگى باطن قرآن و كیفیت دلالت آیات بر آن;

3- راه به دست آوردن باطن قرآن.

در این مختصر، تنها در زمینه اول بحث مى‏شود و تحقیق در دو زمینه دیگر به نوشتارى دیگر واگذار مى‏شود.


وجود باطن براى قرآن

دراین باره، در سه مقام بحث مى‏كنیم:

1- امكان عقلى:

وجود باطن براى قرآن - بلكه براى هر سخنى - نه امتناع عقلى دارد و نه قبح عقلایى. به عبارت دیگر، اگر گوینده‏اى از كلام خود دو معنا را قصد كند، یك معنا را بر مبناى قواعد ادبى و اصول عقلایى محاوره با دلالت آشكار افاده كند و معناى دیگر را بر مبناى رمز و رازى ویژه با دلالت پنهان افاده نماید، به نحوى كه تنها بعضى از خواص - كه از راز و رمز آن باخبرند - آن را بفهمند، كارى ممكن و معقول است; نه برهانى عقلى بر استحاله آن وجود دارد و نه عقلا آن را قبیح و ناپسند مى‏دانند، بلكه چه بسا بتوان گفت: اصولا یكى از عناصر اصلى در آفرینش آثار ادبى هنرى برخوردار بودن لفظ از دو بعد آشكار و نهان است و هرچه قدرت ادبى و ذوق هنرى گوینده بیش‏تر باشد، بعد نهانى كلام عمیق‏تر خواهد بود و بر این اساس، چون قرآن كلام خداست و به تعبیر بعضى از روایات، خداى سبحان در آن تجلى كرده، طبیعى است كه قرآن از عمیق‏ترین بطون و بعد نهانى برخوردار بوده و در این ویژگى نیز در حد اعجاز باشد. بنابراین، نه تنها وجود باطن براى قرآن امتناع عقلى و قبح عقلایى ندارد، بلكه چه بسا، بعد نهانى داشتن كلام، كمال و امتیازى بوده و فقدان آن در كتابى چون قرآن بعید و دور از انتظار باشد.

2- نظرات دانشمندان‏گرچه نظر برخى از مفسران درباره باطن داشتن قرآن به دست نیامد، (5) اما جمع كثیرى از مفسران، محدثان، دانشمندان علوم قرآنى و محققان علم اصول مانند طبرى در جامع البیان، (6) شیخ طوسى‏رحمه الله در تبیان، (7) بغوى در معالم التنزیل، (8) ابن عربى در تفسیر القرآن الكریم، (9) فیض كاشانى‏رحمه الله در صافى (10) و اصفى، (11) قاسمى در محاسن التاویل، (12) جنابذى در بیان السعادة، (13) علامه طباطبائى‏رحمه الله در المیزان، (14) عیاشى‏رحمه الله در كتاب التفسیر، (15) طحاوى در مشكل الآثار، (16) علامه مجلسى‏رحمه الله در بحارالانوار، (17) محدث بحرانى‏رحمه الله در البرهان فى تفسیر القرآن، (18) زركشى در البرهان فى علوم القرآن، (19) سیوطى در الاتقان، (20) زرقانى در مناهل العرفان، (21) شاطبى در الموافقات، (22) آخوند خراسانى‏رحمه الله در كفایه، (23) محقق اصفهانى‏رحمه الله در نهایة الدرایة، (24) میرزاى آقا ضیاء عراقى در نهایة‏الافكار، (26) آیة‏الله بروجردى‏رحمه الله در نهایة‏الاصول، (27) آیة‏الله حكیم‏رحمه الله در حقائق الاصول، (28) آیة‏الله خویى‏رحمه الله در محاضرات (29) و جمعى دیگر (30) وجود باطن براى قرآن را مفروغ عنه و مسلم دانسته و به اجمال یا تفصیل، از كیفیت و چگونگى آن بحث نموده و یا به وضع عنوان براى روایات آن اكتفا كرده‏اند. عده‏اى نیز با صراحت، از وجود آن خبر داده‏اند كه برخى كلمات آنان در این‏جا یادآورى مى‏شود:

غزالى در احیاءالعلوم چنین آورده است:

بدان هر كس گمان كند كه براى قرآن جز آنچه ظاهر تفسیر ترجمه مى‏نماید، معنایى نیست، از حد دانش خود خبر داده و در خبر دادن از دانش خود به واقع اصابت كرده، ولى در قضاوتش كه همه خلق را به درجه و مرتبه پایین دانش خود برگردانده‏خطاكرده است، بلكه‏اخباروآثاردلالت‏مى‏كندبراین كه در معانى قرآن،براى صاحبان‏فهم‏میدان وسیعى است. (31)

آلوسى در روح المعانى چنین گفته است:

سزاوار نیست‏براى كسى كه كم‏ترین بهره‏اى از عقل، بلكه كم‏ترین ذره‏اى از ایمان دارد، اشتمال قرآن را بر باطن‏هایى كه مبدء فیاض بر باطن هر یك از بندگانش كه بخواهد افاضه نماید، انكار كند. (32)

ابن تیمیه با این كه حدیث «للقرآن باطن و للباطن باطن الى سبعة ابطن‏» را مجعول دانسته، (33) درباره باطن چنین گفته است:

هرگاه مراد از علم باطن آن علمى باشد كه از بیش‏تر یا بعضى از مردم پنهان است پس این علم بر دو نوع است: 1- باطنى كه با علم ظاهر مخالف است; 2- باطنى كه با علم ظاهر مخالف نیست. قسم اول باطل است... اما قسم دوم همانند كلام در علم ظاهر، گاه حق است و گاه باطل; زیرا وقتى مخالف با ظاهر نباشد بطلانش از حیث مخالفت‏با ظاهر معلوم، محرز نیست. پس اگر معلوم شود كه آن حق است پذیرفته مى‏شود و اگر دانسته شود كه آن باطل است رد مى‏شود، وگرنه از آن خوددارى مى‏گردد. (34)

محمدحسین ذهبى نیز با این كه بر صاحب مرآة‏الانوار كه به اشتباه، او را عبداللطیف گازرانى نامیده (35) در قول به بطون داشتن قرآن به دلیل روایات متواتر، اشكال كرده و گفته است: «آن احادیث فراتر از این‏كه مجعول باشد، نیست‏»، درباره وجود ظاهر و باطن براى قرآن چنین گفته است:

امامیه دوازده امامى مى‏گویند: «به راستى، قرآن ظاهرى و باطنى دارد» و این حقیقتى است كه آنان را بر آن تقریر مى‏نماییم و پس از آن‏كه در نزد ما روایات صحیحى است كه این مبدا را در تفسیر تثیبت مى‏كند، با آن‏ها در این حقیقت معارضه نمى‏كنیم. (36)

تفتازانى در كتاب «المختصر» (شرح العقائد النسفیه) (37) در شرح كلام نسفى كه گفته است: «(معناى) نصوص بر طبق ظاهر آن‏ها است و عدول كردن از ظاهر آن‏ها به معناهایى كه اهل باطل ادعا مى‏كنند، الحاد است‏»، چنین آورده:

ملحدان را باطنیه نامیده‏اند به دلیل ادعاى آنان كه (معناى) نصوص بر طبق ظاهر آن‏ها نیست، بلكه براى آن‏ها معانى باطنیه‏اى است كه جز معلم آن را نمى‏شناسد و مقصود آنان از این ادعا نفى شریعت - به صورت كلى - است. اما آنچه را كه بعضى از محققان بدان قایل شده‏اند كه (معناى) نصوص بر طبق ظواهرآن‏هاست و هم‏چنین درآن نصوص، اشاره‏هایى پنهانى بر معانى دقیقى وجود دارد كه بر ارباب سلوك منكشف مى‏شود وتطبیق بین آن‏ها و ظواهرى كه مراد است، ممكن مى‏باشد، این‏ازكمال ایمان و محض عرفان است. (38)

زركشى در برهان پس از ذكر عبارات و اشارات و لطایف و حقایق براى قرآن گفته است: «و براى هر یك وصف ظاهر و باطنى است‏» و پس از ذكر سخنى از ابوالدردا و ابن مسعود، از ابن سبع در شفاء الصدور چنین نقل كرده است:

آنچه را ابوالدردا و ابن مسعود گفته‏اند، به مجرد تفسیر ظاهر حاصل نمى‏شود و بعضى از علما گفته‏اند: براى هر آیه‏اى شصت هزار فهم است و آنچه از فهم بقیه آن باقى مانده بیش‏تر است. (39)

ابوالحسن عاملى اصفهانى در مرآة‏الانوار چنین مى‏نویسد:

از نمایان‏ترین و آشكارترین چیزها و واضح‏ترین و مشهورترین مسائل آن است كه براى هر آیه‏اى از كلام‏الله مجید و هر فقره‏اى از كتاب‏الله حمید ظهرى و بطنى و تفسیرى و تاویلى است، بلكه همان‏گونه كه از روایات مستفیضه ظاهر مى‏شود، براى هر آیه و فقره‏اى از آن هفت‏بطن و هفتاد بطن است. (40)

و در فصل چهارم از كتاب خود چنین آورده است:

«هر كس ظاهر قرآن را انكار كند، كافر است، اگرچه به باطن آن اقرار داشته باشد... و هم‏چنین است عكس آن. (41) »

میرزا محمد مشهدى‏رحمه الله در كنزالدقائق آورده است:

بدان كه براى قرآن بطنى است و براى آن بطن نیز بطنى است و براى آن ظهرى است و براى آن ظهر نیز ظهرى است. پس هرگاه از آنان (یعنى معصومان): سخنى (در معناى قرآن) به تو رسید (و دلالت مى‏كرد) كه براى قرآن باطنى است، آن را انكار مكن; زیرا آنان به آن (قرآن) داناترند. (42)

فیض كاشانى‏رحمه الله در المحجة‏البیضاء، همان كلام غزالى را بدون كم و كاست آورده (43) و در تفسیر صافى نیز در مقدمه هشتم، پس از نقل روایات «سبعة احرف‏» فرموده است:

جمع بین روایات این است كه گفته شود براى قرآن هفت قسم آیات است و براى هر آیه‏اى هفت‏بطن است. (44) »

شایان ذكر است كه برخى از خصوصیات آراى مزبور قابل مناقشه است، اما غرض از ذكر آن‏ها در این‏جا، تنها توجه دادن به این است كه وجود باطن براى قرآن مورد قبول دانشمندان شیعه و سنى است، ولى درستى یا نادرستى این آرا و خصوصیات آن‏ها مجال دیگرى مى‏طلبد. بنابراین، مى‏توان گفت: هرچند مسلك باطنیه كه گفته‏اند ظاهر آیات كریمه مراد نیست و تنها باطن آیات مراد است نزد مفسران و دانشمندان علوم قرآنى مردود است و یا صحت‏بعضى از معانى باطنى، كه براى آیات كریمه ذكر شده، مورد اختلاف است، ولى اصل وجود باطن براى قرآن مورد قبول دانشمندان شیعه و سنى است و در این زمینه تاكنون نظر مخالفى دیده نشده است.

3- ادله اثباتى

در قرآن كریم، كلمه «باطن‏» در مورد قرآن و مفاهیم آن به كار نرفته است و آیه‏اى نیز سراغ نداریم كه مستقیما و با صراحت، از وجود باطن براى قرآن خبر دهد، ولى از بعضى آیات به ضمیمه بعضى مقدمات، به خوبى استفاده مى‏شود كه معانى و معارف قرآن منحصر به احكام و معارفى كه از ظاهر آیات كریمه فهمیده مى‏شود، نیست و روایات بسیارى نیز با مضامین گوناگون به روشنى بر این دلالت دارد كه قرآن داراى ظاهر و باطن است و افزون بر معانى ظاهر، معارف باطنى ویژه‏اى را نیز دربر دارد كه تنها راسخان در علم، توان فهم آن را دارند.

پس هرچند ادله اثباتى وجود باطن براى قرآن منحصر به روایات نیست و به آیات قرآن نیز مى‏توان استناد كرد، ولى چون دلالت روایات بر این مطلب آشكارتر است و عمدتا مستند بسیارى از دانشمندان نیز روایات است، در این نوشتار كه مجال تفصیل نیست، به ذكر روایات بسنده مى‏شود.

روایات دال بر وجود باطن براى قرآن بسیار است و مى‏توان آن‏ها را به چند دسته تقسیم كرد. براى اجتناب از اطاله كلام، به ذكر نمونه‏اى از هر دسته بسنده مى‏شود و نشانى سایر روایات در یادداشت‏هاى آخر مقاله ذكر مى‏گردد. قابل ذكر است كه از مصادر روایى اهل تسنن نیز روایاتى خواهد آمد تا براى آنان نیز قابل اعتماد باشد.

دسته اول: این دسته روایاتى است كه به صراحت‏خبر مى‏دهد قرآن دارى ظهر و بطن است و یا وجود ظاهر و باطن را براى قرآن مسلم و مفروغ عنه به شمار آورده است. به عنوان نمونه:

... عن امیرالمؤمنین‏علیه‏السلام (فى حدیث له مع معاویة)...: «و انى سمعت رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله یقول لیس من القرآن آیة الا و لها ظهر و بطن ...» (45)

«عن ابى جعفرعلیه‏السلام: «ما یستطیع احد ان یدعى انه جمع القرآن ظاهره و باطنه غیر الاوصیاء. (46) »

در این روایت، وجود ظاهر و باطن براى قرآن مسلم به شمار آمده و تردیدى نیست كه منظور از ظاهر، معارفى است كه از ظاهر آیات فهمیده مى‏شود و منظور از باطن، معارف باطنى آیات است و این روایت دلالت مى‏كند تنها اوصیا هستند كه جامع مطلق معارف ظاهرى و باطنى قرآن و آگاه به آن مى‏باشند. از ابن مسعود روایت‏شده كه رسول خداصلى الله علیه وآله فرمودند:

«انزل القرآن على سبعة احرف لكل آیة منها ظهر و بطن.» (47)

قابل ذكر است كه این حدیث از صحیح ابن حبان است. او در مقدمه كتابش گفته است: ما در این كتاب، احتجاج نمى‏كنیم، مگر به حدیثى كه در هر راوى آن پنج صفت جمع باشد: 1- عدالت; 2- شهرت در صدق حدیث;3- عقل (ادراك) به آنچه حدیث مى‏كند; 4- علم به معانى آثار; 5- خالى بودن خبر او از تدلیس. (48)

همچنین هیثمى در مجمع الزوائد، پس از اخبار به این‏كه بزار و ابویعلى در الكبیر و طبرانى در الاوسط این حدیث را روایت كرده‏اند، گفته است: رجال (راویان) یكى از این دو ثقه هستند. (49) بنابراین، سند این روایت نزد اهل تسنن صحیح و موثق است. نشانى هفت روایت دیگر از این دسته را در پى‏نوشت‏ها بنگرید. (50)

دسته دوم: این روایات ضمن خبر از وجود باطن براى قرآن یا مسلم دانستن آن مشخصاتى را نیز براى ظاهر و باطن بیان كرده است. نمونه این روایات عبارت است از:

فضیل گوید: از ابو جعفر (امام محمدباقر)علیه‏السلام درباره روایت «هیچ آیه‏اى از قرآن نیست، مگر این‏كه براى آن ظهرى و بطنى است‏» سؤال كردم، فرمود:

«ظهر آن تنزیل آن است و بطن آن تاویل آن...» (51)

از این روایت، كه سند آن نیز معتبر است، (52) استفاده مى‏شود كه صدور روایت مورد سؤال و وجود ظهر و بطن براى آیات كریمه قرآن در آن زمان قطعى بوده است. از این رو، امام‏علیه‏السلام در پاسخ سؤال فضیل، معناى ظهر و بطن را بیان فرمودند و درباره صدور آن و اصل وجود ظهر و بطن براى قرآن، سخنى نفرمودند. بنابراین، دلالت روایت‏بر وجود باطن براى قرآن آشكار است. نشانى روایت دیگر از این دسته در پى‏نوشت‏ها خواهد آمد. (53)

دسته سوم: برخى روایات ضمن خبر از وجود ظاهر و باطن براى قرآن، باطنى از قرآن یا معناى بطنى آیه‏اى از آن را نیز بیان كرده است. نمونه این دسته بدین قرار است: از محمد بن منصور روایت‏شده:

سالت عبدا صالحا عن قول الله عز و جل «قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن.» قال: «فقال: "ان القرآن له ظهر و بطن فجمیع ما حرم الله فى القرآن هو الظاهر و الباطن من ذلك ائمة الجور و جمیع ما احل الله فى الكتاب هو الظاهر و الباطن من ذلك ائمة الحق.» (54)

دلالت این روایت‏بر وجود ظاهر و باطن براى قرآن آشكار است. نكته مفیدى كه در این حدیث وجود دارد این است كه در ابتدا خبر داده كه قرآن داراى ظهر و بطن است، سپس با تعبیر «ظاهر و باطن‏» آن ظهر و بطن را تفسیر كرده و این شاهدى است‏بر این‏كه منظور از ظهر و بطن قرآن در سایر روایات همان ظاهر و باطن آن است.

از عبدالله بن سنان روایت‏شده:

اتیت ابا عبدالله‏علیه‏السلام فقلت له: جعلت فداك ما معنى قول الله عز و جل «ثم لیقضوا تفثهم.» قال: «اخذ الشارب و قص الاظافیر و ما اشبه ذلك.» قال: قلت: جعلت فداك فان ذریحا المحاربى حدثنى عنك انك قلت: "لیقضوا تفثهم" لقاء الامام و "لیوفوا نذورهم" تلك المناسك.» قال: «صدق ذریح و صدقت، ان للقرآن ظاهرا و باطنا و من یحتمل ما یحتمل ذریح؟» (55)

این روایت، كه سند آن نیز صحیح است، (56) ضمن آن‏كه خبر از وجود ظاهر و باطن براى قرآن داده، مصداقى از باطن آیه‏اى را نیز بیان كرده است. نكته دیگرى كه از این روایت استفاده مى‏شود این است كه نه تنها همه افراد توان فهم باطن آیات كریمه را ندارند، بلكه هر كس تحمل شنیدن و تاب پذیرفتن آن را نیز ندارد. نشانى نه روایت دیگر این دسته در پى‏نوشت‏ها آمده است. (57)

دسته چهارم: باتوجه به‏روایات دسته سوم، معلوم مى‏شود روایات بسیار دیگرى كه معانى و مصادیقى براى آیات و كلمات و حروف قرآن كریم بیان كرده - كه دلالت آیات و كلمات و حروف بر آن ظاهر نبوده و فهم آن بر مبناى قواعد ادبیات عرب و اصول محاوره براى همگان میسر نیست - در مقام بیان معناى باطنى آیات كریمه است، هرچند به باطن بودن آن معانى تصریح نشده باشد. پس مى‏توان آن روایات را دسته چهارم از روایات قرار داد. نمونه‏اى از آن روایات چنین است:

عبدالله بن سنان مى‏گوید:

سالت عن ابى عبدالله‏علیه‏السلام عن «بسم الله الرحمن الرحیم.» فقال‏علیه‏السلام: «الباء بهاء الله و السین سناء الله و المیم مجد الله و روى بعضهم ملك الله - و الله اله كل شى‏ء [و] الرحمن لجمیع العالم و الرحیم بالمؤمنین خاصة.» (58)

با توجه به این‏كه دلالت‏باء و سین و میم (بسم) بر بهاء و سناء و مجد (یا ملك) خدا بر مبناى قوعد ادبى و اصول محاوره آشكار نیست، معلوم مى‏شود این از معانى باطنى حروف مزبور است و رمز و راز ویژه‏اى دارد كه ما از آن آگاه نیستیم.

على بن جعفر از بردارش، موسى بن جعفرعلیه‏السلام درباره قول خداوند عز و جل «قل ارایتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن یاتیكم بماء معین‏» مى‏فرماید:

قال: «اذا غاب عنكم امامكم فمن یاتیكم بامام جدید.» (59)

در این حدیث نیز با توجه به این كه آیه مزبور بر حسب دلالت ظاهرى و اصول محاوره، معنایى راكه براى آن روایت‏شده افاده نمى‏كند، پى مى‏بریم كه این یكى از معانى باطنى آن است.

از این‏گونه روایات بسیار است. نشانى تعداد دیگرى از آن‏ها در پى‏نوشت‏ها آمده است. (60) از همین قبیل است روایاتى كه خبر مى‏دهد حضرت على‏علیه‏السلام در تفسیر هر حرفى از حروف «الحمد» یك ساعت تمام سخن گفته (61) یا فرموده است: اگر بخواهم هفتاد شتر از تفسیر فاتحة الكتاب بار خواهم نمود (62) و یا آن‏كه شرح معانى الف فاتحه بار چهل شتر خواهد شد; (63) زیرا معلوم است كه این مطالب را از دلالت‏هاى ظاهرى «الحمد» و «فاتحه‏» نمى‏توان به دست آورد.

گرچه این سه روایت‏سند قابل اعتمادى ندارد ولى، هم در كتاب‏هاى شیعه نقل شده و هم در كتاب‏هاى اهل تسنن، و در تایید مدعا مى‏توان از آن‏ها نیز استفاده كرد.

هم‏چنین مى‏توان از این قبیل به شمار آورد روایاتى را كه مى‏گوید: تاویل هر حرفى از قرآن بر وجوهى است; (64) همانا یك اسم از قرآن در وجوه بى‏شمارى است كه اوصیاء آن را مى‏فهمند; (65) شخص، فقیه كامل نمى‏شود تا براى قرآن وجوهى قرار دهد; (66) تفسیر قرآن بر هفت‏حرف یا هفت وجه است: برخى از آن تحقق یافته و برخى از آن هنوز به وجود نیامده و ائمه اطهارعلیهم‏السلام آن را مى‏شناسند. (67) و یا روایتى كه براى عرش و كرسى در وجهى، معنایى ذكر مى‏كند و در وجه دیگر، معناى دیگرى را. (68)

همه این روایات دلالت التزامى دارند بر این‏كه معارف قرآن منحصر به آنچه از ظاهر آن بر مبناى قواعد ادبى و اصول محاوره فهمیده مى‏شود، نیست.

دسته پنجم: روایاتى وجود دارد كه خبر مى‏دهد خداوند كلامش را سه قسمت كرده است: قسمتى از آن را جز خدا و ملائكه و راسخان در علم نمى‏دانند و حتى كسانى كه از صفاى ذهن و لطافت‏حس و تمیز و ادراك صحیح نیز برخودار باشند یاراى فهم آن را ندارند (69) و یا مى‏گوید: كتاب خدا بر چهار چیز بنا شده است: بر عبارت، اشاره، لطایف و حقایق و فهم لطایف را به اولیا و فهم حقایق را به انبیاعلیهم‏السلام اختصاص مى‏دهد. (70) این روایات گرچه به كثرت روایات قبل نیست و یكى از آن‏ها در احتجاج طبرسى‏رحمه الله آمده كه هر چند مسند (71) بوده، ولى سند آن در دست نیست - و روایت دیگر نیز مرسل است، اما دلالت آن دو بر منحصر نبودن معارف قرآن به ظواهر آن و وجود معارف باطنى براى آن حتى معارفى كه خواص داراى صفاى ذهن و لطافت‏حس نیز از فهم آن ناتوان هستند، آشكار است و براى تایید مدعا، از این دسته نیز مى‏توان استفاده كرد.

دسته ششم: روایات فراوانى در كتاب‏هاى شیعه و سنى ذكر شده و گویاى آن است كه ثلث‏یا ربع قرآن درباره اهل‏بیت نبى‏اكرم‏علیهم‏السلام و ثلث‏یا ربع دیگر آن درباره دشمنان آن‏ها نازل شده است. این روایات با توجه به این كه ثلث‏یا ربع قرآن بر حسب دلالت‏هاى ظاهر آن‏درباره اهل‏بیت‏علیهم‏السلام یا دشمنان آنان نیست، دلالت التزامى دارد بر این‏كه قرآن كریم غیر از دلالت‏هاى ظاهر آن دلالت‏هاى باطنى دیگر نیز دارد كه با توجه به آن ثلث‏یا ربع آن درباره اهل‏بیت‏علیهم‏السلام و ثلث‏یا ربع دیگر آن درباره دشمنان آنان نازل شده است. نمونه این روایات چنین است: موثقه (72) ابوبصیر: عن ابى‏جعفرعلیه‏السلام، قال: «نزل القرآن اربعة ارباع: ربع فینا و ربع فى عدونا و ربع سنن و امثال و ربع فرائض و احكام.» (73)

روایت اصبغ بن نباته:

قال على‏علیه‏السلام: «نزل القرآن ارباعا فربع فینا و ربع فى عدونا و ربع فى تفسیر سنن و امثال و ربع فرائض و احكام فلنا كرائم القرآن.» (74)

نشانى روایات دیگر از این دسته را در پى‏نوشت‏هاى آخر مقاله (75) و بیان جمع بین روایات ثلث و ربع را در تفسیر صافى (76) و مرآة‏العقول (77) بنگرید.


نتیجه‏گیرى

تا این‏جا، شش دسته از روایات دال بر وجود باطن براى قرآن ذكر گردید. در روایات دسته اول تا سوم(سى و یك روایت) از ظهر و بطن یا ظاهر و باطن قرآن سخن به میان آمده یا با صراحت از وجود ظهر و بطن براى قرآن خبر داده شده است. یا وجود آن امرى مسلم به شمار آمده و معناى ظهر و بطن یا معناى باطنى برخى آیات و یا اختصاص دانستن همه ظاهر و باطن قرآن به اوصیا در آن روایات بیان شده است و به هر حال، همه این روایات با صراحت، بر وجود باطن براى قرآن دلالت دارد. این روایات هم در مصادر روایى اهل تسنن آمده است و هم در مصادر روایى شیعه. در بین آن‏ها هم روایت صحیح در نزد اهل تسنن هست مانند روایت ابن مسعود، در دسته اول كه از صحیح ابن حبان نقل شد و نزد اهل سنت صحیح السند بود و هم روایت صحیح در نزد شیعه مانند روایت فضیل در دسته دوم و صحیح عبدالله بن سنان در دسته سوم كه نزد شیعه صحیح السند مى‏باشند. بنابراین، همین سه دسته روایت‏براى اثبات باطن براى قرآن كافى است، ولى در عین حال، سه دسته دیگر براى تقویت اثبات مدعا یادآور گردید. روایات دسته چهارم تا ششم، هریك به وجهى بر وجود باطن براى قرآن دلالت التزامى دارند. در خصوص روایات دسته چهارم،علامه مجلسى‏رحمه الله درج‏23و24 بحارالانوار در67 باب،1507 روایت در بیان آیات مربوط به فضل اهل‏بیت‏علیهم‏السلام و شیعیانشان و قدح دشمنان آنان آورده كه قسمت عمده‏اى از آن‏ها به نحو تاویل بیان معناى باطنى آیات كریمه است.

با توجه به آنچه ذكر شد تواتر روایات دال بر وجود باطن براى قرآن قطعى است; زیرا با این‏كه همه روایات استقصا نشده است، اما دلالت روایات مذكور بر وجود باطن براى قرآن در چهار دسته، به نحو دلالت مطابقى و در دو دسته، به نحو دلالت التزامى است. پس مى‏توان گفت: روایات متواتر بر وجود باطن براى قرآن دلالت آشكار دارد و در اصل وجود باطن براى قرآن - كه همه روایات مزبور بر آن دلالت دارند - تردیدى نیست، ولى خصوصیاتى را كه تك‏تك روایات در مورد باطن قرآن افاده مى‏كنند به تحقیق و بررسى سندى و دلالى آن روایات از حیث مقتضى و مانع نیاز دارد و بدون تحقیق، نمى‏توان به آن ملتزم شد.


هفت‏یا هفتاد بطن

ابوالحسن عاملى در مرآة‏الانوار فرموده است: از روایات مستفیضه ظاهر مى‏شود كه براى هر آیه و فقره‏اى از قرآن فت‏بطن و هفتاد بطن است. (78) آخوند در كفایه نیز از اخبار دال بر وجود هفت‏یا هفتاد بطن براى قرآن یاد كرده، آن را مسلم دانسته و در پاورقى طبع جدید آن به جلد 92 بحارالانوار، ص 78 -106 باب 8 ابواب قرآن ارجاع داده‏اند. (79)

علامه طباطبائى‏رحمه الله در كتاب قرآن در اسلام فرموده است‏حدیث معروف: «ان للقرآن ظهرا و بطنا الى سبعة ابطن. » از پیامبرصلى الله علیه وآله ماثور و در كتب حدیث و تفسیر نقل شده و در پاورقى به تفسیر صافى مقدمه 8 و سفینة‏البحار ماده «بطن‏» ارجاع داده‏اند (80) اما با تتبع در بحارالانوار در باب مزبور و در سفینة البحار در كلمه «بطن‏» و در كنزالعمال و الاتقان و تفاسیر مرآة‏الانوار، برهان، عیاشى و مقدمه تفسیر صافى. روایتى دال بر هفتاد بطن پیدا نشد. و روایتى با لفظ «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن الى سبعة ابطن‏» نیز از مصادر روایى به دست نیامد. فقط در تفسیر صافى، در مقدمه هشتم، به صورت مرسل و بدون اسناد به پیغمبر یا امام یا یكى از صحابه با تعبیر «وفى روایة اخرى‏» چنین روایتى ذكر شده (81) كه به قرینه روایت قبل ظاهر است كه این روایت را از عامه از نبى اكرم‏صلى الله علیه وآله روایت كرده است.

ابوالحسن عاملى‏رحمه الله در مرآة‏الانوار نیز با این كه در مقام جمع‏آورى روایات بطون بوده، روایتى دال بر هفتاد بطن ذكر نكرده است و روایاتى را كه براى هفت‏بطن قرآن آورده هیچ كدام با لفظ مزبور نمى‏باشد، بیش‏تر آن‏ها سند صحیحى ندارد و در دلالت‏برخى از آن‏ها نیز بحث است. وى مى‏نویسد: تحقیقا در روایات مخالفان نیز وارد شده كه براى قرآن ظهرى و بطنى است و براى بطن آن نیز بطنى تا هفت‏بطن. از جمله آن‏ها روایتى كه نقاش در تفسیرش از ابن عباس نقل كرده است:

«جل ما تعلمت من التفسیر من على بن ابى‏طالب‏علیهم‏السلام ان القرآن انزل على سبعة احرف ما منها حرف الا و له ظهر و بطن و ان علیاعلیه‏السلام علم الظاهر و الباطن.»

غزالى در احیاء العلوم و حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء از ابن مسعود نقل كرده‏اند:

«ان القرآن نزل على سبعة احرف ما منها حرف الا و له ظهر و بطن و ان على بن ابى‏طالب‏علیه‏السلام عنده علم الظاهر و الباطن.»

در كتاب خصال از حماد آورده است:

قلت لابى عبدالله‏علیه‏السلام ان الاحادیث تختلف عنكم. قال: فقال: «ان القرآن نزل على سبعة احرف و ادنى ما للامام ان یفتى على سبعة وجوه.» ثم قال: «هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغیر حساب.»

كتاب بصائر به اسناد خود از زراره از ابو جعفرعلیه‏السلام نقل كرده است:

«تفسیر القرآن على سبعة اوجه منه ما كان و منه ما لم یكن بعد ذلك یعرفه الائمة‏علیهم‏السلام.»

در تفسیر عیاشى از امام صادق‏علیه‏السلام روایت‏شده است:

«... و انما الاسم الواحد منه فى وجوه لا تحصى یعرف ذلك الوصاة.» (82)


سند روایات

روایت اول و دوم از كتب اهل تسنن و سه روایت دیگر از كتب شیعه نقل گردیده و همه آن‏ها به صورت مرسل ذكر شده است. براى روایت اول سندى پیدا نشد و روایت دوم در حلیة الاولیاء مسند است، (83) ولى سند آن قابل اعتماد نیست. روایت‏سوم را صدوق در خصال به صورت مسند آورده، (84) لكن سند آن به واسطه محمد بن یحیى صیرفى مجهول است. روایت چهارم در بصائر الدرجات سند دارد، (85) ولى یكى از رجال سند مردد بین ابن ابى عمیر و غیر اوست. روایت پنجم در تفسیر عیاشى مرسل است ولى در بصائر سند معتبر دارد. (86)


دلالت روایات

دلالت روایت اول و دوم و سوم بر هفت‏بطن براى قرآن بر این اساس است كه منظور از «سبعة احرف‏» هفت‏بطن است، در حالى‏كه كه كلمه «سبعة احرف‏» ظهور لفظى در چنین معنایى ندارد. و از این‏روى، در معناى آن اختلاف شده و برخى از اهل تسنن تا 35 قول براى معناى روایات «سبعة احرف‏» ذكر كرده (87) و بعضى از فقها و بزرگان شیعه نیز فرموده‏اند: نزول قرآن بر سبعة احرف به معناى صحیحى برنمى‏گردد. (88) در روایت اول و دوم، قرینه‏اى بر اراده چنین معنایى از سبعة احرف وجود ندارد، ولى در روایت‏حماد، جمله «و ادنى ما للامام ان یفتى على سبعة وجوه‏»، پس از «سبعة احرف‏» قرینه آشكارى است‏بر این كه منظور از «سبعة احرف‏» هفت معناست; زیرا چنین معنایى متناسب با جمله مزبور است و بر این اساس، دلالت این روایت‏بر وجود هفت‏بطن براى قرآن تمام مى‏باشد و چه بسا، بتوان این روایت را شاهدى قرارداد بر این كه منظور از «سبعة احرف‏» در روایت اول و دوم نیز همین معناست.

اما در روایت چهارم، به قرینه «منه ما كان و منه ما لم یكن بعد» (برخى از آن به وجود آمده و برخى از آن هنوز وجود پیدا نكرده است)، به نظر مى‏رسد منظور از «سبعة اوجه‏» مصادیقى باشد كه براى آیات كریمه قرآن در طول زمان محقق مى‏شود و منظور از تفسیر قرآن بر هفت وجه تبیین انطباق آیات با مصادیق سبعه آن باشد و دست كم، این معنا براى این روایت محتمل است. بنابراین، اگر منظور از هفت‏بطن براى قرآن مصادیق پنهان آیات كریمه باشد، دلالت این روایت‏بر هفت‏بطن تمام یا محتمل است و در غیر این صورت، دلالت روایت‏بر آن آشكار نیست. ناگفته نماند كه در بصائر الدرجات و بحارالانوار و وسائل‏الشیعه، در متن این روایت‏به جاى «سبعة اوجه‏»، «سبعة احرف‏» ذكر شده است كه بنابراین متن، سخنى كه در روایت اول و دوم ذكر شد، در این روایت نیز جارى است. (89)

اما در روایت اخیر، اگر به قرینه جمله «یعرف ذلك الوصاة‏»، منظور از «وجوه‏» بطون قرآن باشد یا منظور از آن، مصادیق پنهان بوده و معناى روایت این باشد كه یك كلمه از قرآن مانند «الانسان‏» در «ان الانسان لربه لكنود» یا «الكوثر» در «انا اعطیناك الكوثر» داراى مصادیق بى‏شمارى است‏یا حتى یك اسم از آن مانند «ابى لهب‏» یا «فرعون‏» بر اساس تنقیح مناط، قابل تطبیق با افرادى است كه همانند آن دو با خدا یا رسول خداصلى الله علیه وآله و دین خدا درافتند و این افراد هم در طول تاریخ بسیار بوده‏اند و منظور از بطون نیز همین مصادیق پنهان باشد، دلالت روایت نه تنها بر هفت‏بطن، بلكه بر بطون بى‏شمار یا ناشناخته براى اسمى از قرآن تمام مى‏شود و در غیر این صورت، دلالت این روایت آشكار نیست و منظور از «لا تحصى‏» نیز ممكن است‏به قرینه «یعرف ذلك الوصاة‏» ناشناخته بودن همه آن وجوه براى غیر اوصیا باشد; زیرا به شمار نیامدن، هم ممكن است از لحاظ كثرت افراد باشد و هم از لحاظ شناخته نشدن همه افراد. با این بیان، معلوم مى‏شود گرچه دلالت روایت‏حماد (روایت‏سوم) بر مدعا آشكار است، ولى چون سند آن مجهول مى‏باشد نمى‏توان بر آن اعتماد كرد و سایر روایات نیز علاوه بر ضعف سند بیش‏ترشان، دلالت آن‏ها خالى از ابهام و مناقشه نیست.

این روایات دلیل معتبرى بر وجود هفت‏بطن براى قرآن نمى‏باشد و مرسل صافى (ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة ابطن‏» نیز گرچه صریح در مدعاست، ولى از حیث‏سند مبتلا به اشكال مى‏باشد و با تتبع در كتب نامبرده، روایت دیگرى كه داراى سند معتبر و دلالت آشكار بر مدعا باشد به دست نیامده است. البته هیثمى روایت ابن مسعود (دومین روایت مرآة‏الانوار) را با اندكى اختلاف در متن، آورده و پس از ذكر این كه بزار و ابویعلى در كبیر و طبرانى در اوسط آن را روایت كرده‏اند گفته است: رجال یكى از این دو ثقات هستند. (90) در نتیجه، این روایت در نظر وى موثق است، ولى همان‏گونه كه بیان شد، دلالت آن بر مدعا آشكار نیست. بنابراین، وجود هفت‏بطن براى قرآن هر چند امتناع عقلى ندارد و برخى روایات نیز بر آن دلالت دارد، ولى به دلیل صحیح نبودن سند آن روایات، وجودش قطعى‏نیست وحتى دلیل‏معتبرى‏نیز تاكنون بر آن یافت نشده است.


پى‏نوشت‏ها

1- محمد معین، فرهنگ معین، واژه «باطن و ظاهر»

2- ناگفته نماند كه باطن یا بطن قرآن را به شكل دیگرى نیز معنا كرده‏اند. اما معناى مزبور معناى مختار است.

3- زركشى در برهان در نوع 41، فصل «حاجة المفسر الى الفهم و التبحر فى العلوم‏» و سیوطى در الاتقان در نوع 78 فصل «تفاسیر الصوفیه‏» و معرفت درالتمهید، ج‏3، ص 28،29 و 30 ضمن بحث تاویل در این‏باره بحثى دارد.

4- محمدبن یعقوب كلینى، اصول كافى، كتاب الحجة، باب «انه لم یجمع القرآن كله الا الائمة‏علیهم‏السلام‏» و... حدیث 2: «عن ابى‏جعفرعلیه‏السلام: انه قال ما یستطیع احد ان یدعى عنده جمیع القرآن كله ظاهره و باطنه غیر الاوصیاء.»

5- مانند ابن كثیر در تفسیر القرآن العظیم، برسوى در روح‏البیان، قرطبى در الجامع الاحكام القرآن، طبرسى در مجمع البیان و ابوالفتوح رازى در روح الجنان كه در مقدمه تفاسیرشان در این‏باره نظرى ابراز نكرده‏اند.

6- طبرى در جامع البیان، چاپ دارالفكر بیروت، ج 1، ص 4، در ابتداى خطبه، گفته است: «اللهم فوفقنا لا صابة صواب القول فى محكمه و متشابهه و... ظاهره و باطنه...» و در ص 12 در «القول فى اللغة التى نزل بها القرآن...» حدیثى در زمینه ظاهر و باطن قرآن با دو سند آورده است. در ص 32 در اواخر «القول فى البیان عن معنى قول رسول الله‏صلى الله علیه وآله "انزل القرآن من سبعة ابواب الجنة"» نیز حدیثى رادر معناى ظهر و بطن قرآن ذكر كرده است.

7- طوسى در التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ج 1، ص‏9، چهار وجه در معناى ظهر و بطن قرآن ذكر كرده است.

8- بغوى در معالم التنزیل، چاپ دارالمعرفة بیروت، ج 1، ص 35، در مقدمه فصل «فى وعید من قال فى القرآن بر ایه من غیر علم‏» روایت ظهر و بطن را ذكر و معانى متعددى براى آن نقل كرده است.

9- ابن عربى در تفسیر القرآن الكریم، چاپ آرمان، 1368، ج 1، ص 4، روایت ظهر و بطن را ذكر و آن را معنا كرده است.

10- مولى محسن فیض كاشانى، تفسیر صافى، ج 1، ص 31 -36 و 60 و 61، مقدمه چهارم و پنجم و هشتم

11- همو، تفسیر اصفى، ص‏3، مقدمه

12- جمال‏الدین قاسمى، محاسن التاویل، ج 1، ص 51 - 78

13- سلطان محمد جنابذى، بیان السعادة، ج 1، ص‏13

14- سید محمدحسین طباطبائى، المیزان، قم، انتشارات اسلامى، ج‏3، ص‏73 و 74 (در چاپ دیگر، ج‏3، ص‏136)

15- كتاب التفسیر، ج 1، ص 10 - 12 روایات دال بر ظهر و بطن داشتن قرآن را در ذیل عنوان «تفسیر الناسخ و المنسوخ و الظاهر و الباطن و المحكم و المتشابه‏» آورده است.

16- الطحاوى، مشكل الآثار، چاپ هند، حیدرآباد دكن،1333، ج 4، ص 172،173 روایاتى را در باره ظهر و بطن داشتن قرآن ذكر كرده و به اختصار در معناى آن سخن گفته است.

17- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 92، ص 78، روایات دال بر وجود باطن براى قرآن را تحت عنوان «باب ان للقرآن ظهرا و بطنا و...» جمع‏آورى كرده است.

18- هاشم‏بن سلیمان بحرانى، البرهان فى تفسیر القرآن، ج 1، ص‏19 باب «فى ان القرآن له ظهر و بطن‏»

19- محمدبن‏عبدالله‏زركشى،البرهان فى علوم‏القرآن، بیروت،دارالمعرفه، ج‏2، ص‏153-156، نوع 41، فصل‏«فى‏حاجة‏المفسرالى‏الفهم والتبحر فى العلوم‏»

20- جلال الدین سیوطى، الاتقان فى علوم القرآن، دمشق، دار ابن كثیر،1407، ج 2، ص 1230، چهار وجه در معناى بطن ذكر كرده است

21- محمدبن عبدالعظیم زرقانى، مناهل العرفان، ص‏546 - 548 تحت عنوان «تفسیر اشارى‏» از باطن قرآن بحث كرده است.

22- الموافقات فى اصول الاحكام، قم، دارالفكر، ج‏3، ص‏227 -243

23- آخوند خراسانى، كفایة‏الاصول، چاپ اسلامیه، 1368، ج 1، ص‏57، بحث استعمال لفظ در بیش‏تر از یك معنى.

24- محمدحسین اصفهانى، نهایة‏الدرایة، چاپ قدیم، ج 1، ص‏67

25- حبیب‏الله رشتى، بدایع الافكار، چاپ مؤسسه آل‏البیت، ص 171، در «الامر الرابع من المقدمة فى استعمال اللفظ فى المعنى الحقیقى و المجازى‏» متعرض این بحث‏شده است.

26- نهایة‏الافكار، چاپ انتشارات اسلامى، ج 1، ص‏117

27- حسینعلى منتظرى، نهایة‏الاصول، ص‏56، در «استعمال المشترك فى الاكثر من معنى واحد»

28- محسن طباطبائى حكیم، حقایق‏الاصول، قم، مكتبة بصیرتى، 1372، ج‏1، ص‏95

29- ابوالقاسم خوئى، محاضرات فى اصول الفقه، قم، مطبعة صدر، 1410، ج 1، ص‏213

30- مانند نیشابورى در غرائب القرآن، نهاوندى در نفحات الرحمن، شیرازى در تقریب القرآن، مدرسى در من هدى القرآن، صادقى در الفرقان، صدیق حسن‏خان در فتح‏البیان. كلمات ایشان را در «علوم القرآن عندالمفسرین‏»، چاپ مكتبة الاعلام الاسلامى، ج‏3 به ترتیب در ص 85،99 - 101،109 - 112، 104 -107 و 91 بنگرید. صدرالمتالهین نیز در الاسفار الاربعة، چاپ بیروت، داراحیاء التراث العربى، 1981، ج‏7، ص‏37-46 در سه فصل درباره ظاهر و باطن قرآن بحث كرده است

31- محمد بن محمد الغزالى، احیاء علوم الدین، بیروت، دارالمعرفة، ج 1، ص‏289، «الباب الرابع من كتاب القرآن فى فهم القرآن و تفسیره بالراى من غیر نقل‏»32- محمد الآلوسى، روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، 1405، ج 1، ص‏7، مقدمه تفسیر «الفائدة الثانیه‏»

33- ابن تیمیه، التفسیر الكبیر، بیروت، دارالكتب العلمیة، 1408، ج 2، ص‏39 - 41، فصل «ادعاء بعض الطوائف ان للباطن باطنا الى سبعة ابطن‏»

34- همان، ص‏46، فصل «علم الباطن الذى یبطن عن اكثر الناس علمه‏»

35- مؤلف تفسیر مرآة الانوار، ابوالحسن عاملى اصفهانى، از علماى قرن دوازدهم، متوفاى 1140ه است. او از نوادگان دخترى علامه مجلسى; و از اجداد مادرى صاحب جواهررحمه الله است. ر.ك. به: مرآة الانوار ترجمه مؤلف، صفحه د / میرزا حسین نورى طبرسى، مستدرك الوسائل، چاپ قدیم، ج‏3، ص 385، در حاشیه / محمدمحسن معروف به آقا بزرگ طهرانى، الذریعة، ج 20، ص 264، رقم‏2893. ولى ذهبى به اشتباه، او را عبداللطیف گازرانى نامیده است. ر.ك.به: محمدحسین ذهبى، التفسیر و المفسرون، ج 2، ص‏46.

36- محمدحسین ذهبى، همان، ج 2، ص 28

37- عمر بن محمد نسفى كتابى دارد به نام العقائد كه تفتازانى آن را شرح كرده و المختصر نامیده است. ر.ك. به: مقدمه دكتر عبدالرحمن عمیره در كتاب شرح المقاصد تفتازانى، قم، منشورات الشریف رضى، ص 110.

38- جلال الدین سیوطى، پیشین، ج 2، ص 1218 و1219 در نوع 48، فصل «و اما كلام الصوفیة فى التفسیر» به نقل از: تفتازانى در شرح كلام نسفى

39- محمد بن عبدالله زركشى، پیشین، ج 2، ص 154، نوع 41، فصل «فى حاجة المفسر الى الفهم و التبحر فى العلوم‏»

40-41- ابوالحسن عاملى اصفهانى‏رحمه الله، پیشین، ص‏3; ص 12

42- میرزامحمد مشهدى،تفسیر كنز الدقائق، قم،انتشارات‏اسلامى،ج‏1،ص‏22

43- مولى محسن فیض كاشانى، المحجة البیضاء فى تهذیب الاحیاء، قم، انتشارات اسلامى، ج 2، ص 250، باب رابع از كتاب «آداب تلاوة القرآن‏»

44- همو، تفسیر الصافى، بیروت، مؤسسه اعلمى، ج 1، ص 60 و 61

45- سیدهاشم بحرانى، البرهان فى تفسیر القرآن، اسماعیلیان، ج 1، ص 270، ح‏6 / سلیم بن قیس، اسرار آل محمدصلى الله علیه وآله ص 195

46- محمد بن یعقوب كلینى، اصول كافى، تهران، اسلامیه،1363، ج 1، ص 228، كتاب الحجة، باب «انه لم یجمع القرآن كله الا الائمة:» حدیث 2 / محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 92، ص 88، حدیث‏26، به نقل از: محمدبن حسن صفار، بصائر الدرجات، ص‏93

47- على بن بلبان فارسى، الاحسان به ترتیب، صحیح ابن حبان، به ترتیب ابن بلبان، بیروت، دارالكتب العلمیه،1407، ج 1 ص‏146، حدیث 75 / على بن ابى بكر الهیثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالكتب العربى، 1402، ج‏7، ص 152 / الطحاوى، پیشین، ج 4، ص 172 / ابونعیم اصفهانى، حلیة الاولیاء، ج 1، ص 65; این حدیث را با عبارت «ان القرآن انزل على سبعة احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و ان على بن ابى‏طالب عنده علم الظاهر و الباطن‏» آورده است. طبرى در جامع‏البیان، ج 1، ص 12، آن را با عبارت «لكل حرف منها ظهر و بطن‏» و بغوى در معالم التنزیل، ج 1، ص 35، با عبارت «لكل آیة منها ظهر و بطن‏» آورده و ناگفته معلوم است كه اختلاف عبارت‏ها ضررى بر دلالت‏حدیث‏بر مدعا ندارد. زركشى در برهان، ج 2، ص 154، آن را با عبارت «فى صحیح ابن حبان عن ابن مسعود» ذكر و به آن استدلال كرده است.

48- على بن بلبان فارسى، پیشین، ج 1، ص‏16

49- على بن ابى‏بكر هیثمى، پیشین، ج‏7، ص 152

50- روایت اسماعیل بن جابر در بحار الانوار، ج‏93، ص‏3 و 4 / روایتى از امیرالمؤمنین‏علیه‏السلام در الاحتجاج طبرسى، ج 1، ص‏376، در ضمن یك حدیث مفصل / روایت‏حسن در روح المعانى ج 1، ص‏7 و الاتقان فى علوم القرآن، سیوطى، ج 2، ص‏1219 و محاسن التاویل، قاسمى، ج‏1، ص 51 / روایتى از رسول خداصلى الله علیه وآله در احیاء علوم الدین غزالى، ج 1، ص‏289 و المحجة‏البیضاء، فیض كاشانى، ج 2، ص 251 / مرفوعه عبدالرحمن بن عوف، در الاتقان فى علوم القرآن، سیوطى، ج 2، ص‏1219 و فردوس الاخبار، ج‏3، ص 280 / روایت ابو عبید در كنزالعمال، ج 1، ص 550، حدیث 2461 / روایت نقاش در مرآة‏الانوار، ص 5

51- بصائر الدرجات، چاپ قم، 1404، ص‏196، باب‏7، جزء 4، حدیث‏7 و نظیر این روایت در ص‏203 در باب 10 همین جزء نیز آمده است.

52- رجال سند، محمد بن حسین و محمد بن اسماعیل و منصور بن یونس و ابن اذینه و فضیل بن یسار است. محمدبن حسین، محمد بن حسین بن ابى الخطاب است و محمدبن اسماعیل، محمدبن اسماعیل‏بن بزیع است و منصوربن یونس، منصوربن یونس بزرج است و ابن اذینه، عمر بن اذینه است و همه آن‏ها ثقه هستند ر.ك.به:ابوالقاسم خوئى،معجم رجال الحدیث،به‏ترتیب: ج‏15، ص‏290 و291، ص‏89 و95; ج‏18، ص‏353 و 354; ج‏22، ص‏157; ج‏13 ص‏18، ص 335

53- 1- روایت‏حمران بن اعین در معانى الاخبار صدوق، قم، انتشارات اسلامى، 1361، ص‏259، باب «معنى ظهر القرآن و بطنه; 2- كلامى از امیرالمؤمنین‏علیه‏السلام در خطبه هجدهم نهج‏البلاغه با ترجمه فیض‏الاسلام، ص 74 و نهج‏البلاغه صبحى صالح، ص 61 / طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 262;3- روایت‏سكونى در اصول كافى، ج 4، ص 398، كتاب فضل القرآن، حدیث 2; 4- روایت جابر در كتاب المحاسن احمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الاسلامیة، ص 300، كتاب العلل حدیث 5 / تفسیر عیاشى، ج 1، ص 11 و 12، حدیث 2 و 8 / بحارالانوار، ج 92، ص 91، حدیث‏37، و ص 94، حدیث 45 و ص 95، حدیث 48 / وسائل الشیعه، شیخ حر عاملى، ج 18، ص 150، حدیث 74 / مرآة‏الانوار، ص 4، حدیث 1; 5- روایت‏یزید بن الحسین در بحارالانوار، ج 92، ص 380، حدیث 11 به نقل از: محمدبن على بن بابویه، معانى الاخبار، ص 232 و 312. اما چهار روایت اهل تسنن: 1- روایت ابن عباس در روح المعانى، محمود بن عبدالله آلوسى، ج 1، ص‏7 / الاتقان، ج 2، ص 1220 / الدر المنثور، ج 2، ص‏6; 2- روایتى از حضرت على‏علیه‏السلام در ربیع‏الابرار، محمودبن عمر زمخشرى، ج 2، ص 80;3- روایت مرسلى از حضرت رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله; 4- روایت مرسلى از حضرت‏على‏علیه‏السلام كه این دو روایت در تفیسر صافى در مقدمه 4 و 8 از عامه نقل شده است.

54- محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 24، ص 301، حدیث‏7 به نقل از: محمدبن حسن صفار، پیشین، ص‏157 و در اصول كافى، كتاب الحجة، باب «من ادعى الامامة و لیس لها باهل‏»، حدیث‏9 به صورت مضمره، یعنى با تعبیر «سالته‏» آمده است.

55- محمد بن على الصدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 290، كتاب الحج، باب قضاء التفث،حدیث 8; این روایت در معانى الاخبار، ص 340، حدیث 10، و فروع كافى، ج 4، ص‏549، با اضافه‏اى در صدر حدیث آمده است

56- سند این روایت در معانى الاخبار و فروع كافى مشتمل بر سهل بن زیاد است، ولى در من لا یحضره الفقیه، به اسناد صدوق به عبدالله بن سنان نقل شده و طریق صدوق به عبدالله بن سنان صحیح اعلایى است; زیرا صدوق در شرح مشیخه فقیه فرموده است: «ما كان فیه من عبدالله بن سنان فقد رویته من ابى رضى‏الله عنه عن عبدالله بن عفر الحمیرى عن ایوب بن نوح عن محمد بن ابى عمیر عن عبدالله بن سنان و هو الذى ذكر عند الصادق‏علیه‏السلام فقال: اما انه یزید على السن خیرا.» كسانى كه با رجال آگاهى دارند، مى‏دانند كه همه این افراد امامى و عادل هستند و توفیق همه آن‏ها به علوم با شهادت عدلین است.

57- 1- روایت ابولبید بحرانى در بحارالانوار، ج 92، ص 90، ح 34 / احمدبن محمد برقى المحاسن، ص 270، حدیث 360; 2- روایت ابوحمزه در نورالثقلین، عبد على بن جمعه حویزى، ج 1، ص 595، ح 65;3- روایت جعفر بن محمد فزارى در بحارالانوار، ج 35، ص 348، حدیث 28 / فرات كوفى، تفسیر فرات الكوفى، چاپ 1410، ص 121، حدیث‏129; 4- روایت ابو حمزه ثمالى در تفسیر فرات الكوفى، ص 441; 5- روایت‏یعقوب بن جعفر در اصول كافى، ج 1، ص 478، كتاب الحجة باب «مولد ابى الحسن موسى بن جعفرعلیهماالسلام‏»، حدیث 4;6- روایت محمد بن عماره در معانى الاخبار، ص 28، حدیث‏6;7- مرسل عیاشى در تفسیر عیاشى، ج 2، ص‏123، حدیث‏23 / نورالثقلین، ج 2، ص 305، حدیث 71; 8- مرسل دیگرى از عیاشى در بحارالانوار، ج‏23، ص 204، حدیث 51;9- روایت دیگرى از ابوحمزه در بحارالانوار، ج‏23، ص‏206، حدیث 1

58- معانى الاخبار، ص‏3، حدیث 1، باب «معنى بسم‏الله الرحمن الرحیم‏»; رجال سند این حدیث غیر از قاسم بن یحیى توثیق خاص دارند و او نیز از رجال كامل الزیارات و مشمول توثیق عام ابن قولویه است

59- محمدبن یعقوب كلینى، پیشین، چاپ آخوندى، ج 1، ص 340، كتاب الحجه، باب «فى الغیبة‏»، حدیث 14

60- معانى الاخبار، ص‏3، حدیث 2، ص‏7 حدیث وهب‏بن وهب قرشى و ص 15; ح‏7، ص 22، باب «معنى الحروف المقطعة‏»، ح 1، ص‏23، ح 2; ص 24، ح 4; ص 28، ح 5 / اصول كافى، كتاب فضل القرآن، حدیث 1 / نورالثقلین، ج 2، ص 390، ح 190; ص 391، ح 194; ج 5، ص 191، ح‏17; ص 585، ح 4; ص‏586، ح 5 / صدوق، كتاب التوحید، ص 88 / محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 24، ص‏309، ح 12; ج 92، ص 82، ح 12 و ص‏376، ح 4 و6 و ص 381، ح‏13 و ص‏383، ح‏23

61- بحارالانوار، ج 92، ص 104، 105،106 به نقل از: محمد بن حسن بن زیاد، شفاء الصدور (تفسیر نقاش) و كتاب ابو عمر محمد بن عبدالواحد

62- بحارالانوار، ج 92، ص‏103، ح 82 / احیاء العلوم، ج 1، ص‏289، الباب الرابع من كتاب «آداب تلاوة القرآن‏» / جلال الدین سیوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص‏1223

63- بحارالانوار، ج 92، ص 104، به نقل از: ابوحامد غزالى، بیان العلم اللدنى فى وصف مولانا على بن ابى‏طالب‏علیه‏السلام

64- بحارالانوار، ج 92، ص 95، ح‏49 / محمدبن مسعود عیاشى، تفسیر عیاشى، ج 1، ص 12، ح‏9 / البرهان فى علوم القرآن ، ج‏1، ص 20، ح‏13

65- بصائر الدرجات، ص 125، جزء 4، باب‏7، ح‏6 / بحارالانوار، ج 92، ص‏97، ح‏63 / تفسیر عیاشى، ج 1، ص 12، ح 10; در تفسیر صافى، ج 1، مقدمه ششم، حاشیه صفحه‏37، نیز توضیحى براى معناى این حدیث از مرحوم فیض نقل شده است.

66- الاتقان فى‏علوم‏القرآن، ج‏2، ص‏1220 / البرهان فى علوم القرآن، ج‏2، ص‏154

67- بحارالانوار، ج 92، ص 98، ح 65 / وسائل الشیعه، ج 18، ص 145، ح 50 به جاى سبعة احرف، «سبعة اوجه‏» نقل شده است.

68- معانى الاخبار، ص‏29، باب «معنى العرش و الكرسى‏»، ح 1

69- شیخ حر عاملى، پیشین، (20 جلدى)، ج 18، ص‏143، ح 44 / احمدبن على، الاحتجاج، ج 1، ص‏376

70- بحارالانوار، ج 92، ص‏103 / مولى محسن فیض كاشانى، تفسیر صافى، ج 1، ص‏29 آن را از اهل تسنن نقل كرده است.

71- از كلام احمد بن على بن ابى‏طالب طبرسى; در مقدمه الاحتجاج استفاده مى‏شود كه همه روایات احتجاج مسند بوده و ایشان به دلیل اجماعى بودن آن روایات یا موافقت آن‏ها با دلیل عقل و یا اشتهارشان در كتاب‏هاى شیعه و سنى، ذكر سند را لازم ندانسته و بى‏سند آورده است; تنها روایات تفسیرمنسوب به‏امام‏حسن عسكرى‏علیه‏السلام را كه در حد اشتهار سایر روایات نبوده با سندذكر كرده است.ر.ك.به: مقدمه احتجاج، ج‏1، ص 4.

72- عنوان موثقه اشاره به ثقه بودن رجال سند حدیث دارد; زیرا كلینى از ابوعلى اشعرى روایت كرده و ابوعلى همان احمد بن ادریس بن احمد اشعرى است كه شیخ و نجاشى و علامه و ابن شهر آشوب او را توثیق كرده‏اند. (ر.ك.به: معجم رجال الحدیث، ج 21، ص 244 -247 و ج 2، ص 41، 42 / ابوطالب تجلیل تبریزى، معجم الثقات، ص‏6 و7، رقم 34) ابوعلى از محمد بن عبدالجبار نیز روایت كرده است و او را شیخ و علامه توثیق كرده‏اند. (ر.ك.به: معجم الثقات، ص 110، رقم 734) او از صفوان، كه صفوان بن یحیى است، روایت كرده است (ر.ك.به: معجم رجال الحدیث، ج‏9، ص‏119، 131،133) كه شیخ و نجاشى و كشى او را توثیق كرده‏اند. (ر.ك.به: معجم رجال الحدیث، ج‏9، ص‏123 -127، رقم 5922 / معجم الثقات، ص 65 رقم 425)، او از اسحق بن عمار كه اسحق بن عمار ساباطى است روایت كرده است (ر.ك.به: معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 61 و63) كه شیخ درباره‏اش گفته است: «كان فطحیا الا انه ثقة.» (ر.ك.به: محمد بن حسن طوسى، الفهرست، ص 54، رقم 52) او از ابوبصیر روایت كرده و ابو بصیر یا یحیى بن قاسم اسدى است كه نجاشى او را توثیق كرده و یا لیث‏بن بخترى است كه كشى درباره‏اش فرموده: «اجمعت العصابة على تصدیق قوله على قول بعض.» و علامه نیز بر قبول روایت او اعتماد كرده است (ر.ك.به: معجم الثقات، ص 134، رقم 914 و ص 131، رقم 892 و ص 98، رقم 658.)

73- اصول كافى، كتاب «فضل القرآن‏»، باب النوادر، حدیث 4

74- حاكم حسكانى، شواهد التنزیل، چاپ بیروت، ج 1، ص 44، حدیث 58 / بحارالانوار، ج 24، ص 305، ح 1 و 2 این روایت را با اندك تفاوتى در متن، از كنزالفوائد به نقل از ابن عباس واز تفسیر فرات ازابن نباته ذكر كرده است.

75- اصول كافى، كتاب «فضل القرآن‏»، باب النوادر، حدیث 2 / بصائر الدرجات، چاپ قم، 1404، ص 121، «نادر من الباب‏»، حدیث 2 / بحارالانوار، ج 92، ص 114، حدیث 1; ص 115، حدیث 4، ج 24; ص 305، حدیث 1; ج 35، ص‏356، حدیث‏6; ص‏359، حدیث 11 / شواهد التنزیل، ج 1، ص‏43، حدیث 75 / ابن مغازلى، مناقب، ص 328، حدیث 375; قابل توجه است كه این دو كتاب اخیر از كتاب‏هاى اهل تسنن است.

76- مولى محمدفیض كاشانى، تفسیر صافى، ج 1، ص‏23، مقدمه سوم

77- محمدباقر مجلسى، مرآة‏العقول، ج‏12، ص‏517

78- ابوالحسن عاملى، تفسیر مرآة‏الانوار و مشكوة‏الاسرار، مقدمه، ص‏3

79- كفایة الاصول قم، انتشارات اسلامى، ص 55: «ان الاخبار الدالة على ان للقرآن بطونا سبعة او سبعین‏» به نقل از: بحارالانوار، ج 92، ص 78 - 10 باب 8، «من ابواب كتاب القرآن‏».

80- سید محمدحسین طباطبائى، قرآن در اسلام، ص 35 و36

81- تفسیرصافى، بیروت، مؤسسة الاعلمى، ج 1، ص‏59: «و روت العامة ایضا عن النبى(ص) ان القرآن انزل على سبعة احرف لكل آیة منها ظهر و بطن و لكل حرف حد و مطلع.» و فى روایة اخرى: «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة ابطن.»

82- مرآة‏الانوار و مشكوة الاسرار، ص‏6 و 5، مقدمه

83- حافظ ابونعیم، حلیة‏الاولیاء، ج 1، ص 65: «حدثنا ابوالقاسم نذیر بن جناح القاضى ثنا اسحق بن محمد بن مروان ثنا ابى ثنا عباس بن عبیدالله ثنا غالب بن عثمان الهمدانى - ابومالك - عن عبیدة عن شقیق عن عبدالله بن مسعود، قال: «ان القرآن انزل على سبعة احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و ان على بن ابى‏طالب عنده علم الظاهر و الباطن.» ذكر روایت‏براى توجه دادن به تفاوت متن روایت در حلیة و مرآة است.

84- صدوق، الخصال، با مقدمه و ترجمه سید احمد فهرى، ص‏403، باب السبعة، ث‏43: «حدثنا محمد بن الحسن بن احمدبن الولید - رضى‏الله عنه - قال حدثنا محمدبن الحسن الصفار عن العباس بن معروف عن محمد بن یحیى الصیر فى عن حمادبن عثمان قال...»

85- بصائر الدرجات، ص‏196، جزء چهارم، باب هفتم، ث 8: «حدثنا الفضل عن موسى بن القاسم عن ابان عن ابن ابى عمیر او غیره عن جمیل بن دراج عن رزارة عن ابى‏جعفر(ع) قال: «تفسیر القرآن على سبعة احرف...»

86- بصائر الدرجات، ص 195، همان باب، ث‏6

87- الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 145 تا146، نوع شانزدهم، مساله سوم

88- البیان فى تفسیر القرآن، ص 211، پایان بحث «هل نزل القرآن على سبعة احرف‏»

89- بصائر الدرجات، ص‏216، جزء 4، ب‏7، ث 8 / بحارالانوار، ج 92، ص 98، ث 65 / وسائل الشیعه، ج 18، ص 145، ث 50

90- جافظ نورالدین هیثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج‏7، ص 152: «و عن عبدالله - یعنى ابن مسعود - ان النبى(ص) قال: «انزل القرآن على سبعة احرف لكل آیة منها ظهر و بطن...» رواه البزار و ابویعلى فى الكبیر و فى روایة عنده: «لكل حرف منها بطن و ظهر» و الطبرانى فى الاوسط باختصار آخره و رجال احدهما ثقات.


فصلنامه معرفت شماره 26





امام خميني

چكيده

حديث «نزول قرآن بر هفت‏حرف‏» تفسيرهاى فراوانى پيدا كرده است. به‏نظر مى‏رسد، بديعترين تفسير از آن حضرت امام خمينى است. وى احتمال‏داده است كه مراد از آن، مراتب هفتگانه نزول قرآن باشد كه عبارتند از:حضرت علميه، حضرت اعيان، حضرت اقلام، حضرت الواح، حضرت‏مثال، حس مشترك و شهادت مطلقه.

 

1. مقدمه

در روايات فريقين آمده است كه «قرآن بر هفت‏حرف نازل شده است‏»[1].عليرغم آنكه تاكنون به منظور تبيين مفاد اين حديث‏حدود چهل قول اظهار شده‏است [2]، لكن همچنان در خور بحث و تبيين به نظر مى‏رسد. مهمترين نظرى كه دراين زمينه ارايه شده، اين است كه اين حديث ناظر به الفاظ قرآن نيست; بلكه ناظر به‏محتواى قرآن است. برخى هفت‏حرف را به معناى هفت‏بطن قرآن گرفته‏اند [3].حضرت امام خمينى نيز بر همين نظر است; اما تبيينى كه ايشان ارايه كرده، بديع به‏نظر مى‏آيد. در اين مقاله سعى مى‏شود، نظر بديع وى بررسى گردد.

2. مهمترين اقوال در هفت‏حرف

برخى از مهمترين اقوالى كه در تبيين اين حديث اظهار شده [4]، به شرحى است كه‏در پى مى‏آيد.

الف. اختلاف لهجات: برخى مقصود از هفت‏حرف را لهجاتى دانسته‏اند كه درميان عربها رايج‏بوده است; براى مثال بعضى حرف «ق‏» را «كاف‏» و برخى «همزه‏»تلفظ مى‏كردند. اينان بر اين نظرند كه قرآن به تمامى لهجات نازل شده تا مردم تمام‏قبايل بتوانند قرآن را بخوانند.

ب. اختلاف الفاظ: بعضى مى‏پندارند كه مقصود از اين حديث آن است كه قرآن‏به الفاظ مختلف، ولى در معنا نزديك به هم مانند عجل، اسرع و اسع نازل شده است.

ج. اختلاف معانى: برخى گويند: مراد از هفت‏حرف، معانى مختلفى مانند زجر،امر، حلال، حرام، محكم، متشابه، امثال، ترغيب، ترهيب، جدل، قصص، مثل و نظايرآنهاست.

برخى هفت‏حرف را به معناى هفت‏بطن قرآن گرفته‏اند. حضرت امام خمينى نيز بر همين نظر است; اما تبيينى كه ايشان ارايه كرده، بديع به‏نظر مى‏آيد. در اين مقاله سعى مى‏شود، نظر بديع وى بررسى گردد.

د. بطون هفتگانه: چنانكه آمد، بعضى هفت‏حرف را ناظر به بطون قرآن‏دانسته‏اند.

هريك از اقوال، كاستيها و ابهاماتى دارد كه در اين مجال فرصت‏بحث از آنهانيست[5] و تنها قولى كه مى‏تواند مورد قبول باشد، اين است كه قرآن داراى هفت‏بطن است .

3. نظريه حضرت امام درباره هفت‏حرف

امام خمينى «قدس سره‏» در تبيين «سبعة احرف‏» نظريه نوين و عارفانه‏اى را اظهارداشته است. او معتقد است: اصل قرآن امرى پيچيده و مرموز است; به طورى كه بايدگفت: فهم واقعى و كامل آن تنها براى ائمه معصومين ميسور است[6].

قرآن به منظور آنكه براى بشر قابل فهم شود، از مقام غيب تنزل يافته است. تنزل‏آن در هفت مرتبه صورت گرفته است و قرآن موجود نازله هفتم آن است[7].

حضرت امام گاهى از اين هفت مرتبه به هفت‏بطن تعبير مى‏كند [8] و اين با اشاره‏به اين روايت نبوى است كه فرموده است: «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة‏ابطن‏»[9]; (براى قرآن، ظاهر و باطنى است و براى باطن هم تا هفت‏بطن وجود دارد).

از نظر حضرت امام خمينى، اصل قرآن، قبل از تنزل، از مقوله ماديات، اعراض والفاظ و به عبارت ديگر از مقوله سمع و بصر نبوده و پس از تنزل به مقوله مسموعات‏و الفاظ درآمده‏است [10].

امام خمينى علاوه بر آنكه قرآن را داراى مراتب تنزل از بالا به پايين مى‏شمارد،اعتقاد دارد كه آن مراتب، به تعداد حضرت اقلام، (3) حضرت‏الواح، (4) حضرت مثال، (5) حس مشترك (6) و شهادت مطلقه (7) .

حضرت امام در اين زمينه گويد:

«[جبرئيل] آن لطيفه الهيه را تنزل داده و صاحب وحى در هر نشئه از نشئات، به‏طورى ادرك و مشاهده نموده است: در حضرت علميه به طورى، و در حضرت اعيان‏به طورى، در حضرت اقلام به طورى، و در حضرات الواح به طورى و در حضرت‏مثال به طورى، و در حس مشترك به طورى، و در شهادت مطلقه به طورى، و اين‏هفت مرتبه از تنزل است كه شايد نزول قرآن بر «سبعه احرف‏» اشاره به اين معنى‏باشد»[22].

سپس مى‏افزايد:

و اين معنا منافات ندارد با آنچه فرمايد: «قرآن واحد من عند واحد» چنانچه معلوم‏است‏»[23].

حاصل مطلب آنكه امام نخستين مرتبه قرآن را حضرت علميه مى‏داند كه همان‏مرتبه الوهيت و مربوط به علم ذاتى خداوند است.

مرتبه دوم، مرتبه اعيان است كه همان مرتبه حقايق ممكنات است و از آن به اعيان‏ثابته اشياء نيز تعبير شده است و حكماء كليات را ماهيات و حقايق ثابت، و جزئيات‏آنها را هويات مى‏نامند و ماهيات آنها عبارت از صور كليه همان اعيان ثابته است[24].

مرتبه سوم، حضرت اقلام است كه همان علم تفصيلى يا عقل اول است كه از آن به‏قلم تعبير شده است و عقول را از آن جهت كه واسطه فيض صور علمى بر نفوس كلى‏و موجب وجود آنها هستند، قلم گويند.

مرتبه چهارم، حضرت الواح است كه همان محل ارتسام صور اشياء است. يعنى‏همان طور كه به واسطه قلم در لوح و صحيفه حسى، نقوش حسى ترسيم مى‏شود، ازعالم عقل نيز صور معلوم و مضبوط به صورت كلى در نفوس كلى مرتسم مى‏شود.

مرتبه پنجم، حضرت مثال است. اين مرتبه همان عالم خيال است. براى هر نوع‏موجودى صورتى خيالى و در معرض فناء است و به آن مثال مى‏گويند.

مرتبه ششم كه حس مشترك است، قلب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است در اين مرحله قرآن ازعالم مثال بر قلب آن حضرت متجلى شده است.

هفتمين مرتبه و آخرين و پايين‏ترين مرتبه نزول قرآن شهادت مطلق است.مقصود از آن همان الفاظ قرآن است كه مربوط به عالم ماديات و اجسام است‏از نظر حضرت امام، واسطه نزول در تنزل قرآن تا به پايين‏ترين مرحله، جبرئيل‏امين است. او قرآن را از آن حقيقت غيبى و سرير قدسى به مراحل پايين تر تنزل داده‏و گاهى در قالب يكى از مراتب ظاهر مى‏شده است. وى گويد: «در اين مقام گاه شودكه آن حقيقت غيبيه و سريره قدسيه كه حضرت علميه و اقلام و الواح عاليه مشهودشده از طريق غيب نفس وسر روح شريف او به توسط ملك وحى كه حضرت‏جبرئيل است، تنزل كند، در قلب مبارك او و گاهى جبرئيل «تمثل مثالى‏» پيدا كند درحضرت مثال براى او و گاهى تمثل ملكى پيدا كند و از ممكن غيب به توسط آن‏حقيقت تا مشهد عالم شهادت، ظهور پيدا كند و آن لطيفه الهيه را تنزل دهد»[25].

برداشت‏حضرت امام خمينى در مورد مراتب هفتگانه تنزل قرآن و انطباق آن برحديث‏سبعة احرف، برداشتى لطيف و عرفانى است كه براى اهل ذوق و قابل فهم‏است. اما برابر آنچه از روايات بر مى‏آيد، حروف و بطون قرآن از سنخ معانى است ومى‏توان آنها را براى مردم بيان كرد و لذا براى آنان قابل فهم است.

امام نخستين مرتبه قرآن را حضرت علميه مى‏داند كه همان‏مرتبه الوهيت و مربوط به علم ذاتى خداوند است.

امام صادق عليه السلام فرمود:«ان القران نزل على سبعة احرف و ادنى للامام ان يفتى على‏سبعة وجوه‏»[26]; (قرآن بر هفت‏حرف نازل شده است و امام دست كم مى‏تواند برهفت وجه فتوى دهد).

و امام باقرعليه السلام فرمود: «تفسير القرآن على سبعة احرف، منه ما كان و منه مالم يكن بعدذلك تعرفه الائمه‏»[27]; (تفسير قرآن بر هفت‏حرف است. برخى از آن تحقق يافته وبرخى از آن تحقق نيافته است و ائمه بر آن آگاهند).

شخصى نزد امام باقر عليه السلام آمد و از تفسير آيه‏اى سؤال نمود و امام به وى پاسخ داد.هنگامى كه آن فرد از مجلس بيرون رفت، حضرت به راوى فرمود: «هذا تفسيرها فى‏ظهرالقرآن، افلا اخبرك بتفسيرها فى بطن القرآن؟ قلت: وللقرآن بطن و ظهر؟ فقال‏عليه السلام: نعم‏ان لكتاب الله ظاهرا و باطنا و معانى‏»[28]. (اين تفسير مربوط به ظاهر قرآن است ، آيانمى‏خواهى از تفسير باطنى آن تو را خبر دهم؟ ،گفتم: مگر قرآن داراى ظاهر و باطن‏است؟ حضرت فرمود: آرى، كتاب خدا داراى ظاهر و باطن و معانى است).

4. نتيجه

براى حديث نزول قرآن بر هفت‏حرف معانى متعددى اظهار شده است. در ميان‏اين معانى بديعترين معنا از آن حضرت امام خمينى است. او با بينشى عرفانى خوداحتمال داده است كه مراد از هفت‏حرف مراتب هفتگانه قرآن از مرحله غيب تامرحله شهادت باشد.

1) حضرت علميه: مقصود از آن مرتبه الوهيت و غيب الغيوب است[11].

2) حضرت اعيان: سيد شريف گويد: اعيان ثابته در كلمات عرفاء به معناى حقايق ممكنات است در علم‏حق تعالى و به عبارت ديگر صور ممكنات را در علم حق تعالى كه حقايق موجودات است، اعيان ثابته‏گويند[12]. قيصرى مى‏گويد: حكماء كليات را ماهيات حقايق و جزئيات آنها را هويات نامند و بنابراين‏ماهيات عبارت از صور كليه اسمائيه‏اند كه متعين در حضرت علميه و به واسطه فيض اقدس، اعيان ثابته‏و استعدادات اصلى آنها در علم حاصل مى‏شوند[13].

3) سيد شريف مى‏گويد: قلم، علم تفصيلى است و قلم اعلى، عقل اول است [14] صدرالدين نيز مى‏گويد:ذات بارى تعالى ابتداء جوهر مجرد قدسى را آفريد و به توسط او جوهر قدسى ديگرى آفريد وهمين‏گونه بطور مرتب در كمال و شرف و بالجمله هريك از عقول طوليه علت وجود موجود عقلى ونفسى ديگر است. و از اين جهت از هريك از عقول مجرده طوليه و نفوس و افلاك مى‏توان تعبير به قلم‏كرد و قلم اول كه عقل اول است، ملك مقرب عقلى و قلم اعلى است و بالجمله عقول را به اعتبار آن كه‏واسطه در فيضان صور علميه اند بر نفوس كليه فلكيه و موجب وجود آنها هستند، قلم گويند[15].

4) لوح در لغت‏به معنى صحيفه است كه قابل ترسيم صور و كتابت در آن باشد و صحيفه نفس را لوح گويندكه محل ارتسام صور اشياء است و نفوس سماوى را نيز لوح گويند كه محل ارتسام تمام صورت كلى‏موجودات عالم سفلى است[16]. لوح نورالهى كه همه موجودات در آن منطبع و نقش بسته‏اند[17].

5) مقصود از آن عالم خيال است، براى موجودات عالم جسمانى. براى هر نوعى صورتى است عقلانى كه‏در معرض فناو زوال است. ميان ملك و ملكوت برزخى است كه آن را عالم مثال اشياء مادى گويند[18].

6) حس مشترك به نزد حكماء قوه‏اى است كه صور جزئيات در آن مرتسم مى‏شود و از آن به لوح نفس هم‏ياد مى‏شود[19] . صدرا گويد: حس مشترك عبارت از قوت نفسانيه است كه استعداد حصول آن را درمقدم دماغ است و صور محسوسات ظاهرى همه، ابتداء بدان رسد[20].

7) شهادت مطلقه: مقصود از آن عالم اجسام است و بر آن مرتبت‏حس نيز اطلاق شده و عالم ناسوت هم‏ناميده‏اند. عالم شهادت، جهان جسمانى و ماديات و زمانيات است[21].

 

منابع:

1. ر.ك: ابوعبدالله محمدبن اسماعيل بخارى صحيح بخارى، دارالفكر، بيروت بى‏تا، ج 6 ، ص 228. ومحمدبن مسلم، صحيح مسلم، داراحياء التراث، بيروت، 1374، ج‏2، ص 202 و محمدبن على بن حسين،خصال صدوق، تصحيح على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، تهران، 1389، ج 2 ص 10.

2. ر. ك: بدرالدين زركشى، البرهان فى علوم القرآن، دارالجيل، بيروت، 1408 ه ، ج‏1 ص 212 و جلال‏الدين‏سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، جلال‏الدين سيوطى، منشورات رضى، طبع دوم 1367 ه ش ، ج اول ص‏164.

3. ر. ك . ابوالقاسم خوئى، البيان فى تفسير القرآن، المطبعه العلميه قم - الطبعه الثالثه، 1394 ه ق. ص 193 وفضل بن حسن طبرسى، مجمع السان فى تفسير القرآن، مؤسسه الاعلمى، بيروت 1415 ه ق - الطبعة‏الاولى، ج اول، مقدمه، فن دوم، ص 39 و فيض كاشانى، تفسير الصافى، منشورات المكتبة‏الاسلاميه-طهران، 1393 ه ق. مقدمه چهارم - ص 18

4. ر.ك: ابوالقاسم خوئى، پيشين ص 178 و زركشى، پيشين 1/213 .

5. ر. ك: نگارنده: نزول قرآن بر هفت‏حرف. رساله دكترى، دانشگاه تهران، 1377.

6. ر. ك: امام خمينى، صحيفه نور. مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1365. ج 18 ص 16.

7. ر. ك. همان ج 17، ص 251

8. ر. ك. امام خمينى، تفسير سوره حمد، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، چاپ چهارم. خرداد 1378.تهران. ص 136 و همو: صحيفه نور، ج 20 ص 28 و ج‏17، ص 251.

9. ر. ك فيض كاشانى، پيشين، مقدمه چهارم.

10. ر. ك. امام خمينى، تفسير سوره حمد، پيشين . ص 139.

11. سيدجعفر سجادى، فرهنگ علوم عقلى ، شامل اصطلاحات فلسفى، كلامى، منطقى، انتشارات انجمن‏اسلامى حكمت و فلسفه ايران. 1361 ص 228.

12. ر. ك: همان قبلى ص 79.

13. ر. ك: سيد جلال آشتيانى، شرح مقدمه قيصرى بر فصوص دفتر تبليغات حوزه قم 1370 ص 333. الفصل‏الثالث فى الاعيان الثابته.

14. ر. ك: سيد جعفر سجادى، پيشين ص 470. و محمدعلى تهانوى موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم. مكتبة لبنان ناشرون. الطبعة الاولى 1996. ج 2 ص‏1340.

15. ر. ك: صدرالدين شيرازى الحكمة‏المتعاليه فى الاسفار الاربعه. دارالاحياء التراث بيروت . 1410 ج 6 ص‏293. فصل سيزدهم مراتب علم.

16. ر. ك: سيد جعفر سجادى، پيشين ص 56.

17. ر. ك به محمدعلى تهانوى، پيشين 2/1416

18. ر. ك . ت سيد جعفر سجادى ، پيشين ص 525.

19. ر. ك محمدعلى تهانوى، ج 1 ص 664.

20. ر. ك. سيد جعفر سجادى، پيشين ص 224.

21. ر. ك سيد جعفر سجادى، پيشين ص 347.

22. ر. ك. امام خمينى، آداب الصلاة مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى. بهار 1372، چاپ دوم، ص 323، بااندكى تصرف.

23. همان.

24. ر.ك. سيدجلال آشتيانى: پيشين ص 333.

25. ر. ك. همان ص 323.

26. ر. ك: صدوق خصال، پيشين، ج 2، ص 10.

27. ر. ك: صفار: بصائرالدرجات فى المقامات و فضائل اهل البيت، با تصحيح حاج ميرزا محسن كوچه باغى،1381 ه ق . ص 196.

28. ر. ك: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، پيشين، ج 89، ص 90.





 معنای یوم التغابن چیست و چرا به تغابن نام گذاری شده است؟

«...ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ...»؛[1] آن روز، روز افسوس خوردن است‏. این جمله بخشی از یک آیه قرآن کریم است که در باره روز قیامت بحث می کند. روزی که خداوند تمام مردم را در آن روز جمع می کند، برای پاداش و جزای اعمال نیک و بدشان در دنیا، آن روز، روز تغابن است.

در این که «تغابن» به چه معنا است، و چرا یکی از اسامی قیامت روز تغابن نامیده شده، مفسران با توجه به روایات وارده در تفسیر این آیه، نظریاتی ارائه نموده اند. پیش از بیان آرای مفسران در این باره، تبیین معنای تغابن ضروری به نظر می رسد.

«غبن» به معنای زیان وارد کردن بر کسی در معامله، فریفتن، زیان دیدن در خرید و فروش، افسوس، و دریغ است.[2] 

واژه «تغابن» باب تفاعل[3] از مصدر «غبن» به این معنا است که انسان با کسى که با او معامله مى ‏کند از راهى که او متوجه نشود، کلاه سر او بگذارد.

به عنوان مثال اگر چیزی مى ‏خرد پول کمترى بدهد، و اگر مى ‏فروشد پول بیشترى بگیرد.

منظور از «یوم التغابن» که در قرآن آمده، روز قیامت است؛ چون در آن روز براى همه مردم کشف مى ‏شود که در معامله ‏اى که آیات قرآن[4] بدان اشاره نموده، مغبون شده‏اند، در روز قیامت براى همه این معامله ‏گران کشف مى‏ شود که مغبون شده‏اند، آن کس که معامله نکرده مى ‏فهمد که از معامله نکردن مغبون شده، و آن کس که در معامله ‏اش بهاى اندک دنیا به دست آورده مى ‏فهمد که از معامله کردنش مغبون شده، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود.[5]

با توجه به این معنا از «غبن»، نظر برخی از مفسران را در فلسفه نام گذاری قیامت به روز غبن، مرور می کنیم.

یک. غبن در آیه مورد اشاره، استعاره از تاجرى است که در معاملات خود زیان کرده، و علاوه بر آن که سودى عایدش نشده، ضرر هم کرده و سرمایه خود را تلف نموده است.

چنین است حال کفّار و اشقیا در قیامت که سرمایه عمرى که می توانستند با آن کمالات و فیوضات تمام عوالم وجود را به دست آورند، بیهوده تلف نموده و در قیامت مثل تاجر ورشکسته به حسرت و ندامت مبتلا می گردند.[6]

هنگامی که اولین و آخرین از سلسله بشر در صحنه قیامت گرد آیند، منادى پروردگار ندا کند برخیزند گروهى از اهل ایمان که آخر شب از بستر برخاسته‏اند براى تهجد، آن گاه گروهى اندک برخیزند و به سوى بهشت روانه شوند

دو. «یوْمُ التَّغابُن» روزی است که اهل جنت، دوزخیان را به زیان اندازند، چنانچه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: «یوم التغابن یوم یغبن اهل الجنة اهل النار»،[7] به این معنا که اهل جنت در بهشت مالک مکانى می شوند که براى دوزخیان در نظر گرفته شده بود اگر مسلمان می شدند، و چون مسلمان نشدند بهشتیان وارد آن جا می شوند و آنها را در حرمان و زیان ابد می اندازند.[8]

به بیان دیگر، روز قیامت هنگامى است که غبن بعض افراد در اثر بعض دیگر است؛ به این که سعداء منازل اشقیا را در بهشت مالک مى‏ شوند و بر عکس؛ کافر خیر و سعادت را ترک نموده و مۆمن حظ و سهم خود را از دنیا ترک نموده و از آخرت سهم خود را از نعمت ها گرفته است، در نتیجه مۆمن غابن و کافر مغبون است.

به بیان سوم، تغابن از باب تفاعل مشتق از غبن است و آن گرفتن شرّ و ترک خیر است، یا گرفتن خیر و ترک شرّ است، و چون کافر سهم خود را از آخرت ترک نموده و حظّ خود را از دنیا گرفته، پس ترک خیر و اخذ شرّ نموده، پس در آن روز غابن و مغبون هر دو ظاهر شوند.[9]

سه. معنای آیه این است: هنگامی که پروردگار همه افراد بشر را از اولین و آخرین در صحنه قیامت گرد هم خواهد آورد، روزى است که غبن هر یک از افراد بشر ظاهر و آشکار می شود که در دنیا اعمال صالحى که به جا آورده چه نتیجه و اجر و ثوابى عائد او شده است و هم چنین کفار که دوره زندگى و فرصت خود را از دست داده فریفته شده، جز خسارت و ضرر و عقوبت همیشگى براى خود آماده ننموده است.

به این معنا که اهل جنت در بهشت مالک مکانى می شوند که براى دوزخیان در نظر گرفته شده بود اگر مسلمان می شدند، و چون مسلمان نشدند بهشتیان وارد آن جا می شوند و آنها را در حرمان و زیان ابد می اندازند

خلاصه مفاد «یوْمُ التَّغابُنِ» آن است که از جمله وقایع روز قیامت آن است که غبن و مغبون بودن هر فردى از اولین و آخرین در آن صحنه آشکار مى ‏شود که در دوره زندگى و نیروها و حرکات اختیارى که به کار برده به نفع و سود خود بوده و یا به ضرر و زیان خود اقدام نموده و جز ضرر و عقوبت کسب ننموده است. و تغابن ظهور غبن هر فردى در هر معامله و هر اقدامى است که در انجام فعل اختیارى به کار برده است. و براى عموم بشر غبن هر فردى آشکار می شود و یا غبن هر یک از افعال براى خصوص فاعل آشکار می شود.[10]

چهار. «ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ»، یعنی اهل سعادت اظهار غبن می کنند که چرا ما بیشتر اعمال صالحه به جا نیاوردیم و ایمان و اخلاق خود را کامل تر نکردیم تا جزاى بیشتر به ما عنایت شود، حتى فقرا آرزو می کنند اى کاش در دنیا احدى یک لقمه نانى یا درهمى به ما نداده بود تا عوض آن را خداوند عطا فرماید، و اهل باطل می گویند اى کاش ایمان آورده بودیم و عمل صالح انجام می دادیم تا از عذاب نجات پیدا می کردیم.[11]

خلاصه این که از اطلاق جمله «ذلِک یَوْمُ التَّغابُنِ» و با استناد به حدیث نبوى - هنگامی که اولین و آخرین از سلسله بشر در صحنه قیامت گرد آیند، منادى پروردگار ندا کند برخیزند گروهى از اهل ایمان که آخر شب از بستر برخاسته‏اند براى تهجد، آن گاه گروهى اندک برخیزند و به سوى بهشت روانه شوند-[12] می توان احتمال داد که جز گروهی از اولیای الاهی، هیچ کس از غبن و حسرت روز جزا ایمن نخواهد بود.

 

پی نوشت ها:

[1] . تغابن، 9.

[2] . فرهنگ معین، واژه «غبن».

[3] . گفتنی است که باب مفاعله و تفاعل در تمام موارد لزوماً بین دو نفر (بین الاثنینی) نیست.

[4] . «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»؛ بعضى از مردم اند که جان خود را در برابر خوشنودی هاى خدا مى ‏فروشند. بقره، 207؛ «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُۆْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ ...»؛ خدا از مۆمنان جانهای شان را خریدارى کرده ...، توبه، 111؛ «الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلًا»؛ آنهایى که با عهد خدا و سوگندهاشان بهاى اندکى به دست مى‏آورند. آل عمران، 77.

[5] . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن، ماده «غبن».

[6] . امین، سیده نصرت، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج ‏12، ص 345- 346، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1361ش.

[7] . شیخ صدوق، معانى الاخبار، ص 156، جامعه مدرسین، قم، 1361ش.

[8] . شریف لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، ج ‏4، ص 491، دفتر نشر داد، تهران، 1373ش.

[9] . طبرسى، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏10، ص 450، ناصر خسرو، تهران، 1372ش.

[10] . حسینى همدانى، سید محمد حسین‏، انوار درخشان، ج ‏16، ص 399- 400، کتابفروشى لطفى، تهران، 1404 ق.‏

[11] . طیب، سید عبد الحسین، أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏13، ص 40، اسلام، تهران، 1378ش.

[12] . کلینی، کافی، ج 2، ص 162، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1365ش.




داستان آشنایی حضرت موسی (علیه السلام) با دختران حضرت شعیب (علیه السلام) و چگونگی ورود او به خانه آن حضرت، بیانگر حیا و عفت دختران شعیب (علیه السلام) و غیرت موسی (علیه السلام) است؛ چیزی که متأسفانه امروز در جامعه‌مان بیش از پیش دارد رنگ می‌بازد! فضیلتی که گویا اندک اندک دارد به فراموشی سپرده می‌شود!

غیرت
عفت و غیرت، دو فضیلت فراموش شده

داستان حضرت موسی (علیه السلام) و دختران حضرت شعیب (علیه السلام) را که به حتم شنیده‌ای ... وقتی موسی (علیه السلام) بدون توشه راه و سفر، با پای پیاده به سوی مَدْین روانه شد و فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه‌روز پیمود، در این مدت غذای او سبزی‌ بود و بر اثر پیاده‌ آبله کرد. وقتی به نزدیک مَدْین رسید، گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دلو، آب می‌ چهارپایان خود را سیراب می، در کنار آن‌ها دو دختر را دید که مراقب گوسفندهای خود هستند و به چاه نزدیک نمی. نزد آن‌ها رفت و گفت: «چرا کنار ایستاده‌‌اید؟ چرا گوسفندهای خود را آب نمی‌‌دهید؟».

دختران گفتند: «پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته‌‌ای است و به جای او ما گوسفندان را می‌‌چرانیم، اکنون بر سر این چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آن‌ها هستیم تا بعد از آن‌ها از چاه آب بکشیم».

در کنار آن چاه، چاه دیگری بود که سنگی بزرگ بر سر آن نهاده بودند که سی یا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسی (علیه السلام) به تنهایی کنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگینی که چند نفر آن را می، به تنهایی از آن چاه آب کشید و گوسفندهای دختران را آب داد؛ سپس از آنجا فاصله گرفت و به زیر سایه‌ و به خدا متوجّه شد و گفت: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَی مِنْ خَیرٍ فَقِیرٌ»؛ «پروردگارا! هر خیر و نیکی به من برسانی، به آن نیازمندم». (1)

دختران به سرعت نزد پدر پیر خود، حضرت شعیب پیامبر (علیه السلام) بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند. شعیب (علیه السلام) یکی از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسی (علیه السلام) فرستاد و گفت: «برو او را به خانه ما دعوت کن، تا مزد کارش را بدهم».

صفورا در حالی‌که با نهایت حیا گام برمی داشت، نزد موسی (علیه السلام) آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ کرد. موسی (علیه السلام) به سوی خانه شعیب (علیه السلام) حرکت کرد.

در مسیر راه، دختر که برای راهنمایی، جلوتر حرکت می کرد، در برابر باد قرار گرفت و باد لباسش را به بالا و پایین حرکت می داد. موسی (علیه السلام) به او گفت: «تو پشت سر من بیا، هرگاه از مسیر راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده؛ زیرا ما پسران یعقوب به پشت سر زنان نگاه نمی‌‌کنیم».

صفورا پشت سر موسی‌ (علیه السلام) آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعیب (علیه السلام) رسیدند. (2)

داستان آشنایی حضرت موسی (علیه السلام) با دختران حضرت شعیب (علیه السلام) و چگونگی ورود او به خانه آن حضرت، بیانگر حیا و عفت دختران شعیب (علیه السلام) و غیرت موسی (علیه السلام) است؛ چیزی که متأسفانه امروز در جامعه‌مان بیش از پیش دارد رنگ می‌بازد! فضیلتی که گویا اندک اندک دارد به فراموشی سپرده می‌شود!

در سخنی از امام صادق (علیه السلام) آمده است: «اِنَّ اللهَ غَیورُ یحبُّ كُلَّ غَیورٍ و لِغیرَتِهِ حَرَّمَ الفَواحِشَ ظاهِرَها و باطِنَها؛ خداوند غیور است و هر غیوری را دوست دارد و به خاطر غیرتش تمام كارهای زشت را اعم از آشكار و پنهان تحریم فرموده است»

عفت

یکی از برجسته‌ترین کمالات زن که در قرآن به طور مکرر به آن پرداخته شده و زنان و مردان را به حفظ این خصلت نیکو ترغیب نموده، پاکدامنی و عفت است که از معیارهایی است که خداوند آن را ذکر نموده تا بتوان با انصاف به آن به کمال واقعی دست یافت. عفت در لغت به معنای خودداری و امتناع، و در اصلاح عبارت است از خودداری از شهوت‌رانی حرام. خداوند پاداش عظیم و مورد مغفرت قرار گرفتن را برای کسانی مقرر فرموده که گوهر عفت خود را از هر نوع آلودگی مصون داشته‌اند: «وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِینَ اللَّهَ كَثِیرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا»؛ «و زنانى كه خدا را فراوان یاد مى‏‌كنند خدا براى [همه] آنان آمرزشى و پاداشى بزرگ فراهم ساخته است». (3)

در سخنی از امام علی (علیه السلام) نیز آمده است: «إذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً أَعَفَّ بَطْنَهُ وَ فَرْجَهُ؛ هنگامی که خداوند خیر و خوبی برای بنده‌اش بخواهد، به او توفیق می‌دهد که در برابر شکم و شهوت‌پرستی عفت پیدا کند». (4)

عفت، یک صفت انسانی و ملکه نفسانی و زینت باطنی است که موجب می‌شود تمام اعمال و حرکات و گفتار و پوشش انسان، عفیفانه و فاقد رذیلت‌های شهواتی و هوس‌مآبانه باشند. بر این اساس قرآن کریم، کتاب بی‌نظیر انسان‌شناسی است که انسان را تفسیر و نیازهای حقیقی او را تشریح می‌کند؛ جلوه‌های عفت زنان را بیان فرموده تا زنان در تشخیص مصادیق آن به اشتباه نیفتند و حرمتشان شکسته نشود و عفت و اخلاق عمومی نیز جریحه‌دار نگردد و ضمن بیان‌های گوناگون تشویقی و هشداری، رعایت آن امور عفیفانه را توصیه و واجب نموده است و آن را مسئول حفظ آرامش و عفاف جامعه دانسته است که البته رعایت و عدم رعایت آن‌ها، به میزان ایمان و معرفت زن بستگی دارد.

غیرت
غیرت

یکی از ارزش‌های مهم اخلاقی که موجب آثار درخشان و سازنده در زندگی انسان می‌شود و باعث کسب عزّت و آبرو و شخصیت ممتاز می‌گردد، خصلت غیرت است. واژه غیرت، در اصل از تغییر و تغیّر گرفته شده و به معنی دفاع شدید از عرض و ناموس، یا مال و کشور و دین است. معمولاً چهره انسان غیور هنگام دفاع، متغیّر و دگرگون می‌گردد و نشانه‌های دفاع جدّی و شدید در چهره‌اش دیده می‌شود. ضد آن، دیاثت و بی‌غیرتی و بی‌تفاوتی و سستی و سهل‌انگاری است که چنین خصلتی، موجب پیامدهای ویرانگر و انحرافات بسیار زشت خواهد شد.

واژه «حمیت» از مادّه «حمی»، به معنی حرارت است و سپس در معنی غضب و سپس به معنی نخوت و تعصب آمیخته با غضب به كار رفته است. (5) این واژه گاه در همین معنی مذموم و گاه در معنی ممدوح و پسندیده به كار می‌رود و اشاره به غیرتِ منطقی و تعصّب در امور مثبت و سازنده است. (6)

این صفت اگر به صورت معتدل در انسان باشد، فضیلتی بزرگ است. به راستی چه فضیلتی از این بالاتر كه انسان را اجازه ندهد بیگانه‌ای به حریم ناموس یا كشور یا دین و آیین او هجوم برد؛ بلكه در مقابل او بایستد و تا سرحد جان دفاع كند.

متأسفانه در دنیای امروز كه ارزش‌های اخلاقی كمرنگ شده و انحرافات اخلاقی خانواده‌هایی را فراگرفته، به ویژه در غرب كه ارتباط زنان و مردان با افراد بیگانه ناپسند شمرده نمی‌شود، این واژه (غیرت) به تدریج به فراموشی سپرده می‌شود و گاه در نظر بعضی، ضدارزش و ناشی از تعصّب كور قلمداد می‌شود و این یك فاجعه عظیم است، در حالی كه بدون غیرت، حمایت و دفاع قوی از ارزش‌ها و افتخارات امكان‌پذیر نیست.

این غیرت خدایی كه سبب دفاع شدید از عِرض و نوامیس و كیان مسلمانان می‌شود، سرمشقی برای همه در مسئله غیرت دینی و ناموسی است و نشان می‌دهد كه در برابر اراذل و اوباش و منافقان كوردل و بیماردلان نباید بی‌تفاوت یا خونسرد بود.

در مسیر راه، دختر که برای راهنمایی، جلوتر حرکت می، در برابر باد قرار گرفت و باد لباسش را به بالا و پایین حرکت می برد. موسی (علیه السلام) به او گفت: «تو پشت سر من بیا، هرگاه از مسیر راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده؛ زیرا ما پسران یعقوب به پشت سر زنان نگاه نمی‌‌کنیم»

قرآن به عنوان غیرت دینی در برابر مزاحمان و منافقان و شایعه‌پراكنان، برخوردی قاطعانه داشته و می‌فرماید: «لَئن لَم ینَتهِ المُنافِقُونَ و الّذین فی قلوبهم مَرَضٌ و الُمُرْجِفُونَ فی المدینة لَنغفرینَّكَ بِهِم ثُمَّ لایجارونَكَ فیها اِلاّ قلیلاً مَلعُونینَ اَینَما ثَقفوا اُخِذُوا و قُتّلِوُا تقتیلاً سُنَّةَ اللهِ فی الّذین خَلَوا مِن قَبلُ و لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ الله تبدیلاً»؛ «اگر منافقان و بیماردلان و آن‌ها كه اخبار دروغ و شایعات بی‌اساس در مدینه پخش می‌كنند، دست از كار خود برندارند، تو را بر ضد آنان می‌شورانیم، سپس جز مدّت كوتاهی نمی‌توانند در كنار تو در این شهر بمانند و از همه جا طرد می‌شوند، و هر جا یافته شوند گرفته خواهند شد و به سختی به قتل خواهند رسید. این سنّت خداوند در اقوام پیشین است، و برای سنّت الهی هیچ‌گونه تغییر نخواهی یافت». (7)

در روایات اسلامی نیز اهمیت بسیار زیادی به مسئله غیرت به عنوان یك فضیلت داد شده و حتّی از خداوند به عنوان غیور (كسی كه بسیار غیرت دارد) یاد شده است. (8)

در سخنی از امام صادق (علیه السلام) آمده است: «اِنَّ اللهَ غَیورُ یحبُّ كُلَّ غَیورٍ و لِغیرَتِهِ حَرَّمَ الفَواحِشَ ظاهِرَها و باطِنَها؛ خداوند غیور است و هر غیوری را دوست دارد و به خاطر غیرتش تمام كارهای زشت را اعم از آشكار و پنهان تحریم فرموده است». (9)

رسول‌خدا (صلی الله علیه وآله) نیز فرموده است: «اَلغَیرَةُ مِنَ الیمانِ وَالمِذاءُ مِنَ النِّفاقِ؛ غیرت از ایمان است و بى‌بند و بارى از نفاق». (10)

 

پی‌نوشت:

1.  قصص: 24.

2. بحارالانوار، ج 13، ص 59.

3. احزاب: 35.

4. غررالحكم، ح 4105.

5. راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ج 1، ص 579.

6. تفسیر نمونه، ج 22، ص 100.

7.  احزاب: 62 – 60.

8. مكارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ص 436.

9.همان.

10.نهج الفصاحه، ح 2045.




قرآن در شأن نزول متوقف نیست ، بنابر این نباید اصحاب فیل تنها عده ای خاص، در زمان خاص را شامل بشود، بلکه هر زمانی می تواند اصحاب فیل داشته باشیم.

فیل

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

أَلَمْ تَرَ كَیْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ

أَلَمْ یَجْعَلْ كَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ

وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ

تَرْمِیهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّیلٍ

فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ

به نام خداوند بخشنده مهربان

آیا (به چشم دل) ندیدى و ندانستى كه پروردگار تو با اصحاب فیل (سپاه ابرهه كه براى تخریب خانه خدا آمده بودند) چگونه رفتار كرد؟

آیا نیرنگ و نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟

و بر سر آنها پرندگانى گروه گروه فرستاد

كه بر آنان سنگ‏هایى (ریز) از جنس سنگ گل مى‏افكندند

پس همه آنها را چون كاه‏هاى خرد و جویده شده قرار داد.(سوره فیل)

 

چه کسانی در برابر استکبار احساس ضعف می کنند؟

سوره مبارکه فیل از جمله سوره هایی است که با سۆال پیش می رود و تا آخر، قدم به قدم مخاطب را پیش می برد تا به مقصود نهایی برسد.

این از روش های یک کلام بلیغ است که با ایجاد سوال ، ذهن مخاطب را درگیر می کند. لذا وقتی جواب را دریافت می کند بهتر در ذهنش باقی می ماند؛ چون در انتظار یافتن پاسخ بوده و تشنه دریافت جواب.

در این سوره مبارکه هم از این روش استفاده شده و هر آیه ایهام آیه قبل خودش را توضیح می دهد.

یکی از مفاهیم مهمی که در سوره فیل بیان می کند این است که گول قدرت فیل و ضعف پرنده و.. را نخورید. اینها جا به جا که بشوند، قدرت هایشان هم جا به جا می شود

آیا ندیدی پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟

اولا: «کاف» خطاب که به کلمه رب اضافه شده ، یک ملاطفتی در کلام مشاهده می شود که می توان نتیجه گرفت که درصدد ایجاد قوت قلب در قلب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و به تبع ایشان مومنین به آن حضرت است.

ثانیا: اصحاب فیل چه کسانی هستند؟

همانطور که می دانید، قرآن در شأن نزول متوقف نیست ، پس نباید اصحاب فیل تنها عده ای خاص، در زمان خاص را شامل بشود، بلکه هر زمانی می تواند اصحاب فیل وجود داشته باشد.

فیل نماد حیوانیه که هیچ چیز جلو دارش نیست (ابر قدرت) این سپاه سوار بر حیواناتی هستند که مطمئن هستند که پیروز می شوند، پیاده نظام، اسب، خانه ها و همه چیز را له می کنند و از بین می برند.

آیا خدا کید ایشان را در بیراهه قرار نداد تا به مقصود خود نرسند؟

سوال پیش می آید که چگونه کید آنها را در بیراهه قرار داد؟

هر موجودی یک وضعیت بالفعل دارد و یک وضعیت بالقوه. هر چیزی یک کارکردی دارد به صورت بالفعل که به طور طبیعی انتظار می رود آن کارکرد از آن اجرا بشود.

در حالیکه در نظام خلقت ممکن است کارکردهای دیگر هم برایش به صورت بالقوه متصور باشد که غیرمعمول هم هست. همین منجر می شود یک پرنده که در حالت عادی قدرت فیل از او بیشتر است کاری کند که فیل را از پا دربیاورد.

جالبه که خدا در برابر این اصحاب فیل ، اژدها علم نکرد. بلکه به وسیله یک سری پرندگان کوچک آنها را از بین برد .

تازه این پرنده های کوچک هم بمب اتم نداشتند ، آنها حتی قلوه سنگ هم پرتاب نکردند ، بلکه به وسیله سنگ های کوچکی فیل ها را نابود کردند و مثل کاه خورده شده ، قرار داد که اشاره به پوشالی بودن قدرت آنها است.

قران در شأن نزول متوقف نیست. پس نباید اصحاب فیل تنها عده ای خاص، در زمان خاص را شامل بشود ، بلکه هر زمانی می تواند اصحاب فیل داشته باشد

گول ظواهر هر امری را نخوریم

یکی از مفاهیم مهمی که در سوره فیل بیان می کند این است که گول قدرت فیل و ضعف پرنده و.. را نخورید. اینها جا به جا که بشوند، قدرت هایشان هم جا به جا می شود.

سوره بیان نمی کند که کید را دفع کردم، می گوید کیدش گم شد یعنی به خودش برگشت.

کید خاصیتش این است که وقتی گم می شود، به خود طرف برمی گردد.

یک جای محاسبه ات اشتباه بشود، به ضرر خودت می شود. کید خاصیتش ضرر است. ضرر که گم بشود ، به خود طرف بر می گردد.

مار می خرید بندازید خانه ی همسایه، گم می شود در خانه ی خودت آن ا پیدا خواهی کرد.

در کید امهال وجود دارد ؛ یک مهلتی می خواهد تا نتیجه اش معلوم بشود.

در سوره ی فیل، انسان کید در تضلیل را می بیند؛ مثلا نقشه کشیده برای یک مومنی، همان می شود قتلگاه خودش.

در همین دنیا کیدش در تضلیل است ، منتها ممکن است طول بکشد تا اثر کند.

ادم قصد براندازی هر مومنی را داشته باشد، خودش برانداخته می شود ؛ همان موقع در تضلیل است.

در همان حدی که کید می کنیم ، نابود می شویم.




قرآن کریم می فرماید: و از نشانه های خدا است آفرینش آسمان ها و زمین و آنچه در آن دو از جنبدگان پراکنده است و او برگرد آوردن آنها،‌ آنگاه که بخواهد توانا و قادر است .
قرآن

از دو دسته از آیات قرآن می توان در مورد پیشرفت و توسعه استفاده کرد:

1. آیاتی که مستقیما دعوت به پیشرفت می کنند و عوامل پیشرفت انسان در دنیا و آخرت را بیان کرده است:

الف. آیاتی که دعوت به آموختن و دانش اندوزی نموده است؛ مانند این آیه: "خدا مقام اهل ایمان و دانشمندان را رفیع می گرداند" [1] .

ب. آیاتی که شرط رسیدن به عزت و پیشرفت در دنیا و آخرت را،‌ عمل صالح، کار و تلاش بیان نموده است [2] .

ج. آیاتی که شرط پیشرفت و غلبه بر کفار را،‌ ایمان و اهل کار بودن و سستی و تنبلی نکردن بیان می دارد [3] .

د. آیاتی که آینده نگری را، شرط رسیدن به پیشرفت، معرفی می کند [4] .

که در مجموع این آیات چند شرط برای پیشرفت دنیا و آخرت انسان ذکر شده است، ایمان، آینده نگری، کار و تلاش( عمل صالح)، علم و دانش.

2. آیاتی که به صورت غیر مستقیم دعوت به پیشرفت می کند؛ مانند آیاتی که به نام اعجاز علمی قرآن یاد می شود که در آن به مسائلی اشاره شده که بشریت به واسطه پیشرفت علوم و اکتشافات جدید می تواند به حقیقت آنها پی ببرد؛ بعضی از این آیات را بیان می کنیم:

الف. قرآن و قانون جاذبه:

قرآن مجید بیش از هزار سال قبل از نیوتن،‌ جاذبه زمین را بیان کرده است و می فرماید: خدا آن کس است که آسمان ها کرات آسمانی را با ستون های نامرئی برافراشت [5]، حدیثی که ذیل همین آیه از امام رضا (علیه السلام) نقل شده حضرت فرمود: آیا خدا نمی گوید بدون ستونی که آن را مشاهده کنید آسمان ها خلق شده اند، راوی می گوید در جواب امام عرض کردم آری، فرمود: بنابراین ستونی وجود دارد اما شما آن را نمی بیننید که قرآن کریم با تعبیر ستون نامرئی از نیروی جاذبه یاد کرده است [6] .

ب. حرکت زمین به دور خود و خورشید:

قرآن کریم هزار سال قبل از گالیله و در زمان حکومت هئیت بطلمیوس بر جهان علمی آن روز، درباره حرکت زمین به دور خورد و خورشید بحث کرده و فرموده است، کوهها را می بینی و چنین می پنداری که آنها ساکن و جامدند در حالی که همچون ابر در حرکت هستند [7] .

قرآن مجید بیش از هزار سال قبل از نیوتن،‌ جاذبه زمین را بیان کرده است و می فرماید: خدا آن کس است که آسمان ها کرات آسمانی را با ستون های نامرئی بر افراشت ، حدیثی که ذیل همین آیه از امام رضا (علیه السلام) نقل شده حضرت فرمود: آیا خدا نمی گوید بدون ستونی که آن را مشاهده کنید آسمان ها خلق شده اند، راوی می گوید در جواب امام عرض کردم آری، فرمود: بنابراین ستونی وجود دارد اما شما آن را نمی بیننید که قرآن کریم با تعبیر ستون نامرئی از نیروی جاذبه یاد کرده است

این آیه با صراحت درباره حرکت کوه ها سخن می گوید در حالی که ما همه آنها را ساکن می پنداریم و تشبیه حرکت آن به حرکت ابرها هم اشاره به سرعت است و هم نرمش و آرامش و بی سر و صدا بودن را بیان می کند و اگر می بینیم به جای (حرکت زمین) تعبیر به (حرکت کوه ها) می کند برای این که عظمت مطلب آشکار شود؛ زیرا مسلم است که کوه ها بدون زمین های اطراف خود حرکتی ندارند و حرکت آنها عین حرکت زمین است [8] .

ج. وجود موجودات زنده در کرات:

با آن که بشر به کمک دانش فضایی، در کره ماه گام گذاشته اما وجود موجودت زنده در کرات آسمانی هنوز از مرحله تئوری نگذشته است و تنها با نشانه های زیادی احتمال می دهند که در بعضی از کرات، موجودات زنده ای از قبیل حیوان و یا انسان یافت شود اما قرآن کریم می فرماید: و از نشانه های خدا است آفرینش آسمان ها و زمین و آنچه در آن دو از جنبدگان پراکنده است و او برگرد آوردن آنها،‌ آنگاه که بخواهد توانا و قادر است. [9]

در جای دیگری می فرماید: تمام آنچه در آسمان ها و زمین وجود دارند در بامدادان و شامگاهان خدا را سجده می کنند [10] که ظهور این دو آیه وجود موجودات زنده در کرات آسمانی است [11] .

د. پیدایش آسمان ها و زمین از گازهای انباشته شده

قرآن کریم در این زمینه می فرماید: خدای متعال سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که بصورت دود بود [12] .

رسر جیمس دانشمند فلک شناس می گوید: ماده کون از گازهایی که در فضا انتشار دارد آغاز گشته و از تراکم این گازها، سدیم (مه رقیق) پدید آمده است.

دکتر گاموف استاد طبیعی دانشگاه واشنگتن می نویسد: جهان در ابتدای پیدایش مملو از گازهایی بود که در هوا پراکنده بوده است این گازها از نظر تراکم و درجه حرارت به حدی است که تصور آن برای ما امکان پذیر نیست. [13]

 

پی نوشت ها:

[1] مجادله، 11.

[2] فاطر، 10.

[3] محمد، 35.

[4] آل عمران، 139.

[5] رعد، 2.

[6] مکارم شیرازی، ناصر، پنجاه درس اصول عقایدی برای جوانان، ص 206 – 207، نسل جوان، 1384 ه ش.

[7] نحل، 88.

[8] مکارم شیرازی، ناصر، پنجاه درس اصول عقایدی برای جوانان، ص 208 – 210.

[9] شوری، 29.

[10] رعد، 15.

[11] موسسه اصول دین، درسهایی از اصول دین، ص 285 – 286، سپهر، بی تا. برای آگاهی بیشتر، نک:   سۆال 718 (سایت: 760)، نمایه: وجود موجودات زنده در کرات دیگر.

[12] فصلت، 11.

[13] بی آزار شیرازی، عبدالکریم، قرآن و طبیعت، ص 20 – 21، انتشارات بعثت




امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی که مرضی به او برسد سوره حمد را در گریبانش هفت مرتبه بخواند پس اگر مرض از بین رفت چه بهتر، و گرنه هفتاد بار بخواند و من ضمانت می کنم که سلامتی یابد. (تفسیرالبرهان ج 1 ص 107)

حمد

در این مقاله به فضیلت های قرائت دو سوره از قرآن کریم اشاره خواهیم کرد:

فضیلت تلاوت سوره مبارکه حمد:

**پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: فضیلت سوره حمد مانند فضیلت حاملان عرش است، هر کس آن را قرائت کند، ثوابی مانند ثواب حاملان عرش به او داده می شود.(مستدرک الوسائل ج 4 ص 330)

**رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: هرکس سوره حمد را قرائت کند خداوند به عدد خواندن تمام کتابهایی که از آسمان نازل شده به او ثواب و پاداش عنایت می فرماید. (الاختصاص ص 39)

**ابن عباس از پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله وسلم» نقل کرده است که: سوره حمد دو سوم قرآن کریم است. (مستدرک الوسائل ج 4 ص 331)

**در روایتی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آمده است: اگر سوره حمد را در یک کفه ی میزان و باقی سوره های قرآن را در کفه ی دیگر قرار دهند، سوره «حمد» هفت برابر سنگین تر است. (مستدرک الوسائل ج 4 ص 330)

**رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم: هر مسلمانی که سوره‌ را قرائت نماید، اجری مانند قرائت دو سوم قرآن به او عطا می شود، و نیز اجری مانند صدقه بر مردان و زنان مومن عنایت می شود. (مجمع البیان ج 1 ص 36)

**ابن کعب می گوید: سوره فاتحه الکتاب را نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم قرائت کردم حضرت فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست در تورات و انجیل و زبور و فرقان، مثل این سوره نازل نشده است و این سوره مادر کتاب و مادر قرآن است و هفت آیه دارد و تقسیم می شود بین خدا و بنده اش، و برای بنده است آنچه که از خدا بخواهد. (مستدرک الوسائل ج 1)

* پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم به جابر فرمود: ای جابر! آیا بهترین سوره را که خدا در قرآن نازل کرده به تو یاد دهم؟ جابر گفت: بلی پدر و مادرم فدای تو باد آن را به من بیاموز. پیامبر سوره حمد را به جابر آموخت و فرمود: ای جابر آیا صفت و عظمت این سوره را برای تو بگویم؟ جابر گفت: بله پدر و مادرم فدای تو باد آن را بیاموز.

حضرت فرمود: سوره حمد هر مرضی به جز مرگ را شفا می دهد. (تفسیرالبرهان ج 1 ص 106)

** امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی که مرضی به او برسد سوره حمد را در گریبانش هفت مرتبه بخواند پس اگر مرض از بین رفت چه بهتر، و گرنه هفتادبار بخواند و من ضمانت می کنم که سلامتی یابد. (تفسیرالبرهان ج 1 ص 107)

 

فضیلت تلاوت سوره مبارکه انسان

در فضیلت تلاوت این سور مباركه چند روایت نقل شده است كه به ذكر سه مورد اكتفا می شود:

الف) در حدیثی از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله آمده است: «مَنْ قَرَأَ سُورَةَ هَلْ أَتَى كَانَ جَزَاۆُهُ عَلَى اللَّهِ جَنَّةً وَ حَرِیراً وَ مَنْ اَدْمَنَ قِرَاءَتَهَا قَوِیَتْ نَفْسَهُ الضَّعِیْفَةُ وَ...؛1 كسی كه سوره «هَلْ اَتَی» را بخواند، پاداش او بر خدای سبحان بهشت و لباسهای بهشتی است و كسی كه به قرائت آن مداومت كند، نفس ضعیف او تقویت می شود».

ب) از امام باقر علیه السلام روایت شده است: «كسی كه سورة «هَلْ اَتَی» را در هر صبح پنجشنبه تلاوت كند، علاوه بر اینكه خدای رحمان چندین حور العین بر او تزویج می نماید، در قیامت نیز با پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله خواهد بود.»2

ج) شخصی به نام «علی بن عمر بن عطار» می گوید: روز سه شنبه محضر امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم، حضرت فرمود: دیروز تو را ندیدم؟ عرض كردم: نخواستم روز دوشنبه مسافرت كنم. امام علیه السلام فرمود: «یَا عَلِیُّ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَقِیَهُ اللَّهُ شَرَّ یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ فَلْیَقْرَأْ فِی أَوَّلِ رَكْعَةٍ مِنْ صَلَاةِ الْغَدَاةِ «هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ»، ثُمَّ قَرَأَ أَبُوالْحَسَنِ علیه السلام: «فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْیَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً»؛ ای علی! هر كه بخواهد كه خدا او را از خطر روز دوشنبه نگه دارد، در ركعت اول نماز صبح سوره «هَلْ اَتَی» بخواند، سپس امام علیه السلام ]برای تأیید مطلب،[ آیه یازدهم همان سوره را قرائت كرد.»3

البته منظور از «ذلك الیوم» در آیه مذكور، روز قیامت است و تطبیق آن به روز دوشنبه نوعی جَرْی و تأویل می باشد.

 

 

پی نوشت ها:

1) البرهان، سید هاشم بحرانی، ج‏‏5، ص‏543، ح 2؛ نور الثقلین، عروسی حویزی، ج‏‏5، ص‏467، ح 3؛ مجمع البیان، طبرسی، ج‏‏10، ص‏608.

2) البرهان، سید هاشم بحرانی، ج‏‏5، ص‏543، ح 1؛ نور الثقلین، عروسی حویزی، ج‏‏5، ص‏467، ح 1 و 2؛ مجمع البیان، طبرسی، ج‏‏10، ص‏608.

3) نور الثقلین، عروسی حویزی، ج‏‏5، ص‏467، ح 4، و ص‏480، ح 42.

 

منابع:

ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 158 (محمّد اسماعیل نوری)




بی گمان، در آموزه های وحیانی اسلام و قرآن، عقل از جایگاه بلند و بنیادی برخوردار است، به گونه ای که همه چیز انسان مرتبط به آن است. در روایات نیز بر این نکته تاکید شده که عقل، هر جایی حضور یابد، دین و حیا در آن جا همراه اویند. این بدان معناست که انسانیت انسان را تنها باید در عقل او جست و هر کسی از عقل بی بهره ماند، از همه چیز بازمانده است.

عقل همانند هر قوه ای در مسیر کمال، مراتبی را می گذراند. همان طور که ایمان مراتبی دارد، عقل و خردورزی نیز مراتبی دارد.

خداوند در قرآن نشانه های خردورزان را بیان کرده است. البته این بدان معنا است که دست کم اگر بخواهیم خردورزان را بشناسیم می بایست به این نشانه ها توجه کنیم.

قرآن كریم نشانه هایی برای عاقلان قرار می دهد كه ما در این نوشتار به دو مورد آن می پردازیم:

1 ـ آخرت طلبی

قرآن مجید، ترجیح آخرت را بر دنیا از نشانه های عاقلان دانسته، می فرماید: «وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذینَ یَتَّقُونَ أَفَلا تَعْقِلُونَ»؛ «زندگی دنیا، چیزی جز بازی و سرگرمی نیست و سرای آخرت، برای آنها كه پرهیزگارند، بهتر است! آیا نمی اندیشید؟» (انعام / 32)

تشبیه زندگی دنیا به بازی و سرگرمی از این نظر است كه بازی ها و سرگرمی ها معمولاً كارهای توخالی و بی اساسی هستند كه از متن زندگی حقیقی دورند؛ زیرا پس از پایان بازی، همه چیز به جای خود باز می گردد!

در برابر بازیگران كودك منش، عاقلان وجود دارند؛ آنان به جای دل خوش كردن به زندگی دنیا، به حیاتی جاویدان و فناناپذیر در جهانی وسیع تر و سطح بسیار بالاتر، می اندیشند؛ جهانی كه سر و كار آن با حقیقت است نه مجاز، و با واقعیت است نه خیال؛ در جهانی كه نعمت هایش با درد و رنج آمیخته نیست، و سراسر، نعمتِ خالص است. (تفسیر نمونه، ج‏5، ص‏ 208)

2 ـ خداجویی

یكی دیگر از ویژگی های عاقلان، خداجویی و خداطلبی است. آنان با اندیشیدن در آیات و نشانه های پروردگار در نظام هستی، به وجود خدا و عظمتش پی می برند.

قرآن مجید در این باره می فرماید: «إِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتی تَجْری فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»؛ «در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و شد شب و روز، و كشتی هایی كه در دریا به سود مردم در حركتند، و آبی كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمین را پس از مرگ، زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنین) در تغییر مسیر بادها و ابرهایی كه میان زمین و آسمان مسخرند، نشانه هایی است (از ذات پاك خدا و یگانگی او) برای مردمی كه عقل دارند و می اندیشند.» (بقره / 164)

اولی الألباب یا صاحبان خرد به تمام موجودات جهان با دقت می نگرند و كوچك ترین پدیده آنها را به وجود یك طرّاح و نقاش ماورای مادّه (كور و كر) و بی شعور راهنمایی می كند. نقشه دلربایی كه در گوشه و كنار جهان آفرینش جلوه می كند، آن چنان دلهای صاحبان خرد را جلب می كند كه افكارشان در هر حال، چه ایستاده و یا نشسته و یا در بستر آرمیده در یاد آفریدگار است

اینان كسانی هستند كه از نیروی خرد به درستی بهره می گیرند و به میانجی گری این آیات به رحمت گسترده و دایمی خدا می نگرند و می دانند كه تنها خدا شایسته دوست داشتن است و تنها راه رستگاری، فرمانبرداری از فرمان های او و سر به سجده نهادن در برابر اوست، و تنها او باید به عنوان ولی و سرور پذیرفته شود.

كسانی كه خردِ خود را به كار نمی اندازند، با وجود داشتن آن، از وجود این خرد و عقل، بهره ای عائدشان نمی شود.

اینان پروردگار خود را نمی شناسند، بدان سبب كه با نظری جامد و متحجّر به ظواهر جهان هستی می نگرند و هیچ ژرف نگری در دلالت های این ظواهر ندارند؛ از این رو، اینان یا اصلاً ایمان ندارند و یا اگر ایمانی به خدا دارند بسیار سطحی است. (تفسیر هدایت، سید محمدتقی مدرسی، ج‏1، ص‏288؛ تفیسر نمونه، ج‏1، ص‏562؛ تفسیر نور، ج‏1، ص‏252)

آیه دیگری كه خداجویی را نشانه اندیشمندی می داند آیه 190 سوره آل عمران است. در این آیه می خوانیم: «إِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ «؛ «مسلماً در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و رفتِ شب و روز، نشانه های (روشنی) برای خردمندان است.» (آل عمران / 190)

عقل

این گروه بر حسب منطق قرآن و خرد از مقام انسانیّت و دانش، سهمی نبرده، و از اوراق پدیده های جهان، درسی نیاموخته اند و ارزش خود را نمی دانند، و تا وقتی فرصت زندگی دارند، عمر خود را با سرگرمی و روزمرگی طی می كنند تا سرانجام مرگ، آنان را فراخواند.

اولی الألباب یا صاحبان خرد به تمام موجودات جهان با دقت می نگرند و كوچك ترین پدیده آنها را به وجود یك طرّاح و نقاش ماورای مادّه (كور و كر) و بی شعور راهنمایی می كند.

نقشه دلربایی كه در گوشه و كنار جهان آفرینش جلوه می كند، آن چنان دل های صاحبان خرد را جلب می كند كه افكارشان در هر حال، چه ایستاده و یا نشسته و یا در بستر آرمیده در یاد آفریدگار است.

آنان در هر یك از پدیده ها می نگرند و درس تازه ای از خداشناسی می آموزند و از طرح نقشه زیبای طبیعت به صانع آن پی می برند كه دست توانای خود را در این صنعِ حیرت انگیز هرگز بیهوده به كار نبرده است؛ بلكه باور دارند خدای متعال به جهان تابیده، تا مثالی از بی همتایی خود را در آن صحنه نمایش دهد، و خوان نعمتش را از هر سو برای هر ذرّه بگستراند تا تدبیر عمومی آفرینش را در كوچك ترین پدیده به كار برد، و هر آفریده ای به قدر ظرفیّت خود بهره بردارد؛ ولی از صنع و گسترش خوان هستی خود بی نیاز است. (انوار درخشان، ج‏3، ص‏294)

تشبیه زندگی دنیا به بازی و سرگرمی از این نظر است كه بازیها و سرگرمیها معمولا كارهای توخالی و بی اساس هستند كه از متن زندگی حقیقی دورند؛ زیرا پس از پایان بازی، همه چیز به جای خود بازمی گردد!

خداوند رحمان در ادامه آیه پیشین، ژرف اندیشی در آفریده ها برای شناخت آفریدگار را نشانه خردورزان دانسته، عاقلان را این گونه معرفی می فرماید: «الَّذینَ یَذْكُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَكَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»؛ «همان ها كه خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آن گاه كه بر پهلو خوابیده اند، یاد می كنند و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند (و می گویند:) بارالها! اینها را بیهوده نیافریده ای! منزهی تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار.» (آل عمران / 191)

صاحب مغز و عقل كه ولایت را پذیرفته و صاحب مغز شده است، به سبب تلقیح ولایت در هیچ حالی از ذكر خدا خالی نمی شود، و اگر احیاناً شیطان، ذكر خدا را از یاد او ببرد، دوباره خدا را یاد می كند و در هر حالی استغفار می كند، چه ایستاده و چه نشسته و بر پهلوهایشان (نیز به یاد خدایند)

در برابر این عده، نابخردان هستند كه با افترای بر خدا و دنیاجویی در برابر خداجویی و با دروغگویی، دنبال زندگی دو روزه دنیا هستند: «وَ لكِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ»؛ «ولی كسانی كه كافر شدند، بر خدا دروغ می بندند و بیش تر آنها نمی فهمند» (مائده / 103)

برخی مفسران درباره آیه یاد شده معتقدند خداوند تأكید می كند بیشتر كافران تعقل نمی كنند، بدان سبب است كه آنان به جای حق طلبی و به كارگیری عقل در مسیر بایسته و شایسته، به تقلید طریق گذشتگان راه می پیمایند و یا اكثر آنان از اوامر و دستورهای الهی پیروی نمی كنند.

پس آیه شریفه به این مطلب اشاره دارد كه آنان با آنكه می دانستند راهشان بیراهه و مسیرشان رو سوی ناكجا آباد است؛ ولی عشق به ریاست و ملی گرایی افراطی آنان، مانع به كارگیری صحیح عقلشان بود.) تفسیر اثنا‏عشری، ج‏3، ص‏191)


منابع:

تفسیر هدایت ج 1

تفسیر نمونه، ج‏5

تفسیر اثنا‏عشری ج‏3

تفسیر انوار درخشان ج‏3

ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 162





اصل وجود اختلاف در میان جوامع بشری امری طبیعی بوده و حتی گاه وجود عقل و طبیعت بشری نیز چنین امری را اقتضا می‌کند. اما گاه اختلاف تنها اثر تخریبی در پی داشته و مورد مذمّت عقل و شرع واقع می‌شود. از جمله این نوع اختلاف، جدایی از حق و حقیقت، به جهت منافع شخصی و امیال نفسانی است.

دین

وجود بسیاری از اختلافات دینی نیز در زمره همین نوع از اختلاف قرار می‌گیرد؛ لذا از اختلاف به معنای منفی -که جدایی از حق به جهت نفس و شخص باشد- باید پرهیز کرد و این عمل در عقل و شرع مورد نکوهش واقع شده است.

قرآن کریم در آیه‌ای علت شیوع اختلاف و افتراق در میان پیروان ادیان آسمانی که منشأ واحدی دارند و همه به دین واحدی ختم می‌شوند، را این‌گونه بیان می‌دارد: «وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى لَّقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَإِنَّ الَّذِینَ أُورِثُوا الْكِتَابَ مِن بَعْدِهِمْ لَفِی شَكٍّ مِّنْهُ مُرِیبٍ»؛[1]

و (صاحبان هر یك از شرایع، به مسلك‏هاى مختلف) پراكنده نشدند مگر پس از آنكه آگاهى كامل (به حقّیّت شریعت و حقیقت مسلك‏ها) به آنها رسید، (و این تفرقه) به خاطر ظلم و حسد و برترى‏جویى در میان خودشان (بود)، و اگر نبود كلمه‏اى كه از پروردگارت گذشته (از علم ازلى او در لوح محفوظ مندرج شده كه هر فرد و قومى را) تا مدت معینى (مهلت است)، حتما میان آنها (به هلاكت اهل باطل) داورى قطعى مى‏شد، و البته (اغلب) كسانى كه پس از آنها كتاب (آسمانى) را به ارث دریافتند در شكّى تردیدزا و ابهام‏آورند.

این آیه در واقع جواب از سۆال مقدّری است که از آیه قبل به وجود می‌آید.[2] خداوند در آیه قبل به انبیای الهی دستور داده دین را بر پا دارند و دچار تفرقه نشوند.[3]

حال این سۆال پیش می‌آید که با این توضیح چرا در میان ایمان‌‌آورندگان به ادیان الهی تفرقه و جدایی به وجود آمده است؟

خداوند در جواب، آیه مورد بحث را بیان می‌فرماید. همچنین آیه شریفه، این تفکر که دین موجب اختلاف در میان ابناء بشر شده است را نفی کرده و بیان می‌کند که دنیا‌دوستی و حسادت و ظلم ، مسبب ایجاد اختلاف در دین الهی و پیروان آن بوده است.[4]

توضیح این‌که؛ با وجود این‌که خداوند با فرستادن پیامبران و دین و قانون شریعت، اراده کرده بود تا همه در یک مسیر که همان صراط مستقیم بود، قرار گرفته و راه تعالی را طی کنند، اما برخی از مردم به خاطر هوای نفس و حسادت و حُب دنیا و وجود دشمنی در بینشان، از پذیرش قوانین الهی و طیّ کردن راه کمال سر باز زدند و مسیر خود را از مۆمنان جدا کرده و باعث تفرقه در جامعه شدند.

خداوند یکی از علل اصلی افتراق از حق را حسادت و ظلم برخی بر برخی دیگر دانسته است که البته سرچشمه آن‌، امیال نفسانی و وسوسه‌های شیطانی دانست

اما این گمراهی و مخالفت با حق، از روی جهل و نشناختن راه صحیح نبود، بلکه آنها حق را به خوبی می‌شناختند و به صورت آگاهانه و به خاطر پیروی از خواسته‌های نفس، بنده شیطان و هوای نفس خود شدند.[5]

در این بین برخی از عالمان ادیان مختلف نیز جزو جدا شوندگان از مسیر حق بوده‌‌اند.

این افراد به دلیل خُبث باطن،[6] آموزه‌‌های دینی را تحریف کردند؛ مانند برخی از مسیحیان که حضرت عیسی(علیه السلام) را به عنوان خدا معرّفی کرده و یا مانند یهودیان که به او تهمت دروغ‌گو بودن زدند.[7]

هر قسمت آیه نقشی در تفسیر معنای کلی آیه دارند که به اختصار بیان می‌شود:

1. علم در عبارت «ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ» به معانی مختلف تفسیر شده است: علم به این‌که تفرقه و گمراهی ضلالت است و موجب فساد می‌شود.[8]

منظور از علم، علم به حق و حقیقت است[9] به این‌که آنها حق و حقیقت را شناختند و در عین حال به تفرقه پرداختند، این معنای دوم که در آیه دیگری آمده و به جای کلمه علم از «بیّنات» استفاده شده است، تأیید می‌شود: «وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ»،[10] و در آیه دیگری نیز از کلمه «بیّنه» استفاده شده است.[11]

بنابر این، معنای «وَ ما تَفَرَّقُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ» این است که آنها بعد از بدست آوردن علم، به تفرقه و جدایی در دین خود پرداختند.

با وجود این‌که خداوند با فرستادن پیامبران و دین و قانون شریعت، اراده کرده بود تا همه در یک مسیر که همان صراط مستقیم بود، قرار گرفته و راه تعالی را طی کنند، اما برخی از مردم به خاطر هوای نفس و حسادت و حُب دنیا و وجود دشمنی در بینشان، از پذیرش قوانین الهی و طیّ کردن راه کمال سر باز زدند و مسیر خود را از مۆمنان جدا کرده و باعث تفرقه در جامعه شدند

اما معنای دیگری نیز از این قسمت آیه بیان شده: منظور از تفرقه در این آیه شریفه، ایمان نیاوردن اهل کتاب به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است به این‌که آنها از پیامبر جدا ماندند و این‌گونه تفرقه در دین الهی را سبب شدند در حالی که به نبوّت و رسالت پیامبر اسلام علم و اطمینان داشتند.[12]

این محتوا از آیات دیگر نیز به دست می‌آید: «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ وَمَن یَكْفُرْ بِآیَاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهِ سَرِیعُ الْحِسَابِ».[13]

اگر اسلام را به معنای دین اسلام که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) رسول آن بوده، بگیریم، معنای تفرقه و اختلاف، ظهور در معنای جدایی از اسلام و قبول نکردن پیامبر اسلام توسط برخی از پیروان سایر ادیان دارد.

2. عبارت «بَغْیاً بَیْنَهُمْ» کلیدی‌ترین عبارت آیه است؛ «بغی» در لغت، به حسد[14] و ظلم[15] معنا شده است و کلمه «بغیاً» در این ترکیب، مفعول لأجله؛ یعنی بیان کننده علت است.[16]

بنابر این، خداوند یکی از علل اصلی افتراق از حق را حسادت و ظلم برخی بر برخی دیگر دانسته است که البته سرچشمه آن‌، امیال نفسانی و وسوسه‌های شیطانی دانست.

3. منظور از «إِنَّ الَّذینَ أُورِثُوا الْكِتابَ»، اهل کتاب زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستند که بعد از انبیای خود و در حالی‌که از آنان کتاب‌هایی نیز داشتند، به قرآن رسیده و با آن مواجه شده‌اند. این تعیین مصداق توسط برخی آیات دیگر نیز تأیید می‌شود.[17]

همان‌گونه که در بالا ذکر شد، محتوای این آیه در آیات دیگری نیز وجود دارد. اما در یکی از آنها خداوند مسلمانان را در این‌که مانند این قوم شوند و چنین صفتی داشته باشند و از یکدیگر جدا شوند، نهی کرده است: «و [شما اى اهل ایمان!] مانند كسانى نباشید كه پس از آن‌كه دلایل روشن براى آنان آمد، پراكنده و گروه گروه شدند و [در دین‏] اختلاف پیدا كردند، و آنان را عذابى بزرگ است».[18] 

 

پی نوشت ها:

[1]. شوری، 14.

[2]. فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 27، ص 588، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق.

[3]. شوری، 13، «از دین آنچه را به نوح سفارش كرده بود، براى شما تشریع كرد و آنچه را به تو وحى كردیم و آنچه را به ابراهیم و موسى و عیسى به آن توصیه نمودیم [این است‏] كه: دین را برپا دارید و در آن فرقه فرقه و گروه گروه نشوید ...».

[4]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 20، ص 381، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.

[5]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏18، ص 31، دفتر انتشارات اسلامى‏، چاپ پنجم، قم، 1417 ق؛ شیخ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، ج ‏9، ص 151، دار احیاء التراث العربى‏، بیروت، بی‌تا.

[6]. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 124 – 125.

[7]. التبیان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 195.

[8]. طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، ج 4، ص 44، انتشارات دانشگاه تهران، مدیریت حوزه علمیه قم، تهران، چاپ اول، 1377ش؛ مفاتیح الغیب، ج ‏27، ص 588.

[9]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 18، ص 31.

[10]. بقره، 213،‌ «و اختلاف را در آن پدید نیاوردند مگر كسانى كه به آنان كتاب داده شد، [این اختلاف‏] بعد از دلایل و برهان‌هاى روشن و آشكارى بود كه براى آنان آمد، [و سبب آن‏] برتری‌جویى و حسد در میان خودشان بود».

[11]. بیّنه، 4، «وَ مَا تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْكِتَابَ إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءَتهمُ الْبَیِّنَةُ».

[12]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه: بلاغی‏، محمد جواد، ج 9، ص 37 - 38، ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش.

[13]. آل عمران، 19، «مسلماً دینِ [واقعى كه همه پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند] نزد خدا اسلام است. و اهل كتاب [درباره آن‏] اختلاف نكردند مگر پس از آنكه آنان را [نسبت به حقّانیّت آن‏] آگاهى و دانش آمد، این اختلاف به خاطر حسد و تجاوز میان خودشان بود ... ».

[14]. ‏طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، تحقیق: حسینی‏، سید احمد، ج 1، ص 53، کتابفروشی مرتضوی، تهران، چاپ سوم، 1375ش.

[15]. فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، محقق و مصحح: مخزومى، مهدى، سامرائى، ابراهیم، ج 4، ص 453، انتشارات هجرت، قم، چاپ دوم، 1410ق.

[16]. صافی، محمود بن عبد الرحیم، الجدول فی اعراب القرآن، ج ‏25، ص 26، دار الرشید، مۆسسة الإیمان، دمشق‏، بیروت، چاپ چهارم، 1418ق.

[17]. برای نمونه ر.ک: بینه، 4.

[18]. آل عمران، 105، «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ».




انسان نیازمند ارتباط مستقیم با آفریننده و هستی بخش خود است. این ارتباط اگر چه از طریق مناجات و رازگویی درونی و قلبی انجام می گیرد؛ اما دسترسی به كلمات خود خداوند، بسیار لذت بخش و اطمینان آور است. چنان كه اقبال لاهوری گفته است: «اگر می خواهی خدا با تو سخن بگوید، قرآن بخوان.


قرآن
قرآن در زندگی بشری در ابعاد مختلف فردی، اجتماعی و حتی بین المللی، قابل دقت و بررسی است كه به طور مختصر به بعضی از آنها اشاره می شود:

یك: انسان نیازمند ارتباط مستقیم با آفریننده و هستی بخش خود است. این ارتباط اگر چه از طریق مناجات و رازگویی درونی و قلبی انجام می گیرد؛ اما دسترسی به كلمات خود خداوند، بسیار لذت بخش و اطمینان آور است. چنان كه اقبال لاهوری گفته است: «اگر می خواهی خدا با تو سخن بگوید، قرآن بخوان». این ویژگی به طور كامل، تنها برای قرآن مجید باقی مانده است و هیچ كتاب آسمانی دیگر، چنین جایگاهی ندارد.

نقش قرآن در زندگی بشری در ابعاد مختلف فردی، اجتماعی و حتی بین المللی، قابل دقت و بررسی است كه به طور مختصر به بعضی از آنها اشاره می شود:

یك: انسان نیازمند ارتباط مستقیم با آفریننده و هستی بخش خود است. این ارتباط اگر چه از طریق مناجات و رازگویی درونی و قلبی انجام می گیرد؛ اما دسترسی به كلمات خود خداوند، بسیار لذت بخش و اطمینان آور است. چنان كه اقبال لاهوری گفته است: «اگر می خواهی خدا با تو سخن بگوید، قرآن بخوان».

این ویژگی به طور كامل، تنها برای قرآن مجید باقی مانده است و هیچ كتاب آسمانی دیگر، چنین جایگاهی ندارد.

دو: انسان در تكاپو و جست و جوی آگاهی های صحیح و معارف بلند و پرمعنا است. البته با استفاده از تجربیات بشری و تلاش های علمی، به بسیاری از آگاهی ها می توان دست یافت؛ اما برای اطمینان به درستی یافته های خود و آگاهی به آنچه برای او دست نایافتنی است، نیاز به یك منبع اصیل و غنی بسیار محسوس است؛ چنان كه از زبان امام راحل(ره) گفته شده است: «اگر قرآن نبود، درهای معرفت بر ما بسته بود».

قرآن مجید در این باره جایگاه ممتازی دارد. تعریفی كه قرآن از انسان دارد «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»؛ بقره (2)، آیه 30. و تعریفی كه قرآن از خداوند ارائه كرده است: «لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ»؛ شوری (43)، آیه 11.، همراه با بیان صفات جمال و جلال و تعریفی كه از نظام هستی و حیات و شعور همگانی موجودات ارائه داده «وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»؛ رعد (13)، آیه 13. و بیانی كه از پیوستگی و هماهنگی منظم همه كرات و افلاك و زمین و آسمان دارد «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها...»؛ شمس (91)، آیه 4 - 1.

و... نیازمندی همه جامعه بشری و پویندگان راه حق و حقیقت را به این كتاب آسمانی ضروری و آشكار ساخته است؛ زیرا بعضی از دانش ها به جز از طریق قرآن، برای بشر دست یافتنی نیست: «وَ یُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»؛ بقره (2)، آیه 151.«و آنچه را نمی دانستید به شما یاد می دهد...».

از جمله آگاهی هایی كه جز از طریق قرآن راهی برای دریافت آن نیست، آگاهی درباره جهان پس از مرگ و جزئیات جهان آخرت است؛ زیرا هیچ كدام از افراد بشر، تجربه تكرار و رفت و آمد آن را ندارند و درك بشری، هیچ گونه سابقه ذهنی از آن ندارد. در حالی كه در سوره «واقعه»، «صافات»، «مرسلات» و... صحنه قیامت به تصویر كشیده شده است.

سه : نقش برجسته دیگر قرآن این است كه از سابقه تاریخ بشر، خبرهای درست و مطابق واقع را نقل كرده و سرگذشت پیامبران و محتوای پیام آنان را - بدون هرگونه تحریف و دسیسه بشری به انسان ها رسانده است. ازاین رو قرآن حتی بر پیروان تورات و انجیل، منّت شایان توجهی دارد كه چهره پیامبران بنی اسرائیل را به درستی معرفی كرده و حضرت موسی، عیسی، زكریا و... را آن گونه كه بوده اند - به دور از هر گونه تهمت و توهینی شناسانده و دست تحریف گران و دسیسه گران را نقش بر آب ساخته است. قرآن مجید در این باره می فرماید: «وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما یَكُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ»؛ مائده (5)، آیه 116.؛ «ای عیسی پسر مریم! آیا تو گفتی به مردم كه من و مادرم را همچون دو خدا به جای خداوند بپرستید؟! گفت: منزهی تو! مرا نشاید كه چیزی را كه حق نیست بگویم».

چهار: نقش برجسته دیگر قرآن برای جامعه بشری، این است كه ظرفیت جهان شمولی دارد و پیام های آن برای تمام مصلحان جهان و حافظان حقوق بشر، قابل اعتنا و كاربردی است. تكیه بر نقاط مشترك پیروان ادیان آسمانی و پایبندی به اصول انسانی (مانند عدالت گستری، امانت داری و...)، تلاش برای ریشه كنی هرگونه ناهنجاری، ناپاكی و اختلاف و مخالفت با حق و درستی و... همگی شاخص هایی است كه ظرفیت جهان شمولی قرآن را به نمایش گذاشته است.

آیات نورانی قرآن، تمامی اصلاحگران و حق گرایان را به سوی محور وحدت و پاكی، به دور از هر گونه تعصب و خودخواهی، دعوت كرده است: «قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلی كَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ آل عمران (3)، آیه 64. «بگو: ای اهل كتاب! بیایید بر سر سخنی كه میان ما و شما یكسان است، بایستیم كه: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریك او نگردانیم و برخی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به پروردگاری نگیرد».

بی تردید گستردگی دانش بشر، تحولات شایان توجهی داشته و شكوفا سازی طبیعت و سلطه بر آن، به دست قدرت علمی و اطلاعاتی انسان و تجربه های بشری، تا حدود زیادی تأمین شده است. قرآن خود این تحول آفرینی را در گستره ظرفیت های انسان دانسته است: «هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِیها»؛ هود (11)، آیه 61.؛ «خداوند شما را در زمین ایجاب كرد و وظیفه شكوفایی و آبادانی و استخراج ظرفیت های زمین را به شما واگذار كرد».رسالت دین و قرآن، «شكوفایی متوازن، متعادل و هماهنگ انسان» است. بر این اساس باید انسان را شناخت و آغاز و انجام او را دانست. باید جایگاه انسان را در كل هستی به درستی تعریف كرد و رابطه او با خدا، خود، جامعه و طبیعت را تنظیم نمود.

رسالت علم ساخت جهان و رسالت قرآن، رشد ایمان و جهت دهی به حركت انسان است و با توجه به اسارت علم در دست برخی از انسان های آلوده به قدرت و ثروت و فزون خواه، ضرورت پایبندی به كتاب آسمانی به دور از تحریف و یك مكتب الهی آشكار شده است.




چکیده
نوشتار حاضر پیرامون آیاتی از قرآن است که حاوی مطالب و نکات پزشکی می‌باشد. نویسنده در پی آن است که با استفاده از آیاتی که درباره آناتومی و فیزیولوژی بدن به کار رفته شگفتی یا اعجاز قرآن را اثبات نماید. منظور از اعجاز در این نوشتار مطالب طبی مطرح شده در قرآن است که مخاطبان عصر نزول از آن آگاهی نداشتند و بعدها حکمت آن، کشف و اسرار آن آشکار شد. مباحثی هم‌چون مراحل خلقت انسان، کمبود اکسیژن در ارتفاعات و رابطه تولید مثل با استخوان.

مقدمه
بیماری و سلامت از بدو خلقت بشر با انسان عجین بوده و با آن آشنا می‌باشد، به همین سبب انسان همواره برای درمان و دست یافتن به دارو تلاش می‌کرده است. انبیاء نیز به مسأله طبابت اهتمام خاصی داشتند (مقدسی، آفرینش و تاریخ، 1/419) و برای آن ارزش قائل بودند؛ (مجلسی، محمدتقی، بحار الانوار، 66/66) حتی اقدامات حضرت‌ عیسی(ع) در امر طبابت، اعجازآفرین بود. (کافی،1/28) در متون مقدس پیشینیان به امر سلامت اهمیت می‌دادند.
قرآن حکیم که رسالت اصلی خود را در هدایت بشر به سوی کمال خلاصه و سلامت و پرورش روح را در قالب اخلاق و اعتقاد و احکام اشاره کرده (بقره/ 185) به سلامت جسم که مقدمه سلامت روح است توجه کامل داشته است، (آیات بهداشت تغذیه، جسم، جنسی، روان...) زیرا که نبود سلامتی، انسان را از مسیر تعالی روح باز می‌دارد. مطالب پزشکی که در قرآن مطرح شده دارای اعجاز و شگفتی است، در حالی که عقول بشر در آن زمان از کشف آن عاجز و در این زمان از شگفتی آن متعجب است. آنچه در این مسائل انسان را به تعجب وا می‌دارد آن است که قوانین و مقرارات قرآن با نظم طبیعت و سلامت جسم و روح انسان همگون است، به این معنا که نمی‌توان در قرآن مسأله‌ای یافت که با سلامت انسان در تضاد باشد.


مفهوم‌شناسی
«طب» در لغت به معنای درمان جسم و جان (قاموس المحیط،1/96؛ ابن منظور،  لسان العرب، ابن منظور،1/554) آمده و در اصل به معنای «علم به شیء و مهارت در آن» است و به شخص از آن جهت که در عمل خود حاذق و ماهر است، طبیب می‌گویند. (فراهیدی، العین، فراهیدی، 7/407؛ ابن فارس، مقاییس اللغة، 3/407) با توجه به تعریف لغوی به نظر می‌رسد واژه «طب» برای درمان جسم و روح و روان انسان به کار می‌رود.
«پزشکی» در فارسی به معنای دانش مداوای بیماران است. (عمید، حسن، فرهنگ فارسی عمید، دهخدا، لغت نامه دهخدا؛ انوری، حسن، فرهنگ بزرگ سخن، ذیل واژه پزشکی) از این تعریف استفاده می‌شود که واژه پزشکی برای درمان بیماری‌های جسم و روح و روان به کار می‌رود. «اعجاز» از ماده عجز به معنای ناتوان ساختن در کاری است که کسی قادر به انجام آن نیست (لسان العرب، ذیل ماده عجز).
«اعجاز پزشکی» به این معناست که مطلبی طبی در قرآن آمده و سالیان بعد اسرار نهفته آن کشف شده است و مردم عصر نزول نیز از آن اطلاعی نداشتند. قطعا کسی که بشر را خلق و قرآن را نازل کرده به تمام جوانب آن آشنایی دارد و به اسرار آن آگاهست. (قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَالْأَرْض)؛ «بگو: «کسى آن (قرآن) را فرو فرستاده که راز [ها] را در آسمان‏ها و زمین مى‏داند» (فرقان/ 6).
«شگفتی پزشکی» عبارت است از آموزه‌های طبی که در قرآن آمده ولی در عصر نزول برای اکثر مردم روشن نبوده، بلکه خلاف دیدگاه مشهور پزشکان آن عصر بوده است و بعد از نزول قرآن صحت آن مطالب کشف شده است ولی قبل از قرآن به صورت غیر مشهور مطرح بوده است.
پیشینه
ادعای اعجاز و شگفتی‌های پزشکی قرآن با نزول آن گره خورده است، زیرا معجزه قرآن علاوه بر فصاحت و بلاغت، به محتوای علمی آن که بشر عصر نزول از اسرار آن عاجز بود نیز بر می‌گردد که این موضوع حتی در احادیث گاه با عنوان شگفتی از آن یاد شده است، به عنوان مثال امام علی(ع) درباره آناتومی بدن می‌فرماید:«اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ وَیَتَکلَّمُ بِلَحْمٍ وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَیَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ»؛ (نهج‌البلاغه، حکمت 8) «از ویژگی‌های انسان در شگفتی می‌مانید که با پاره‌ای «پی» می‌نگرد و با «گوشت» سخن می‌گوید و با «استخوان» می‌شنود و از «شکافی» نفس می‌کشد!!»
کتاب توحید مفضل که برگرفته از آیات و وحی می‌باشد نمونه بارزی از اشارات امام صادق(ع) به شگفتی‌ها و اعجاز پزشکی قرآن است.کتاب‌های زیادی در این حوزه به طبع رسیده که کتاب عیون‌الانباء فی طبقات الاطباء، تالیف ابن ابی‌اصبیعه ـ ترجمه نجم آبادی ـ به معرفی آنها پرداخته است. می‌بایست گفت که مصریان در عرصه تحقیق در اعجاز طبی قرآن سرآمد هستند. در عصر کنونی و با رشد طب و کشفیات تازه و همسوئی آن با قرآن، نظر محققین زیادی را جذب کرده و کتاب‌های متعددی به چاپ رسیده است که برخی از آنها عبارتند از:
اعجاز قرآن از نظر علوم‌امروزی، نیازمند شیرازی؛ اسلام و طب جدید، اسماعیل پاشا؛ من علم الطب‌القرآن، عدنان؛ پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، رضایی اصفهانی؛ شگفتی‌های پزشکی در قرآن، حسن‌رضا رضایی و... .
مفاهیم طبی در قرآن
1) شفاء
واژه «شفاء» بکسر (ش) بمعنى صحّت و سلامت است. (لسان‌العرب، ذیل واژه شفی؛ قاموس، ‏4/59) در مفردات نیز آمده است: «الشفاء من المرض» (راغب اصفهانی، مفردات، ذیل واژه شفی) شفاء، یعنی رسیدن به کنار سلامتى. واژه «شفاء» شش مرتبه در قرآن مطرح شده است که در برخی از آیات به بعد روحی اشاره دارد مانند: (وَشِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ) (یونس/57) (ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ) (اسراء/82) (هُدىً وَشِفاءٌ) (فصلت/44) (وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنینَ) (توبه/14) و در برخی دیگر از آیات به شفاء جسمی نظر دارد: (فیهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ) (نحل/69) ) (وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفینِ) (شعراء/ 80).
2) مرض
واژه «مَرَض» یا بیمارى، یعنی خارج شدن حالت مزاج انسان از اعتدال که ویژه انسان است. (راغب اصفهانی، مفردات، لسان العرب، ذیل واژه مرض) و بیش از 23 مرتبه در قرآن تکرار شده است. بیمارى یا مرض دو گونه است: یکی بیمارى جسمى می باشد، چنان که در برخی از آیات ـ ده آیه ـ به بیماری جسمی اشاره دارد مانند: (بقره/184،185،196؛ نساء/43،102؛ مائده/6؛نور/61؛ مزمل/20).
این واژه در آیات زیر برای بیماری جسمی به کار رفته است: (وَلا عَلَى الْمَرِیضِ حَرَجٌ‏) (فتح/ 17) و (وَلا عَلَى الْمَرْضى) ‏(توبه/ 91). استعمال دیگر این کلمه در بیماری‌هایى مانند: رذیلت و هرزگى، نادانى، ترس، بخل و حسد، نفاق و دورویى و... است که از صفات اخلاقى مذموم می‌باشند، مانند: (فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً) (بقره/ 10) (أَفِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا) (نور/50 و ر.ک: توبه/ 125).
واژه «سقیم» نیز به معنای بیماری‌ای که در بدن مستقر شده (مصطفوی، حسن، التحقیق، ذیل واژه سقم و راغب‌اصفهانی،‌مفردات، همان) استعمال می‌شود و اکثراً درباره بیماری جسمی و حاد به کار می‌رود که در قرآن دو مرتبه ذکر است: (فَقالَ إِنِّی سَقیمٌ) (صافات/89) (فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقیمٌ) (صافات/145).
3) درد
در قرآن واژه «الیم» که به معنای درد شدّید است به مفهوم درد در قیامت اشاره شده است. (راغب، مفردات، ذیل واژه الم): (لِلْکافِرِینَ عَذابٌ أَلِیمٌ) (بقره/ 104) در مفردات و قاموس و اقرب الموارد، (ذیل واژه الم) الیم را به معنى اسم فاعل (مؤلم = درد آور) گرفته‏اند ولى بهتر است گفته شود که صفت مشبهه است مثل شریف که دلالت بر دوام و ثبوت دارد، چرا که عذاب اخروى با این واژه توصیف شده است، پس عذاب الیم یعنى عذاب دردناک دائم. این کلمه 72 بار در قرآن آمده است.
بسامد آیات پزشکی
بدن انسان اندام‌های گوناگونی دارد که خداوند در آفرینش تن آدمی آنها را تدبیر کرده و برای هر یک فواید و کارکردهایی ویژه نهاده است. (فخر رازی، تفسیر الکبیر، 1/91). از بین اندام‌ها و اعضای بدن، قرآن به موادی اشاره کرده است که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: مغز (آل‌عمران/191؛ سبأ/ 46؛ ...)؛ انگشتان (بقره/ 19)؛ خون (بقره/ 30)؛ سرانگشتان (آل‌عمران/ 119)؛ پوست (نساء/ 56)؛ گردن (نساء/ 92)؛ آرنج (مائده/ 6)؛ دست و پا (مائده/ 22)؛ بینی، چشم، گوش، دندان (مائده/ 45)؛ پیشانی‌ (توبه/ 35)؛ سر (یوسف/ 36)؛ دهان (رعد/ 14)؛ ریش (طه/94)؛ اندام تناسلی (انبیاء/91)؛ گوشت، استخوان (حج/5)؛ قلب (قصص/10؛ احزاب/ 10)؛ حنجره (احزاب/ 10)؛ دو طرف پیشانی (صافّات/ 103)؛ روده (محمد/ 15)؛ رگ گردن (ق/ 16)؛ شکم (نجم/ 32)؛ ترقوه (قیامت/ 26)؛ ساق (قیامت/ 29)؛ صورت (مطففین/ 24)؛ زبان (بلد/ 6)؛ لب‌ها (بلد/9) و... علاوه بر آن‌ها به برخی از دستگاه‌های بدن اشاره دارد مانند: رحم و مراحل جنین‌شناسی (مومنون/ 12ـ14)؛ طریقه به دست آمدن شیر (نحل/ 66) و ... .
اشارات پزشکی در قرآن
الف. مراحل آفرینش انسان
1. آفرینش انسان از خاک
قرآن در بعضی از آیات، آفرینش حضرت آدم(ع) را از خاک و در بعضی دیگر خلقت تمام بشر را از خاک می‌داند. به عنوان مثال در آیه 6 سوره‌ سجده می‌فرماید: (وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طینٍ)‏؛ آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد. هم‌چنین در آیات دیگر خلقت تمام انسان‌ها را از خاک می‌داند (وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طینٍ)؛ (مومنون/ 12؛ حج/ 5؛ غافر/ 67) «و به یقین انسان را از چکیده‌ای از گل آفریدیم»، اما در آیه 59 از سوره آل‌عمران، به آفرینش حضرت آدم(ع) از خاک اشاره دارد، نه همه انسان‌ها.در بعضی از آیات از آفرینش انسان با «تراب» ((إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ)، (حج/ 5)، (غافر/67) و در برخی دیگر از واژه «طین» یاد شده است.
«طین» به معنی «خاک آمیخته با آب، یا خاک مرطوب»‌ است.از آیه‌ (إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ)؛ (صافات/ 11) «ما آن‌ها را از گل چسبنده آفریدیم» استفاده می‌شود که «طین» آمیخته‌ای از آب و گل است که حالت چسبندگی دارد. این واژه در قرآن 8 مرتبه و به صورت نکره درباره خلقت انسان آمده است که به معنای گل مخصوص است.
«تراب» به معنی خاک است که در معنای «مسکنة و خضوع» هم آمده است. ترب الرجل یعنی فقیر شد (از شدت فقر خاک نشین شد). قرآن 6 بار از تراب به صورت نکره، برای خلقت انسان استفاده کرده است. (مصطفوی، التحقیق؛ راغب اصفهانی، مفردات؛ ابن‌ منظور، لسان‌العرب؛ قرشی، قاموس قرآن، ذیل ماده طین و تراب).درباره آفرینش حضرت آدم(ع) از خاک، تمامی مسلمانان و ادیان مختلف و قائلان به ثبات انواع (رضایی، حسن رضا، جهان‌شناسی‌/85 ـ105) اتفاق نظر دارند، اما سخن در این است که خلقت بشر بعد از آن حضرت چگونه بود؟
گرچه بعضی این گونه توجیه می‌کنند که آیات در بیان واسطه‌هاست، یعنی انسان‌ها با واسطه آدم از خاک آفریده شدند. (مصباح‌یزدی، محمد تقی، معارف قرآن/330)، اما مفسران دیگر با کمک دانش جدید دریافته‌اند که بنیان ساختمانی وجود انسان، از خاک است. تحقیقات نشان داده است که اگر جسم انسان به اصل خود برگردانده شود، شباهت زیادی به یک معدن کوچک خواهد داشت که از ترکیب حدود 22 عنصر تشکیل یافته است.
همان‌گونه که گفته شد، بعضی از مفسران آیات را در بیان واسطه‌ها می‌دانند، (مشکینی، تکامل در قرآن/55) ولی با نگاه بیولوژیک و زیست‌شناسانه، نقش عناصر خاک در ایجاد و بقای انسان انکارناپذیر است، چنان‌که بدن انسان به صورت معدن کوچک تصورپذیر است. عناصر موجود در خاک از راه مواد غذایی با منشأ نباتی یا حیوانی یا محلول در آبی که از منابع زیرزمینی یا جاری به دست می‌آید، به بدن انسان راه می‌یابد. (ر.ک: دکتر دیاب، عبدالحمید و قرقوز، طب در قرآن/77 ـ 75؛ شیرازی، قرآن و طبیعت/53 ـ 52؛ کریمی یزدی، مرتضی، شگفتی‌های پزشکی در قرآن/19 ـ 16؛ رضایی، حسن رضا، شگفتی‌های پزشکی در قرآن، ص 30) .با وجود اختلاف نظر در خلقت انسان از خاک و رابطه خاک با انسان می‌توان آن را با توجه به نظر اکثر دانشمندان، شگفتی قرآن برشمرد.
2 . آفرینش انسان از آب
یکی از مطالب شگفت ‌انگیز قرآن این است که آفرینش موجودات زنده حتی انسان را از «آب» می‌داند. آب در بعضی از آیات به صورت مطلق آمده است مانند: (و جعلنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ)؛ (انبیاء/30؛ نور/45) «و هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم» و در بعضی دیگر به آفرینش انسان از مطلق آب اشاره می‌کند، مانند: (وَهُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً)؛ (فرقان/ 54)؛ «و اوست کسی که از آب بشری آفرید و او را نسبی و دامادی قرار داد». در آیات دیگر به آب با ویژگی مخصوص اشاره شده است، مانند: (مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ)؛ (سجده/8؛ مرسلات/20) «از چکیده آب پست»، (خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ) (طارق/ 6)؛ «از آب جهنده».
در میان دانشمندان برای خلقت انسان از آب دو دیدگاه وجود دارد:
الف) منظور این است که آب بیشترین ماده تشکیل دهنده بدن انسان است، حتی حیات همه موجودات زنده ـ گیاهان و حیوانات ـ به آب بستگی دارد. آفرینش حضرت آدم(ع) نیز از «طین»؛ (مخلوطی از آب و گل) بود. (مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 17/126).
بیان دیگر این نظریه این است که حدود  حجم بدن را آب تشکیل می‌دهد و کاهش سریع آن با حیات منافات دارد. در شرایط معمولی نیز کل مواد مورد نیاز بدن از طریق خون به سلول‌های بدن می‌رسد و حدود 60٪ حجم خون را پلاسما تشکیل می‌دهد که بیشتر از آب تشکیل شده است و در صورت بروز کم‌آبی،‌ حرکت گلبول‌های قرمز و مواد غذایی مختل می‌گردد. حتی اگر خون‌رسانی به یک عضو قطع شود، باعث نابودی آن عضو و به اصطلاح مردمی «سکته» (Infarczion) می‌شود، لذا وابستگی حیات کلّیه موجودات از جمله انسان به آب، قطعی است.
ب) مقصود این است که انسان از منی و نطفه آفریده شده است. شاهد این دیدگاه آیات ذیل می باشد: (فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً)؛ (فرقان/ 54) «او را نسبی و دامادی قرار داد» و (ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ)؛ (سجده/ 8).«جعل» در آیات به معنی آفرینش و «نسل» به معنی فرزندان و نوه‌ها در تمام مراحل است و «سلاله» در اصل به معنی عصاره و فشرده خالص هر چیز است که منظور از آن در این آیه، نطفه آدمی است که در حقیقت عصاره کل وجود او می‌باشد. (مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 17/126؛ ر.ک: بوکایی، مقایسه‌ای بین تورات، انجیل، قرآن و علم/ 25؛ رضایی اصفهانی، محمد علی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، 2/445 ـ 437).
نتیجه: آیاتی که آفرینش انسان‌ها را به صورت مطلق از آب می‌دانند، با دیدگاه اوّل مطابقت دارند و علم نیز انگشت صحت بر آن می‌گذارد و آیات گروه دوم گویای این هستند که آفرینش انسان از آب منی می‌باشد که در هر دو صورت جزء شگفتی‌های علمی قرآن شمرد می‌شود.
3. نطفه؛ منشاء پیدایش انسان
قرآن در تبیین مراحل آفرینش انسان، نطفه را یکی از عوامل خلقت می‌داند. شایسته است برای آشنایی بیشتر پیرامون این واژه به تفسیر و لغت مراجعه نموده و دستاورد آن را با علم تجربی مقایسه نمود.
نطفه از «نطف» به معنای چکیدن همراه با صاف شدن و کم کم بودن می‌باشد؛ (راغب اصفهانی، مفردات، ذیل ماده نطف) اما در اقرب الموارد آمده است: نطفه چه کم باشد چه زیاد، نطفه نامیده می‌شود. (اقرب‌الموارد، ذیل ماده نطف) در کتاب العین، علاوه بر بیان موارد فوق، نطفه را به قطره آب تشبیه کرده است: «تشبیهاً بقطرة الماء» و عرب برای شبی که در آن قطره قطره باران ببارد «لیلة نطوف» می‌گوید، اما جوهری قائل است: اگر جمع نطفه، نَطّاف باشد، به معنای آب صاف و اگر نُطَف باشد، به معنای ماء الرجل می‌آید. (به نقل از: ابن‌منظور، لسان‌العرب، ذیل ماده نطف) مرحوم طبرسی در این باره می‌نویسد: نطفه به معنای آب کم از مذکر یا مونث است و هر آب صاف را نطفه می‌گویند. و‌ راجع به (نطفة امشاج) می‌نویسد: اصل نطفه به معنای آب کم است که گاهی به آب زیاد نیز اطلاق می‌شود. (طبرسی، فضل بن حسن، مجمع‌البیان، ذیل آیه 5 سوره حج).
اگر نطفه به معنای آب کم باشد، مقصود این است که انسان از آب کم آفریده شده و این گویای اعجاز و قدرت الهی است. اگر به معنای آب صاف شده باشد، یعنی نطفه، چکیده و صاف شده وجود انسان است. مؤید این نظریه نکره بودن نطفه در 11 آیه از آیات قرآن است که نشان از صاف شده و چکیده بدن دارد.با توجه به کتاب‌های لغت و کاربرد نطفه در روایات (نهج‌البلاغه، خ 59) و عرف مردم، به نظر می‌رسد نطفه به معنای چکیده آب کم و عصاره وجود انسان می‌باشد و شامل زن و مرد می‌باشد. در مواردی هم به آب زیاد اطلاق شده است و در اصطلاح نیز عبارت است از آنچه از مردان یا زنان برای لقاح و تشکیل جنین خارج می‌شود. (ر.ک: رضایی‌ اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، 2/469).
نطفه ترکیبی از نطفه مرد (اسپرم)، با نطفه زن (اوول) است. اسپرم‌ها، کرمک‌هایی بسیار کوچک و ذره‌بینی‌اند که در هر مرتبه انزال 2 تا 500 میلیون اسپرم وجود دارد. (پاک‌نژاد، رضا، اولین دانشگاه آخرین پیامبر،1/241؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیرنمونه، 25/334) یافته‌های جنسی انسان شامل 48 عدد کروموزم می‌باشد که هرکدام از ذرات متعددی به نام ژن ترکیب یافته‌اند. این ژن‌ها نقش مهمی در ساختمان سلّول زنده دارند و بعضی از این ذرات بسیار ریز حاصل حالات و صفات پدر و مادر است. (شیرازی، گذشته و آینده جهان/ 57).
واژه نطفه با الف و لام یک مرتبه (ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَة) (مؤمنون/14) و بدون الف و لام 11 مرتبه در قرآن آمده است. از این موارد بعضی به مطلق نطفه، (نحل/4؛ حج/5) اشاره دارند و به همین مضمون است: (غافر/67؛ کهف/37) برخی آیات هم به مخلوط نطفه زن و مرد ـ امشاج؛ آمیخته ـ دلالت دارند مثل: ( انسان/2). و برخی دیگر هم به منی ـ نطفه‌ای که خارج می‌شود و در رحم می‌ریزد (نجم/46) اشاره دارند.
بیشتر صاحب‌نظران کنونی (سحابی، یدالله، خلقت‌‌ انسان/147؛ رضایی اصفهانی، محمدعلی، پژوهشی در اعجاز علمی‌ قرآن/ 481؛ زمانی، مصطفی، پیشگویی‌های علمی قرآن/ 117. طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 20/209؛ پاک نژاد، رضا، اولین دانشگاه و آخرین پیامبر،1/244) معتقدند: امشاج به معنای مخلوط شدن نطفه مرد و زن است و طبیعتاً به دلیل این آمیختگی، صفات پدر و مادر، منتقل می‌شوند ـ که به واسطه 48 عامل وراثت که هر عامل، انتقال دهنده بین ده هزار تا صد هزار نشانه و اطلاعات مخصوص، می‌‌باشند. این اطلاعات عبارت است از عناصر انسان که متراکم است؛ آمیختگی رنگ‌های نطفه و... است، چون همه آن‌ها در نطفه جمع شده است.
نتیجه: با توجه به معنای لغوی نطفه ـ عصاره و چکیده ـ و از طرف دیگر اثبات علمی این نکته که صفات پدر و مادر به صورت فشرده و عصاره از نطفه منتقل می‌شود، می‌توان برداشت اعجاز از آیات الهی کرد.
4. آفرینش انسان از منی
بعضی دیگر از آیات قرآن، منشاء آفرینش انسان را «منی» می دانند، مانند:(وَأَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَالْأُنْثى‏ مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى)‏: (نجم، آیات 46ـ45؛ واقعه/ 59 ـ 58 و قیامت/37) «و هم اوست که دو نوع می‌آفریند: نر و ماده از نطفه‌ای چون فرو ریخته شود».
«منی» بر وزن «فلس» به معنی «تقدیر و اندازه‌گیری» است. «منی لک المانی؛ اندازه‌گیر برای تو اندازه‌گیری کرد». به مرگ «منیه» می‌گویند، چون مقدر و اندازه‌گیری شده است. «تمنی» نیز به معنی آرزو کردنِ در ذهن است. به نطفه نیز منی می‌گویند، چون با قدرت خداوند اندازه‌گیری‌ شده است. (راغب اصفهانی، مفردات؛ ابن فارس، مقاییس‌اللغة؛ قرشی، سید علی‌اکبر، قاموس قرآن، ذیل ماده «منی») در اصطلاح نیز به مایعی که از مردان هنگام آمیزش یا انزال خارج می‌شود، منی می‌گویند.منی از جمله مواد آلی حیوانی و ازتی می‌باشد که مثل خون سریع فاسد می‌شود؛ کانون جذب میکروب‌ها است؛ تغییر رنگ می‌دهد و از عصاره هر بیست گرم خون، یک گرم منی تولید می‌گردد.
یک قطره منی حاوی 200 تا 300 میلیون اسپرماتوزئید است. گاهی به نطفه مرد کرمک گفته می‌شود. کرمک‌ها درازند و طول آن‌ها 10 تا 100 مو (هر مو یک میلیونم متر) می‌باشد. سر و گردن و دم بسیار متحرکی دارند که با آن در هر ثانیه 14تا 23 میکرون حرکت می‌کنند. اسپرم‌ها فقط 300 تا 500 عدد به ناحیه باروری می‌رسند که تنها یکی برای باروری مورد نیاز است. (ر.ک: لانگمن، توماس، رویان‌شناسی لانگمن، ترجمه دکتر بهادری و شکور/30؛ پاک‌نژاد، رضا، اولین دانشگاه آخرین پیامبر، 1/241؛ دیاب، عبدالحمید وقرقوز، طب در قرآن/81؛ گذشته و آینده جهان/ 56؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 22/241).
نتیجه: قرآن منشاء آفرینش انسان را آب، نطفه،‌ منی و‌ خاک می‌داند. از سویی می‌توان گفت یکی از مصداق‌های آب، نطفه و منی است. همان منی که با سه لفظ بیان شده است و هر کدام گوشه‌ای از اسرار علمی آفرینش انسان را به نمایش می گذارند و از اشارات علمی قرآن به حساب می‌آیند.
5. علقه، مرحله دیگر خلقت
واژه «علق» شش بار (علق/1-2؛ حج/5؛ مومنون/14؛ غافر/67 ؛ قیامت/38) در پنج آیه به صورت‌های مختلف به کار رفته است. همچنین سوره‌ای به نام علق  نازل شده است. به اتفاق بیشتر مفسران (ر.ک: مکارم‌‌ شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه،27/153) 5 آیه‌ اول سوره علق نخستین آیاتی است که در غار حرا بر پیامبر اسلام(ص) نازل شد.
«علق» جمع «عَلَقَه» و در اصل به معنای چیزی است که به چیز بالاتر آویزان شود. کاربرد آن در خون بسته، زالو، خون منعقد که در اثر رطوبت به هر چیز می‌چسبد، کرم سیاه که به عضو آدمی می‌چسبد و خون را می‌مکد و... می‌باشد. (مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات قرآن‌کریم، اصفهانی، راغب، مفردات، ذیل ماده «علق»؛ ر.ک: قرشی، سید علی‌اکبر، قاموس قرآن، ذیل ماده «علق») پس می‌توان گفت در مواردی که علق به کار رفته «چسبندگی» و «آویزان بودن» لحاظ شده است.
«علق» همان خون بسته‌ای است که از ترکیب اسپرم مرد با اوول زن حاصل و به رحم زن داخل می‌شود و خود را به آن آویزان می‌کند. پس از پیوستن نطفه مرد به تخمک زن، تکثیر سلّولی آغاز می‌شود و به صورت یک توده‌ سلّولی که به شکل توت است در می‌آید (در اصطلاح به آن مرولا Marula گویند) و در رحم لانه‌ می‌گزیند، یعنی سلول‌های تغذیه کننده به درون لایه مخاطی رحم نفوذ می‌کنند و به آن آویزان (نه کاملاً چسبیده به رحم) می‌شوند. قرآن این مطلب را با واژة زیبای «علق» بیان کرده است. (دکتر دیاب عبدالحمید و قرقوز، طب در قرآن، ترجمه چراغی/86).
اگر واژه «علق» را به معنای خون بسته بپذیریم، می‌توان تناسب آن را با موارد کاربردش این‌گونه بیان کرد:1. چسبنده بودن آن (مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه،27/156). (کرمی که برای مکیدن خون به بدن می‌چسبد)؛2. آویزان شدن آن به جداره رحم؛
3. شباهت به زالو (زالو هر بار می‌تواند به اندازه یک فنجان قهوه، خون انسان یا حیوان را بمکد) نطفه در رحم، زالو وار به رحم می‌چسبد و از خون تغذیه می‌کند. (نجفی، گودرز، مطالب شگفت‌انگیز قرآن/ 99) همچنین در وجه تشبیه به زالو گفته‌اند که در مرحله ایجاد جنین، از هر دو ماده‌ای به نام «هپارین» ترشح می‌شود تا اینکه خون در موضع منعقد نشود و تغذیه‌پذیر باشد. (دکتر پاک‌نژاد، اولین پیامبر آخرین دانشگاه، 11/110) دیگر آن که شکل علقه مانند زالو است و این حالت در چهار هفته اول ادامه دارد. (اسماعیل پاشا، دکتر عبدالعزیز، اسلام و طب جدید یا معجزات علمی قرآن، ترجمة سید غلامرضا سعیدی/ 182) خلاصه آنکه با توجه به دیدگاه دانشمندان، مفسران و اهل لغت، «علق» به معنای «خون بسته»[1] آویزان به رحم است، بویژه آنکه این مرحله از آفرینش انسان را در علم جنین‌شناسی جدید، واسطه‌ بین نطفه و مضغه (گوشت شدن) می‌شمارند، یعنی این خون بسته حدود 24 ساعت به جدار رحم آویزان می‌ماند و از خون آن تغذیه می‌کند. [2]
نتیجه: با توجه به محدودیت علم پزشکی در 14 قرن پیش، مسأله‌ مذکور را می‌توان از اعجاز  علمی قرآن دانست که بعد از 14 قرن کشف شده است.
6. مضغه مرحله بعدی خلقت
قرآن کریم در مراحل آفرینش انسان پس از نطفه و علقه، مرحله‌ «مضغه» را مطرح می‌سازد. از مضغه سه بار در قرآن یاد شده است.خداوند در سوره حج می‌فرماید: (ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُم)‏؛ «سپس از [خون بسته‏] آویزان، سپس از (چیزى شبیه) گوشت جویده شده، شکل یافته (= متمایز) و شکل نیافته (= غیر متمایز آفریدیم؛) تا براى شما روشن سازیم (که خدا بر انجام رستاخیز تواناست)». (مؤمنون/14؛ حج/5)
واژه‌ «مضغه» در لغت به معنای غذا و یا گوشت جویده شده است، به عبارت دیگر به قطعه‌ای از گوشت گفته می‌شود که گویا جویده شده است. (مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، 11/124).
جنین انسان از هنگام لقاح تخمک و کرمک تا لحظه جایگزینی در رحم 6 روز در راه است، سپس در رحم تا چهارده روز به صورت آویزک (علق) به رشد خود ادامه می‌دهد و از هفته سوم بارداری با چشم غیرمسلح به صورت گوشت جویده شده دیده می‌شود. گذراندن دوره تمایز لایه‌های زاینده (مضغه) تا ماه سوم بارداری ادامه می‌یابد، (رضایی اصفهانی، محمد علی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، 2/498، به‌نقل از: لانگمن، رویان‌شناسی پزشکی/38)، اما این «مضغه» همیشه یک حالت ندارد و مراحل و حالات گوناگونی را طی می‌کند. قرآن از این تحول با عنوان «مخلقه و غیرمخلقه» یاد می‌کند، البته مفسران دیدگاه‌های مختلفی درباره این دو تعبیر دارند، از جمله:
1. جنین کامل‌ یا ناقص‌الخلقه باشد. (مکارم‌ شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 14/24)؛2. مقصود از مخلقه، مرحله تصویر جنین است. (مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن/338؛ طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، 14/344)؛3. مخلقه، همان مضغه شکل یافته و متمایز است. (ر.ک: دکتر دیاب، عبد الحمید و قرقوز، طب در قرآن/ 87) و ... .
تعبیر بسیار زیبا و شگفت‌انگیز قرآن (مضغه، مخلقه و غیرمخلقه، حج‌/ 5) با یافته‌های پزشکی جدید هماهنگ است و جنین را در این دوره (هفته سوم به بعد) به صورت گوشت کوبیده معرفی می‌کند و اشاره‌ای لطیف به تمایز لایه‌های سه گانه: (اکتودرم = لایه خارجی؛ مزودرم = لایه میانی؛ آندودرم = لایه داخلی) دارد. تعبیر قرآنیِ مخلقه ـ که به معنای ایجاد چیزی با کیفیتی خاص و خصوصیاتی معین است ـ خود نوعی رازگویی و اعجاز علمی است.
نتیجه: از مجموع نظرات استفاده می‌شود که «مخلقه و غیرمخلقه» صفت «مضغه» است، به این معنی که در برخی از اقسام مضغه، مقدرات و کیفیت خصوصیات کامل است و در اقسام دیگر کامل نیست. (ر.ک: رضایی اصفهانی،  پژوهشی در اعجاز علمی قرآن/ 500) و این خود یکی از شگفتی‌های قرآن به شمار می‌آید.
7. مرحله تشکیل استخوان و گوشت
قرآن بعد از بیان مرحله «مضغه= گوشت جویده» به مرحله دیگری اشاره می‌کند و می‌فرماید:(فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً)؛ «و گوشت جویده شده را به صورت استخوان‏هایى آفریدیم و بر استخوان‏ها گوشتى پوشاندیم». (مؤمنون/14)برای آشنایی بهتر با مرحله استخوان‌بندی جنین، لازم است مرحله پوشاندن گوشت نیز توضیح داده شود.آیه بالا بیانگر آن است که نخست استخوان تشکیل می‌شود، بعد گوشت روی آن قرار می‌گیرد.
در سومین هفته رشد جنین، لایه های سه گانه اکتودرم، مزودرم و اندودرم تشکیل می‌شود. از لایه اکتودرم، اعضا و ساختمان‌هایی که در ارتباط با دنیای خارج باقی می‌مانند، ایجاد می‌گردد، مانند: دستگاه عصبی، پوشش حس، گوش، بینی، چشم و... .از لایه مزودرمی اعضای سکتروم (غضروف و استخوان)، دستگاه ادراری و تناسلی و... به وجود می‌آید.از لایه اندودرمی هم، دستگاه معدی، روده‌ای، تنفسی، مثانه و... ساخته می‌شود.
با توجه به این مطالب، غضروف و استخوان‌ها از لایه‌ میانی ـ مزودرم ـ تشکیل می‌شود که به وسیله دو لایه دیگر ـ اکتودرم و اندودرم ـ پوشیده شده‌اند که از آن دو لایه اکثر گوشتی بدن مثل پوست، غدد و... ساخته می‌شود. هم چنین ساخته شدن سلول‌هایی که باعث پیدایش غضروف و استخوان می‌شود از هفته چهارم بارداری شروع می‌‌شود،‌ اما سلول‌های ماهیچه‌ای پس از آن ساخته می‌شود. (ر.ک: لانگمن، توماس، رویان‌شناسی پزشکی، ترجمه دکتر بهادری و شکور/ 57).
گفته شد که لایه میانی مزودرم غضروف ها و استخوان‌ها را تشکیل می‌دهد، پس بهتر است با غضروف و استخوان‌سازی آن آشنا شویم.«غضروف» نوعی بافت همبند است که به علت ویژگی ارتجاعی فشار زیادی را می‌تواند تحمل کند و از بافت‌های نرم بدن نیز پشتیبانی به عمل آورد.
هر غضروف ماده‌ای بنیادی دارد که در ساختمان آن مقدار زیادی (حدود 70 درصد) آب به کار رفته است. این ماده بنیادی می‌تواند در آب جوش حل شود و ماده‌ای به نام ژله غضروف یا کندرین (chondrin) را به وجود آورد.‌ رنگ غضروف سفید مایل به رنگ آب است، البته در افراد مسنّ به علت تغییرهای متابولیک، می‌تواند به رنگ زرد باشد.
غضروف اولین مرحله ساخته شدن استخوان است. غضروف بافتی مشتق از مزانشیم است که برای اولین بار در اواخر هفته چهارم زندگی جنین ظاهر می‌شود و در قسمت‌هایی که می‌خواهد استخوان تشکیل دهد، ابتدا باید قالبی از غضروف به وجود آید تا بعداً به استخوان تبدیل شود، بنابراین استخوان‌سازی به دو صورت انجام می‌پذیرد:1. استخوان‌سازی داخل غشایی؛ 2. استخوان‌سازی داخل غضروفی.
استخوانی که به گونه ابتدایی در بدن جنین تشکیل می‌شود، به طور موقت و به تمامی از نوع نابالغ یا اولیه است. بافت استخوانی جنین پس از تولد به تدریج از بین می‌رود و به جای آن استخوان بالغ یا ثانویه تشکیل می‌گردد.نکته جالب در بافت استخوانی این است که این بافت از ابتدای تشکیل تا پایان عمر دو فعالیت متضاد دارد: استخوان‌سازی و تخریب استخوان (ر.ک: کریمی یزدی، حسن، شگفتی پزشکی در قرآن کریم/47 ـ 41).
در نتیجه با توجه به مطالب علمی می‌توان گفت که: سلول‌های غضروفی و استخوانی از لایه میانی جنین (مزودرم) زودتر از سلول‌های ماهیچه‌ای و پوستی پدید می‌آیند. پس سلول‌های استخوانی و غضروفی با دو لایه‌ دیگر جنین (اکتودرم و اندردرم) پوشیده می‌شوند و سلول‌های ماهیچه‌ای و پوستی روی آن‌ها را مانند لباس می‌پوشانند. (ر.ک: رضایی اصفهانی، پژوهشی‌ در اعجاز علمی قرآن،2/513 ـ 506؛ شریف، عدنان، من علم طب‌القرآن/59؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 14/212؛ دیاب، عبدالحمید و قرقوز، طب در قرآن/89) این یافته‌های علمی با مطالب قرآنی هماهنگ است و نشان از شگفتی علمی قرآن دارد.
پیوست‌ها
[1] لازم به ذکر است که احتمالات دیگری درباره «علق» وجود دارد از جمله: بعضی‌ علق را به معنای نطفه مرد (اسپرماتوزئید) معنا کرده‌اند (مطالب شگفت‌انگیز قرآن/ 99). بعضی دیگر به معنای موجود صاحب علاقه ـ اشاره به روح اجتماعی انسان ـ تفسیر کرده‌اند و عده‌ای هم اشاره داشته‌اند به گل حضرت آدم(ع) که حالت چسبندگی دارد. (ر.ک: دکتر رضایی اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن/ 487 ـ 481)
[2] حضرت آیت‌الله معرفت بعد از پذیرفتن این نظریه که «علق خون بسته است»، می‌گوید: علقه در روز هفتم به جداره رحم می‌چسبد (التمهید، 6/82).
منابع
1. قرآن کریم.
2. نهج البلاغه، امام علی(ع)،  ترجمه محمد دشتی ، انتشارات مشهور، قم ،1379، چاپ اول.
3. آلدومیدی، علوم اسلامی و نقش آن در تحولات علمی جهان، ترجمه محمد رضا شجاعی، رضوی و علوی، مشهد، انتشارات قدس رضوی، 1371.
4. ابن سینا، قانون حلب، ترجمه عبدالرحمن شرفکندی، تهران، سروش، 1370، چاپ اول.
5. ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دارالفکر،1990م، چاپ اول.
6. احمدی، مهدی، قرآن در قرآن، قم، اشراق، 1374 ﻫ.ش، چاپ اول.
7. ادوارد براون، طب اسلامی، ترجمه مسعود رجب نیا، بنگاه و نشر کتاب، تهران، 1337، چاپ اول.
8. ادیب، محمد حسین، کتاب پزشکی قانونی، تهران، شرکت سهامی چهر، بی تا، چ چهارم.
9. اسماعیل پاشا، عبدالعزیز، اسلام و طب جدید، ترجمه غلامرضا سعیدی، انتشارات برهان، بی تا.
10.  اعرابی، بیژن، آن سوی اغماء، نشرفارس، تهران، 1372، چاپ اول.
11.  امینی، ابراهیم، وحی در ادیان آسمانی، قم، انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم.
12.  اهتمام، احمد، فلسفه احکام، اصفهان، اسلام، 1344 ش.
13.  بسام دفضع، الکون و الانسان بین اسلام و القرآن، مطبعة الشام، بی تا، بی جا.
14.  بوکائی، موریس، مقایسه ای بین تورات انجیل و قرآن و علم، ترجمه ذبیح الله دبیر، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، 1365.
15.  بی آزار شیرازی، عبدالکریم، طب روحانی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374، چاپ دوم.
16.  ــــــــــــــــــــــــ ، قرآن و طبیعت، بی جا، بی تا، چاپ دوم.
17.  ــــــــــــــــــــــــ ، گذشته و آینده، قم، انتشارات طباطبایی، 1349 ش، چاپ دوم.
18.  بیضوضی، عباس، کلیات پزشکی، همدان، دانشگاه علوم پزشکی، 1377، چاپ اول.
19.  پاکنژاد، رضا، اولین دانشگاه آخرین پیامبر، تهران، مکتب اسلامیه و بنیاد فرهنگی شهید، 1363، چاپ اول.
20.  پیتر وینگیت، دانش نامه پزشکی، ترجمه معزی متین، تهران، نشر مرکز، 1373.
21.  تقی‌زاده، سید حسن، تاریخ علوم در اسلام، تهران، فردوسی، 1379.
22.  توماس لانگمن، رویان شناسی، ترجمه دکتر بهادری و شکور، شرکت سهامی چهر، 1370، چاپ ششم.
23.  حاجبی، محمد حسین، پزشکان خودتان باشید، تهران، نشر ثالث، 1378،چ اول.
24.  حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، تهران، تصحیح ربانی شیرازی، فرهنگ اسلامی، 1374، چاپ هفتم.
25.  الحویزی، عبدالعلی العروسی، نورالثقلین، قم، المطبعة العلمیه، 1383 ق.
26.  دانیل، ج و وگان، کلیات چشم پزشکی، ترجمه محسن ارجمند، تهران، انتشارات ارجمند، 1372، چاپ اول.
27.  دیاب، عبدالحمید و قرقوز، طب در قرآن، ترجمه چراغی، تهران، انتشارات حفظی، بی تا.
28.  دیباجی، ابراهیم، ابن سینا، تهران، امیرکبیر، چ اول، 1364.
29.  راغب اصفهانی، ابوالقاسم، الحسین بن محمد، مفردات فی غریب القرآن، تهران، المکتبة الرضویه، 1332 ش.
30.  رجحان، محمد صادق، بافت شناسی انسانی پایه، تهران، انتشارات چهره، 1370، چاپ دهم.
31.  رضایی اصفهانی، محمد علی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، رشت، مبین، 1382، چاپ چهارم.
32.  ــــــــــــــــــــــــ ، درآمدی بر تفسیرعلمی قرآن، قم، انتشارات اسوه، 1365، چاپ اول.
33.  رضایی، حسن رضا، آموزه های تندرستی در قرآن، قم، عطرآگین، 1384، چاپ اول.
34.  ----------، قرآن و فرهنگ زمانه، قم، مرکز مطالعات و پژوهش‌های حوزه علمیه، 1383، چاپ اول.
35.  زرین کوب، عبدالحسین، کارنامه اسلام، امیرکبیر، تهران، 1380.
36.  زمانی، مصطفی، پیشگویی های علمی قرآن، قم، پیام اسلام، 1350ش.
37.  زمردیان، احمد، حقیقت روح، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376، چاپ پنجم.
38.  سبحانی جعفر، اصالت روح از نظر قرآن، قم، موسسه تحقیقاتی امام صادق(ع)، 1377، چاپ دوم.
39.  سحابی، یدالله، خلقت انسان، تهران، شرکت سحامی،1351 ش، چاپ دوازدهم.
40.  سرمدی، محمد تقی، پژوهشی در تاریخ پزشکی و درمان جهان، 12 ج، انتشارات سرمدی.
41.  سیاح، احمد، المنجد، تهران، انتشارات اسلام، ج 18، 1375 ش.
42.  سیریل، الگود، تاریخ پزشکی ایران، ترجمه، باهر فرقانی، تهران، امیرکبیر.
43.  شریعتی، محمد باقر، معاد در نگاه وحی و فلسفه، دانشگاه تهران، 1363، چاپ اول.
44.  شریف، عدنان، من علم الطب القرآن، بیروت، دار علم ملابین، 1995م، چاپ دوم.
45.  شیرازی، احمد امین، اسلام پزشک بی دارو، قم، انتشارات اسلامی، 1375، چاپ هفتم.
46.  شیرازی، نیازمند، اعجاز قرآن از نظر علوم امروزی، میهن بی تا، بی جا.
47.  صرفی، محمد تقی، تمدن اسلامی از زبان بیگانگان، تهران، نشر برگزیده، 1374، چاپ اول.
48.  طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه نوری همدانی، قم، بنیاد علمی و فکری علامه، 1366.
49.  طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران، مکتبة الاسلامیه،1395 ق، چاپ پنجم.
50.  علامه مجلسی، محمد تقی، بحار الانوار، تهران، المکتبة الاسلامیه، 1385 ه‍ . ق.
51.  فؤاد، سزگین، تاریخ نگارش های عربی، پزشکی، تهران، 1380.
52.  قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
53.  کالین، انان، تاریخ علم کمبریج، ترجمه حسن افشار، تهران، 1366.
54.  کامیل فلامویان، مرگ و اسرار آن، ترجمه بهنام حجابیان، تهران، نشر فرهنگی مشرق، 1373، چاپ اول.
55.  کریمی یزدی، حسن، شگفتی های پزشکی در قرآن.
56.  کارل، الکیس، انسان موجود ناشناخته، ترجمه دبیری، اصفهان، بی تا، 1354.
57.  لارنس، طب اطفال، ترجمه از ایرج در دشتی و ایوب خدادادی، تهران چاپ اطلاعات، تهران، 1341.
58.  مجله پژوهش حوزه، س پنجم، ش 18 ـ 17 (طب و دین) قم، معاونت پژوهشی حوزه علمیه.
59.  مرعشی، محمود، ابن سینا، قم، نبوغ، 1341، چاپ اول.
60.  مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، قم، انتشارات در راه حق، 1367 ش.
61.  مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات قرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، 1371.
62.  معتمدی، غلامحسین، انسان و مرگ، نشر مرکز، تهران، 1372، چاپ اول.
63.  معرفت، محمد هادی، آموزش علوم قرآن، قم، سازمان تبلیغات اسلامی، 1371، چاپ اول.
64.  -------------- التمهید، قم، انتشارات التمهید، 1377 ش.
65.  مقالات همایش نقش دین در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشکی، 1376.
66.  مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، قم، جامعه مدرسین،1377، چاپ پنجم.
67.  --------------، تفسیرنمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1371 ش، چاپ پنجم.
68.  -------------، در جستجوی خدا، قم، انتشارات نسل جوان.
69.  نجفی، گودرز، مطالب شگفت انگیز قرآن، نشر سبحان، تهران.
70.  نجم آبادی، محمود، تاریخ طب ایران پس از اسلام، دانشگاه تهران، 1366ش.
71.  ------------، دوران تالیف، تصنیف کتب طبی در تمدن اسلامی، تهران، دانشگاه تهران، 1375 ﻫ.ش.
72.  نورانی، مصطفی، بهداشت اسلامی، قم، مکتب اهل بیت،1369، چاپ اول.
73.  نوری، محمد رضا، تغذیه در قرآن، مشهد، انتشارات واقفی، 1377، چاپ اول.
74.  نیکبخت نصر آبادی، علی رضا، استعانت از قرآن کریم در شفای جسمانی، تهران، نشر قبله، 1378، چاپ اول.
75.  ولایتی، علی اکبر، پویایی فرهنگ و تمدن اسلامی در ایران، تهران، وزارت امور خارجه، 1382، چاپ اول.
76.  یزدی، مرتضی، دانستنی های پزشکی، تهران ، 3 ج،1343.




یكى از اشتباهات بنی‌اسرائیل این بود كه به نیاكان و پیشینیان خویش، بسیار مباهات و افتخار می کردند و گمانشان این بود كه اگر خودشان آلوده باشند، به خاطر كمالات گذشتگانشان، مورد عفو قرار خواهند گرفت.

آیه 134 سوره مبارکه بقره به آنان هشدار مى ‏دهد كه شما مسئول اعمال خویش هستید، هم چنان كه آنان مسئول كرده‏هاى خویش هستند و البته نسبت خویشاوندى، در قیامت كارساز نیست و آینده هر كس و هر جامعه‏اى، در گرو عمل خود اوست.

تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا یَعْمَلُونَ (بقره ـ 134)

آنها گروهى بودند كه درگذشتند، دستاورد آنها از آن آنهاست و دستاورد شما (اهل كتاب) هم از آن شماست، و شما هرگز از آنچه آنها مى‏كردند بازخواست نمى‏شوید

آیه مورد بحث پاسخ به یكى از اشتباهات یهود است، یكى از اشتباهات بنى اسرائیل این بود كه به نیاكان و پیشینیان خویش، بسیار مباهات و افتخار مى‏كردند و گمانشان این بود كه اگر خودشان آلوده باشند، به خاطر كمالات گذشتگانشان، مورد عفو قرار خواهند گرفت.

این آیه به آنان هشدار مى‏ دهد كه شما مسئول اعمال خویش هستید، هم چنان كه آنان مسئول كرده‏هاى خویش هستند.

بنابراین به جاى اینكه تمام همّ خود را مصروف به تحقیق و مباهات و افتخار نسبت به نیاكان خود كنید در اصلاح عقیده و عمل خویش بكوشید.

در كتاب غرر الحكم از حضرت على علیه السلام آمده است: «الشرف بالهمم العالیة لا بالرمم البالیة» شرافت و بزرگى به همت‏هاى عالى و بلند است، نه به استخوان‏هاى پوسیده‏ى نیاكان و گذشتگان.

در تاریخ مى‏بینیم كه افراد در سایه عمل خویش، آینده خود را رقم مى‏ زنند. زن فرعون اهل بهشت مى‏شود، ولى همسر لوط در اثر بدكردارى، به دوزخ رهسپار مى‏شود. اینها نمونه‏ى عدالت و نظام حقِ پروردگار است.

در حدیثى از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله نقل شده است كه فرمود: اى بنى هاشم، مبادا سایر مردم براى آخرت خود كار كنند، ولى شما به انساب خود دل خوش كنید.

اگرچه ظاهرا مخاطب در این آیه یهود و اهل كتابند ولى پیداست این حكم مخصوص آنها نیست، ما مسلمانان نیز مشمول همین اصل اساسى هستیم كه" از فضل پدر تو را چه حاصل"؟!

یكى از اشتباهات بنى اسرائیل این بود كه به نیاكان و پیشینیان خویش، بسیار مباهات و افتخار مى‏كردند و گمانشان این بود كه اگر خودشان آلوده باشند، به خاطر كمالات گذشتگانشان، مورد عفو قرار خواهند گرفت

پیام‏های آیه:

1 ـ نسبت خویشاوندى، در قیامت كارساز نیست. «لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ»

2 ـ آینده هر كس و هر جامعه‏اى، در گرو عمل خود اوست. «وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا یَعْمَلُونَ»

 

انحصار طلبى بى‏جا، ممنوع!!

در آیه بعد انحصار طلبى بى‏جای یهود و نصارى به نمایش گذاشته می شود و آنها بدون داشتن دلیل، هر كدام هدایت را تنها در آئین خود مى‏دانند.

َقَالُواْ كُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِینَ (بقره ـ 135)

و (اهل كتاب به مردم) گفتند: یهودى یا نصرانى باشید تا هدایت یابید. بگو: بلكه آیین ابراهیم حق‏گرا را (پیروى خواهیم كرد) و او هرگز از مشركان نبود


كلمه «یهود» از «هود» به معناى بازگشت به خدا، گرفته شده است.

در مجمع البحرین از امام صادق علیه السلام نقل شده است كه لقب یهود از آیه 156 سوره اعراف اقتباس شده است، آنجا كه بنى اسرائیل به خدا گفتند: «إِنَّا هُدْنا إِلَیْكَ» و كلمه نصارى نیز از كلام حضرت عیسى علیه السلام گرفته شده است آنجا كه فرمود: «مَنْ أَنْصارِی إِلَى اللَّهِ» امّا كلمه «حَنِیفاً» از «حنف» به معناى در راه مستقیم آمدن است، همانگونه كه «جنف» به معناى در راه كج قرار گرفتن آمده است.

در آیه 113 این سوره می خوانیم كه یهودیان، نصارى را قبول نداشتند و نصارى نیز یهودیان را پوچ مى‏دانستند و هر یك خیال مى‏كرد كه تنها خودش بر هدایت مى‏باشد ، در حالى كه هر دو گروه دچار شكّ گردیده و از راه مستقیم منحرف شده‏اند و راه حقّ راه ابراهیم علیه السلام است كه هرگز دچار شكّ نگردید.

امام صادق علیه السلام فرمودند: دین حنیف و حق گرا، همان گرایش به حقّ و اسلام است. (تفسیر برهان‏)

در این آیه به خوبی مشهود است که خودپرستى و خودمحورى معمولاً سبب مى‏شود كه انسان حق را در خودش منحصر بداند، همه را بر باطل بشمرد و سعى كند دیگران را به رنگ خود در آورد.

دینداران خالص كسانى هستند كه پیرو آئین توحیدى خالص باشند، توحیدى كه هیچ گونه با شرك آمیخته نگردد، مهمترین اصل اساسى براى شناخت آئین پاك از آئین‏هاى انحرافى همین رعایت كامل اصل توحید است.

به جاى اینكه تمام همّ خود را مصروف به تحقیق و مباهات و افتخار نسبت به نیاكان خود كنید در اصلاح عقیده و عمل خویش بكوشید

اسلام به ما تعلیم می‌دهد كه میان پیامبران خدا تفرقه نیفكنیم و به آئین همه آنها احترام بگذاریم، چرا كه اصول آئین حق در همه جا یكى است و موسى و عیسى نیز پیرو آئین توحیدى و خالص از شرك ابراهیم بودند، هر چند آئین آنها به وسیله پیروان نادان تحریف شد و به شرك آمیخته گشت (البته این سخن منافات با این ندارد كه امروز باید در انجام وظائف خود پیرو آخرین آئین آسمانى یعنى اسلام باشیم كه براى این زمان از سوى خدا نازل شده است)

 

پیام‏های این آیه:

1 ـ انحصار طلبى بى‏ جا، ممنوع است. یهود و نصارى بدون داشتن دلیل، هر كدام هدایت را تنها در آئین خود مى‏دانند. «كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏ تَهْتَدُوا»

2 ـ نام و عنوان مهم نیست، ایمان و عمل اهمیّت دارد. یهودى یا نصرانى یك لقب بیش نیست، آنچه ارزشمند است، توحید و یكتا پرستى است. «بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً»

3 ـ به تبلیغات سوء دیگران پاسخ دهید. «قالُوا» «قُلْ»

4 ـ ابراهیم علیه السلام هیچ‌گاه از مشركان نبوده است، در حالى كه یهود و نصارى گرفتار شرك شد ه ‏اند. «وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِینَ»

 منابع:

تفسیر نور ج 1

تفسیر نمونه ج 1

تفسیر برهان

غرر الحكم




خداوند، «ربّ العالمین» و رسولش «رحمة للعالمین» است، یعنى تربیت واقعى در سایه هدایت انبیا امكان پذیر است. پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله براى همه‏ى انسان‏ها، در همه‏ى اعصار و تمامى مكان‏ها رحمت است و نیازى به پیامبر دیگرى نیست. حتّى ایشان براى ملائكه مقرب الهى نیز رحمت است.

در مقاله قبل با بهره گیری از تفسیر بعضی آیات قرآن برخی از مصداقهای رحمت خدا در قرآن را بررسی کردیم، در این مقاله و در ادامه بحث گذشته به چند مورد دیگر اشاره می کنیم:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ (انبیا ـ 107)

و ما تو را جز رحمتى براى جهانیان نفرستادیم.

حكومت بندگان صالح بر زمین تبلور لطف و رحمتى است كه در سایه رسالت بدست مى‏آید و هر آنچه از رحمت نبوى صلى اللَّه علیه و آله كه در دنیا و آخرت نصیب افراد مى‏شود، پرتوى از رحمت الهى است. با یک نگاه کلی می توان نتیجه گرفت که همه‏ى احكام و دستوراتى كه پیامبر اسلام آورده حتّى جهاد، حدود و قصاص و سایر كیفرها و قوانین جزایى، براى جامعه‏ى بشرى رحمت است.

خداوند، «ربّ العالمین» و رسولش «رحمة للعالمین» است، یعنى تربیت واقعى در سایه هدایت انبیا امكان پذیر است. پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله براى همه‏ى انسان‏ها، در همه‏ى اعصار و تمامى مكان‏ها رحمت است و نیازى به پیامبر دیگرى نیست. حتّى ایشان براى ملائكه مقرب الهى نیز رحمت است.

در حدیثى مى‏خوانیم كه جبرئیل به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله اظهار داشت كه رحمت تو مرا نیز شامل شد.

در واقع عموم مردم دنیا اعم از مۆمن و كافر همه مرهون رحمت او هستند، چرا كه نشر آئینى را به عهده گرفت كه سبب نجات همگان است، حال اگر گروهى از آن استفاده كردند و گروهى نكردند این مربوط به خودشان است و تاثیرى بر عمومى بودن رحمت نمى‏گذارد.

خداوند، «ربّ العالمین» و رسولش «رحمة للعالمین» است، یعنى تربیت واقعى در سایه هدایت انبیا امكان پذیر است. پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله براى همه‏ى انسان‏ها، در همه‏ى اعصار و تمامى مكان‏ها رحمت است و نیازى به پیامبر دیگرى نیست. حتّى ایشان براى ملائكه مقرب الهى نیز رحمت است

به هر حال در دنیاى امروز كه فساد و تباهى و ظلم و بیدادگرى از در و دیوار آن مى‏بارد، آتش جنگها در هر سو شعله‏ور است، و چنگال زورمندان بیدادگر حلقوم مستضعفان مظلوم را مى‏فشارد، در دنیایى كه جهل و فساد اخلاق و خیانت و ظلم و استبداد و تبعیض هزار گونه نابسامانى آفریده، آرى در چنین جهانى مفهوم" رحمة للعالمین" بودن پیامبر از هر زمانى آشكارتر است، چه رحمتى از این بالاتر كه برنامه‏اى آورده كه عمل به آن نقطه پایانى است بر همه این ناكامیها و بدبختیها و سیه‏روزیها، آرى او و دستوراتش، برنامه و اخلاقش همه رحمت است رحمتى براى همگان و تداوم این رحمت سرانجامش حكومت صالحان با ایمان بر تمام معموره زمین خواهد بود.

 

قرآن

هذا بَصائِرُ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (جاثیه ـ 20)

این (كتاب) براى مردم، وسیله‏ى بصیرت و هدایت و براى اهل یقین، مایه‏ى رحمت است.

در اینجا سه موضوع در آیه مطرح شده:" بصائر"،" هدایت" و" رحمت" كه به ترتیب علت و معلول یكدیگرند، آیات روشنگر و شریعت بینا كننده انسان را به سوى هدایت مى‏برد، و هدایت نیز مایه رحمت پروردگار است.

جالب اینكه" بصائر" را براى عموم مردم ذكر مى‏كند، اما هدایت و رحمت را مخصوص كسانى كه اهل یقینند، و باید چنین باشد زیرا آیات قرآن مخصوص قوم و گروهى نیست، بلكه تمام انسانها كه در مفهوم" الناس" جمعند در آن شریكند، بى‏هیچگونه محدودیتى از نظر زمان و مكان، ولى طبیعى است هدایت فرع بر یقین، و رحمت الهى نیز مولود آن است، و شامل حال همه نمى‏شود.

به هر حال اینكه مى‏گوید: قرآن عین بصیرت و عین هدایت و رحمت است تعبیر زیبایى است كه از عظمت و تاثیر و عمق این كتاب آسمانى حكایت مى‏كند براى آنها كه رهرو راهند و جستجوگر حقند.

تورات
تورات

أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ یُۆْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یُۆْمِنُونَ (هود ـ 17)

آیا آن كس كه (همچون پیامبر اسلام) دلیل روشنى (مثل قرآن) از طرف پروردگارش دارد و بدنبال او شاهدى از اوست، و پیش از او (نیز) كتاب موسى‏ (كه) رهبر و رحمت بوده است (بر آمدن او بشارت داده، مانند كسى است كه این خصوصیات را نداشته باشد؟)، آنان (كسانى كه حق‏جو هستند) به او ایمان مى‏آورند، و هر كس از احزاب (و گروه‏هاى مختلف) كه به او كافر شود، وعدگاهش آتش است. پس، از آن در تردید مباش (كه) قطعاً آن (وحى، كلامِ) حقّى است (كه) از پروردگارت (نازل شده)، اگر چه اكثر مردم ایمان نیاورند.

از تدبر در آیه می توان نتیجه گرفت که كتب آسمانى و قوانین الهى، راه هدایت و وسیله‏ى رحمت براى مردم هستند. و البته امامت و رحمت باید در كنار هم باشند. اما نکته مورد توجه این است که چرا تنها اشاره به تورات شده؟

همانگونه كه گفتیم یكى از دلائل حقانیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آیه فوق كتب پیشین ذكر شده، ولى تنها از كتاب موسى ذكرى به میان آمده، در حالى كه مى‏دانیم بشارات ظهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در انجیل نیز هست.

این موضوع ممكن است به خاطر آن باشد كه در محیط نزول قرآن و ظهور اسلام یعنى مكه و مدینه بیشتر افكار یهود- از میان اهل كتاب- منتشر بوده است و مسیحیان در نقاط نسبتا دورترى زندگى داشتند، مانند" یمن"،" شامات"، و نجران كه در كوهستانهاى شمالى یمن در فاصله ده منزلى صنعاء واقع شده است.

و یا به خاطر اینكه ذكر اوصاف پیامبر (صلی الله علیه و آله) در تورات به طور جامعتر و وسیعترى آمده است.

بهر حال تعبیر به" امام" در مورد تورات ممكن است به خاطر این باشد كه احكام شریعت موسى (علیه السلام) به طور كامل در آن بوده و حتى مسیحیان بسیارى از تعلیمات خود را از تورات مى‏گیرند.

گستردگى دامنه رحمت خدا ایجاب مى‏كند كه تمام وسائل حیات ما را تامین كند، ما از یك سو نیاز به كار و كوشش و حركت داریم كه بدون‏ روشنایى روز ممكن نیست، و از سوى دیگر نیاز به استراحت و آرامش كه بدون تاریكى شب كامل نمى‏شود

شب و روز

وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (قصص ـ 73)

و از رحمت اوست كه براى شما شب و روز را قرار داد تا در آن آرامش یابید و از فضل او (روزى خود را) بجویید، و باشد كه شكر گزارید.

این آیه سخن از بخش عظیمى از مواهب الهى مى‏گوید كه هم دلیلى است بر مساله توحید و نفى شرك، و هم نمونه‏اى است از نعمتهاى خداوند كه به خاطر آن شایسته حمد و ستایش است، ستایشى كه گواهى است بر مختار بودن او در نظام آفرینش و تدبیر این جهان.

از رحمت الهى است كه براى ما شب و روز قرار داد، تا از یك سو در آن آرامش پیدا كنیم، و از سوى دیگر براى تامین زندگى و بهره‏گیرى از فضل خداوند تلاش كنیم، و شاید شكر نعمت او را بجا آوریم.

آرى گستردگى دامنه رحمت خدا ایجاب مى‏كند كه تمام وسائل حیات ما را تامین كند، ما از یك سو نیاز به كار و كوشش و حركت داریم كه بدون‏ روشنایى روز ممكن نیست، و از سوى دیگر نیاز به استراحت و آرامش كه بدون تاریكى شب كامل نمى‏شود.

امروز از نظر علمى ثابت شده است كه در برابر نور تمام دستگاههاى بدن انسان فعال و سرزنده مى‏شوند: گردش خون، دستگاه تنفس، حركت قلب، و سایر دستگاهها، و اگر نور بیش از اندازه بتابد، سلولها خسته مى‏شوند و نشاط جاى خود را به فرسودگى مى‏دهد. و بر عكس، دستگاههاى بدن در تاریكى شب در آرامش و آسایش عمیقى فرو مى‏روند و در سایه آن تجدید قوا و نشاط مى‏كنند.




خداوند رحمان است و رحیم و ابواب رحمت خویش را به طرق گوناگون بر بندگانش می‌گشاید تا راه سعادت پیموده، طعم خوش با او بودن را با تمام وجود حس نمایند. در آیه 218 سوره مبارکه بقره، سه راهکار مهم برای دستیابی به رحمت رحمان آورده شده است:

«إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أُولئِكَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیم‏»، «آنان كه ایمان آورده، و كسانى كه هجرت كرده و راه خدا جهاد نموده‏اند، آنان به رحمت خدا امیدوارند، خداوند آمرزنده مهربان است».

ایمان به خداوند و دین اسلام، هجرت در راه خدا و جهاد در طریق حق، سه کلیدی است که در این آیه مبارکه به بندگان خداجو ارائه شده است.

سخن در باب ایمان و حقیقت آن بسیار گفته‌اند. در این مجال به بررسی معنای هجرت و جهاد، و مصادیق آنان پرداخته می‌شود.

 

اسلام و مهاجرت‏

بررسی حوزه معنایی "هجرت" در قرآن حاکی از این امر خواهد بود که اسلام با صراحت به مسلمین دستور می‌دهد، اگر در محیطى به خاطر عواملى نتوانستند آنچه وظیفه دارند انجام دهند، به محیط و منطقه امن دیگرى "هجرت" نمایند، زیرا با وسعت جهان هستى ذلت امری قابل قبول نخواهد بود.

این دستور روشن است، زیرا اسلام جنبه منطقه‏اى ندارد، و وابسته و محدود به مكان و محیط معینى نیست و علاقه‏هاى افراطى به محیط تولد و زادگاه و دیگر علائق مختلف از نظر اسلام نمی‌تواند مانع از هجرت مسلمان باشد. همان‌گونه که در صدر اسلام، همه این علاقه‏ها به خاطر حفظ و پیشرفت اسلام بریده شد.

خدا در آیه 56 سوره یوسف بر این نکته تاکید دارد که اگر شما به سراغ تقوا بروید ما نیز رحمت خود را به شما نازل مى‏كنیم و یوسف در واقع پاداش پاکدامنی و تقوای خود را گرفت و البته سنّت خداوند، رحمت و عزّت بخشى به افراد پاكدامن و باتقواست

در نتیجه هجرت براى حفظ آیین اسلام مبدء تاریخ مسلمانان مى‏باشد و زیر بناى همه حوادث سیاسى، تبلیغى و اجتماعى مسلمین را تشكیل مى‏دهد.

روشن است كه "هجرت" حكم مخصوص به زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله نبوده است، بلكه در هر زمان و مكانى اگر همان شرایط پیش آید، مسلمانان موظف به هجرتند. اساسا قرآن هجرت را مایه پیدایش آزادى و آسایش مى‏داند.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

"كسى كه براى حفظ آیین خود از سرزمینى به سرزمین دیگر حتى به اندازه یك وجب مهاجرت كند استحقاق بهشت مى‏یابد و یار و همنشین محمد صلی الله علیه و آله و ابراهیم علیه السلام خواهد بود (زیرا این دو پیامبر بزرگ پیشواى مهاجران جهان بودند).

جهاد
انواع هجرت در اسلام

هجرت از نظر اسلام تنها هجرت مكانى و خارجى نیست، بلكه باید قبل از این هجرت، هجرتى از درون آغاز شود، و آن "هجرت" و" دورى" از چیزهایى است كه منافات با اصالت و افتخارات انسانى دارد، تا در سایه آن براى هجرت خارجى و مكانى آماده شود. و این هجرت لازم است، تا اگر نیازى به هجرت مكانى نداشت، در پرتو این هجرت درونى در صف مهاجران راه خدا در آید.

اصولا روح هجرت همان فرار از " ظلمت" به "نور" و از كفر به ایمان، از گناه و نافرمانى به اطاعت فرمان خدا است، و لذا در احادیث آمده است: مهاجرانى كه جسمشان هجرت كرده اما در درون و روح خود هجرتى نداشته‏اند، در صف مهاجران نیستند، و به عكس آنها كه نیازى به هجرت مكانى نداشته‏اند، اما دست به هجرت در درون وجود خود زده‏اند، در زمره مهاجرانند.

امیر مۆمنان على علیه السلام مى‏فرمایند: "بعضى مى‏گویند مهاجرت كرده‏ایم در حالى كه مهاجرت واقعى نكرده‏اند مهاجران واقعى آنها هستند كه از گناهان هجرت مى‏كنند و مرتكب آن نمى‏شوند.

در نتیجه "و الَّذِینَ هاجَرُوا" معنایى است عمومى كه شامل مهاجرت و دورى از شرك، دورى از فامیل و دورى از گناه مى‏گردد.

و می‌تواند مراد از مهاجرین كسانى باشد كه از گناهان كبیره اجتناب و یا توبه مى‏كنند، و خدا هم از گناهان صغیره آنان صرف نظر مى‏كند. بررسی آیات قرآن نشان مى‏دهد كه نباید فورا میدان را خالى كرد، بلكه باید تا آنجا كه ممكن است ایستاد و تحمل نمود، اما هنگامى كه تحمل آزار دشمن جز جرأت و جسارت او و تضعیف مۆمنان ثمرى نداشته باشد، در اینجا باید دست به هجرت زد، تا با كسب قدرت بیشتر و فراهم ساختن سنگرهاى محكمتر، جهاد در تمام زمینه‏ها از موضع بهترى تعقیب شود، و به پیروزى طرفداران حق در زمینه‏هاى نظامى، فرهنگى، تبلیغاتى منتهى گردد.

و از رحمت خویش به آنها عطا كردیم و براى آنان (در میان مردم) نام بلند و نیكو قرار دادیم

جهاد در راه خدا به چه معناست؟

از جمله عبارات پرتکرار قرآن، جهاد در راه خداست. حضرت حق به طرق گوناگون مجاهدان در راه خود را می‌ستاید و آنان را نوید رحمت، مغفرت و کامیابی می‌دهد.

كلمه "جاهدوا" از ماده "جهد" بوده و" جهد" به معناى وسع و طاقت است، و" مجاهدة" به معناى به كار بردن آخرین حد وسع و قدرت در دفع دشمن می‌باشد.

 جهاد بر سه قسم است:

1 ـ جهاد با دشمن ظاهرى

2 ـ جهاد با شیطان

3 ـ جهاد نفس

جهاد در راه خدا کنایه از آن است که جهادشان در امورى است كه متعلق به خداى تعالى است، چه جهاد در راه عقیده باشد، و چه در راه عمل، و چون جهادشان در راه خدا است هیچ عاملى ایشان را از ایمان به خدا و اطاعت اوامر و نواحى او بازنمى‏دارد.

 

نتیجه

آیه مبارکه 218 بقره سه شاهراه ایمان، هجرت و جهاد را برای رسیدن به رحمت خداوند مشخص نموده است. ایمانی خالص و از عمق جان که همراه با جهاد ظاهری و باطنی بوده و هجرت درونی و خارجی را به همراه داشته باشد آدمی را به سرمنزل مقصود خواهد رساند.

منابع:

تفسیر نمونه، ج‏4، ص 94 و ج‏7، ص 323 و ج ‏11، ص 238.

ترجمه المیزان، ج ‏4، ص 139 و ج‏ 16، ص 228.




در اینجا می خواهیم در حد فهم خود نگاهی به روابط صحیح اجتماعی که در قرآن و کلام پیشوایان دینی آمده است بیندازیم و با نگاه به جامعه خودمان و دیگر جوامع اسلامی، چند تفاوت بزرگ و عمیق بین آنچه فعلاً هست و آنچه مورد رضایت خداست اشاره‌کنیم.

دین

خدا ما انسان‌ها را به صورت فرد به فرد خلق کرده است اما رشد و زندگیمان را در درون جامعه قرار داده و نمی توانیم نسبت به آن بی‌تفاوت باشیم.

اسلام که بهترین و تنها راه سعادت را برای بشر تعیین کرده است نمی تواند به مسائل اجتماعی توجهی نداشته باشد، اما به نظر می رسد برخی از آن‌ها با واقعیت‌های موجود در جوامع فعلی جور در نمی آید.

در اینجا می خواهیم در حد فهم خود نگاهی به روابط صحیح اجتماعی که در قرآن و کلام پیشوایان دینی آمده است بیندازیم و با نگاه به جامعه خودمان و دیگر جوامع اسلامی، چند تفاوت بزرگ و عمیق بین آنچه فعلاً هست و آنچه مورد رضایت خداست اشاره‌کنیم:

الف) شهروند در مقابل برادر

در جامعه های فعلی مردم شهروند حساب می شوند. شهروند هم کسی است که به صورت فیزیکی در یک کشور به دنیا آمده باشد و یا طبق قوانین خاص، به کشور دیگری مهاجرت کرده باشد.

در مقابل، در نگاه اسلام مسلمان‌ها با یکدیگر برادرند، نه شهروند. نسبت به یکدیگر وظیفه دارند و حقوقی هم بر عهده یکدیگر دارند. وقتی قرآن را می خوانیم، متوجه می شویم که پیامبران را برادر کافران قومشان معرفی می‌کند (سوره شعراء، آیه 106 و غیره) از اینجا می فهمیم که غیر مسلمان‌ها هم به واسطه انسان بودن با مسلمان‌ها از یک ریشه حساب شده و برادرند. بین شهروند بودن و برادر بودن تفاوت بسیاری از جهت معنا و تأثیر فکری و روانی وجود دارد.

 

ب) کشور در مقابل دارالسلام

کشور هر کس محدوه ای است که در آن به دنیا آمده است و تحت یک حاکمیت اداره می شود. برای ورود به کشورها و خروج از آن‌ها آزاد نیستیم و باید از قوانین دولت‌های هر کشور تبعیت کنیم.

کشورها قابل بزرگ و کوچک شدن نیستند مگر به وسیله قراردادهای دولت‌ها یا حملات نظامی.

قوانین هر کشور تنها در حیطه خود آن کشور معتبر است و مسئولیت هر دولت هم تنها محدود به مردم کشور خودش می‌باشد. دولت‌ها می کوشند با ایجاد حس میهن‌دوستی، پایه های حاکمیت خود را تقویت کنند.

در جامعه اسلامی احکام الهی مبنای امور هستند. هر کس بر خلاف خدا حکم کند فاسق و کافر است. برای فهمیدن حکم خدا هم رأی اکثریت در مجلس ملاک نیست، بلکه باید با نگاه همه جانبه و فقیهانه به قرآن و سنت پیامبر و ائمه معصومین و نیز تلاش علمی و تقوایی به دست آید

در نگاه دینی، چیزی به عنوان کشور مطرح نیست. تغییر محل سکونت، آزاد است. در حقیقت این نقشه کنونی که در آن کشورهای اسلامی به شکل تکه تکه و تحت حاکمیت‌های مختلف و مرزهای سیاسی از هم جدا شده اند، منشأ دینی ندارد بلکه محصول سستی های خود مسلمانان، استبداد حاکمان و دخالت اروپاییان بوده است.

در نگاه دینی، نمی توانیم بین مسلمانان از جهت کشورشان تفاوت بگذاریم.

ملاک برتری نزد خدا فقط تقواست. مسلمان‌ها بر مبنای دین در کنار یکدیگر قرار داده است و جامعه ایمانی تشکیل می دهند.

به همزیستی مسالمت‌آمیز اهمیت می دهند (کافی، ج 2، ص 233) و هر روز به فکر بهبود اوضاع جامعه هستند (کافی، ج 2، ص 163) و همگی نسبت به یکدیگر حس مسئولیت دارند. (بحار، ج 72، ص 38)

 

ج) قانون رسمی در مقابل احکام الهی

در جوامع فعلی، حاکمیت‌ها قانون تعیین می کنند و طبق آن رفتار می کنند. قانون از عرفیات و باورهای مردم اخذ می شود. البته موارد بی‌قانونی و سوء استفاده از قوانین هم وجود دارد. ملاک در تصویب قوانین رأی اکثریت اعضای مجلس است. اعضای مجلس نماینده کل مردم حساب می شوند. در انتخاب آن‌ها عواملی مثل فشار کور کننده رسانه ای- تبلیغاتی و فریبکاری هم دخالت می کند، لذا عملاً ممکن است که نماینده واقعی مردم هم نباشند.

تقوا

در مقابل، در جامعه اسلامی احکام الهی مبنای امور هستند. هر کس بر خلاف خدا حکم کند فاسق و کافر است. برای فهمیدن حکم خدا هم رأی اکثریت در مجلس ملاک نیست، بلکه باید با نگاه همه جانبه و فقیهانه به قرآن و سنت پیامبر و ائمه معصومین و نیز تلاش علمی و تقوایی به دست آید.

هیچ کس حق ندارد حرف‌های خودش را به اسلام نسبت دهد مگر آنکه استنادات فقیهانه خود را بتواند به شکل درست مطرح کند و بعد از آن، مردم نباید در اجرای آن نباید سستی کنند.

حکم خدا عادلانه است و به سود هر کس که باشد وظایفی هم بر دوش آن شخص می گذارد. قانون‌هایی هم که خلاف دین باشد اعتباری ندارد.

 

د) دولت‌ها در مقابل مردم

در جوامع امروزی دولت نقش مهمی در کنترل روابط بین مردم دارد. همه مردم موظف هستند که مدارک شناسایی هویت داشته باشند و در نتیجه اطلاعات فردی خود را به دولت‌ها اعلام کنند. روابط بانکی و نیز مخابراتی توسط دولت‌ها کنترل می شود و از نظر فکری هم رسانه هایی مانند تلویزیون، رادیو و مطبوعات به صورت‌های مستقیم و غیرمستقیم تحت نظر دولت‌ها کار می کنند و بر مردم تأثیرات فکری می گذارند.

در جامعه حقیقی اسلامی، آحاد مردم در مقابل همدیگر احساس وظیفه می کنند. اساساً پیامبران آمده اند که مردم خودشان عدالت اجتماعی را پیاده کنند(حدید، 25)، نه اینکه آن را وظیفه دولت حساب کنند.

بسیاری از اختلافات با ریش‌سفیدی در میان خودشان حل می شود و به نهادهای دولتی کشیده نمی شود. روابط اقتصادی محدود به بانک‌ها نیست و مردم به یکدیگر با قرض و بخشش و وقف و مشارکت‌هایی مانند مضاربه، انتقال ثروت را انجام می‌دهند.

زندگی در میان مردم آنچنان می جوشد که مجالی برای نفوذ رسانه های جمعی نمی باشد. کار کردن به آن حد ماشینی یا ناخواسته نیست که مردم نیاز به تلویزیون و تفریحات و مسافرت پیدا کنند، با این حال به نیت شاد کردن دل مۆمنان، مزاح می کنند و به نیت عبرت‌آموزی به مسافرت می روند. (سوره حج، 46)

در جامعه حقیقی اسلامی، آحاد مردم در مقابل همدیگر احساس وظیفه می کنند. اساساً پیامبران آمده اند که مردم خودشان عدالت اجتماعی را پیاده کنند (حدید، 25)، نه اینکه آن را وظیفه دولت حساب کنند

بنابراین مسلمانان در وضعیت کنونی خود فاصله زیادی با جامعه حقیقی اسلامی دارند. ما که به غیبت امام عصر علیه السلام معتقد هستیم این نکته را بهتر می توانیم درک کنیم.

 

وظیفه ما در شرایط فعلی

با آگاهی نسبت به این تفاوت‌هاست که می توانیم بفهمیم که چرا گاهی دین را نمی توانیم درک کنیم و چرا بعضی آیات قرآن برایمان ناملموس می شود. بعضی از آیات و روایات هست که اگر بخواهیم به ظاهرشان عمل کنیم دچار مشکلات و گرفتاری‌های عدیده ای می شویم.

در این میان، بیش از همه به شناسایی درست دین محتاج هستیم تا بفهمیم که در این شرایط نابسامان چگونه می توانیم خود را با ملاک‌های دینی تطبیق دهیم. دین از ما چه می خواهد و برای این کار نیازمند به تفقه داریم.

تفقه عبارت است از فهم درست نظر اسلام با توجه به قرآن و گفته ها و رفتارهای عملی اهل بیت علیهم السلام.

معصومین که در زمان ها و شرایط مختلف (بیش از 250 سال) زندگی می کردند که در بعضی جهات با ملاک‌های حقیقی اسلامی فاصله زیادی داشته است. بنابراین راه ما آن است که با مراجعه به قرآن و گفتار و کردار آنان برای زندگی خود الگوهای درست اسلامی تهیه کنیم.




آیه 90سوره نحل حاوی سه دستور خدا به ماست. در این نوشته می‌خواهیم درباره دو دستور اول قدری فکر کنیم و اولویت میان آنها را هم لحاظ کنیم.

افسرده

در سوره نحل خدا به ما دو دستور داده‌است. یکی دستور به عدل و دیگری دستور به احسان:

إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَ إِیتَاء ذِی الْقُرْبَى وَ یَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ

البته در ادامه، دستور داده ‌است که حقوق ذی القربی را بدهیم که در اینجا به این قسمت از آیه نمی‌پردازیم.

در اینکه همه این دستورات، به جا و به نفع انسان است شکی نیست؛ اما نباید به سادگی از کنار این آیه بگذریم.

در حقیقت در بسیاری از موارد برای ما اتفاق می‌افتد که بین این وظایف باید انتخاب کنیم ولی تکلیف واقعی خود را نمی‌دانیم. واقعا اگر میان این دستورات بخواهیم انتخاب کنیم،‌ کدام یک مهمتر است و ترجیح دارد؟

سخن خود را به دو دستور اول محدود می‌کنیم و بر آن تمرکز می‌کنیم. اگر بخواهیم برای زندگی خودمان یک الگو به دست بیاوریم،‌ عدل نقش اساسی تری دارد یا الگوی احسان؟

برای ساده‌تر شدن سوال، توضیح می دهیم‌ که احسان همان جود است با این تفاوت که ، جود فقط درباره امور مالی است اما احسان هر نوع کمک مالی و غیر مالی را شامل می‌ شود.

بنابراین به جای اینکه بپرسیم عدل بهتر است یا احسان، می‌توانیم بپرسیم که عدل بهتر است یا جود؟

در حقیقت این سوال جدیدی نیست. شخصی از علیّ مرتضی (سلام اللّه علیه) پرسید: آیا جود با فضیلت‌تر است یا عدالت؟ پاسخ آن حضرت آن بود که عدل.

این بود پاسخ عجیب علی مرتضی امیرالمومنین. علت عجیب بودن این پاسخ آن است که در نظر ما جود بهتر از عدل است ، زیرا عدل در ظاهر بسیار خشک است.

عدل به معنای آن است همه چیز سر جای خود قرار داشته باشد. بنابراین با مقیاس عدالت، بسیار از بخشش ها نباید صورت بگیرد و ایثار هم معنای درستی نمی‌دهد. اما در نظر امیرالمومنین که هم قهرمان عدل است و هم قهرمان جود، عدل مهمتر از جود است.

جود فقط درباره امور مالی است اما احسان هر نوع کمک مالی و غیرمالی را شامل می‌ شود

اما چرا اینطور است؟ خود آن حضرت دو علت برای این برتری ذکر فرموده‌اند:

به دلیل اینكه عدل هر چیزی را در جای خود قرار می دهد‌ و هر حقی را به ذی حق واقعی خود می دهد‌، اما جود و بخشش امور و جریانها را از محل خودشان و مدارشان خارج می کند‌ زیرا جود این است كه آدمی‌ حق مسلّم خود صرف نظر كند، به دیگری كه ذی حق نیست ببخشد، پس جود اشیاء را از موضع خود خارج می‌كند.

دلیل دوم آنکه عدالت اداره كننده عموم مردم است، چیزی است كه پایه و مبنای زندگی عمومی و اساس مقررات است، اما جود و بخشش یك حالت استثنائی است كه در موقع خاص ،كسی به كسی جود می کند‌ و ایثار می نماید‌.

از این سوال و جواب، فهمیده می‌شود که عدل و جود یا عدل و احسان هر دو جزو فضایل اخلاقی هستند اما ارجحیت و اولویت با عدل است. هر وقت کارها از نظر عدل درست شد ، نوبت به جود و احسان می‌رسد.

از اینجا متوجه یک اصل مهم در زندگی شخصی و اجتماعی می‌ شویم و آن این است که از این گفته امیرالمومنین آموخته‌ایم و آن عبارتست از اینکه ؛ قبل از اینکه به امور فرعی بپردازیم ، به امور اصلی پرداخته باشیم.

به عبارت دیگر اگر قرار است برای کسی کاری خارج از وظیفه خود انجام داده باشیم، قبل از آن بررسی کرده باشیم که نسبت به او یا دیگران وظیفه واجبمان را انجام داده‌ایم؟

احسان به والدین

اگر میل داریم که در محیط کارمان مثلاً در اداره یک خدمت رسانی اضافه بر وظیفه خود را در برنامه کاریمان قرار دهیم، قبل از آن اطمینان حاصل کرده باشیم که انجام این کار اضافه، ضرری به وظایف اصلی نخواهد گذاشت.

اگر قرار است وقت خود برای انجام یک کار خیر صرف کنیم، قبل از آن مطمئن شده باشیم که کارهای ضروری و وظایف واجبی که بر عهده داریم را انجام داده‌ایم یا نه؟

اگر قرار است نماز مستحب بخوانیم یا روزه مستحب بگیریم یا انفاق مستحب کنیم یا در فعالیت های خیریه شرکت کنیم، قبل از همه اینها یکبار بررسی کرده باشیم که انجام این کارها باعث نشود به یک یا چند کار مهمتر و واجب دینی صدمه بزند!

در روابط خود با همسر و همکاران و دوستان و بستگان و همسایگان و عموم مسلمانان و مردم ، این اصل طلایی را همواره باید مدنظر داشته باشیم که هم اهل عدل باشیم و هم اهل احسان؛ اما تا زمانی که روابطمان قوام نگرفته ‌است و کارها بر سر جای خود قرار نگرفته‌اند و وظیفه شناسی فراموش شده و جای خود را به توقعات بی جای دیگران یا فرارهای ما از مسئولیت داده باشد، اولویت با عدل است. یعنی باید روابط را محکم کرد و بر دادن و گرفتن حق پافشاری کرد تا آنکه امور به تعادل خود برسد؛ آنگاه نوبت احسان و لطف کردن خارج از وظیفه است.

هرگاه کارهای مستحبی به کارهای واجب ضرر بزند آن کارهای مستحب را ترک کنید

در حقیقت همه ما انسان و محدود آفریده شده‌ایم و انجام یک کار باعث می‌شود تا از کار دیگر باز بمانیم. بنابراین در درجه اول باید متمرکز بر واجبات و کارهای اولویت دار باشیم و در صورتی که از انجام آنها مطمئن شدیم، تا آن حد که ضرری به آنها ایجاد نشود، نوبت به انجام کارهای مستحب و انجام امور خیر غیر واجب می‌رسد.

مثال مهم دیگر، کارهای پسندیده‌ای است که در حین انجام آن،‌ کسالت یا بی میلی، از نشاط خالی می‌شویم؛ مانند خواندن نماز مستحب یا قرائت قرآن و کارهای خیر در حال خستگی یا در حالی که میل قلبی به انجام آن نداریم.

در اینجا هم بهتر آن است که این مستحبات را رها کنیم زیرا انجام دادن مستحبات در حال بی‌میلی باعث آسیبی می‌شود که به روحیه و روان ما وارد می‌شود و در حقیقت ما را از تعادل و عدالت فردیمان خارج می‌کند.

این نوشته را با این گفته امیرالمومنین به اتمام می‌رسانیم که در حقیقت جان نوشته ماست:

هرگاه کارهای مستحبی به کارهای واجب ضرر بزند آن کارهای مستحب را ترک کنید.(نهج البلاغه، شماره 279 عبارات کوتاه)





برای تحلیل حقیقت مدارج ایمان لازم است «ارکان» ایمان مورد توجه همه جانبه قرار گیرند تا راه برای شناخت این حقیقت مهم هموار گردد.

ایمان
ایمان مبتنی بر چهار رکن است:

1- معرفت 2- تصدیق 3- اقرار  4- عمل.

1-معرفت

معرفت سطوح مختلفی دارد ، به همین سبب ایمان بر آمده از معرفت نیز می تواند درجات گوناگونی داشته باشد.

2- تصدیق

«صدق» به معنی مطابقت سخن با درون و واقع است، بدین معنا که سخن انسان هم با آنچه در دل دارد و هم با آنچه در عالم واقع وجود دارد یکی باشد 1 به همین دلیل اگر سخن کسی با آنچه در درون دارد و یا با آنچه واقعیت دارد مطابقت نداشته باشد ، او را «دروغگو» می نامند.

با اینکه منافقین خطاب به پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله وسلم) می گفتند: «تشهد انک الرسول الله»2. و این به ظاهر سخن راستی بوده با این وجود خداوند می فرماید: «وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَكَاذِبُونَ»3 خداوند شهادت می دهد که منافقان دروغ می گویند.

علت اینکه خداوند منافقان را دروغگو می نامد این است که شهادت آنان به رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله وسلم) با آنچه در درون داشتند، مطابقت نداشته و آنان صرفاً جهت ظاهر سازی به رسالت پیامبر شهادت می دادند در حالی که در دل ، هرگز رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله وسلم) را قبول نکرده بودند.

فراتر از سخن که ممکن است از سر صدق و راستی و یا کذب و نفاق به زبان جاری شود، افعال انسان نیز ممکن است چنین باشد، رفتار و افعال صادقانه یا رفتار و افعال منافقانه در عرف و ادبیات رایج ما واژه های آشنایی هستند.

«تصدیق» که یکی‌از ارکان ایمان است. بدین معناست که شناخت ها و معرفت هایی را که انسان در باب مبدا هستی مقصد هستی و هدف هستی به دست آورده ارج بگذارد و آن ها را از سطح شناخت و آگاهی به سطح باور برساند؟ از فضای ذهن به فضای قلب و دل ببرد و نسبت به آن ها تعهد و دلبستگی یابد

گاهی افعال و رفتار کسی چنان جدی ، دقیق و توأم با تلاش و کوشش است که نشان می دهد وی با همه وجود به اهمیت کار خود و درستی راه خود واقف است. چنین شخصی را در عرف، انسان صادق و درستکار به شمار می آورند.

در مقابل گاهی دیده می شود که رفتار و افعال برخی از آدمیان چنان سست ، نامنظم ، کند و توأم با یأس و ناامیدی است که نشان می دهد وی در درون، کار خود را قبول نداشته، به اهمیت و ارزش کار و تلاش خود واقف نگردیده و روزگار را باری به هر جهت سپری می کند؛ یقیناً چنین انسانی را نمی توان صادق و درست کار به شمار آورد.

قرآن کریم چه زیبا این حقیقت را در وصف مومنان راستین به تصویر کشیده و آنان را در وفای به عهدی که با خدای خود بسته اند به نیکی ستوده است: «مِنَ الْمُۆْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»4

از میان مۆمنان مردانى‏اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند. برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنها در [همین‏] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نكردند.

افزون بر گفتار و افعال ، صدق و کذب گاهی نیز در باب شناخته های آدمی به کار گرفته می شوند بدین معنا که اگر انسان نسبت به آنچه در فضای معرفتی خود بدان شناخت پیدا کرده صادق باشد و برای آن اهمیت قائل باشد ، او را آدمی صادق و درستکار به شمار می آورند، چنانکه برای آدمی که نسبت به شناخت های خود بی توجه باشد و برای آن ها ارزشی قائل نباشد ، وی را انسانی غیرصادق قلمداد می کنند.

علت اینکه خداوند منافقان را دروغگو می نامد این است که شهادت آنان به رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله وسلم) با آنچه در درون داشتند مطابقت نداشته و آنان صرفاً جهت ظاهر سازی به رسالت پیامبر شهادت می دادند در حالی که در دل هرگز رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله وسلم) را قبول نکرده بودند

تصدیق آنگاه حاصل می شود که رشته های شناخت و آگاهی در تار و بود وجود آدمی گره بخورد و این گونه به بخشی از وجود او تبدیل شود .

از آنجا که سطح شناخت ها و معارف آدمیان نسبت به مبدأ ، مقصد و هدف هستی دارای مدارج بسیاری است و از سوی دیگر ، رسوخ آگاهی ها و شناخت های این چنینی نیز در وجود آدمیان یکسان نمی باشد ، به همین سبب ایمان آدمیان نیز در یک سطح و درجه قرار ندارد .

تردیدی نیست انسانی که به‌لحاظ معارف و آگاهی های مرتبط با حوزه ایمان به بالاترین درجه شناخت رسیده و چنین شناختی همه وجودش را فرا گرفته و درجانش رسوخ کرده، در بالاترین درجه ایمان قرار دارد، این در حالی است که برخی از آدمیان درجه ایمان قرار دارد.

این در حالی است که برخی از آدمیان صرفاً به بخش کوچکی از معارف و آگاهی های مرتبط با حوزه ایمان دست یافته و همین شناخت نیز به صورت کامل به باور تبدیل نشده ، بی گمان چنین انسانی را نمی توان هم ردیف با چنان انسانی قلمداد کرد.

 

پی نوشت ها:

1- راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن/ ذیل واژه صدق.

2 و 3- منافقون/ آیه 1

4- احزاب/ آیه23




ظهور شخصیت ممتاز و فرازمند امام خمینی (ره) در سده حاضر از رخدادهای بس نادری است که ما در ایام به خود دیده است. و بدون تردید سالیان سال می‌بایست سپری شود تا چهره‌ایی چنین جامع و کامل پا به عرصه روزگار بگذارد. امام در عرصه عمل، سیر و سلوک و عرفان یگانه عصر در عرصه فرهنگ و اجتماع و اتصال حلقه دین و سیاست نادر روزگار و در صحنه علم و دین آگاهی، شهره آفاق است.
نظر گاههای امام به عنوان فقیه، اصولی، حدیث شناسی، مفسر، عارف، فیلسوف، سیاستمدار و … و در یک کلمه یک اسلام‌شناس جامع الاطراف برای همیشه بهترین رهنمون را همچون فراسوی ره پویان عرضه می‌کند.
نکته قابل توجه آن که این دیدگاهها در برخی از عرصه‌ها فقه، و اصول و سیاست برای بسیاری شناخته شده است، اما بلندی افق اندیشه امام در برخی دیگر از عرصه‌ها تا این اندازه روشن و شناخته شده نیست.
یکی از عرصه‌های جولان اندیشه امام که تا حدی ناشناخته مانده عرصه قرآن پژوهی ایشان است، گر چه از امام یک اثر مستقل قرآنی ـ به استثنای تفسیر نا تمام سوره حمد ـ به یادگار نمانده است، اما سایر نگاشته‌های ایشان نشانگر اندیشه‌های بلند قرآنی این فقیه عارف است.
از مطالعه این نظر گاهها بدست می‌آید که امام عاشق شیدا و دلباخته قرآن این مائده آسمانی بوده و برای قرآن چنان قله فرازمندی قایل است که معتقد است دست بشریت از دستیابی به معارف بلند آن کوتاه است، از این رو بر ترجمه بودن تفاسیر عرضه شده پای فشرده است.
آنچه در این مقاله آمده یاد کرد شش ویژگی از ویژگی‌های قرآن از نگاه امام (ره) است که تا حدی افق اندیشه ایشان را در عرصه قرآن‌پژوهی نشان می‌دهد، این شش ویژگی عبارتند از:
۱٫ جامعیت قرآن؛
۲٫ قرآن کتابی جهانی و جاودانگی؛
۳٫ انسجام ساختاری و محتوایی قرآن؛
۴٫ تحریف ناپذیری قران؛
۵٫ زبان قرآن زبانی جامع و فراگیر؛
۶٫ مراتب معنایی آیات قرآن

۱٫ جامعیت قرآن
مفهوم و دامنه جامعیت قرآن از نگاه دانشوران مسلمان
قرآن کریم به استناد دو آیه شریفه: «و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء» و «ما فرطنا فی الکتاب من شیء» بر جامعیت خودپای فشرده است، اندیشه‌وران مسلمان نیز از آغاز به استناد ادله مختلف از جمله همین آیات به جامعیت قرآن اذعان کرده‌اند، آنچه محل بحث و اختلاف نظرگاهاست، دامنه این جامعیت است
آیا معنای اینکه قرآن بیان هر چیزی است و چیزی در قرآن فروگذار نشده تمام دانشهای الهی و غیر الهی است یا آنکه ناظر به دانشهای الهی است که در حوزه هدف تربیتی و انسان‌سازی قرآن قرار دارد؟ دیدگاه نخست را دیدگاه حداکثری درباره مفهوم جامعیت قرآن می‌دانند و از دیدگاه دوم به عنوان دیدگاه اعتدالی یاد می‌شود. در میان عالمان اهل سنت نخستین‌بار غزالی (م ۵۲۰ هـ) بر فراگیری این دانشها پای فشرده است، او معتقد است.
«ان کل ما أشکل فهمه علی النظار و اختلف فیه الخلائق فی النظریات و المعقولات ففی القرآن الیه رموز و دلالات علیه. تمام آنچه که فهم آن بر اندیشه‌ها دشوار آمده و مردم در مباحث نظری و عقلانی با یکدیگر اختلاف کرده‌اند، پاسخهای آنها به صورت رمز و اشاره در قرآن آمده است.»
او مدعی است تمام دانشهای پشینیان و علومی که درعصر نزول قرآن وجود داشته و نیز دانشهایی که پس از قرآن ظهور خواهد کرد، همگی در قرآن به صورت تصریح یا اشاره آمده است.
ابوالفضل مرسی (م ۶۵۵) نیز از جمله اندیشه‌وران مسلمان است که بر جامعیت فراگیر و همه جانبه قرآن باورمند است گوید:
«و قدا حتوی القرآن علی علوم اخری من علوم الاوائل، مثل الطب و الهیاه و الهندسه و الجبر و المقابله والنجامة و سائر الحرف و الصناعات. قرآن علوم دیگری از میان دانش‌های پیشینیان را از قبیل طب، هیات، هندسه، جبر و مقابله،کهانت ودانش سایر حرفه‌ها و صنعت‌ها را دربر دراد.»
سید محمودآلوسی نیز در تفسیر آیه» «ما فرطنا فی الکتاب من شی» بر جامعیت حداکثری قرآن پای فشرده است.
در میان عالمان شیعه فیض کاشانی نیز به این نظریه گرایش نشان داده است.
برخی روایاتی را که در آنها آمده است که علم اولین و آخرین یا «علم ما کان و مایکون و ما هو کائن» در قرآن آمده است. یا آنکه قرآن دارای هفت یا هفتاد بطن است، ناظر به همین جامعیت فراگیر دانسته‌اند.
در برابر، بسیاری از صاحب‌نظران بر این باورند که مقصود از جامعیت قرآن جامعیت نسبی و اعتدالی است نه فراگیر، به این معنا که قرآن کتاب هدایت و شریعت است و اگر می‌گوید که در آن هم چیز آمده مقصود تمام اموری است که به نحوی به حوزه هدایت و شریعت مربوط است. چنانکه مثلاً اگر طبیب کتاب تألیف کند و در آغاز آن بگوید در این کتاب همه چیز آمده، اطلاق گفتار او به تمام مطالبی که مربوط به دانش طب است انصراف دارد. بنابراین اگر کسی متوقع باشد که جبر و مثلثات را در کتاب او بیاید انتظاری بیجا خواهد بود.
مفسر گرانقدر قرآن علامه طبرسی در تفسیر آیه مورد بحث « و نزلنا علیک القرآن نبیاناً لکل شیء» می‌نویسد:
«معناه: لیبین کل شیء محتاج الیه من امور الشرع » معنای آیه این است: (خداوند قرآن را فروفرستاد) تا بیانگر تمام چیزهایی باشد که در قلمرو امور شرعی ( و دینی) به آنها نیاز است.»
حتی در زمینه شریعت نیز قرآن بسان یک قانون اساسی به کلیات امور پرداخته و جزئیات مسائل را به بیان و تفسیر پیامبر  موکول کرده است، جامعیت در تبیین شریعت با این بیان بدین معناست که قرآن به بیان کلیات مسائل پرداخته و بیان جزئیات آنرا به سنت واگذار کرده است. علامه طبرسی در ادامه گفتار پیشین به این نکته توجه داده است، گوید:
«فانه ما من شیء یحتاج الخلق الیه فی امر من أمور و وینهم الاوهو مبین فی الکتاب، اما بالتنصیص علیه او با لاحاله علی ما بوجب العلم من بیان النبی  و الحجج القائمین مقامه. هر آنچه که مردم درامور دینشان بدان نیازمندند در قرآن به دو گونه بیان شده است: یا خود بدان تصریح کرده است یا به بیان قطعی پیامبر و ائمه اطهار  واگذار شده است.»
علامه طباطبایی نیز معتقد است:
«ظاهر آن است که مقصود از کل شی امور است که به هدایت بازگشت داشته و مردم در هدایت یا بی خود به آنها نیازمند؛ از قبیل معارف متعلق به مبدأ و معاد و اخلاق فاضله و شرایع الهی و قصص و مواعظ، که قرآن بیان‌گر همه این امور است. »
محمد بن جریر طبری و امام فخر رازی از مفسران اهل سنت نیز بر دیدگاه اعتدالی درباره جامعیت قرآن رأی داده‌اند. جامعیت قرآن از نگاه امام خمینی آنچه از گفتار حضرت امام خمینی (ره) بدست می‌آید این است که ایشان به جامعیت قرآن به معنای دوم یعنی جامعیت اعتدالی معتقداند.
ایشان در این باره چنین می‌فرماید:
«قرآن مجید و سنت شامل هم دستورات و احکامی است که بشر برای سعادت و کمال خود احتیاج دارد. دو در کافی فصلی است به عنوان «تمام احتیاجات مردم در کتاب و سنت بیان شده است.» و کتاب یعنی قرآن «تبیان کل شیأ» است. روشنگر همه چیز و همه امور است. امام سوگند یاد می‌کند (طبق روایات) که تمام آنچه علت احتیاج دارند در کتاب و سنت است و در این شکی نیست.»
هدفی که حضرت امام (ره) برای قرآن بیان کرده‌اند یعنی راهنمایی بشر به سوی سعادت و کمال، بیانگر مقصود ایشان از جمله «روشنگر همه چیز و هم امور است.» می‌باشد، به عبارت روشن‌تر جامعیت قرآن از نگاه امام در همین حوزه هدایت بشر معنا پیدا می‌کند. از سوی دیگر در این گفتار همگام با روایات بر این نکته تأکید شده که آموزه‌های دینی در دو منبع کتاب و سنت انعکاس یافته است. ایشان در جای دیگر با صراحت اعلام می‌کند که قرآن کتاب صرف، نحو، معانی بیانی، تاریخ و … نیست.
«صاحب این کتاب سکاکی و شیخ نیست که مقصودش جهات بلاغت و فصاحت باشد، سیبویه و خلیل نیست تا منظورش جهات نحو و صرف باشد، مسعودی و ابن خلکان نیست تا در اطراف تاریخ عالم بحث کند.»
میان این گفتار که قرآن را فارغ از علومی همچون صرف و نحو ـ که بستر اعجاز بیانی قرآن است ـ می‌داند با گفتار امثال غزالی که بدنبال یافتن تمام علوم در قرآن است، تفاوت فاحشی وجود دارد.
امام در جای دیگر حتی قرآن را کتاب احکام و شریعت به این معنا که تمام جزئیات در آن آمده باشد، نمی‌داند. «قرآن کتاب احکام نیست، کلیات را، کلیات احکام را، اصولش را ذکر فرموده است.»
بنابراین می‌توان مدعی شد که امام خمینی هم صدا با بزرگانی همچون امین الاسلام طبرسی و علامه طباطبایی معتقد است از آنجا که قلمرو قرآن هدایت و تربیت انسان هاست، ضرورت ندارد جامعیت آن را به معنای انعکاس هم ‌گزاره‌های خرد و کلان دین در آن دانست.

۲٫ قرآن کتاب جهانی و جاودانگی
قرآن کریم از این جهت که در میان قومی خاص و در یک منطقه محدود جغرافیایی پدیدار شده با سایر کتب آسمانی همسان است، اما از این جهت که پیام خود را به خاستگاه ظهور، منحصر نکرده و جهانیان را مخاطب ساخته با آنها متفاوت است. هر کس که در تورات درنگرد، بی‌درنگ در می‌یابد که روی سخن آن سراسر با بنی اسرائیل است. این امر در انجیل نیز مشهود است.
اما قرآن با صراحت تمام اعلام داشته که روی سخنش با جهانیان است. کاربرد عبارتهایی نظیر «یا ایها الناس» «یا بنی آدم» و «یا ایها الانسان» در قرآن خود دلیلی بر این مدعاست.
چنانکه آیاتی همچون:
ـ ان هو الاذکری للعالمین
ـ و ما ارسلناک الارحمة للعالمین
ـ و ما هو الاذکر للعالمین
بر جهانی و فراگیر بودن گستره پیام قرآن پافشاری کرده است.
جاودانگی قرآن نیز اقتضای دین خاتم است. زیرا دینی که خود را خاتم ادیان و پیام‌آور خود را خاتم پیامبران دانسته است، باید جاودانه باشد، وگرنه لازم می‌آید که پس از پایان یافتن عصر نزول قران، مردم بدون آیین مانده و تکلیف از ایشان برداشته شده باشد.
از سوی دیگر جاودانگی و فرا زمانی بودن قرآن با انتساب آن به خداوند که محیط به هم عصرها و زمان است، سازگار است.
امام صادق  با اشاره به جاودانه بودن قرآن چنین فرموده است:
« ان القرآن حّی لم یمت، و انه یجری کما یجری اللیل و النهار و کماتجری الشمس و القمر. قرآن زنده است، مرگ بدان راه ندارد، و به سان گردش شب و روز و آفتاب و ماه در جریان است. »
این دو ویژگی قرآن یعنی جهانی و جاودانگی بودن قرآن در آثار حضرت امام (ره) آمده است.
امام دربارة جهانی بودن قرآن چنین آورده است:
«قرآن کریمی که سعادت هم بشر را بیمه کرده است»
«قرآن مشتمل بر تمام معارف و تمام احتیاج بشر است»
عبارت صریح ایشان در جای دیگر چنین است:
«اسلام برای یک کشور، برای چند کشور، برای یک طائفه، حتی برای مسلمین نیست، اسلام برای بشر آمده است، خطاهای اسلام یا «ایها الناس» هست، گاهی «یا ایها المؤمنون» والا «یا ایها الناس» است. و همه بشر را اسلام می‌خواهد زیر پوشش عدل خودش قرار بدهد.»
جاودانگی قرآن نیز در نگاشته‌های حضرت امام (ره) منعکس شده است.
در جایی آورده‌اند: « آن که قانون اسلام را آورده است خداست. خداست که محیط بر همة اعصار است، قرآن است که کتاب هم اعصار است، دستورات رسول الله است که برای همة اعصار است.»
عبارت «خداست که محیط بر همه اعصار است» نوعی برهان بر جاودانگی و فرازمانی بودن قرآن به حساب می‌آید. یعنی از آنجا که صاحب این گفتار خدایی است که در محدودیت زمان نمی‌گنجد و از آنجا که قران تجلی بخش اسما و صفات الهی است، مقتضای مجلا بودن قرآن آن است که فراتر از همه زمان‌ها باشد.
در جای دیگر در یک عبارت، همزمانی جهانی بودن و جاودانگی قرآن را مورد تأکید قرار داده است.
می‌فرماید:
«باید بدانیم حکمت آن که این کتاب جاوید ابدی که برای راهنمایی بشر به هر رنگ و ملیت و در هر قطب و قطر، تا قیامت ساعت نازل گردیده است، آن است که مسائل مهم حیاتی را چه در معنویات و چه در نظام ملکی زنده نگه دارد و بفهماند که مسائل کتاب برای یک عصر و یک ناحیه نیست.»
بخش نخست گفتار ایشان به جهانی و فرامکانی بودن قرآن ناظر است و بخش پایانی سخن یعنی عبارت «مسایل کتاب برای یک عصر و یک ناحیه نیست» بیانگر جاودانگی و فرا زمانی بودن قرآن است.
یکی از دلایل فرازمانی و فرامکانی بودن قرآن آن است که این کتاب تجلی اسماء و صفات خداوندی است که از زمان و مکان فراتر است. چنان که حضرت امیر  در سخن بلندی فرموده است:
«فتجلی لهم ـ سبحانه ـ فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه. خداوند سبحان بی‌آنکه مردم او را ببیند، در کتابش قرآن تجلی کرده است.»
قرآن کریم خود آنجا که انسانها را به تفکر در طبیعت و وجود خود و نیز در کتاب آسمانی دعوت کرده است. در واقع اعلام کرده است که کتاب تکوین و جان آدمی به عنوان گل سرسبد کتاب تکوین و نیز قرآن به عنوان کتاب تشریع تجلیگاه اسماء و صفات الهی بوده و انسان‌ها می‌توانند از رهگذر تفکر در این نشانه‌های بلند به سوی خدای خود رهنمون گردند.
حضرت امام در تفسر سوره حمد آن‌جا که به تبیین بسمله پرداختند در بحثی عمیق بر این نکته پای فشردند که عالم هم اسمای الهی است. فرماید: «هم عالم اسم الله‌اند، تمام عالم. چون اسم نشانه است؛ همه موجوداتی که در عالم هستند نشانة ذات مقدسم حق تعالی هستند.»
پیداست که اگر همه هستی از نگاه امام (ره) اسماء الهی باشد که خداوند در آن تجلی نموده است، قرآن که مستقیماً از مصدر ربوبی ـ با تمام حیثیات خود فرود آمده است ـ تجلیگاه اسماء و صفات الهی خواهد بود. بلکه از این جهت اسم اعظم است.
ایشان در این باره چنین آورده است:
«این کتاب شریف صورت احدیت جمع جمیع اسماء و صفات و معرف مقام مقدس حق به تمام شوؤن و تجلیات است. و به عبارت دیگر این صحیفه نورانیه صورت «اسم اعظم» است، چانکه انسان کامل نیز صورت اعظم است.»

و در جای دیگری فرماید:
«همان طور که خود رسول اکرم و حضرت صادق (ع) و ولی الله اعظم جلوة تمام حق تعالی هستند، قرآن هم همان طور است. قرآن هم جلوة تام خدای تعالی است، یعنی با همة اسماء و صفات و تجلی کرده است.»

۱٫ انسجام ساختاری و محتوایی قرآن
دیدگاه اندیشه‌وران مسلمان درباره انسجام ساختاری و محتوایی قرآن
افزون بر حقایق تاریخی در نگریستن بدوی در فهرستی که در پایان مصاحف کنونی برای مکی و مدنی بودن سوره‌ها ارایه شده به خوبی نشان می‌دهد که سوره‌های قرآن بر اساس ترتیب نزول تنظیم نشده‌اند. زیرا به عنوان مثال در آغاز در این فهرست سوره فاتحه مکی، سوره‌های بقره، آل عمران، نساء و مائده مدنی، سوره‌های انعام و اعراف مکی، سوره‌های انفال و توبه مدنی و سوره‌های یوسف، هود و یوسف مکی معرفی شده‌اند.
و این در حالی است که بر اساس دو معیار مکانی یا زمانی به هر روی سوره‌های مکی می‌بایست پیش از سوره‌های مدنی قرار گیرند. از سوی دیگر عدم انسجام میان برخی از آیات یا حتی صدور ذیل یک آیه نظیر آنچه درباره آیه اکمال یا آیه تطهیر گفته شده زمینه‌ساز پیدایش این نظریه و دفاع از آن از سوی شماری از اندیشه‌وران مسلمان شد که تنظیم و ترتیب سوره‌ها یا حتی آیات قرآن یا حداقل بخشی از آیات غیر و حیانی بوده و بدست صحابه انجام گرفته است. در برابر، شماری دیگر از قرآن شناسان از انتساب چینش کنونی قرآن به پیامبر  و و حیانی بودن آن، دفاع کرده‌اند.
این مباحث به طور طبیعی زمینه‌ساز طرح یکی از مباحث بنیادین در عرصه قرآنی شد که از آن به نظم و سازمندی در لفظ و معنای قرآن یا انسجام ساختاری و محتوایی قرآن یاد می‌شود. کسانی که نظم و چینش قرآن را و حیانی و منتسب به پیامبر  می‌دانند از وجود انسجام ساختاری و محتوایی قرآن دفاع کرده‌اند؛ زیرا مقتضای وحیانی بودن یک متن پذیرش وجود حکمت و عقلانیت در سرتاسر از جمله چینش آن است و در برابر، طرفداران غیر وحیانی بودن چینش کنونی مصاحف، وجود چنین انسجامی را منکر شده‌اند.
در میان عالمان پیشین ابوبکر نیشابوری (م ۳۴۲)؛ ابن عربی مالکی (م ۵۳۴)؛ امین الاسلام طبرسی (م ۵۴۳) در تفسیر مجمع البیان با آوردن عنوانی به نام «النظم»؛ امام فخررازی (م ۶۰۳) در تفسیر خود؛ برهان‌الدین بقاعی (م ۸۷۵) در کتاب» نظم الدور فی تناسب الآیات و السور»؛ بدرالدین زرکشی (م ۷۹۴)؛ در کتاب «البرهان فی علوم القرآن»؛ جلال الدین سیوطی (م ۹۱۱) در کتاب «الاتقان فی علوم القرآن» و از میان اندیشه‌وران معاصر سید قطب در کتاب «التصویر الفنی فی القرآن» و تفسیر «فی ظلال القرآن» احمد ابوزید در کتاب» التناسب البیانی فی القرآن» از وجود انسجام ساختاری و محتوایی قرآن دفاع کرده‌اند.
گر چه شماری از صاحب نظران مسلمان همچون عزّ الدین بن عبدالسلام (م ۶۶۰)، شوکانی (م ۱۲۶۰)، و فرید وجدی بخاطر انتساب چینش قرآن بدست صحابه با بخاطر تکلف آمیز بودن تبیین‌های ارایه شده درباره انسجام ساختاری و محتوایی قرآن یا به جهت اقتضای آسمانی بودن قرآن منکر چنین انسجامی شده‌اند، اما این گفتارها هیچگاه به انگیزه تضعیف این کتاب آسمانی ارایه نشده و آنان هرگز نمی‌پذیرند که از این اعتقاد برای کاستن از منزلت قرآن سوء استفاده شود.

دیدگاه خاورشناسان در زمینه انسجام ساختار و محتوایی قرآن
دربرابر، نگرش‌های پیشگفته از اندیشه‌وران مسلمانة شماری از خاورشناسان با انکار وجود انسجام ساختاری و محتوایی قرآن، آن را کتابی مشوش، پریشان و پراکنده معرفی کرده‌اند و پیداست که این سخنان از روی سوء نیت و به هدف تضعیف این کتاب آسمانی ارایه شده است.
به عنوان نمونه گوستاولوبون فرانسوی قرآن را کتابی کم ارتباط، خالی از ترتیب و فاقد سیاق واحد در بیشتر موارد، معرف کرده است.
ریچارد بل، مترجم قرآن می‌نویسد: «ویژگی‌های اصیل سبک قرآن این است که جسته جسته است و به ندرت می‌توان در طول بخش عمده‌ایی از یک سوره انسجام معنایی پیدا کرد.»
شماری دیگر از مستشرقان همچون آرتورآربری فرتییوف شوآن نولدکه دوزی و کارلیل نیز به نحوی وجود انسجام ساختاری و محتوایی در قرآن را منکر شدند.
اشکالات خاورشناسان در زمینه انسجام ساختاری قرآن به دو دسته قابل تقسیم است:
۱٫ در تنظیم مطالب نظم منطقی را مراعات نمی‌کند. مثلاً وقتی به مسأله معاد می‌پردازد ناگهان به امر جنگ و جهاد و پس از آن به مسائل اخلاقی همچون پرهیزکاری و ترس از خداوند می‌پردازد، برای رفع این کاستی لازم بود که تمام این مطالب به صورت فصل‌ها و بابهای مختلف عرضه می‌شد. در این صورت مسأله معاد در یک فصل، اخلاقیات در یک فصل، خداشناسی در یک فصل و … گنجانده می‌شد. با این اشکال آنان انسجام ساختاری قرآن را زیر سؤال برده‌اند.
۲٫ افزون بر گسیختگی ارتباط بین آیات، در قرآن تکرار فراوان آمده است، آیاتی که به یک موضوع پرداخته در سراسر قرآن و گاه حتی در یک سوره به صورت مکرر آمده است. این امر به درباره قصه‌های قرآن مشهودتر است.
زیرا داستان موسی، ابراهیم، نوح، لوط  و … در آیات و سور متعدد تکرار شده است. این اشکال ناظر به انسجام محتوایی قرآن است. یعنی از نظر آنان قرآن از نظر درون مایه و محتوا فاقد نظام روشمند است.

انسجام ساختاری و محتوایی قرآن از نگاه امام خمینی
امام خمینی در برخی از آثار و گفتار خود، ضمن توجه به شبهات مستشرفان و پاسخ از این شبهات، از انسجام ساختاری محتوایی قرآن دفاع کرده است. ایشان در جایی آورده‌اند: «اینهایی که قرآن را نمی‌شناسند، این خارجی‌ها که نمی‌فهمند قرآن چیست، می‌گویند خوب بود باب باب باشد، هر بابی یک کلمه‌ایی باشد.»
ایشان معتقد است که آمیزگی مطالب و تکرار آنها نه تنها کاستی قرآن به حساب نمی‌آید بلکه عین کمال آن است چرا که مقتضای چنین کتابی که برای تربیت و هدایت انسانها آمده، ارائه پیام به همین صورت است.
امام (ره) به این اشکالات به سه بیان پاسخ گفته است:
۱٫ این امر نشانگر قدرت آفریننده این کتاب است. بنابراین اگر در کتابهای زمینی فصل و باب می‌بینیم نشانگر آن است که صاحبان این کتابها نمی‌توانند با بیانی ساده و صمیمی مقاصد خود را بیان کنند. از اینرو یکسره محتاج آن‌اند تا با تبویت کتاب و چیدن مقدمات و صفرا و کبراها به مقصد خود نایل شوند، در حالی که قرآن، بی‌آنکه به این تکلفات نیازمند باشد، در رساندن پیام و مقصود خود موفق است.
می فرماید:
«… (قرآن) چون سایر کتب مضّه مشتمل نشده بر ابوابی و فصولی و یو مقدمه و خاتمه، و این از قدرت کامله منشی آن است که محتاج به این وسایل و وسایط در القای غرض خود نبود. و از این جهت می‌بینیم که گاهی با نصف سطر برهانی را که حکما با چندین مقدمات باید بیان کنند به صورت غیر شبیه به برهان می‌فرماید.»
۲٫ آمیزگی و تکرار مقتضای کتاب تربیتی است؛ به عبارت دیگر باید بین کتاب تعلیمی با کتاب تربیتی تفاوت قایل شد، در کتاب علمی چون هدف صرف آموزش است اگر در یک جا بحث به طور کامل و به صورت مستدل ارایه گردد، دیگر نیازی به ارائه آن در جای دیگر نیست، و اگر مؤلف این کار را انجام دهد کتابش دچار تکرار ممل شده است. اما در یک کتاب تربیتی هدف اصلی و اولی پیراسته ساختن روح و روان و تربیت انسان است، در چنین موضعی قطعاً نیاز است یک مطلب گاه چندین بار تکرار شود تا تأثیر خود را بر روح بگذارد چنانکه نظم منطقی و به صورت باب باب مخل به هدف است. امام (ره) و در تبیین این دلیل چنین آورده‌اند:
« … این کتاب، کتاب قصه و تاریخ نیست، بلکه کتاب سیر و سلوک الی الله و کتاب توحید و معارف و مواعظ و حکم است. و در این امور، مطلوب تکرار است تا در نفوس قاسیه تأثیری کند و قلوب از آن موعظت گیرد. و به عبارت دیگر، کسی که بخواهد تربیت و تعلیم و انذار و تبشیر کند باید مقصد خود با را عبارات مختلفه و بیانات متشتته، گاهی در ضمن قصه و حکایت و گاهی در ضمن تاریخ و نقل و گاهی به صراحت لهجه و گاهی به کنایت و امثال و رموز، تزریق کند تا نفوس و قلوب متشتته هر یک بتوانند از آن استفادت کنند.»
امام (ره) در جای دیگر بر این نکته تأکید کرده‌اند که تربیت نفوس که هدف قرآن است نیازمند «تلقین» است، و تلقین نیز به نوبه خود ضرورتاً به تکرار بسته است.
گفتار ایشان در این باره چنین است:
«در قرآن راجع به مسائل، تکرار زیاد است،البته در هر تکراری مسائلی طرح شده است، اما برای اینکه برای رشد مردم قرآن آمده است و برای انسان‌‌سازی، مسائلی که برای ساختمان انسان است نمی‌شود یک دفعه بگویند و از آن رد بشوند، باید هی بخوانند، توی گوشش مکرر کنند»، تلقین است، تلقین با یک دفعه درست نمی‌شود»
۳٫ سومین پاسخی که حضرت امام (ره) به این اشکال داده این است که تکرار نشانگر اهمیت موضوع است، باری گاه یک موضوع چنان مهم است که بر متکلم برای نشان دادن اهمیت آن لازم است آن را تکرار کند.
می فرماید: «تمام قصه‌هایی که در قرآن نقل شده است، گاهی هم تکرار شده است، برای این بوده که مسأله اهمیت داشته است.»
تحریف ناپذیرى قرآن
مفهوم و اقسام تحریف
همان‌گونه که اشاره شد یکى از شبهاتى که اعتبار قرآن را مخدوش مى‏سازد ادعاى راهیافت تحریف در قرآن است. براساس این ادعا در اصل آسمانى بودن قرآن و فرود آمدن آن از ناحیه خداوند قطعیت وجود دارد؛ اما پس از نزول و در مراحل بعدى دچار تصرفاتى شده است.
نخست باید دانست که تحریف از ریشه (حرف )به معناى گوشه، کنار و طرف است. جوهرى در این‏باره چنین آورده است: «حرف کل شى‏ء طرفه و شفیره و حدّه و منه حرف الجبل و هو اعلاه المحدّد … و قوله تعالى «و من الناس من یعبد اللَّه على حرف.» قالوا على وجه واحد و هو أن یعبده على السّراء دون الضرّاء. حرف هر چیز کناره، لبه و مرز آن است و از این ریشه است: حدّالجبل که به معناى لبه تیز کوه است … و مقصود از حرف در آیه شریفه «و من الناس ..» چنان که گفته‏اند عبادت یک سویه خداوند است؛ یعنى خدا را تنها در نعمت و شادى بپرستد، نه در حال سختى و دشوارى.»
ابن منظور مى‏گوید:
«حرف» کِشتى و کوه، گوشه آن‏ها … و حرف شى‏ء ناحیه و کناره آن است و «فلان على حرف من أمره» به این معناست که او بر کناره آن است؛ گویا در حالت انتظار و تردید است که اگر کار را بر وفق مراد خود دید، بدان روى کند و گرنه به جانب دیگر روى آورد.»
با توجه به کارکرد این واژه در آیات و روایات مى‏توان آن را اصطلاحاً چنین تعریف کرد:
«تحریف گفتار عبارت است از: تغییر و جابه‏جا کردن کلمات و جملات یا تفسیر نادرست به گونه‏اى که مفهوم مورد نظر متکلم از بستر صحیح و مطلوب خارج شده و در مفهومى کناره که در حاشیه معناى اصلى است به کار برده شود.»
تحریف به دو قسم لفظى و معنوى، و تحریف لفظى به تحریف به فزونى و تحریف به کاستى قابل تقسیم است. تحریف معنوى همان تفسیر به رأى است که قطعاً در قرآن راه یافته است. و از آنجا که به نوعى به تفسیر و تأویلهاى جانبدارانه مفسران در برخورد با قرآن باز مى‏گردد، با اعتبار قرآن ارتباطى نداشته و به آن زیانى نمى‏رساند.
آن چه که به اعتبار قرآن زیان مى‏رساند ادعاى تحریف لفظى است. خوشبختانه تحریف لفظى به فزونى به اتفاق همه مسلمانان و اندیشه وران فریقین مردود شمرده شده است. چه، پذیرش آن به معناى امکان و تحقق همآوردى با قرآن و ارائه گفتارى همسان با آن است که ضرورتاً اعجاز و اعتبار این کتاب را بى اساس مى‏سازد.
بنابراین محطّ بحث و گفتگو در تحریف از نوع کاستى در قرآن است. مدعیان تحریف مى‏گویند شمارى از آیات یا سور قرآن در زمینه ولایت و امامت یا مسائلى دیگر از لابلاى آن حذف شده است. متأسفانه روایاتى دال بر وقوع تحریف به کاستى در جوامع حدیثى فریقین انعکاس یافته و همین دست از احادیث مورد استناد مدعیان تحریف قرار گرفته است.
برخى از مدعیان تحریف و نیز اندیشه ورانى که به بررسى این مسأله پرداخته‏اند، مدعى شده‏اند که اعتقاد به راهیافت تحریف به کاستى به اعتبار قرآن زیان نمى‏رساند زیرا این ادّعا منحصر به حوزه‏اى خاص از آیات نظیر مبحث امامت است و نیز از آن جهت که اعتبار قرآنیت مصحف کنونى و کفایت آن براى هدایت گرى انسان‏ها در روایات مورد تأکید قرار گرفته است، بنابراین ادعاى تحریف به قرآنیت مصحف صدمه نمى‏زند.
در حالى که این ادعا مردود است زیرا اگر راهیافت این نوع از تحریف در قرآن را بپذیریم از دو جهت اعتبار آن صدمه خواهد خورد:
۱٫حجّت بودن قرآن به معناى انعکاس کامل اوامر و نواهى خداوند و ترسیم گرى دین کامل زیر سؤال خواهد رفت. زیرا آن چه که ادعا شده از قرآن حذف شده است از دو حال خارج نیست: یا در تکمیل حجیت قرآن نقش داشته یا فاقد نقش بوده‏اند. در صورت نخست حذف آن‏ها به معناى نقصان حجّت قرآنی است پس راه براى عذر آورى مردم در قیامت مبنى بر عدم ابلاغ حجت کامل بر آن‏ها باز خواهد بود و این با آموزه‏هاى خود قرآن که بر کامل بودن حجت الاهى و مسدود بودن عذرآورى مردم تأکید دارد، مخالف است. و صورت دوم که گفته شود آیات و سور حذف شده در کامل شدن حجت قرآن هیچ نقشى ندارد، مستلزم لغو بودن این دسته از آیات است. زیرا وقتى وجود و عدم آن‏ها در به کمال رساندن حجت هیچ نقشى ندارد، نزول آن‏ها چه حکمتى داشته است؟!
۲٫از سویى دیگر تمام بودن همآوردطلبى قرآن که مبناى اثبات اعجاز آن است، منوط به تحقق بالفعل تمام آیات و سور قرآن است. زیرا با پذیرش راهیافت تحریف به کاستى معارضان قرآن مى‏توانند ادعا کنند که شما همه قرآن را به ما عرضه نکرده‏اید تا عدم توان ما در ارائه گفتارى همسان با آن اثبات گردد. به عبارت روشن‏تر آنان مى‏توانند ادعا کنند که با ارائه آیات و سور حذف شده امکان ارائه گفتارى همسان با آن‏ها براى آنان ممکن است.
بنابراین بسیار ساده اندیشى است که کسى از کنار ادعاى تحریف به کاستى گذشته و آن را براى اعتبار قرآن زیان آور نداند. از این رو، مى‏بایست قاطعانه چنین اعتقادى را مردود دانست.
خوشبختانه در قرآن آیاتى نظیر آیه حفظ ، آیه نفى باطل ، آیه رصد الاهى و نیز در روایات نظیر روایات ثقلین، روایات تأکید کننده بر ضرورت عرضه احادیث بر قرآن و … دلائل کافى بر پیراستگى قرآن از هرگونه تحریف ارائه شده است.
چنان که اکثریت قریب به اتفاق عالمان شیعه و اهل سنت بر مصونیت قرآن از هرگونه تحریف پاى فشرده و مدعیان تحریف را از میان خود رانده‏اند.
گذشته از دلایل سلامت قرآن از هر گونه دخل و تصرف دلایلى که از سوى مدعیان تحریف ارائه شده نظیر روایات، دخالت دستهاى سیاسى در جمع قرآن، وجود مصحف حضرت امیر علیه السلام، مشابهت رخدادهاى امت اسلامى با رخ دادهاى امتهاى پیشین و … هیچ‌گونه دلالتی برتحقق تحریف به کاستی در قرآن ندارند.
با این حال متاسفانه باید اذعان کرد که در زمینه راهیافت تحریف به کاستی در قرآن در میان اهل سنت و شیعه طرفدارانی محدود وجود دارد. در شماری از روایات که در جوامع روایی اهل سنت آمده است، ادعای تحریف به کاستی به بزرگانی از صحابه همچون عمربن خطاب، عائشه، ابوموسی اشعری و … نسبت داده شده به گونه‌ای که یکی از محققان معاصر مصری متأثر از این دست از روایات در کتاب «الفرقان» بر تحریف به کاستی در قرآن صحه گذاشته است.
در میان شیعه یکی از حدیث پژوهان به نام محدّث نوری مدعی رهیافت این نوع از تحریف در قرآن شده است. آنچه که امثال محدث نوری را به پذیرش این ادعا وا داشته اموری چند بوده است.
۱٫ تاریخ جمع و گردآوری قرآن در هاله‌ایی از ابهام فرورفته است. آنچه از شواهد تاریخ بر‌می‌آید این است که قرآن پس از رحلت پیامبر اکرم  توسط خلفای سه گانه جمع شده است. طبع چنین کاری از آنجا که پیامبر  خود نظارت بر آن نداشته،کاسته شدن بخشی از قرآن است.
۲٫ انگیزه مخالفت با اهل بیت (ع) در میان خلفا به میزان زیاد وجود داشته است. بنابراین طبیعی می‌نماید که آن‌ها تمام آیاتی که به صورت تصریح نام ائمه  در میان آن‌ها آمده بود حذف کرده باشند. چنان که مخالفت شدید با نشر فضایل اهل بیت توسط همین عده دنبال شده است.
۳٫ در جوامع روایی، روایات زیادی که دلالت بر تحریف قرآن دارد، آمده است، مقتضای عمل به این در روایات پذیر رهیافت تحریف در قرآن است. این در حالی است که اندیشه‌وران استوار اندیش مسلمان از تمام این شبهات را مخدوش می‌دانند.

تحریف ناپذیری قرآن از نگاه امام خمینی
حضرت امام در نگاشته‌های اصولی و قرآنی خود به شدت با ادعای تحریف قرآن مخالفت برخاسته و با لحنی بس تند مدعیان آن را مورد حمله قرار داده است.
حضرت امام ضمن توجه به مسأله تاریخ گردآوری قرآن و توجیه رویات مورد استناد، استدلال دوم مدّعیان تحریف مبنی بر حذف نام ائمه از قرآن بخاطر دشمنی با آن‌ها را مورد منافشه قرارداده است.
مناقشه حضرت امام (ره) به سه شیوه است:
۱٫ اساساً پیامبر  از تصریح به نام ائمه  در قرآن هراس داشته است، زیرا می‌دانسته که در این صورت احتمال دستبرد به قرآن وجود داشته است. بنابراین ادعای تصریح به نام ائمه  در قرآن از اساس باطل است. گفتار ایشان در این باره چنین است:
«پیامبر از این که امام را با اسم و رسم در قرآن ذکر کند می‌ترسید که مبادا پس از خودش قرآن را دست بزنند، یا اختلاف بین مسلمانها شدید شود و یکسره کار اسلام تمام شود.»
امام (ره) آیه شریفه: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس .» را شاعد مدعای خود دانسته است. زیرا این آیه در سوره مائده ـ که دو ماه و ده روز پیشتر از وفات پیامبر  نازل شده است ـ به مسأله ابلاغ امامت ناظر است، و در آن اعلام شده که خداوند پیامبر  را از خطر مردم محافظت می‌کند، این امر نشان‌گر آن است که اعلان امامت علی  خطری را از ناحیة مردم متوجه پیامبر  ساخته که خداوند این چنین به ایشان آرامش داده است. حال چگونه ممکن است نام ائمه بدون وجود هیچ هراسی در قرآن آمده باشد؟
۲٫ اگر نام ائمه در قرآن به صراحت آمده باشد، دیگر چه نیازی به اعلام امامت علی (ع) در غدیر خم در میان انبوه مسلمانان در ماههای آخر عمر پیامبر بوده است؟
و چه نیازی بوده که پیامبر اکرم  در آخرین لحظات عمر شریف خود با نگرانی تمام قلم و دوات بخواهد و به دنبال نگاشتن رهنمونی برای جلوگیری از گمراهی مردم باشد.
ایشان در این باره بر این باور است که:
« … اگر قرآن پر از نام امیر سالمؤمنین  و اولاد پاک او و فضایل آنها واثبات خلافت آنها بوده است، به چه دلیل پیغمبر  در حجة الوداع در واپسین سال عمر شریف و آخرین نزولهای وحی الهی در تبلیغ آیه‌ای که مربوط به ابلاغ ولایت علی  بود خوف داشت، تا این که نازل شد، خداوند تو را از مردم نگهداری می‌کند. «و چرا پیامبر  نیاز داشت که در هنگام رحلت خود دوات و قلم بخواهد تا به نام علی  تصریح کند، آیا برای سخن پیغمبر  اثر برتر از وحی خدایی بود.»
۳٫ اگر چنان که مدعیان تحریف می‌گویند نام ائمه بویژه نام علی  در قرآن آمده بود چرا آن حضرت و یاران ایشان در مقام احتجاج با مخالفان و غاصبان خلافت به چنین استدلالی روشن یعنی قرآن استدلال نکرده‌اند.
ایشان در این باره می‌فرماید:
«چرا به هیچ یک از این آیات نازله و براهین محکم از کتاب الهی، امیرالمومنین و فاطمه وحسن وحسین  و سلمان و ابوذر و مقداد وعمار و دیگر یاران پیامبر  که پیوسته بر خلافت علی  استدلال می‌کرده‌اند، تمسک نکرده‌اند؟»
امام همچنین در مباحث اصول خود در بررسی حجیبت ظواهر قرآن ضمن دفاع از تحریف‌ ناپذیری قرآن به شدت از محّدث نوری بخاطر تدوین کتاب «فصل الخطاب» انتقاد کردند.
۵٫ زبان قرآن زبانی جامع و فراگیر
از جمله مباحثی که از دیر زمان و به صورتی گسترده‌تر در دوران کنونی در عرصه قرآن پژوهی مطرح بوده و هست، بازشناخت زبان قرآن است. قرآن خواه ناخواه برای انتقال مفاهیم خود بسان هر متن استوار از زبانی بهره گرفته است. این زبان می‌تواند زبان فلسفی، عرفانی، کلامی، علمی، ادبی، عرفی و …
و یا زبانی جامع و بر گرفته از تمام زبانها باشد. برای تبیین زبان قرآن تا کنون تحلیلهای گوناگونی از سوی قرآن پژوهان ارائه شده است.
اما داشتن دیدگاه عالمی جامع همچون حضرت امام (ره) که با همه یا بیشتر دانش‌های اسلامی از نزدیک آشنا بوده از زبان آن‌ها به طور کامل اطلاع داشته، جالب توجه است.
در تحلیل حضرت امام (ره) بازشناخت زبان قرآن مبتنی بر دو اصل است:
۱٫ قرآن هدفی بزرگ و والا را دنبال می‌کند که همانا انسان سازی است. و از آن جا که تمام محتوا و ساختار خود را در راستای رسیدن به چنین هدف بکارگرفته است، ما راحت‌تر می‌توانیم زبان قرآن را که ابزار انتقال این مفاهیم برای دستیابی به آن هدف است، دریابیم.
امام (ره) در این زمینه می‌گوید:
«ما باید مقصود از تنزیل این کتاب را قطع نظر از جهات عقلی برهانی، که خود به ما مقصد را می‌فهماند، از خود کتاب خدا اخذ کنیم. مصنف کتاب مقصد خود را بهتر می‌داند. اکنون به فرموده‌های این مصنف راجع به شؤون قرآن نظر کنیم. می‌بینیم خود می‌فرماید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی «للمتقین» (بقره / ۲). این کتاب را کتاب هدایت خوانده … »
بنابراین:
«مقصد قرآن، چانچه خود آن صحیفة نورانیه فرماید، هدایت به سبل سلامت است در اخراج از همة مراتب ظلمات است به عالم نور و هدایت به طریق مستقیم… »
۲٫ قرآن مائده الهی است که برای همگان گسترده شده و اختصاص به گروهی خاص ندارد. تعبیر به سفره الهی که در برخی از روایات آمده، تعبیری لطیف است. که همگانی بودن این کتاب را تداعی می‌کند.
باری:
«قرآن و کتاب الهی یک سفرة گسترده‌ای است که همه از آن استفاده می‌کنند.»
و «یک سفره‌ای است که خدا پهن کرده برای همه بشر، یک سفره پهنی است، هر که به اندازه اشتهایش از آن می‌تواند استفاده کند.»
اگر قرآن سفره عام است پس:
«تمام بشر، عامی، عالم، فیلسوف، عارف، فقیه، همه از او استفاده می‌کنند … »
با توجه به این دو نکته می‌توانیم چنین بگوییم که اگر قرآن به دنبال هدایت انسانهاست بدین منظور سفره‌ایی که در آن طعامهای معنوی برای تمام انسان‌ها و طبقات و درجات گسترده است، لذا باید به گونه‌ایی با انسانها به گفتگو پردازد که همه آنها بتوانند بر سر این سفره بنشینند و از طعامهای آن بهره گیرند.
به عبارت روشن‌تر زبان گفتمان باید به گستردگی مخالب گسترده و فراگیر باشد، زیرا اگر به عنوان مثال به زبان فلسفی سخن بگوید تنها فلاسفه از آن بهره می‌گیرند و اگر به زبان عرفان به گفتگو پردازد تنها عرفا مقصود آنرا در می‌یابند و اگر به زبان علمی سخن بگویند فقط علماء می‌توانند از طعام آن لقمه برگیرند و …
حضرت امام (ره) بر اساس همین مبانی معتقد است که زبان قرآن زبان جامع و فراگیر است.
می‌فرماید: «قرآن یک سفره‌ای است که انداخته شده است برای همه طبقات، یعنی یک زبانی دارد که این زبان هم زبان عامة مردم است و هم زبان فلاسفه است و هم زبان عرفای اصطلاحی است و هم زبان اهل معرفت به حسب واقع»
در جای دیگر می‌فرماید:
«باید دانست که در این کتاب جامع الهی به طوری این معارف، از معرفة الذات تا معرفة الافعال مذکور است که هر طبقه به قدر استعداد خود از آن ادراک می‌کنند، چنانکه آیات شریفه توحید، و خصوصاً توحید افعال را علمای ظاهر و محدثین و فقها طوری بیان و تفسیر می‌کنند که به کلی مخالف و مباین است با آنچه اهل معرفت وعلمای باطن تفسیر می‌کنند و نویسنده هر دو را در محل خود درست می‌داند.»
امام (ره) برای مدعای خود شواهدی از قرآن ارائه کرده است:
«گاهی با نصف سطر برهانی را که حکما با چندین مقدمات باید بیان کنند به صورت غیر شبیه به برهان می‌فرماید. مثل قوله تعالی «لوکان فیهما الهه الا الله لفسدتا» (انبیاء / ۲۲) و قوله: «لذهب کل اله بما خلق و لعلا بعضهم علی بعض» (مومنون / ۹۱) که برهان دقیق بر توحیدا است … چون کلام جامع است به اندازه فهمش هر کس از آن ادراکی می‌کند.»
به عبارت روشن‌تر زبان قرآن از نگاه امام (ره): «لسانی است که سهل و ممتنع است»

۶٫ مراتب معنایی آیات قرآن
در نگریستن در تفاسیر فریقین نشان می‌دهد که میان تفاسیر از نظر سطح ژرفا اختلاف زیادی وجود دارد. ژرفایی که در تفاسیری همچون تفسیر المیزان، المنار، مفاتیح الغیب، تفسیر ملاصدرا دیده می‌شود هرگز در تفاسیری همچون تفسیر طبری، المحررالوجیز دیده نمی‌شود، به عنوان مثال در حالی که عموم مفسران از کنار آیاتی همچون آیه هفتم سوره آل عمران، آیه آخر این سوره آیه: «و انزلنا من السماء ماء فسالت او دیه بقدرها … » آیه «الیه یصمد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه» و … به سادگی گذشته‌‌اند، اما در تفاسیری همچون تفسر المیزان میاحث عمیق و گسترده‌ای در بررسی این آیات منعکس شده است. این امر عواملی دارد یکی از این عوامل مراتب معنایی آیات است به دو معنا:
۱٫ گر چه همة آیات در مرتبه اعجازاند اما برخی از آیات از عمق و ژرفای بیشتری برخوردارند که گاه به آنها غرر آیات گفته می‌شود.
۲٫ آیات دارای سطوح و لایه‌های معنایی متفاوت‌اند. که مفسران بر اساس سطح توانایی خود به بخشی از این لایه‌ها دست می‌یابند.

قرآن را از این جهت می‌توانیم به یک اقیانوس بس ژرف تشبیه کنیم که آموزه‌های آن در لایه‌های مختلف تا چیده شده است. و گذر از هر لایه به آن منوط به گذر از لایه پیشین است. حال اگر غواصان مختلفی در آن غور کنند و پس از غور هر یک مدعی دیدن عجائبی باشد که احیاناً دیگران آنها را ندیده‌اند به معنای اختلاف حقیقی میان آنها نیست. بلکه چون توان و ساز و کار غواصی هر یک از آن‌ها با دیگران فرق دارد، هر یک به فراخور حال و توان خود توانسته به لایه‌های از این اقیانوس ره‌یابد، و هر آنچه را که دیده بازگو کند. در مورد قرآن نیز دقیقاً چنین اتفاقی افتاده است. بنابراین قرآن دارای مراتب معنایی است، که از آن به بطون قرآن یاد می‌شود، از طرف دیگر مفسران که غواصان این اقیانوس معارف‌اند، از نظر توان علمی، عمق اندیشه و جهان شناخت، و شخصیت معنوی دارای تفاوت‌اند، وقتی در این کتاب به غور می‌پردازند هر کس به شگفتیهایی دست می‌یابد که برای دیگران ناشاخته است، و هنگامی که این حقایق دست یافته کنار هم گذاشته می‌شود، اختلاف مفسران در نظر می‌آید، دست کم اختلاف از نوع دوم چنین تحلیلی دارد.

مراتب معنایی قرآن از نگاه امام خمینی
حضرت امام (ره) هم به مراتب قرآن پای فشرده و هم فهم قران را دارای مراتبی چند دانسته است. ایشان مراتب قرآن را همان بطون قرآن دانسته، فرماید:
«قرآن مراتب دارد، هفت بطن یا هفتاد بطن از برای قرآن است.ـ
در جای دیگر می‌فرماید:
«فان القرآن منازل و مراحل و ظواهر و بواطن، ادناهامایکون قشورالالفاظ و قبور التعینات، کما ورد: « ان للقرآن ظهراً و بطناً و حداً و مطلعاً. برای قرآن منازل و مراحل و ظواهر و باطنهایی است که پایین‌ترین مرحلة آن در پوسته الفاظ و گورهای تعینات قرار دارد، چنانکه در حدیث آمده است: «همانا برای قرآن ظاهری و باطنی و حدی و مطلعی است.»
در جای دیگر فرماید: «فان القرآن منازل و مراحل وظواهر و بواطن، ادناها مایکون قشورالالفاظ و قبور التعینات. کما ورد: «ان للقرآن ظهراً و بطناً و حداً و مطلعاً. برای قرآن منازل و مراحل و ظواهر وباطنهایی است که پایین‌ترین مرحلة آن در پوسته الفاظ و گورهای تعینات قرار دارد، چنانکه در حدیث آمده است: «همانا برای قرآن ظاهری و باطنی و حدی و مطلعی است.»
حضرت امام (ره) در جای دیگر هشدار داده است که متوقف ماندن در حد صورت و ظاهر قرآن باعث هلاکت است:
«گمان مکن که کتاب آسمانی و قرآن فروفرستادة ربانی همین پوسته و صورت است و (بدان) که ایستادن در حد صورت و ماندن در حد عالم ظاهر و نرفتن به مغز و باطن، مرگ و هلاکت است و ریشة تمام جهالتها تا و پایة تمامی انکار نبوتها و ولایتها می‌باشد.»
آنچه در باب مراتب معنایی قرآن گفتیم ناظر به تمام آیات قرآن است،یعنی تمام آیات قرآن است، یعنی تمام آیات قرآن از نظر ژرفا به مثابه اقیانوسی است که معارف و حقایق الهی در لایه‌های آن با تفاوت سطح‌ جای گرفته است. با این حال از برخی روایات استفاده می‌شود که برخی از آیات قرآن افزون‌بر برخورداری از ژرفای برابر با سایر آیات از ژرفای بیشتری برخوردار است که دست یافتن به آن‌ها غوری به مراتب بیشتر از آیات دیگر نیازمند است.
در روایتی از امام سجاد  چنین آمده است:
«سئل علی بن الحسین  عن التوحید، فقال: ان الله عزوجل علم انه یکون فی آخر الزمان اقوام متعمقون، فانزل الله تعالی «قل هو الله احد» و الآیات من سوره «الحدید» الی قوله: «و هو علیم بذات الصدور» فمن رام و راء ذلک فقد هلک. از امام سجاد  درباره توحید پرسیدند، فرمود: «همانا خداوند عزّوجل می‌دانست که در آخر الزمان پاره‌ایی از مردم ژرف‌اندیش خواهند آمد، پس خداوند تعالی قل هو الله احد، و آیاتی از سوره حدید تا آیه و «هو علیم بذات الصدور» را فروفرستاد پس هر کس فزون از آن را اراده کند، هلاک شده است.»
در این روایت برای سوره مبارکه توحید و نیز آیات نخستین سورة مبارکه حدید عمق و ژرفای زیادی ترسیم شده است .و اعلام شده که دست تمام متفکران و باریک بینان از عصر نزول قرآن تا دوره پایانی جهان از دریافت عمق آن کوتاه است. و تنها در آخر الزمان است که انسانهای ژرف اندیش قادر به فهم آنها خواهند بود. پیداست که طبق این روایت برای این آیات عمق و ژرفای بسیار فزونتر از سایر آیات ترسیم شده است. و لکن است که امام  در مقام حسر نبوده باشد، و آیاتی دیگر نیز نظیر آیه نور می‌تواند از چنین ژرفای برخوردار باشد. حضرت امام (ره) به این مطلب توجه شایان کرده‌اند، فرماید:
«از این حدیث شریف معلوم شود که فهم این آیات شریفه و این سوره مبارکه، حق متعمقان و صاحبان انظار دقیقه است، و دقایق و سرایر توحید و معرفت در این‌ها مطوی است …. »
امام (ره) متعقد است، واقعیت این آیات با هم تحقیقاتی که پیرامون آنها انجام گرفته، هنوز برای بشر روشن نشده است.
می‌فرماید:
«آیاتی که در روایات ما وارد شده است که برای متعمقین آخرالزمان وارد شده است مثل سوره توحید و شش آیه از سورة حدید، گمان ندارم که واقعتش برای بشر تا الان و تا بعدها بشود آن طوری که باید باشد، کشف بشود. البته مسائل در این باب خیلی گفته شده است، تحقیقات، تحقیقات بسیار ارزنده هم بسیار شده است، لکن افق قرآن بالاتر از این مسائل است.»
از سوی دیگر وقتی قرآن دارای مراتب باشد، فهم آن نیز به اقتضای تفاوت انسان‌ها در عمق وسعه وجودی شان متفاوت خواهد بود، این مطلب در گفتار حضرت امام (ره) منعکس شده است:
« … از کریمه شریفه « فلما جنّ علیه اللیل رءاکوکباً … » (انعام / ۷۶) مثلاً، اهل معرفت کیفیت سلوک و سیرمعنوی حضرت ابراهیم  را ادراک می‌کنند، و راه سلوک الی الله و سیر الی جنا به را تعلم می‌نمایند، و حقیقت سیر انفسی و سلوک معنوی را از منتهای ظلمت طبیعت که به «جنّ علیه اللیل» در آن مسلک تعبیر شده، تا القای مطلق انّنت و انانیت و ترک خودی و خودپرستی و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس … و دیگران از آن سیر آفاقی و کیفیت تربیت و تعلیم جناب خلیل الرحمن امّت خود را، ادراک کنند، و بدین منوال، سایر قصص و حکایات، مثل قصه آدم و ابراهیم و موسی و یوسف و عیسی و ملاقات موسی و خضر، که استفادات اهل معارف و ریاضات و مجاهدات و دیگران هر یک با دیگری فرق دارد.»
این تفاوت ادراک تنها به اهل معرفت و دیگران که نگاه غیر عرفانی به قرآن دارند، اختصاص نمی‌یابد، بلکه انسان‌ها: « … به حسب مراتب وجودشان، به حسب مراتب کمالشان برداشت‌هایی دارند.»
ایشان معتقداند از آنجا که پیامبر اکرم  و ائمه اطهار  مصادیق بارز انسانهای کامل‌اند و به استناد، قرآن وسنت مخاطبان واقعی قرآن هستند، کاملترین و عالیترین بهره‌مندی از قرآن منحصر به ایشان است.
حضرت امام (ره) درباره بی‌کراتگی قرآن و نا ممکن بودن احاله بشر به تمام معارف آن چنین آورده است:
«… نسخه تربیت انسان که قرآن است غیر محدود است، نه محدود به عالم طبیعت و ماده است، و نه محدود به عالم غیب است: و نه محدود به عالم تجرداست، همه چیز است.»
در جای دیگر فرماید:
« … قرآن یک کتابی نیست که بتوانیم ما یا کسی دیگری یک تفسیر جامعی آن طور که (سزاور است بر آن) بنویسد. علوم قرآن یک علوم دیگری است ماورای آنچه ما می‌فهمیم.»
درباره ادعای سوم مهمترین مستند حضرت امام (ره) روایت: «انما یعرف القرآن من خوطب به» است امام معتقد است. «… قرآن کریم مرکز همه عرفا نهاست، مبدأ همه معرفتهاست لکن فهمش مشکل است، آن‌هایی / که / فهمیدند که «من خوطب به» بودند … »
و نیز فرماید: « این کتاب آسمانی ـ الهی که صورت عینی و کتبی جمیع اسماء و صفات و آیات و بینات است و از مقامات غیبی آن دست‌ها کوتاه است و جز وجود اقدس جامع «من خوطب به» از اسرار آن کسی آگاه نیست.»
نتیجه
گرچه حضرت امام دارای اثر مستقلی در زمینه قرآن نیست ، اما با این حال در لابلای آثار مختلف ایشان دیدگاه های بلندی در باره قرآن انعکاس یافته است . در این مقاله با بررسی بخشی از این دیدگاه ها ویژکی های قرآن از نظر امام مورد بررسی قرار گرفته است . بر اساس این نظرگاه ها قران کتابی است جامع ، جهانی و جاودانه که برغم ادعای شماری از خاورشناسان ، دارای انسجام ساختاری و محتوایی بوده و هیج گاه دست تحریف به آن راه نیافته و زبان آن زبانی است جامع که تمام طبقات و سطوح مردم را مورد خطاب قرار داده و بخاطر برخورداری از مراتب معنایی انسان ها به فرا خور درک و دانش خود از آن بهره می برند .




قرآن کریم، حتی در همان آیاتی که کیفر و مجازات را برای مجرمان و گناهکاران تشریع می‌کند و مؤمنان را از خطر و زیان آنان برحذر می‌دارد، گذشت و چشم پوشی از خطایشان را نیز به عنوان یک ارزش برتر مطرح می‌سازد.

 

امام رضا(ع)- درباره آیه «پس با گذشتی نیکو گذشت کن ...» مقصود آیه را، گذشتِ بدون کیفر دادن و نکوهش و سرزنش عنوان می‌کنند1".

 

امام علی(ع) همچنین گذشت را زکات پیروزی توصیف کرده‌اند2".

 

پیامبر خدا(ص) در پاسخ به این سوال که گذشت کردن چه ثمراتی دارد؟ فرمودند: "بر شما باد به گذشت؛ زیرا که گذشت جز بر عزّت بنده نمی‏‌افزاید. پس از یکدیگر گذشت کنید، تا خداوند شما را عزّت بخشد3".

 

ایشان می‌فرمایند: "هر که پُرگذشت باشد، عمرش دراز شود4".

 

رسول مکرم اسلام(ص)همچنین تاکید می‌فرمایند: "از لغزش‌های خطاکاران درگذرید، تا بدین‏ سبب خداوند شما را از مقدّرات ناگوار نگه دارد5" .

 

آن حضرت نیز فرمودند: "هر کس در زمانی که قدرت (بر انتقام) دارد گذشت کند، خداوند در روز دشواری از او گذشت کند6".

 

البته مضامین بخشی از روایات و احادیث معصومین(ع) حاکی از عقوبت افرادی است که شایسته عقوبت هستند لذا امام زین العابدین(ع) در رساله حقوق خود می‌فرماید: "حق کسی که به تو بدی کرده،‌ آن است که از او بگذری، ولی اگر عفو او را مضر دانستی، می‌توانی او را عقوبت کنی7".

 

در سخن دیگری امام علی(ع)کسی را که از روی علم و اطّلاع مرتکب جرمی شده، شایسته عفو ندانسته، می‌فرماید: " آن که با بصیرت بر زشتی گناه، آن را مرتکب می‌شود، سزاوار عفو نیست8".117

 

منابع روایات:

1- أعلام‌الدین: 307 منتخب میزان الحکمة: 388

2- نهج البلاغة: الحکمة 211 منتخب میزان الحکمة: 388

3- الکافی: 2 / 108 / 5 منتخب میزان الحکمة: 386

4- أعلام الدین: 315 منتخب میزان الحکمة: 388

5- تنبیه الخواطر: 2 / 120 منتخب میزان الحکمة: 388

6- کنز العمّال: 7007 منتخب میزان الحکمة: 388

7- بحارالانوار، ج 77، ص 419

8- شرح غررالحکم، ج 1، ص 391





شأن نزول و پیام مهم آیات 44و 45 سوره قمر چیست؟
قرآن
برای روشن موضوع مورد پرسش، به عنوان مقدمه باید گفت:

1. برای آیات مورد پرسش(44 و 45 سوره قمر) شأن نزولی به خصوصی ذکر نشده است.

اما سوره قمر که آیات مورد پرسش در آن قرار گرفته، از سوره‌های مکی است و در مکه نازل شده است. آیات این سوره نشان مى‌‏دهد که بعد از سال سوّم بعثت نازل شده، موقعى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دعوت خویش را آشکار کرده بود و کفار در مقابل دعوت آن‌حضرت به سختى ایستادگى مى‌‏کردند، در عین حال وقت دقیق نزول آن معلوم نیست.[1]

2. مطالب سوره مبارکه قمر یک‌پارچه انذار است، به استثناء دو آیه پایانی که بشارت به بهشت است، مطالب این سوره با نزدیک شدن قیامت و شکافتن ماه شروع مى‏شود، آن‌گاه سخن از تکذیب مشرکان است که نبوت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را تکذیب مى‏کردند، با آن‌که مى‏دانستند بر سر اقوام گذشته در اثر تکذیبشان چه بلاهایى آمد.

آن‌گاه به طور تفصیل، عذاب‌هایى که بر قوم نوح، هود، صالح، و لوط آمد بازگو کرده و در مقام نتیجه‏‌گیرى می‌فرماید: مگر کفار مکه از آنها بهتر هستند که مانند آنها گرفتار نشوند؟ و یا در کتاب‌هاى آسمانى وعده شده است که اینان از بلا و عذاب مصون خواهند بود؟ و ...

با این مقدمه می‌گوییم؛ آیات 44 و 45 سوره قمر،[2]در مقام تهدید مشرکان اهل مکه یا تمام کفّار عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

خداوند در این آیات خطاب به مشرکان می‌فرماید؛ وقتى سرگذشت امت‌های پیشین را شنیدید و دانستید که آنان در اثر مخالفت با پیامبران و فرستادگان الهى چگونه هر یک به طرز خاصی به عذاب الهى دچار شدند، چگونه متنبه نمی‌گردید و عبرت نمی‌گیرید، شما چه شرافت و مزیتى نسبت به آنان دارید که مطمئن از عذاب گردیده‌‏اید؟!

 آیا شما از حیث صفات یا از جهت خلقت بر آنها مزیّت دارید؟! یا آن‌که چنین گمان می‌برید که در کتاب‌هاى آسمانى پیش از قرآن براى شما از عذاب و سخط الهى برات آزادى رسیده؛ یا گمان می‌کنید و مى‌‏گویید ما جماعتى هستیم با قوت و شوکت ، و کسى بر ما غالب نخواهد گردید؛ زیرا که همدیگر را یاری می‌کنیم و با هم متحد هستیم؟!

خداى متعال در این‌جا کفار را هم به عذاب دنیا و هم به عذاب آخرت تهدید می‌نماید. عذاب دنیاى کفّار مکّه چنانچه مفسران گفته‏‌اند جنگ بدر بوده که آنان شکست خوردند، هزیمت شدند و از جنگ فرار نمودند

به عبارت دیگر؛ این آیات به کفّار اهل مکّه می‌گوید؛ شما برتر از قوم نوح، عاد و ثمود نیستید، نه در نیرو، نه در ثروت، نه در کثرت عدد و... که وقتى مورد سخط و غضب الهى واقع گردیدند، دیگر ملجأ و پناهگاهى نبود که عذاب را از خود رفع نمایند، قدرى چشم خود را باز کنید و ببینید چگونه در اثر مخالفت مبتلا به عذاب‌‏هاى شدید گردیدند، پس شما به چه چیز مطمئن هستید؟![3]

خداى متعال در این‌جا کفار را هم به عذاب دنیا و هم به عذاب آخرت تهدید می‌نماید ؛ عذاب دنیاى کفّار مکّه چنانچه مفسران گفته‏‌اند جنگ بدر بوده که آنان شکست خوردند، هزیمت شدند و از جنگ فرار نمودند.[4] اما عذاب و مجازات قیامت آنها به مراتب سخت‏تر و دردناک‌تر خواهد بود، و خواهند دید آتش آخرت چگونه آنها را خواهد گرفت.

 

پی نوشت ها:

[1]. قرشی، سید علی اکبر، تفسیر احسن الحدیث، ج‏10، ص 430، بنیاد بعثت، تهران، چاپ سوم، 1377ش.

[2]. «أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمیعٌ مُنْتَصِرٌ* سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ».

[3]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه، بلاغی‏، محمد جواد، ج ‏9، ص 29، ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش؛ بانوی اصفهانی، سیده نصرت امین، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج ‏13، ص 442، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1361ش.

[4]. «از عمر نقل شده است که چون آیه 45 سوره قمر نازل شد من نفهمیدم که مراد خداوند از این آیه چیست، تا این‌که روز بدر رسول خدا را دیدم که زره می‌پوشید و می‌فرمود که «سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ» دانستم که این آیه دلالت بر تشتت جمعیت و منهزم شدن مشرکان و پیروزی ما بر ایشان دارد»، زمخشرى، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج ‏4، ص 440، دار الکتاب العربی، بیروت، 1407ق.




هر فرد و جامعه‌ای كه اطاعت شیطان‌های انسانی و جنی را اختیار كند، گرفتار اموری می‌شود كه شناسایی آن، می‌تواند گامی مهم برای شناسایی دوست و دشمن باشد؛ به این معنا كه شیطان، دشمنی است كه خود را به عنوان دوست معرفی می‌كند و امور باطل و نابهنجار را به عنوان كارهای نیك و پسندیده و مفید جلوه می‌دهد.

پیروی از شیطان و همراه شدن با او آثار دنیوی و اخروی متعدی برای آدمی به دنبال دارد که در نتیجه آن نه تنها زندگی این دنیایی انسان، بلکه زندگی اخروی او را نیز دچار خسران عظیمی می‌کند.

شیطان پیروی

پیروی از هر فرد و جامعه و گروهی كه انسان را از مسیر اصلی و تكاملی فردی و جمعی باز می‌دارد، به عنوان شیطان معرفی شده است.

ابلیس نیز به عنوان نماد كامل دشمنی كه در مسیر تكاملی فرد و جامعه قرار دارد، معرفی شده تا انسان با شناخت درست از دوست و دشمن در مسیر خویش ، ره به گمراهی نبرد.

شیطان می‌كوشد تا از رشد معنوی انسان جلوگیری كند(1) و جامعه انسانی را به تباهی و فساد بكشاند.(2) برای دست‌یابی به این هدف نیز می‌كوشد تا با تزیین (3) و گناه و نابهنجاری اخلاقی و اجتماعی،(4) شبهه‌افكنی(5) و ایجاد انجمن‌های سری توطئه(6) مردم را به سوی اطاعت خود به عنوان كسی كه خواهان خیر و صلاح آن‌هاست، دعوت كند.

هر فرد و جامعه‌ای كه اطاعت شیطان‌های انسانی و جنی را اختیار كند، گرفتار اموری می‌شود كه شناسایی آن، می‌تواند گامی مهم برای شناسایی دوست و دشمن باشد؛ به این معنا كه شیطان، دشمنی است كه خود را به عنوان دوست معرفی می‌كند و امور باطل و نابهنجار را به عنوان كارهای نیك و پسندیده و مفید جلوه می‌دهد. پیروی از شیطان و همراه شدن با او آثار دنیوی و اخروی متعددی برای آدمی به دنبال دارد که در نتیجه آن نه تنها زندگی این دنیایی انسان، بلکه زندگی اخروی او را نیز دچار خسران عظیمی می‌کند.

 

عذاب الهی

«یَا أَبَتِ لَا تَعْبُدِ الشَّیْطَانَ إِنَّ الشَّیْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَنِ عَصِیًّا * یَا أَبَتِ إِنِّی أَخَافُ أَن یَمَسَّكَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَن فَتَكُونَ لِلشَّیْطَانِ وَلِیًّا»؛ «اى پدر من، شیطان را (با اطاعت از او) پرستش مكن، زیرا شیطان، خداى رحمان را همواره نافرمان است * اى پدر من، همانا بیم دارم كه تو را عذابى از جانب خداى رحمان رسد و در نتیجه دوست و یاور شیطان شوى (در دنیا مورد لعن و در آخرت قرین آتش او گردى)».(7)

در این آیه شریفه حضرت ابراهیم(علیه السلام) عمویش را به پیروی از توحید دعوت کرده و وقتی از او جواب مصیبت نمی‌شنود، به آثار این کار اشاره می‌کند و می‌فرماید: « اگر مرا متابعت نکنی و توحید الهی را نپذیری و مشغول پرستش بت‌ها شوی، آثار شوم و بدی متوجه تو می‌شود که تو را به مسیر معصیت و غضب خدا می‌کشاند».

مراد از عبادت شیطان در این آیه، پرستش او نیست؛ بلکه اطاعت نمودن اوامر و وسوسه‌های اوست.(8)

شیطان با دو عامل آن‌ها را به ارتداد می‌کشاند: اعمال ناشایست را در دیدگاهشان زیبا جلوه می‌دهد؛ آن‌ها را به آرزوهای طولانی مشغول می‌کند تا به خیال رسیدن به این آرزوها با اعارض از دین حق، به مخالفان آنان بپیوندند. در حقیقت نه به آرزوی خود می‌رسند و نه آخرت خویش را حفظ می‌کنند و مصداق خسرالدنیا و الاخره می‌شوند

سوق به فحشاء

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللَّهَ یُزَكِّی مَن یَشَاء وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»؛ «اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، پیروى از گام‏هاى شیطان نكنید و هر كس از گام‏هاى شیطان پیروى كند مسلّما او دستور كار زشت و ناپسند مى‏دهد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هیچ یك از شما هرگز (از فساد عقاید و اخلاق و عمل) پاك نمى‏شد، و لكن خداست كه هر كس را بخواهد (در مراحل كمالات) پاك مى‏كند و خداوند شنوا و داناست.»(9)

نفوذ افکار شیطانی به صورت اندک و تدریجی شروع می‌شود و بدون اکتفا به همان مقدار و یا عدم پیشگیری از همان ابتدای وسوسه‌هایش کار به جاهای باریک و خطرناک کشیده می‌شود. وسوسه‌های شیطان مرحله به مرحله، گام به گام و تدریجی است. او هرگز به انسان پاکدامن را یکباره به آغوش فساد نمی‌کشاند؛ بلکه او را قدم به قدم به سمت آلودگی و گناه و فحشا می‌کشاند ؛

در آغاز معاشرت و دوستی با آلودگان است.

سپس شرکت در مجالس آن‌هاست. آنگاه فکر گناه است. سپس ارتکاب مصادیق مشکوک و شبهه‌ناک است و در نهایت انجام گناه یا شروع به معصیت کوچک است؛ هر چند در گام‌های بعدی گرفتار بدترین گناهان کبیره می‌شود و هیچ باکی ندارد.(10)

رهبر فاسد، پیروانش را هم به فساد می‌کشاند؛ از این رو قرآن به مۆمنان هشدار می‌دهد که از شیطان پیروی نکنید؛ چرا که او شما را جز به فحشا و منکر دعوت نمی‌کند.

گناه
نابودی

«وَعَادًا وَثَمُودَ وَقَد تَّبَیَّنَ لَكُم مِّن مَّسَاكِنِهِمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَكَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ»؛ «و قوم عاد و ثمود را نیز (هلاك نمودیم) و از مسكن‏هاى (ویران شده) آنها (سرنوشت بدشان) براى شما روشن شد، و شیطان عمل‏هاى (زشت) آنان را در نظرشان آراست پس آنها را از راه (خدا) بازداشت در حالى كه پیشتر اهل بصیرت (به توحید و دین) بودند».(11)

این آیه شریفه که درباره قوم عادو ثمود سخن می‌گوید، پایان کار آنان و علت آن را ذکر می‌‌کند که به خاطر لجاجت، شیطان کارهای ناروا و عقاید نادرست را در نظرشان زیبا جلوه داد و در نتیجه آنان از راه حق و پرستش خدا بازداشت؛ در حالی که چشم بینا و عقل و خرد داشتند و پیامبران الهی نیز راه حق را به آنان نشان داده بودند.

 

عدم تسلیم در برابر حق

«إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ»؛ «همانا كسانى (از اهل كتاب) كه پس از آنكه راه هدایت بر آنها روشن شده به پشت سر خود برگشته‏اند (در عقاید سابق خود مانده‏اند) شیطان ( باطل‏ها و گناهان را) در نظر آنها آراسته نموده و در آرزوهاى دور و درازشان افكنده است».(12)

گاهی وسوسه‌های شیطانی چنان مۆثر واقع می‌شود که شخص بعد از دیدن و ایمان به حق، از حق روی می‌گرداند و مرتد می‌شود.

شیطان با دو عامل آن‌ها را به ارتداد می‌کشاند: اعمال ناشایست را در دیدگاهشان زیبا جلوه می‌دهد؛ آن‌ها را به آرزوهای طولانی مشغول می‌کند تا به خیال رسیدن به این آرزوها با اعارض از دین حق، به مخالفان آنان بپیوندند. در حقیقت نه به آروزی خود می‌رسند و نه آخرت خویش را حفظ می‌کنند و مصداق خسرالدنیا و الاخره می‌شوند.

 

کفر

«كَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنكَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ»؛ «(و مثل منافقان) مثل شیطان است كه به انسان گفت: كافر شو و چون كافر شد، گفت: همانا من از تو بیزارم، همانا من از خدایى كه پروردگار جهانیان است مى‏ترسم».(13)

 از جمله کارهای بسیار مهم و در عین حال شیرین و جذاب قرآن، تشبیه نمودن کاری به کاری یا شخصی به شخص دیگر است که با روشنی اصل جریان، مطلب را در اذهان جا می‌اندازد. همه افراد در غالب این تشبیه کردن‌ها و مثل زدن‌ها حقیقت را درک می‌کنند.

بازگشت از توحید به شرک همانند این است که انسان به واسطه وسوسه‌های شیطان از شاهراه سعادت فاصله بگیرد و در بیابان حیرت سرگردان شود. گاهی وسوسه‌های شیطان آن چنان در پیروانش اثر می‌گذارد که در عین وجود راه‌نمایان حقیقت مانند انبیا گویا به هیچ وجه این گونه افراد دلسوز را نمی‌بینند و حرف‌های آنان را نمی‌شنوند

در این آیه کار منافقان و اهداف آنان را نسبت به دوستان خود این‌گونه به کار شیطان نسبت به فریب خوردگان خودش تشبیه می‌کند: مثل کارهای منافقان همانند اعمال شیطان است. آنان بسان شیطان به دوستان خود وعده‌های دروغین می‌دهند که اگر فلان کار را بکنید با یاری ما به نتیجه می‌رسید، اما در مواقع حساس که نیاز واقعی به یاری آن‌ها دارند، آنان اعلام می‌دارند شما از ما نیستید و ما از شما بیزاریم.

 

سرگردانی

«قُلْ أَنَدْعُو مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ یَنفَعُنَا وَلاَ یَضُرُّنَا وَنُرَدُّ عَلَى أَعْقَابِنَا بَعْدَ إِذْ هَدَانَا اللّهُ كَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیَاطِینُ فِی الأَرْضِ حَیْرَانَ لَهُ أَصْحَابٌ یَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنَا قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَىَ وَأُمِرْنَا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ»؛ «بگو: آیا جز خداوند چیزى را بخوانیم (بپرستیم) كه نه سودى به ما مى‏دهد و نه زیانى مى‏رساند، و پس از آنكه خدا ما را هدایت نمود (به دوران جاهلیت) عقبگرد كنیم؟! همانند كسى كه شیطانها (ى جنّى) او را در روى زمین سرگردان كرده‏اند، در حالى كه او را یارانى است كه به سوى هدایتش مى‏خوانند كه بیا به سوى ما (ولى او از شدت تحیّر نمى‏پذیرد) بگو: بى‏تردید هدایت خدا همان هدایت (واقعى) است و ما مأموریم كه تسلیم پروردگار جهانیان باشیم».(14)

بازگشت از توحید به شرک همانند این است که انسان به واسطه وسوسه‌های شیطان از شاهراه سعادت فاصله بگیرد و در بیابان حیرت سرگردان شود.

گاهی وسوسه‌های شیطان آن چنان در پیروانش اثر می‌گذارد که در عین وجود راه‌نمایان حقیقت مانند انبیاء ، گویا به هیچ وجه این گونه افراد دلسوز را نمی‌بینند و حرف‌های آنان را نمی‌شنوند.

 

 

پی‌نوشت ها:

1.     آل‌عمران: 36 و 37

2.     یوسف: 100 و بقره: 208

3.     انعام: 111و 112

4.     آل‌عمران: 155

5.     زخرف: 61و 62

6.     مجادله: 10

7.     مریم: 44 و 45

8.     المیزان، ج 14، ص 16

9.     نور: 21

10.   نمونه، ج 14، ص 412

11.   عنکبوت: 38

12.   محمد: 25

13.   حشر: 16

14.  انعام: 71





انسان هدایت یافته بعد از هدایتی که از سرِ معرفت نفس و خودشناسی باشد، دیگر در برابر گمراهیِ گمراهان مصون خواهد شد.

هدایت

«ای انسان، چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟ همان خدایی که تو را آفرید و سامان داد و منظم کرد و به هر صورتی که خواست تو را ترکیب کرد.»

نکته تفسیری:

در این آیات شریفه، خداوند ابتدا انسان را به سبب غرور و کفرانش توبیخ کرده و سپس او را در برابر خداوند قرار داده که هم ربّ اوست و هم به او کریم و بزرگوار است: با ربوبیتش، پیوسته انسان را در تحت حمایت خود قرار می دهد و امور مادی و معنوی او را عهده دار است و با کرم و بزرگواری‌اش بی آنکه پاداشی بخواهد و عوضی طلب کند ، او را بر سر خوان نعمت‌های ظاهری و باطنی و معنوی و مادی خویش نشانده است؛ و انسان در برابر این سۆال و توبیخ هیچ جوابی ندارد.

اگر بخواهد بگوید: پروردگارا، کرمت مرا مغرور کرد؛ از او پذیرفته نیست، زیرا قبلا خداوند فرموده: «لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِیدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ»

علاوه بر این اگر گفتن این جمله که «کَرَم تو مرا مغرور کرد.» عذاب را از او برگرداند، باید در مورد همه کفار و معاندان هم مۆثر باشد که قطعاً چنین نیست.

راه هدایت پرداختن به خویشتن و خودگرایی و درون نگری و خودکاوی است. در این صورت، انسان هدایت یافته بعد از چنین هدایتی که از سرِ معرفت نفس و خودشناسی به اشد دیگر در برابر گمراهیِ گمراهان مصون خواهد شد

انسان دروازه معنویت خویش

انسان همیشه برای خود دروازه ورود معنویت و کمال بوده؛ یعنی از طریق خودش می تواند عالم معنویت و عرصه کمال خویش را کشف کند و به آن دست یابد.

«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ؛به زودى نشانه‏هاى (توحید و قدرت) خود را به آنان (به مشركان مكه و همه انسان‏هاى تاریخ) در كرانه‏ها (ى مكه و پهنه زمین) و در نفوس خودشان نشان خواهیم داد (مانند فتوحات مسلمین در آن عصر و گسترش اسلام در گیتى در آینده و توجه انسان‏ها به لطایف حكمت‏هاى خداوند در وجودشان) تا بر آنها روشن گردد كه آن (خدا و قرآن) حق است.»

یعنی اگر انسان دائماً به خود و در خود بیندیشد ، حقانیت حق در وجود او مستمر و دایمی خواهد بود. این حدیث علوی و نبوی معروف است که «من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ کسی که خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است.»

و از اینها صریح تر و گویا تر این آیه کریمه است:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ یَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِیعًا فَیُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ؛ اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، مراقب خودتان باشید، اگر شما خود هدایت یافتید (ضلالت) كسى كه گمراه شده به شما زیانى نمى‏رساند (هر چند باید او را نیز دعوت كنید)، بازگشت همه شما به سوى خداست پس شما را از آنچه مى‏كردید آگاه خواهد نمود.»

آری، راه هدایت پرداختن به خویشتن و خودگرایی و درون نگری و خودکاوی است. در این صورت، انسان هدایت یافته بعد از چنین هدایتی که از سرِ معرفت نفس و خودشناسی باشد ، دیگر در برابر گمراهیِ گمراهان مصون خواهد شد.




آیات الهی به این حقیقت اشاره دارند که صرف اظهار ایمان به تنهایی نمی تواند سبب خوشبختی شما شود، بلکه در کنار عامل مهمی به نام ایمان، پایداری در این مسیر نیز نقش مهمی دارد و چه بسیار افرادی که عمری در مسیر ایمان قدم بر داشته اند، اما به خاطر عدم استقامت و پایداری در این مسیر تمام سرمایه خود را از دست داده اند.

استقامت

یکی از آرزوهای هر مسلمانی این است که طعم واقعی عبادت و ایمان به خدای متعال را با تمام وجود درک کند و بتواند برای همیشه این طعم شیرین را در زندگی خود به همراه داشته باشد، اما مشکلی که در طول تاریخ انسان های زیادی با آن دست و پنجه نرم کرده اند این است که مبتلا به پدیده خطرناکی به نام ایمان های موسمی شده اند که این مسئله مانع از درک طعم واقعی ایمان و عبادت خداوند متعال در زندگی آنها شده است  .

در منطق قرآن کریم انسان هایی که تنها در برهه ای از زندگی خود برای مثال در مواقع برخورد با مشکلات به سمت و سوی خداوند می آیند و بعد از آن دیگر اثری از یاد و نام خداوند در زندگی آنان یافت نمی شود ، نمی توانند طعم واقعی و شیرین ایمان به خدای متعال را درک کنند به همین جهت خداوند متعال در بیست و ششمین جزء از قرآن مجید به عاملی مهم اشاره می کند که در کنار ایمان و تقوا می تواند انسان را به اوج خوبی ها و خوشبختی ها برساند و در نتیجه انسان با تمام وجود طعم واقعی ایمان به خداوند متعال را درک کند :

(إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ : محقّقاً كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداست» سپس ایستادگى كردند، بیمى بر آنان نیست و غمگین نخواهند شد.)( الأحقاف :  13)

آیات الهی به این حقیقت اشاره دارند که صرف اظهار ایمان به تنهایی نمی تواند سبب خوشبختی شما شود ،بلکه در کنار عامل مهمی به نام ایمان، پایداری در این مسیر نیز نقش مهمی دارد و چه بسیار افرادی که عمری در مسیر ایمان قدم بر داشته اند، اما به خاطر عدم استقامت و پایداری در این مسیر تمام سرمایه خود را از دست داده اند.

قرآن کریم بارها به این حقیقت اشاره کرده است که ایمان و تقوا نه تنها موجب نزول برکات معنوی در زندگی افراد می شود بلکه منبعی مهم برای توسعه و آبادانی زمین و ازدیاد نعمت ها و رزق و روزی افراد است که در این آیه شریفه نیز خداوند متعال بار دیگر به این حقیقت اشاره می کند که ایمان و پایداری در آن می تواند سبب نزول باران بر زمین و درنتیجه افزایش نعمت ها شود

آری افراد زیادی هستند که دم از ایمان و اعتقاد می زنند، ولی چون استقامت و پایداری ندارند وقتی در آزمایش های مختلف قرار می گیرند، با ایمان خداحافظی می کنند چنانچه خداوند متعال در داستان بلعم باعورا وی را شخصی معرفی می کند که توان پرواز تا عرش الهی را داشته است ،اما به علت عواملی از جمله عدم پایداری و استقامت در دین به مرحله ای  می رسد که خداوند متعال در مورد او این گونه می فرماید:

(وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ یَلْهَثْ ذلِكَ....... : و اگر مى‏خواستیم، قدر او را به وسیله آن [آیات‏] بالا مى‏بردیم، امّا او به زمین [=دنیا] گرایید و از هواى نَفْس خود پیروى كرد. از این رو داستانش چون داستان سگ است [كه‏] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم‏] زبان از كام برآوَرَد.....)( الأعراف :  176)

حضرت یوسف

به همین جهت حضرت یوسف علیه السلام  وقتی که بعد از سال ها سختی و تحمل رنج ها و مشکلات به ریاست مصر دست پیدا می کند به ایمان خود مغرور نمی شود و از خداوند متعال درخواست می کند که علاوه بر نعمت هایی که در اختیار دارد  آینده درخشانی نیز  برای او رقم بزند:

(رَبِّ قَدْ آتَیْتَنی‏ مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنی‏ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنی‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنی‏ بِالصَّالِحینَ: پروردگارا، تو به من دولت دادى و از تعبیر خوابها به من آموختى. اى پدیدآورنده آسمانها و زمین، تنها تو در دنیا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما.)(یوسف: 101)

خداوند متعال به همه کسانی که دو عامل ایمان و استقامت را در زندگی خود جاری و ساری کنند بشارت های زیبایی داده است که در این نوشتار به برخی از آنها اشاره می شود :

1) نزول فرشتگان بر مومنان

(إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِكَة: در حقیقت، كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداست»؛ سپس ایستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى‏آیند.)(فصلت:30)

اثر مهم این بشارت ها که مومنین آنها را با گوش جان خود می شنوند در سختی ها و مشکلات زندگی آشکار می شود که سبب می شود در جان خود احساس آرامش کنند و بتوانند به راحتی بر مشکلات پیروز شوند .

امیر مۆمنان علی علیه السلام در توضیح این آیه شریفه می فرمایند:

(وَ قَدْ قُلْتُمْ «رَبَّنَا اللّهُ» فَاسْتَقِیْمُوا عَلى کِتابِهِ وَ عَلى مِنْهاجِ أَمْرِهِ وَ عَلىَ الطَّرِیْقَةِ الصّالِحَةِ مِنْ عِبادَتِهِ، ثُمَّ لاتَمْرِقُوا مِنْها، وَ لاتَبْتَدِعُوا فِیْها، وَ لاتُخالِفُوا عَنْها: «شما گفتید پروردگار ما «اللّه» است، اکنون بر سر این سخن پایمردى کنید، بر انجام دستورهاى کتاب او، و در راهى که فرمان داده، و در طریق پرستش شایسته او، استقامت به خرج دهید، از دایره فرمانش خارج نشوید، در آئین او بدعت مگذارید و هرگز با آن مخالفت نکنید.)(«نهج البلاغه»، خطبه 176)

خداوند متعال به همه کسانی که دو عامل ایمان و استقامت را در زندگی خود جاری و ساری کنند بشارت های زیبایی داده است

2) هیچ ترس و اندوهی بر آنها نیست

(فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ: بیمى بر آنان نیست و غمگین نخواهند شد) این افراد با تکیه بر دو عامل ایمان و پایداری نه از گذشته خود ترسی دارند و با بشارت هایی که در مورد آینده به آنها داده می شود دلهره ای از آینده نیز در زندگی آنها وجود نخواهد داشت و می توان گفت که آرامش سراسر زندگی آنها را فرا گرفته است، آرامشی که امروزه گم شده اصلی بشر است .

3) زندگی آنها پربرکت می شود

وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّریقَةِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً  و اگر [مردم‏] در راه درست، پایدارى ورزند، قطعاً آب گوارایى بدیشان نوشانیم.(الجن: 16)

قرآن کریم بارها به این حقیقت اشاره کرده است که ایمان و تقوا نه تنها موجب نزول برکات معنوی در زندگی افراد می شود بلکه منبعی مهم برای توسعه و آبادانی زمین و ازدیاد نعمت ها و رزق و روزی افراد است که در این آیه شریفه نیز خداوند متعال بار دیگر به این حقیقت اشاره می کند که ایمان و پایداری در آن می تواند سبب نزول باران بر زمین و در نتیجه افزایش نعمت ها شود .

امام باقر علیه السلام پیرامون این آیه شریفه مى‏فرماید:

مراد از (استقاموا على الطریقة) استقامت در مسیر اهل بیت است.(مجمع البیان ذیل آیه شریفه) همچنین از امام صادق‏ علیه السلام روایتی پیرامون این آیه شریفه نقل شده است که حضرت منظور از آب گوارا در آیه را علم کثیر معنا می کنند و می فرمایند:

(اگر مردم بر